دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. جمعش کنید

    آخر سال میلادی که می شود، دلم ضعف می رود برای دیدن انواع و اقسام گزارشها و تحلیلهای سالانه این اجنبی ها. برای منی که همیشه کشته و مرده جمع بندی گذشته و تحلیل و برنامه ریزی آینده ام، این وقت سال، خیلی حس و حال خوبی می دهد. همیشه هم انگشت به دهان می مانم که چطوری این اجنبی های از خدا بیخبر! اینقدر ذهنهای تحلیلی جامع نگر دارند. من هیچ وقت استقرایی اندیش نبوده ام. یعنی خودم این طور فکر می کنم. جانم به لب می آید تا در هرج و مرج راهی را برای رسیدن به مقصود بیابم. خیلی ها را دیده ام تا کاری به آنها ارجاع می شود، همان گام اول شروع می کنند که انجام کورکورانه و از یک جایی پیش می روند. بعد از مدتی سرشان به سنگ می خورد و حالا در به در دنبال راه حل می گردند. همیشه هم یاد این دیالوگ صادق هدایت در نمایشنامه مازیار می افتم که از زبان مازیار، فرمانده طبرستانی می گوید: "تقصیر خودمان است که برای دینشان، فلسفه تراشیدیم". فلسفه تراشی به این قاعده اشاره دارد که کاری انجام گرفته و رفته و بعد از اینکه کارش بیخ پیدا کرده، تازه به این فکر افتاده که ریشه ها و غایتها اصلا چی هست که این کار به اینجا رسیده. مثل این مقایسه ایرانی و ژاپنی که: "ژاپنیها، یک سال فکر می کنند و برای حداقل 5 سال برنامه می ریزند و کار را شروع می کنند، اما ایرانیها، 1 سال کار می کنند و تازه می فهمند که راه را اشتباه رفته ان و شروع می کنند به 5 سال اصلاح و رفع عیب کردن".

     اما من قیاسی اندیش، اول باید همه آن اقلامی را که به کارِ کارم می خورند بشناسم و بعد کنترل کنم که همه چیز دیده شده و به آن اندیشه شده است. حالا که مواد لازم در اختیار است، باید بنشینم به روابط بین این اجزا و اشیاء بیاندیشم که کی به کیه و چی به چیه؟ اول چی باید باشه و به تناسب و فراخور، چه اجزای دیگری در کجا قرار بگیرند و چه رابطه ای با اشیای بالاتر و پائین تر و هم ارز پیدا  می کنند. در درس خواندن هم همینطور بودم. باید هر آنچه را که در جزوه و کتاب بود، به سبک و روش خودم آنالیز می کردم و یک شبه هستان شناسی درست می کردم. بعدا دیدم جزواتی که من حاشیه نویسی کرده بودم یا خلاصه برداری از درسهایم که شکل فلوچارتی داشت و دسته بندی ها در آن خیلی پر اهمیت بود بین دانشجویان ترمهای دیگر دست به دست می شد و چند نفری که بازخورد دادند، اشاره کردند که فقط با این دسته بندی های شما درس را یاد گرفتیم و نمره خوب به چنگ آوردیم.

    سبک من چند اشکال عمده دارد که دو تا از اصلی ترینهایش این است. یکی اینکه خیلی طول می کشد، دوم اینکه با ذهن عجول و از سرواکنی کشور ما سازگاری ندارد. طول کشیدنش به این خاطر است که دو مرحله اساسی دارد. یعنی اینکه اول باید همه اجزاء را شناسایی کرد و در مرحله دیگر روابط و ارتباط بین آنها را مشخص کرد. البته، وقتی این دو مرحله سخت را پشت سر بگذاری، کارت خیلی خیلی راحت تر می شود. چرا که فرمول خیلی ساده ای برای رسیدن به موفقیت همراه با خلاقیت در این بین وجود دارد. با مشخص کردن وضعیت ایده‌آل و تعیین وضع موجود، کافی است فاصله بین این دو یعنی رفع آسیبها و رسیدن به ایده‌آلها را پر کنی. آن وقت است که نتیجه مقبول حاصل می شود. البته که به این سادگی که فقط یک سری کلیشه ها را ارائه کنیم نیست و باید راهکارهای حل مساله و شرایط لازم برای دستیابی به آن را فراهم کنی.

    ناگفته نماند که وقتها خودم هم مجبور می شوم به همان سبک کار راه انداز استقرایی اندیشانه پیش بروم و امور اداری را هر چه سریعتر به سرانجام برسانم بدون توجه به گوشه ها و زاوایای کلی و روابط اساسی و درست بین پدیده ها، اما همیشه از خودم دلخورم که چرا نباید اصول کل نگرانه و گشتالتی که به آن معتقدم را به کار ببندم. چونکه توجه به این جزئیات و گوشه های به نظر پرت افتاده، دقت در چیدمان ستونهای یک بنای مهم است و لاجرم ستون باید قرص و محکم باشد.

    دو نمونه خیلی عالی از کارهای کل نگرانه و در عین حال دقیق خارجی ها که همیشه با آنها حال کرده ام به این شرح است. یکی کتاب "همه مردان شاه" نوشته استفان کینزر با ترجمه رضا بلیغ است که تحلیل و جمع بندی آن از تاریخ و روحیات ایرانیها عالی است. یک جمله می گوید اما هزاران معنی در آن نهفته است.

    دیگری نویسنده ای است که تازه کشفش کرده ام و چهار کتاب فوق العاده دارد که پاسخ خیلی از پرسشهای اساسی بشر در این کتابها نهفته است. نوال نوح هاراری (هراری) نویسنده اهل اسرائیل است که دکتری تاریخ از دانشگاه آکسفورد گرفته. در 4 کتاب که سه کتاب آن تاریخ گذشته، حال و آینده بشر است و یکی دیگر که تاریخ پول را بیان می کند، آنقدر جمع بندی جامع و زیبایی از تاریخ و زندگی بشر دارد که فوق العاده آدم را به وجد می آورد.

    • انسان خردمند : تاریخ مختصر گذشته
    • ۲۱ درس برای قرن ۲۱ 
    • انسان خداگونه : تاریخ مختصر آینده
    • کیش سرمایه‌داری: (تاریخ مختصر پول)

    قبلا هم نوشته ام و گفته ام و حالا دوباره می گویم که اول برای تذکر به خودم باشد. حتما در زندگی برنامه ای داشته باشیم که در آن جمع بندی نقشی اساسی ایفا کند. به ویژه الان که داریم به انتهای سال نزدیک می شویم خوب است که جمع بندی از سالمان داشته باشیم. یکی از دوستان هلندی که او را در دهلی ملاقات کردم و با هم دوست شدیم، آقای پرفسور "کیم والت من" است. در انتهای سال میلادی، یک پیام تبریک سال نو فرستاده بود که یک فایل ضمیمه اش بود. در سه صفحه، جمع بندی خودش از سال 2018 را نوشته بود که خواندن آن خیلی لذت بخش و کیفور کننده بود. امیدوارم که ما هم بتوانیم با جمع بندی هر ساله مان، طرح و برنامه ای برای آینده و سالهای پیش رو بریزیم. پس: جمعش کنید (سال را می گویم).

  2. بی خبرم از تو و من تاب ندارم
    این یک سوتی و اشتباه بوده. اما حیفه که برش دارم. شاید کسی دلش یه جایی جلوی کافه ای بنفش بلرزه...

    این آهنگ رو به زمستون تقدیم می کنم.

    بیاد شیشه های بخار گرفته و نم بارون 

    بی خبرم از تو و من تاب ندارم بعد تو خود را به که باید بسپارم
    از دله من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم

    باز اگر سر به بیابان بگذارم عشقِ من اما گله ای از تو ندارم

    مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
    رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

    مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
    رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

    شعر آهنگ جدید حجت اشرف زاده بی خبر از تو

    جز تو ندارم بخدا یاره عزیزی تا کی از این عاشقه تنها بگریزی
    باز اگر سر به بیابان بگذارم عشقه من اما گله ای از تو ندارم

    از دلِ من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم

    مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
    رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

    مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
    رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

    مرا ببخش که دوستت دارم , مرا ببخش که رفتی و زنده ماندم بی تو

  3. وهم و تعقل

    بعضی موضوعات چنان به آدم می چسبند که دیگر نمی شود از خود جدایشان کرد. مثل پوستی که به تن می چسبد و دیگر از آن رهایی نداری. خواندن هم به من چسبیده، شاید هم من به آن چسبیده ام. حالا می فهمم چرا کتابی که حاصل مصاحبه با "امبرتو اکو" و "ژان کلود کوریر"، شده "از کتاب رهایی نداریم". چون بشر هر کاری که بکند، از این پدیده از ازل خوب اختراع شده رهایی ندارد. هر چند که شکل و شمایل آن تغییر کند. به قول سهراب:

    چه اهمیت دارد

    گاه اگر می رویند

    قارچ های غربت

    همین طور اتفاقی، خواندن شد موضوع دو برنامه در دو روز پشت سر هم. ظهر جمعه 30 آذر 1397، مجموعه "پرده‌سرای گلچین" گردهمایی به مناسبت یلدا ترتیب داده بود و من هم دعوت شدم که قبل از ناهار در هتل بین‌المللی فردوسی، برای کارکنان و مدیران این مجموعه درباره کتابخوانی صحبت کنم. برای خودم خیلی هیجان‌انگیز و جالب بود که یک مجموعه فروشگاهی و تجاری در زمینه پرده و تزئینات داخلی چه دخلی می تواند با کتاب و مطالعه داشته باشد. وقتی در آنجا آقای دکتر عیسی جلالی (آنهایی که فیلم راز را دیده اند ایشان را می شناسند) را هم زیارت کردم که در باب ضرورت خودشناسی در کار صحبت کرد، تازه پی بردم که یک مجموعه تجاری چگونه می تواند موفق شود. وقتی مدیری فهیم و نوطلب و خلاق، در راس مجموعه باشد و تشخیص دهد که کارکنانش وقتی می توانند اثربخش باشند و سود تجارت را تضمین کنند که حال خوب داشته باشند، آن وقت به ترویج کتابخوانی هم اهمیت می دهد.

    اتفاق دوم، دعوت برای حضور در برنامه "صبح با خبر" در "شبکه خبر تلوزیون" بود که آنجا هم باز در مورد مطالعه خواسته بودند صبحت کنم. سالهاست که این موضوع دارد با من می چرخد و با تمام جان و دلم دوستش دارم. آخر چه چیزی می تواند از عنصر آگاهی بخش انسانها یعنی کتاب زیباتر و دلفریب تر باشد؟ به همین خاطر، فکر کردم چه چیزی می تواند در این زمینه برای مخاطبان عام و تشنه آگاهی مفید باشد؟

    موضوعی که این روزها ذهن مرا به خود معطوف داشته، موضوع مهم تفکر است. آدمی وقتی فکر می کند، در واقع با واژه ها فکر می کند. اگر در موضوعی به قدر کافی آگاهی نداشته باشد یعنی اینکه واژه هایی برای فکر کردن ندارد. مثلا اگر ما بدون آگاهی بخواهیم در مورد خوشه سنبله و کهکشانها فکر یا تخیل کنیم و در باب آنها سخن برانیم، با فقر واژگان مواجهیم و چیز زیادی از ما نخواهد تراوید. در حالی که مطالعه در ساده ترین شکل ممکن آن، واژه به ما می آموزد که می توانیم با آن به تفکر بپردازیم.

    همه آدمها به دنبال این هستند که شرایط ایده‌آلی برای خود فراهم بیاورند. این ایده‌آل در سایه تعادل به دست می آید. در علم پزشکی واژه ای هست با عنوان "هموستاز". یعنی تلاش اندامهای مختلف برای ثابت نگه داشتن مواد موجود در بدن. یعنی تعادل بین اندامهای مختلف تا انسان بتواند به زندگی معمول خودش ادامه بدهد. زندگی هم مثل بدن وقتی می تواند به درستی به پیش برود که زندگی هموستازیک فراهم باشد. یعنی اینکه، بین تمامی اجزاء، رفتارها و اقدامات بشر، هماهنگی وجود داشته باشد. این مهم به دست نمی آید مگر اینکه آدمی به همه اکناف و گوشه های زندگی خویش نظر افکند و به صورتی منطقی وضعیت آنها را در حالت تعادل بگرداند. یعنی اینکه نه چیزی زیاده باشد و نه چیزی اندک. لازمه تشخیص، ارزیابی و ادامه زندگی تعادلی یا هموستازیک، داشتن تفکر منطقی است و برای دست یازیدن به تفکر منطقی باید آگاهی وجود داشته باشد. بدین معنا که نسبت به جزئیات زندگی در این کائنات گسترده، حواشی و محیط پیرامونی و وضعیت و حالات خود آگاهی و دانش مناسب و کافی کسب کرده باشد. این دانش از کجا به دست می آید؟ از خواندن و کنکاش در کتابهای خوب. وقتی فردی مطالعه می کند، دارد خودش را مجهز به ابزار و سلاح تعادل می کند و نمی تواند موفق باشد مگر اینکه به قدر کافی شناخت عمیق از طریق خواندن و کتاب به دستی حاصل آورده باشد.

    متاسفانه این مطلب بعد از این همه مدت ناتمام ماند. مطالب دیگری که باید به آن بپردازم و کاملش کنم به شرح زیر است:

    • تفکر تحلیلی
    • تفکر انتقادی
    • تفکر خلاق
    • اطلاعات آلوده و پالوده
    • تخیل و توهم (وهم و خیال)
    • خواندن و خواندن و خواندن
  4. دلم یا مغزم؟

    یک وقتی جلال حیدری‌نژاد درآمد و گفت تا چهل سالگی خیلی کوه‎ها را آدم می تواند جابجا کند و بعد از آن دیگر باید از اندوخته ها بهره برد. نه اینکه کاری نشود کرد، نه. سخت می‌شود. حالا عجیب است که من هم هزار و یک مطلب و سوژه توی ذهنم دارم که هر کدام برای خودش تلالویی خیره کننده می‌تواند داشته باشد، اما عجیب است که وقتی قرار است قلمی شوند انگار تکه سنگی روی دستانم می افتد که نوشتن را حسابی سخت می کند. شاید خیلی کمال گرایی این روزها باعث می شود که چیزی در سطح مخاطبان بنویسم که شانشان زیر سوال نرود. چرا که یک مطلب سطحی و سخیف، می شود مثل سریالهای آبکی صدا و سیما که سراسر توهین به مخاطب است. اما دوباره یاد حرف فروغ و صمیمانه و فاخرانه می افتم و حالا افسار کیبرد را به احساس می سپارم ببینم چه می شود. آخر یک اتفاقی هم از لای یکی از کتابها افتاد که بی ارتباط با این موضوع نیست که سعی می کنم به آن اشارتی داشته باشم.

    این هفته دو کتاب شنیدیم. اولی کازابلانکا بود و دومی بینوایان. اول در مورد بینوایان بگویم که مرتبط با موضوع بالا است. این نسخه ای که شنیدم، تنظیم رادیویی کتاب بینوایان توسط مهدی گلستانی برای برنامه "کتاب شب" رادیو تهران (فکر می کنم) بود که با اجرای دلنشین "بهروز رضوی" پخش شده است. البته من فایلهای آنها را می شنوم و برنامه را از رادیو و زنده نمی شنوم به همین خاطر مطمئن نیستم که رادیو تهران قطعی است یا خیر. به هر حال، در انتهای این برنامه که تقریبا شش قسمت 17 دقیقه ای شده بود، مصاحبه ای با آقای مهدی گلستانی که کارگردان و تنظیم کننده بود داشتند. در آنجا اشاره مفصلی به ارزشها و اهمیت رمانهای کلاسیک داشتند که به عنوان کارگاه نویسندگی هستند و کسی که می خواهد نویسنده شود بهتر است کلاسیکهایی از تولستوی، چخوف، هوگو و ... بخواند. در ارزشهای جناب هوگو گفتند که پرآوازه ترین نویسنده ای است که در دوران حیاتش مورد توجه قرار گرفته است. به گونه ای این اثرگذاری هوگو بالا بوده که باعث شده بسیاری به خاطر سایه سنگین و خیمه وار ویکتور هوگو بر روی ادبیات قرن 19 (بینوایان در سال 1862 منتشر شده است) علم مخالفت با او را بردارند. گفتند که هوگو از بنیانگذاران سبک رمانتیسیسم بوده و از چهره های شاخص آن. نهضت و جنبش رمانتیسیسم در مقابل عقل‌گرایی قبل از خودش شکل گرفته و بر این اصل توجه داشته که احساسات انسانی را باید در همه مسائل دخیل دانست و فقط عقل به تنهایی کافی نیست. به همین خاطر، بینوایان علاوه بر یک رمان سیاسی و تاریخی، بیشتر یک عاشقانه و از سمبلهای رمانتیسیستی به شمار می آید.

    اتفاقا، در 2 آبان امسال در همایش ادبیات کودکان و خواندن شورای کتاب کودک شرکت کردم. یکی از سخنرانان آقای دکتر عبدالرحمن نجل رحیم بود که یک عصب‌شناس متخصص است. ایشان، بیش از 20 سال است که دارد سمینارهای "عصب‌پژوهی" را یک تنه برگزار می کند و خیلی مهمانها و موضوعات جالبی دارد که مثلا هوشنگ ابتهاج، دکتر باطنی، دکتر حسن عشایری و ... در آنجا صحبت کرده اند. ایشان نکته خیلی جالبی گفت. اینکه، ما در ادبیاتمان متافورهای (استعاره هایی) داریم که از بنیاد اشتباه است. یعنی در زمان خودش درست به حساب می آمده اما علم الان دیگر آن را قبول ندارد و کودکان هم که با علم سر و کار دارند اینها را نمی پذیرند و وظیفه ادبیات است که این استعاره های اشتباه را اصلاح کند. یکی از مهمترین اینها، جای احساس و دوست داشتن در قلب (یا همان دل) است که به کل اشتباه است. قلب وظیفه پمپاژ و تنظیم گردش خون در بدن را بر عهده دارد و علم سالهاست ثابت کرده که جای همه احساسات از جمله دوست داشتن در مغز است. اما همه ما هنوز هم فکر می کنیم که با دلمان (قلب) دوست داریم.

    استعاره اشتباه دوم هم تقابل عقل و احساس است. این را هم همگان پذیرفته اند که عشق و احساس فعالیتی غیرعقلی و احساسی است. باور هم داریم که خیلی از رفتارهای ما احساسی است که با عقل و منطق در تضاد است و هر کدام راه جدا و مسیری مستقل دارند که تقریبا همیشه هم با هم در تضاد و جدل هستند. در صورتی که ایشان به عنوان یک متخصص عصب شناسی و روانپزشک و آدمی عالم، معتقد بودند که مسائل زندگی اینگونه نیست که بعضی را جدا کنیم و بگوییم اینها با عقل درست می شود و بعضی دیگر را بریزیم گوشه دیگری و بگوییم اینها هم احساسی هستند. تمامی مسائل زندگی با همکاری و همیاری توامان مغز و احساس پیش می روند و هیچ یک از دیگری جدا نبوده و نمی توانند به ثمره ای درست و اصیل ختم شوند.

    اما در مورد کتاب کازابلانکا. این کتاب از روی فیلمنامه آن تنظیم رادیویی شده بود. فیلمنامه نویسان آن هم چندین نفر بوده اند. این فیلم از نمونه های تاثیر معکوس سینما و کتاب است. چرا که خیلی وقت پیشترها، بسیاری از فیلمهای سینمایی از روی کارهای ادبی بزرگ تهیه می شدند و سینما آبشخوری غنی چون ادبیات کلاسیک داشت. اما به مرور سینما جای خودش را یافته و خیلی وقتها فیلمها تبدیل به کتاب می شوند و خیلی ها بعد از دیدن فیلم به سمت خواندن کتاب تمایل پیدا می کنند. فیلم کازابلانکا، که ساخت آن از نظر مکانی هیچ ربطی به کازابلانکا نداشته، جزء ده عاشقانه برتر سینمای جهان است. کتاب را شنیدم و خوشبختانه دانشجویان در همان سر کلاسی که داشتیم در مورد فیلم حرف می زدیم، نسخه دوبله آن را بهم دادند. قبلا چندباری به زبان اصلی دیده بودم اما خیلی از حرفها را متوجه نشده بودم. دوبله فارسی شخصیت ریک (همفری بوگارت) با صدای مرحوم حسین عرفانی و شخصیت الزا (اینگرید برگمن) با صدای همسر مرحوم عرفانیان یعنی شهلا ناظریان، لذتی دیگر دارد. گاهی اتفاقاتی در کائنات می افتد که تاثیرش بینظیر می شود و معجزه ای را می ماند. مثل همین اتفاقی که برای این فیلم افتاده. خود سازندگان فیلم هم باور نمی کردند که این قدر موفقیت شامل حال این فیلم بشود ولی کازابلانکا تبدیل به یک اسطوره ماندگار شد. منصور ضابطیان در کتاب "چای نعنا" که شرح سفرش به مراکش است رفته و از کافه ریک که البته هیچ صحنه کازابلانکا در آن فیلمبرداری نشده دیدن کرده و مفصل در مورد آن نوشته است.

    روز 30 مهرماه رفتم اصفهان. "همایش سواد رسانه‌ای و اطلاعاتی" برای دومین سال قرار است برگزار شود و من هم جزء هیئت علمی آن هستم و در کنار این همایش، برنامه های استانی تدارک دیده اند. قرعه فال اصفهانش به نام بنده افتاد. دوباره رفتیم در مهمانسرای هنرستان

    موضوع همایش "سواد رسانه‌ای و اطلاعاتی و خانواده" بود. من سخنرانی با عنوان "مغز اجتماعی و تنهایی رسانه‌ای" داشتم که در اینجا گزارش کامل آن آمده است. کلیپ خوبی هم از آن در آپارات گذاشته اند. محتوای اصلی صحبتم روی تئوری مغز اجتماعی بود که در پاسخ به این پرسش که چرا مغز انسان بزرگتر از سایر جانداران شده، پاسخ اجتماعی شدن را می دهد. در حالی که رسانه های مختلف علی رغم مغز اجتماعی ما، باعث تنهایی‌مان شده اند. خود این موضوع به کنار که خیلی روی آن کار و مطالعه کردم و چون می دانستم اصفهان شهر جدی است و از همه اقشار از جمله معلمان درس "رسانه" در دبیرستان در آن شرکت دارند، حسابی خودم را آماده کرده بودم. اما مهمترین چیزی که همه لذت برده و از آن تعریف کردند، شیوه ارائه من بود. در ابتدای هماهنگی با مسئول سالن، ایشان گفتند که پاورپوینت دارید و میکروفن ثابت می‌خواهید؟ که همانجا به نظرم رسید اگر امکان دیگری باشد من خیلی خوشحال می شوم. یک میکروفن بیسیم اچ اف به من دادند و گفتند می توانید استفاده کنید. من هم به جای اینکه یکجا بایستم و باعث چرت ملت بشوم، میکروفن را زدم و گفتم که من معلمم و نمی توانم یکجا بایستم و به نوعی از مشاییون هستم و باید راه بروم تا موتور کلامم روشن شود. خلاصه، نزدیک به یک ساعت صحبت کردم و آنطور که از چهره حضار و بعد از ارتباط و بازخوردها فهمیدم خیلی تاثیرگذار بود. یک نفر آمد و گفت که یاد سمینارهای به سبک "تد" افتادم. پرانرژی و محتوادار و اثربخش. (گویی خیلی جوگیر شدم و حسابی از خودم تعریف کردم اما اشکال ندارد چون هدف آموزشی از آن دارم). با خودم فکر کردم که چرا ما خودمان را اسیر کلیشه ها می کنیم. کجای دنیا نوشته که حتما سخنران باید بیاید و عصاقورت داده یکجا بایستد و ملت هم چرت بزنند و وقت تلف شود و بروند. این همه تریبون ما داشته و داریم اما چرا به روشی نو از آن استفاده نمی کنیم و روی اثرگذاری که هدف اصلی است متمرکز نمی شویم؟ باید هم روی محتوا و هم روی روش حسابی کار کنیم و شیوه ای را برگزینیم که بیشترین اثر را داشته باشد.

    اتفاقا بر این اساس، چندسال پیش کارگاهی را طراحی کردم که ابتکار جالبی بود و واقعا به آن فکر کرده بودم. با خودم فکر کرده بودم که من خودم اگر کسی برایم حرف بزند حداکثر ده دقیقه تمرکز واقعی دارم و بیشتر از آن بشود یا خوابم می برد یا علاقه ام به موضوع را به کل از دست می دهم. حتما بقیه مردم هم همین گونه هستند. تا اینجا آسیب بود و بعد راه حل را یافتم. با خودم فکر کردم که اگر ملت فیلم جذاب ببینند ممکن نیست بی علاقه شوند. به همین خاطر، کارگاه را با فیلمهای جذاب و ناب از فناوری های نوین اطلاعاتی درست کردم (آن وقت این قدر تلگرام و شبکه های اجتماعی رایج نبود که همه بتوانند اینقدر کلیپ جذاب ببینند و به اشتراک بگذارند). کارگاه موضوع بندی و زمان داشت و هر فیلم بر اساس هدفی تهیه شده بود و در خلال فیلمها با ملت صحبت می کردم و فلسفه و کاربرد را با هم بحث می کردیم. در آخر هم مهمترین نکته را کار می کردیم. اینکه چه نظر دارند. اغلب می گفتند خوب است ما اینها را داشته باشیم و استفاده کنیم. اما من روی یک نکته مهم تاکید می کردم: "فکر نمی کنید که در ساخت آنها و راهبری کاری مهم در جهان نقش داشته باشیم؟" 

  5. 180 روز شیرین رفته و 180 روز بی طعم نیامده

    آخرین روز تابستان است. روز عجیبی است. ابرهای بی باران گله به گله آسمان را گرفته‌اند. همه چیز دست به دست هم داده تا این ته مانده آخرین روز تابستان، طعم گس دلتنگی به خود بگیرد. هوا طوری است که نمی‌شود در اتاق دوام آورد. بعد از مدتها توانسته‌ام یک روز کامل را در کتابخانه بگذارنم. اما نزدیکهای غروب دیگر طاقت نمی‌آورم. بساطم را جمع می‌کنم و می‌روم به سمت اتاقم در دانشکده. آنجا مامن بهتری برای دلتنگی است. چرا که خاطرات تلخ و شیرین زیادی را شاهد بوده و تاب آورده و دم بر نیاورده. همین که دلت تنگ شود و هوس کوه و دشت و دمن کنی، از گوشه پنجره می‌توانی توچال و هیاهوی زندگی پنهان در دره‌هایش که در صلابت و سکوت قله خاموش می‌شود را نظاره گر باشی. با این حال در اتاق دنج و غار تنهایی‌ام هم دوام نیاوردم.

    زدم بیرون. باید راه می‌رفتم تا کمی این هوا را با قدمهایم قابل تحمل تر کنم. می‌روم بالای کوه پشت دانشکده که همیشه خدا خلوت است و پرنده پر نمی‌زند. کمی که راه می‌روم حالم بهتر می‌شود. اصلاً راه رفتن انگار تمام سلولهای آدم را زنده می‌کند. خیلی از نویسنده‌های بزرگ مثل کوندرا، موراکامی و ... زیاد راه می‌رفته‌اند. گویی قدم مغز را به تلاطم می‌اندازد. به تهران بزرگ و بخشی تمیز و بخشی آلوده نگاه می‌کنم. چقدر آدمها الان در جای جای شهر همین احساس مرا دارند؟ روز آخر تابستان برای آنها چه طعمی دارد؟ چه خاطره تلخ یا شیرینی از آن دارند؟ به اینها فکر می‌کنم و راه می‌روم و چندتایی هم عکس برای صفحه اینستاگرام گروه می‌گیرم. آنقدر از حس دلتنگی و زیبایی طبیعت پر می‌شوم که نمی‌توانم دیگر خودم را نگه دارم. زودتر می‌آیم پائین و کامپیوتر را روشن می‌کنم و همانطور کجکی می‌نشینم و شروع می‌کنم به نوشتن. اینطور وقت‌ها اگر بخواهم منتظر مقدمات و جور شدن شرایط باشم، یا حسم را از دست می‌دهم یا دیگر انگیزه نوشتنم و کلمات صیقل خورده در تیغ آفتاب و باد طبیعت، حس و حالشان را از دست می‌دهند. همینطور بی آداب و ترتیب و فقط یک احساس لحظه‌ای را بدون ویراستاری یا فکر کردن به سوژه‌ای خاص، مکتوب می‌کنم. نمی‌دانم خوب در می‌آید یا نه. حالا فقط امید دارم که به دلتان بنشیند. شاید شما هم همین حس را در این لحظه‌ها داشته باشید. کسی چه می‌داند. از آنها بنویسید.

    عجیب هوایی است. گرفته و دقیقاً مناسب با موود همه آدمهای پائیزگریز. از کجا این هوا فهمیده که روز 31 شهریور، روزی است که همه در ته دلشان –ولو هیچ هم نگویند و به روی خودشان نیاورند- حسرت و دلتنگی پنهان دارند.

    آخر می دانید، آخرین روز تابستان فقط یک روز معمولی نیست. حسرت یک دوره شش ماهه شور و حال است که از سبزه‌های نورسته بهار آغاز می‌شود و بعد از هیاهو و شیرینی عید و لذتهای عطرآگین و سبزینه بهاری، بالاخره در انتها به تابستان شیرین و آبدار و آب‌باز ختم می‌شود. ولی وقتی تمام می‌شود می‌روید به سمت سرما و یخبندان و مدرسه و شبهای بلند و روزهای کوتاه و تازه وقتی پائیز رنگین تمام می‌شود باید بروی توی دل سیاه زمستان و حالا کی از آن بیرون بیایی خدا می‌داند. آنقدر طولانی می‌شود و هی باید پله پله و مرحله مرحله لباس و پالتو و دستکش روی خودت بپوشی که آخرش دیگه طاقتت طاق می‌شود.

    این هوا همه‌اش از صبح هی دست دلم را می‌گیرد و کشان کشان می‌برد به غروب بادآلود و گرفته 31 شهریور 1370. روزی که زندگی مرا به دو قسمت مساوی تقسیم کرد. تا قبل از آن روز، زندگی معمولی مثل همه آدمها داشتم که با خانواده‌ام و همه ملزومات یک زندگی روستایی آشنا بوده و آخت گرفته بودم. کار کرده بودم، مدرسه رفته بودم و رسیده بودم به دیپلم و کنکور. اما وقتی نتایج کنکور 27 سال پیش اعلام شد و من به اشتباه –جزء معدود کتابدارهایی هستم که واقعاً اشتباهی در رشته کتابداری قبول شدم که ماجرای مفصلی دارد- در کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم، روز 31 شهریور باید بار و بنه می‌بستم و راهی مشهد می‌شدم. باید همه آن زندگی با درختان و گیاهان را و همه دوستانم را رها می‌کردم و می‌رفتم به سوی سرنوشتی نامعلوم.

    آن روز غروب، با علی قرار گذاشتیم و دوربین 110 را فیلم انداختیم و رفتیم روی تپه پشت خانه‌مان. عصر پنجشنبه بود و همه مردم داشتند می‌رفتند بهشت فاطمه (اسم قبرستان روستای ماست) یا بر می‌گشتند. بعد از فاتحه خوانی، که گویی اگر هر پنجشنبه سر خاک نمی‌رفتیم، گناه کبیره مرتکب شده بودیم، زدیم به کوه. رفتیم بالای بالا و از آنجا شروع کردیم به عکس گرفتن. آرتیمان در دره سبز خودش انتظار گردوتکانها را می‌کشید و اینکه تابستان جایش را به پائیز بدهد و بعد هم برگهای سبز زرد شوند و بریزند و زمستان و دوباره بهار و زندگی از نو. باد می‌آمد. بادی شدید. اتفاقاً هیچ کدام از عکسهای آن روز هم خوب نشد. آخر می دانید که آن وقت با دوربین معمولی آنالوگ که عکس می‌انداختی اگر دستت تکان می‌خورد عکسها تار می‌شد و ناجور. از بی باد می‌آمد نشد یک عکس درست و حسابی بگیریم. اما همان عکسهای تار و نامشخص هم هنوز بوی آن هوا و حس و حال غریبی که داشتم را برایم زنده می‌کنند.

    مثل همه نوجوانهایی که دوستان صمیمی دارند و در دوره مدرسه یا دانشگاه باورشان نمی‌شود که روزی از هم جدا شوند، ما هم باورش برایمان سخت بود که روزی برسد که از حال و روز هم خبردار نباشیم یا نتوانیم همدیگر را ببینیم و حرف بزنیم. دو اتفاق دلتنگ کننده افتاده بود. دوستانم در دانشگاه قبول نشده بودند، هر چند به اندازه من تلاش نکرده بودند، و دیگر اینکه من که تا حالا با خانواده و این دوستان زندگی کرده بودم، حالا باید راهی دیاری بشوم که زندگی مستقل و بدون خانواده را بیاغازم. آن هم بدون کوچکترین شناختی از شهری که می‌روم یا رشته‌ای که می‌خواهم بخوانم یا اتفاقی که ممکن است برایم رخ بدهد. خلاصه اینکه از یک طرف خوشحال و مشتاق بودم که از این زندگی یکجایی روستایی کنده می‌شوم و تجربیات جدید به دست می‌آورم و از طرف دیگر از ناشناخته‌های فراوانش دلتنگ و کمی نگران بودم.

    حالا هر وقت که می‌رسیم به آخرین روز تابستان، با حسرتی عمیق به 180 روز شیرینی که رفته و 180 روز نمی‌دانم چه طعمی که دارد می‌آید نگاه می‌کنم. البته حالا بهتر شده. قدیم‌ترها که از چند روز قبلش تمام وجودم از فکر به انتهای تابستان و اول مهر سراسر وحشت می‌شد به طوری که دیگر نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم. بالاخره یک روز در حوالی اواخر تابستان که از دست آن حال بد به کوه پناه برده بودم، نشستم و با خودم فکر کردم و کلنجار رفتم و به ریشه یابی موضوع پرداختم. دیدم بیشترین ترس و وحشت من از پائیز و مهر به گذشته‌ام بر می‌گردد. مثل همه بچه‌ها، بازشدن مدرسه‌ها و سختی‌ها مدرسه و ضدحالهای آن مهمترین عامل تلخی پائیز بود. ما یک گرفتاری دیگر هم با پائیز داشتیم. پائیز که می‌رسید، در روستای گردوپرور ما که مایحتاج یکسال همه باید از گردوها تأمین می‌شد، آغاز سختی‌های فراوان بود. می‌بایست به مدرسه می‌رفتی و بلافاصله بعد از تعطیلی مدرسه خودت را به باغ می‌رساندی و گردو جمع می‌کردی. حالا یا کار برای خانواده بود یا گردو پوشاجنه برای خودت که رقابتی سخت بود و چشم و هم چشمی هم زیاد داشت و اگر کسی در گردو پوشاجنه موفق عمل نمی‌کرد به عنوان آدمی بی عرضه شناخته می‌شد.

    هوای کوهستانی منطقه ما طوری بود که باعث می‌شد دستها همه ترک بردارد و پوستها خشک و زخمی بشود. گردوها باید پاکول (جدا کردن پوست سبز گردو "آلنگها" که دستها را سیاه می‌کند) می‌شد. بعد خشک و بعد هم شکسته و مغز می‌شد تا برای فروش آماده شود. اگر باران می‌بارید یا باد می‌آمد، در آن سوز و سرما و تاریکی هوای اول صبح باید خودت را به باغ می‌رساندی که گردوهایت را غارت نکنند و بلکه خودت هم به نان و نوایی برسی.

    همه اینها برای همچو منی که چندان تعلق خاطری به زندگی کشاورزی نداشتم مایه عذاب بود. هر چه تابستان دلبر و شیرین رفتار و خوش طعم بود، این پائیز از دماغمان بیرون می‌کشید. بالاخره کلاه نداشته‌ام را قاضی کردم و دیدم که الان من هیچ کدام از این شرایط را ندارم و اول پائیز هم قرار نیست که کسی بازخواستم کند بابت حمام و مو و ناخن و مشق و مدرسه. گردو پوشاجنه ای هم در کار نیست. فقط می‌ماند تلخی ماسیده در روح و جسممان که از کودکی در ناخودآگاهمان رخنه کرده که باید یکجوری با آن کنار بیاییم. و البته همچنان رفتن تابستان زیبا و آزاد و تفریح‌مایه و بازشدن مدرسه و دست و پا بستگی برای سفر و هر برنامه‌ای مطابق با برانامه مدرسه‌ها، گوشه دل آدم را دل چرکین می‌گذارد، اما آدمی با هر چیزی کنار می‌آید و عادت می‌کند.

    بعدها آنقدر دیگر با پائیز کنار آمده بودم که با دوست خوبی سر این قضایا کلی جر و بحث داشتیم که او هم مثل قدیم من پائیز ستیز بود و من برایش از زیبایی‌های فصل "عشق و مشق و انار" و "فصل رنگین طبیعت" و این‌ها می‌گفتم و آخر سر هم آنقدر خاطرات زیبا برایش در این فصل رقم خورد که او هم پائیزی شد. آخر نمی‌شود همه‌اش بی انصافی کرد و مثلاً یک خانه گرمی که غروب سرد پائیزی تو را در آغوش می‌کشد و کنار پنجره‌اش می‌توانی نظاره گر باران دلربای پائیزی باشی و برگهای زرد و نارنجی که از درختها جدا شده و می‌ریزند را ببینی و همزمان قهوه‌ات را مزه مزه کنی و خانه دلت گرم و رؤیایی بشود، را صرفاً به خاطر اینکه پائیز است، تلخ بپنداری. پائیز زیبا هم که دارد می‌آید، گفتنی‌های خودش را دارد. کافی است پنجره دلت را به سمت دنیا و طبیعت زیبا بگشایی تا پائیز هم بشود ساقدوش خوشروی بهار.

  6. فقط بخواه

    بهرام رادان را در صفحه اینستاگرامش می‌بینم که دارد یک لایو ویدئو از خودش در نروژ را منتشر می‌کند. می‌چرخد و اطراف را نشان می‌دهد و شاد است. زندگی که شاید آرزوی صدها نفر از آدم‌های روی زمین باشد. چطور رادان اینطوری شده؟ باور کنید که استعداد و شانس و همه این‌ها حرفی بیش نیست. بیش از همه خودش خواسته و بوده و راهش را یافته. کاری که ما نمی‌کنیم. فقط رویا می‌بافیم بدون اینکه قدمی برایش برداریم. مثلا خود من. آنقدر حاشیه و کارهای صد من یک غاز دارم که اصلا به رویاهای بزرگ فکر نمی‌کنم. یا بهتر بگویم. یک گیر ذهنی شخصی دارم. عادت کرده‌ام که زندگی من همین زندگی حداقلی است و باید باشد. آن زندگی‌ها از جای دیگری آمده. شانس داشته‌اند. پدر و مادر یا تربیت خاص داشته‌اند. اما این‌ها هیچ کدام درست نیست.

    فقط یک چیز درست است

    آن‌ها خواسته‌اند. هنوز هم می‌خواهند.

    باور کنم (برای خودم) که همین الان هم دیر نیست. اگر چیزی را با تمام وجود بخواهم همه چیزم را فدایش می‌کنم. از وقت و کار همه خواسته‌هایم می‌گذرم و به آن می‌رسم. دور از دسترس هم نیست. اما مشکل این است که ما عموما نمی‌خواهیم. چون نمی‌خواهیم، تلاش نمی‌کنیم. چون تلاش نمی‌کنیم، فکر می‌کنیم که نمی‌توانیم و این چرخه و حلقه‌ها همین طور یکی یکی پشت هم می‌رود تا به شکست و ماندن در مانداب زندگی برسد.

    مثلا من می‌توانم به جای این کارها که از صبح انجام می‌دهم مثل چک ایمیل، چک صفحه های مجازی، جواب دادن به ایمیل‌ها و پیام‌های کسانی که هیچ تعهدی در مقابل آن‌ها ندارم، راه انداختن کارهای صد من یک غاز دیگران و حرف زدن و وقت کشی‌های فراوان و فراوان، فقط و فقط روی کارهایی که مفیدند متمرکز شوم.

    یا اینکه به جای صدتا کار نیمه کاره و بی ارزش و کم ارزش، یکی دو کار جدی، قوی، پر ارزش و ماندگار را دنبال کنم. مگر غیر از این است که آدم‌های موفق همیشه یک یا دو سه تمرکز خیلی محدود دارند؟ آن‌ها روی چیزی متمرکز می‌شوند و تا آن را به نتیجه مطلوب نرسانند از پای نمی‌نشینند. آن‌ها، کار را با وسواس و بر اساس یک ایده و نظر و درست و قوی انتخاب می‌کنند. بعد آنقدر روی آن پافشاری می‌کنند و متمرکز می‌شوند تا از سیر تا پیاز آن برایشان ملکه ذهنی می‌شود. آن وقت است که همه قوت‌ها و هم کاستی‌ها را به درستی می‌شناسند. پس تلاششان را متمرکز می‌کنند تا ضعف‌ها را از بین ببرند و همه را به قوت تبدیل کنند و موفقیت را در آغوش بکشند.

    دیگر اینکه، کارهای اداری و ضعیف دم دستی را نباید جدی گرفت. اینکه من به عنوان استاد دانشگاه حتما باید به این کارهایی که الان می‌پردازیم بپردازم، اصلا درست نیست. اگر مثلا روی یکی دو موضوع متمرکز شوم و هر سال به جای چند مقاله پراکنده، دو یا سه مقاله جدی و علمی و بین المللی بیرون بدهم، هم به اندازه این کارهای پراکنده ارزش دارد و هم اینکه از لحاظ علمی و کاری بار خودم را بسته‌ام. به قول ورزشی‌ها، بدون اما و اگر همه آنچه را که به عنوان یک عضو هیات علمی در طول یک سال لازم دارم به دست می‌آورم.

    اما افسوس و صد افسوس که ما قدرت نه گفتن، انتخاب بر اساس نظریه برترین‌ها و فقط به دنبال رویای خویشتن رفتن را نیاموخته‌ایم. زندگی‌هایمان گاهی چنان هرزه و آغشته به ولنگاری می‌شود که آدم از خودش تعجب می‌کند. به قول نادر ابراهیمی 24 ساعت شبانه روز برای زندگی و کار و موفقیت نه تنها کم نیست که بسیار هم زیاد است اگر ما از حواشی بپرهیزیم و به اصل‌ها چنگ بیندازیم و به دنبال بهترین و موثرترین رویاها قدم برداریم.

    بارها و در جاهای مختلف این را گفته‌ام که بهار رهادوست در کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم" به کنکاش دلایل نرسیدن‌هایش پرداخته و خیلی هم خوب و عالی جواب داده است. اما برای من و از نظر من فقط یک دلیل مهم‌ترین دلیل نویسنده بزرگی نشدن بوده و هست. نخواسته‌ایم. حالا اینکه چه‌ها باعث شده نخواهیم یا نتوانیم بخواهیم یا هر شکل دیگری که موضوع را طرح کنیم داستان دیگری دارد. اما اگر آدمی در درون خودش بخواهد و با تمام قوا و اعضا و جوارح و سلول‌هایش چیزی را طلب کند، محال است که به آن یا چیزی مشابه یا برتر از آن دست پیدا نکند. مهم‌ترین قدم رسیدن با اولین قدم یعنی خواستن شروع می‌شود و باید مراقبه کرد که این خواستن همیشه و همواره با شما باشد و بماند و سرچشمه جوشان تمامی انگیزه‌ها و قدم‌هایتان باشد.

    این‌هایی که گفتم دغدغه های یک آدمِ ایستاده در میانه راه زندگی است. خوشبینانه اش این است که هنوز می‌شود تصور کرد که مانده های پیش روی زندگی با رفته های پشت سر گذاشته‌اش برابری دارد و هنوز رفته‌ها بر مانده‌ها نچربیده. اما اگر پرده غفلت به کناری ننهی، دیر نخواهد بود که با اشک و آه و زانوی غم در بغل، فقط باید حسرت خورِ رفته های در خواب و غفلت باشی. این دقیقا همان حالی است که به سعدی دست داده (البته حال سعدی کجا و حال ما کجا) و فرموده:

    ای که پنجاه رفت و در خوابی          مگر این چند روزه دریابی

     

  7. اینجا بارسلونا (1): ایسکو 15: تک چرخهای زنانه

    سفر مثل فحشِ دعوا مي ماند. وقتي که دعوا تمام مي شود و در خودت فرو مي روي و عملياتت را مرور مي کني، تازه يادت مي افتد که چه فحشهاي آب نکشيده شيريني مي توانسته اي بدهي اما در آن لحظه حضور ذهن نداشته اي و افسوس مي خوري که چرا اين ذهنت ياري نکرده و طرف را با اين فحشهاي جگرسوز مستفيض نکرده اي. حالا وقتي کارت با يک شهر تمام مي شود و از آن مي روي، يکي يکي از اقصي نقاط جهان و سايتها و کتابها، توصيه ها و يادآوري هايي به دستت مي رسد که فلان جا را ديده اي؟ به فلان موزه سر زدي؟ و ... که دلت را حسابي کباب مي کند. حالا مدتها بعد از سفر بارسلونا، مي بينم با همه چيزهايي که ديده ام، گویی هيچ از اين شهر دلرباي زيبا نديده ام.

    اسپانيا، سرزمين افسانه اي زيبا، با همه گاوبازها و فوتبالها و کارناوالهايش، بالاخره مرا در آغوش کشيد. طبق معمول، بعد از پیاده شدن از هواپیما و گرفتن چمدان، به سراغ توریست آفیس (اداره گردشگری؟!) مستقر در فرودگاه می روم. آدرس را نشان دادم و از جوابهای خانم توریست آفیس چشمهایم گرد شد. فرمودند که این آدرس و هتل واقع در شهری دیگر است و در بارسلونا نیست. در ادامه توضیح دادند که هتل شما در سن کوقت (Sant Cugat) است که شهری در حومه بارسلونا است. سراغ مترو و کارت مترو چند روزه و اعتباری مشابه آنچه در پورتو داشتم را می گیرم که هیچ کدام وجود ندارد. جالب اینجاست که از فرودگاه به مرکز شهر یعنی میدان کاتالونیا، مترو وجود ندارد و باید با اتوبوس به آنجا رسید. اتوبوس را پیدا می کنم و مبلغ 5.10 یورو نقدا دریافت می کند و سوار می شوم. مثل قطارهای بین شهری فرانسه جای مخصوص چمدان در وسط اتوبوس دارد که در سه طبقه می شود انواع چمدانها را جا داد. دوباره به سوی سرنوشتی نامعلوم رهسپار می شوم. تجربه سوار اتوبوس بین شهری شدن به صورت نصفه و نیمه و رفتن از دل اتوبانهای بارسلونا جالب است. تازه یادم می آید که آن هواپیمایی رایان ایر بی انصاف چطور صلات ظهر گرسنه و تشنه رهایم کرده در این غربت. کوله ام را می گردم و تنها خوردنی که می یابم، ظرف آجیل است. نمی شود چمدان را باز کرد و باید طوری رفع گرسنگی کرد و زنده ماند تا به آب و آبادی برسیم.

    خیلی باکلاس یک پلاستیک برای پوست آجیلها روی صندلی پهن می کنم و ظرف آجیل را هم همانجا می گذارم و شروع می کنم به آجیل خوردن و تماشای شهر. یاد آجیل خوری سال پیش در هندوستان می افتم. داشتیم از دهلی به سمت شهر چندیگر می رفتیم و سوار یک ون بودیم با دوستان شرکت کننده در کنفرانس Ilips. در بین راه زهراجون ظرف آجیلی در آورد و به همسفران تعارف کرد. هر کدام قدری برداشتند و ما شروع کردیم به خوردن و لذت بردن از مسیر سبز و ابری جاده. کمی که گذشته، شرلی کروز از فیلیپین، پرسید اینها چیست و چطوری باید خورد؟ چرا مزه اش یک جوری است؟ اینجا بود که همه یک صدا شدند که راست می گوید. تازه دوزاری ما افتاد و شروع کردیم به آموزش تخمه شکستن و خوردن هر کدام از اقلام آجیل عیدی. اینجا بود که لبیبه گفت من همه اش را با پوست خورده بودم.

    بارسلونا شهری زنده است. شلوغ و پر جنب و جوش. اولین چیزی که توجهم را جلب می کند، تعداد زیاد موتور سوارهای آن است که در شهرهای دیگر چندان رایج نیست. خانمهای موتورسوار هم کم نیستند و برای ما خیلی غریب و عجیب می نماید. همه موتورسواران کلاه کاسکت دارند و در عقب همه موتورها جعبه کوچکی است که جای کلاه کاسکت موتور سوار و راکب عقب آن است. جالب است که خیلی از راننده های موتور خانم هستند که دوست پسر یا همسرشان را ترکشان سوار کرده و در خیابانها رانندگی می کنند.

    از خیابانهای زیبا و تمیز و سرسبز می گذریم و در میدانی شلوغ و رنگارنگ به اسم میدان کاتالونیا (Plaça de Catalunya) پیاده می شویم. این مکان قلب بارسلونا است. به عنوان محل اصلی تجمع‌های شهر، که مثل میدان انقلاب یا توپخانه، محل تقاطع قطارها و اتوبوسها و متروها است. اتوبوسهای توریستی از این میدان شروع می کنند و به این میدان ختم می کنند. خیابان معروف و زیبای رامبلا از اینجا شروع شده و تا ساحل پیش می رود. می توانید در حالی که مردم بارسلونا و توریست‌ها را در رفت‌ و آمد نظاره می‌کنید، از فواره‌ها، مجسمه‌ها و فضای باز آن لذت ببرید. این منطقه همچنین آغاز بهشت خرید شهر است چرا که چهار مرکز خرید مهم از اینجا به بیرون منشعب می‌گردند.

     

    پرس و جو می کنم و می گویند که از آنجا باید دوباره قطار حومه شهر بگیرم تا برسم به سن کوقت. چیزی حدود نیم ساعت راه است و 3.10 یورو هم هزینه دارد. علامت قطار هم جالب است که در کنار همه خطهای با حروف الفبا و حرف و عدد، یک علامت زنجیره است که نشانه قطار برون شهری است. ساعت نزدیک 2 و نیم ظهر است و هوای بارسلونا تقریبا گرم و شرجی. طبق برنامه قبلی ام قرار بود که ناهار را در هواپیما بخورم اما بعدا یادم آمد که هواپیمای رایان ایر است و برهوتی لم یزرع. به همین خاطر گرسنه مانده بودم و با چند شکلات و بیسکویت و کمی آجیل تناول شده در اتوبوس تا کاتالونیا، از توی کوله پشتی تا اینجا دوام آورده بودم. مانده بودم که چه کنم. آیا بروم تا سن کوقت و چمدان بگذارم و دوباره برگردم یا اینکه همین جا در شهر بگردم. دیدم که یک جای قضیه می لنگد و هر چه می کنم نمی توانم تصمیم درست بگیرم. دلیل اصلی هم افت شدید قند خون آن هم برای آدم غذاخوری مثل من بود. به همین خاطر اولین کاری که کردم این بود که در یک گوشه خلوت تر، چون این میدان بزرگ و زیبا و تاریخی اصلا خلوتی ندارد، جایی گیر آوردم و نشستم و بساط ناهار، که طبق معمول از غذاهای هانی بود و این بار قرعه فال به اسم خوراک مرغ زده شد، را به راه کردم. آب نمای زیبا و تمیز و گرد میدان، گلهای اسطخودوس و میمون و پریوش و ...، کبوترهای فراوان و اهلی و این همه آدم از هر رنگ و شکل، پس زمینه خوبی برای یک ناهار دلچسب بود.

    بعد از ناهار به این صرافت افتادم که چه برنامه ریزی می تواند بهترین کار برای دیدن این شهر زیبا در زمان بسیار کم باشد. اتوبوسهای توریستی روباز و زیبا در اطراف میدان به چشم می آمدند که در دو رنگ قرمز و آبی آسمانی بودند. فکر کردم که اگر اینها با شرایط مناسبی شهر را نشان می دهند بهتر است از آنها استفاده کنم. از باجه مدیریت آنها در میدان سوال کردم و فرمودند که بلیط یک روزه آنها 30 یورو و دو روزه 40 یورو می شود. فکر می کردم که این اتوبوسها آدم را می برند و هر جا نگه می دارند و همه می روند بازدید و باز سر یک ساعت همه با هم بر می گردند و سوار شده و راه می افتادند. به هر حال امروز را مناسب برای آنها نمی دیدم. به ویژه اینکه چمدانم همراهم بود و در اتوبوس هم جایی برای آن نبود. مسئول یکی از اتوبوسها توضیح داد که می توانم چمدان را در کمد امانات مخصوص چمدانها (Locker) در آن سوی میدان بگذارم. مرام گذاشت و برگه ای هم داد که با ارائه آن می توانستم تخفیف بگیرم. رفتم به سوی آن آدرس اما در بین راه و آن سوی میدان متوجه شدم که وای فای رایگان قابل دسترس است. کمی اینترنت حالم را حسابی جا آورد (واقعا اعتیادی است برای خودش آن هم در سفری اینچنین). اینترنت مغزم را ریست کرد. به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین جا و همین امروز شهر را بکاوم و به فردا موکول نکنم. دوباره چمدان به دست راه افتادم.

    یاد گرفته ام که در شهرهای توریستی هر جا که رفت و آمد زیاد است و شلوغ، یعنی اینکه آنجا خبری هست. به همین خاطر دوباره راه افتادم و گفتم چرخی بزنم ببینم ملت کجا می روند و آیا چیزی دستگیر آدم می شود؟ دنبال جمعیت هزار رنگ و هزار بو و مدل راه افتادم. جمعیت به سوی خیابانی سنگ فرش که در جنوب میدان بود در حرکت بود و وقتی وارد آن خیابان شدم دیدم که خودرویی رفت و آمد ندارد و خودش یک پا سالن کنسرت و تفریح و خرید و توریست کش است. از سنگ فرشها و ساختمانهای گوتیک قدیمی و مدرن لذت می بردم و کوچه به کوچه می رفتم که یک جا دیدم ملت جمع شده اند و صدای موسیقی زیبایی می آید. ایستادم و دیدم یک گروه موسیقی دارند می نوازند بسیار زیبا و سی دی خودشان را هم تبلیغ می کنند. از پشت سرم کلمات آشنایی به گوش خورد و متوجه شدم دو جوان ایرانی اند که یکی به دیگری می گوید: بپرس ببین سیم گیتارش را از کجا خریده؟ با خودم فکر کردم که شاید از دیدن یک ایرانی که آنها را با این سر و وضع ببینند شاید چندان خوشحال نشوند. همینطور یاد این خاطره یک نفر افتادم که می گفتم رفته بودیم آنتالیا و همراهان تور ما آمده بودند کنار ساحل. دختر خانمی می خواست لباس عوض کند و مادرش در صدد بود که حوله ای جلویش بگیرد. هی نگاه کرد به این طرف و آن طرف و آخر سر هم حوله را سمت ما گرفت. یعنی ما نامحرم و همه آن اجنبی ها محرم بودند.

    راه را ادامه دادم و آخر سر به یک خیابان عریض و خیلی بیش از حد پر رفت و آمد رسیدم که بعدا فهمیدم خیابان معروف رامبلا است. پیاده رو این خیابان در وسط است و در دو طرف ماشینها رفت و آمد می کنند و پیاده روهای کناری هم پر است از رستوران و کافه و گالری هنری و سینما و تئاتر و مراکز خرید. اما اصل جریان در همین پیاده رو وسط است. تا دلت بخواهد در اطراف و اکناف پیاده رو هنر و صنعت و تجارت هست. صندلی های کافه ها در اطراف است و پر از آدمهای سرخوش و بخور که انواع و اقسام دست پختهای اروپایی و ... را می بلعند و یک جرعه نوشیدنیهای رنگی هم رویش. در قسمتی از خیابان، طراحان و کاریکاتوریستها نشسته و در حال نقاشی از مردم یا طراحی برای دل خودشان هستند. با پرداخت اندکی می توانی یک کاریکاتور یا طرح سریع از خودت به دست بیاوری. موسیقی زنده که نگو و نپرس. هر کس با هر هنری اینجا به نوایی می رسد.

    قسمت اصلی این مجموعه هنری در بخش انتهایی خیابان است که به میدان کلمپ و ساحل دریای مدیترانه می رسد. افراد پانتومیم کار به شکل شخصیتهای مختلف با گریم و لباس و رنگ خاصی ثابت ایستاده اند که در ابتدا که چندتای آنها را دیدم، فکر کردم مجسمه هستند تا اینکه بعدا فهمیدم اینها آدمهای زنده و متحرک هستند که برای لقمه ای نان حلال خود را به این شکل در آورده اند. هر کسی می رود کنار آنها و با انداختن سکه ای در ظرف جلویشان با آنها عکس می گیرد. آنها هم برای آدمها کم نمی گذارند و انواع شکلکها و فیلمها را بازی می کنند. از تک تک آنها فیلم می گیرم و همانجا به مدد وای فای رایگان شهری، در اینستاگرام می گذارم که خیلی با استقبال مواجه می شود. البته از همین جا به مشتریان محترم اینستایی عرض کنم که چون در اینستاگرام فقط تا ده تصویر می شود آپلود کرد دیگر ظرفیت بیشتر از اینها نبود و الا تعداد این هنرمندان بسیار بیشتر بوده که فیلمهایش در آرشیو موجود است.

    هر چند که چمدان بر روی سنگ فرشها به سختی حرکت می کند و واقعا تمرین خوبی برای تقویت پشت بازو است، اما زیباییهای این نقطه سحرآمیز از هستی آنقدر هست که آدم سنگینی چمدان و کوله پشتی را تحمل کند. بالاخره خیابان تمام می شود و به میدانی با مجسمه ای بلند و زیبا محوطه ای باز با چشم اندازی به کوه های بلند و سبز اطراف می رسم که یادمان کریستف کلمب است. پشت میدان هم ساحل زیبای دریا است. با آبی سبز و آرام و تمیز که در یک قسمت ماهی های بزرگ (آخ اگر ایران بود) به اندازه ماهی شوریده و راشکو در حال جست و خیزند و یک جای دیگر آب هم چندتایی عروس دریایی سفید و زیبا در حال عشوه گری هستند.

    ساحل پر است از کشتی و قایق و بلم و کرجی و هر چیز دیگری که اسمش را من نمی دانم. کشتی های توریستی روباز و زیبا و دلبرانه هم هستند. تا دلت بخواهد ملت عکس و فیلم می گیرند و از این همه زیبایی لذت می برند. یک طرف میدان ریکشا مثل آنها که در هند است می چرخد و با رکاب زدن توریستها را به اینطرف و آن طرف می برد. به سمت پلی می روم که ملت روی آن تردد می کنند. دیواره پل فلزی و کف آن چوبی است. کمی که جلو می رویم یکباره یک زنگ شروع می کند به زدن و مردم متوقف می شوند. نمی دانم جریان چیست؟ یکباره می بینم یک کشتی بزرگ با دکلی بلندتر از ده متر که پنج شش متری بلندتر از پل است در حال حرکت است. شصتم خبردار می شود که احتمالا می خواهد از پل رد شود. اتفاق جالب و هیجان انگیز اینجاست که وسط پل شروع می کند به حرکت کردن و به یک طرف می چرخد و پل کاملا باز می شود. چند کشتی و قایق از وسط پل رد می شوند. همه ملوانها لباس یکدست و زیبا دارند و وقتی از کنار اسکله رد می شوند شروع می کنند به نواختن موسیقی و برای مردم دست تکان می دهند. بعد هم پل بر می گردد سر جای خودش و این جمعیت خروشان به سمت دریا و مرکز خرید بزرگ آن سوی پل هجوم می آورند. آنقدر جمعیت زیاد است که آدم یاد راهپیمایی های دشمن شکن خودمان می افتد.

    در کنار دریا، ساختمانهای زیبا با معماری مدرن به چشم می خورد. تا چشم کار می کند قایقهای شخصی، پارویی و کشتی های بزرگ دیده می شوند. آب آرام و مواج و زیبا است و انعکاس خورشید در آن تلالویی خاص دارد. چند دختر خانم زیبا با اندک لباسی که بر تن دارند کنار ساحل در حال طراحی و نقاشی این مناظر زیبا هستند. تله کابینی طولانی از نوک قله های سرسبز به سمت دریا می آید و از اینجا رهسپار آن سوی ساحل روبرو می شود که آدم دلش می خواهد دار و ندارش را بدهد و سوار این تله کابین، بهشت بارسلونا را نظاره گر باشد. در بخش شرقی ساحل، دهکده المپیک است با معماری مدرن شهری که برای برگزاری مسابقات المپیک باسلونا در سال 1996 طراحی شده است. مرغان دریایی بر فراز شهر و ساحل می چرخند و هر جا که گیر بیاورند می نشینند و از مردم هراسی ندارند. دل کندن از این همه زیبایی سخت است اما چه می شود کرد که غروب نزدیک است و من هم نمی دانم چه سرنوشتی برای امشبم رقم خواهد خورد.

    عزم برگشت می کنم و با مترو خودم را می رسانم مرکز فرماندهی این شهر یعنی میدان کاتالونیا. از آنجا با قطار برون شهری رهسپار سن کوقت می شوم. در بین راه از جنگلهایی سبز و انبوه می گذریم که آدم را یاد سیاهکل می اندازد. قطار هم یادآور پل ورسک و جنگل طلای مازندران است. از چند نفری سوال می کنم اما انگلیسی نمی دانند تا خانم میان سال محترمی وظیفه راهنمایی کاملم را برعهده می گیرد. در ایستگاه سن کوقت پیاده می شوم. اطراف ایستگاه شلوغ است و چند کافه دور آن است. فکر می کنم همه شهر اینگونه است. اما سخت در اشتباهم. این شهر حاشیه ای بارسلونا، یک محیط بسیار آرام و خلوت دارد. در ایستگاه اتوبوس از خانم سوال می پرسم و می گوید اتفاقا خودش هم آنجا می رود. اتوبوس شماره L8 می رسد و ما ره به جایی کناره جنگل می رساند.

    تازه آنجاست که متوجه می شوم وارد یک دانشگاه شده ام. دانشگاهی که ظاهرا مثل سیاست گدایی دانشگاه های خودمان به درآمدزایی رو آورده و مهمانسرای شیک و تمیز دانشگاه را به عنوان هتل به توریستها می دهد.

     

    خیابانهای بارسلونا یک پا سالن مد است. خانمها با انواع لباسهای محلی و مدرن و بین المللی در رفت و آمد هستند. انواع رنگهای پوست را می شود دید. هر کس از جایی از جهان آمده. سیاه و سفید و زرد و ... پوشش عمومی اغلب خانمها شلوارک و تاپی ساده است که با یک صندل کوچک و جمع و جور، کارشان را راه می اندازد. اما دیده می شود که بعضی از آنها مانند مانکنهای توی سالن مد با آخرین مد لباس در تردد هستند. این منظر و این مقدار آدم یادآور جهان وطنی است بی مرز که هر کس با هر فکر و شکل و اخلاق، دارد راه خودش را می رود و به صورت و زبان خودش از مواهب این جهان بهره می گیرد. حقیقتا همه آدمهای دنیا به ویژه ما ایرانیها که دیدگاهمان نسبت به جهانی کمی محدودتر است باید ساعتها در این مناطق بایستیم و تردد کنیم تا بیاموزیم که این هستی، نامحدودتر و بی مرزتر از عقده ها و قضاوتها و انتظارات بی جای ماست. دنیا جای بیش از حد بزرگی است و محدودیت دید و چشم ما دلیل بر اشتباه بودن رفتار و کردار عالمیان نیست. باید دید و چشید و بویید تا کنه هستی کثیر و بی انتها و زیبا را درک کرد.

    پیوند این نوشته که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

     

    https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/12/1792716/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7

     نوشته شده در سالن مطالعه کتابخانه عمومي شهدا

    10/5/1397

  8. اینجا پورتو (6): ایسکو 15 م: یک حاجی 55 یورویی

    هر آمدنی را رفتنی است و از رفتن گریزی نیست. بالاخره روز موعود فرا می رسد. باید رفت و یک شهر را با همه لحظه های ویژه و خاطره انگیزش جا گذاشت. پنجشنبه 21 تیر 1397 (12 جولای 2018) و پنجمین روز سفر است و باید راهی سفری کوتاه و درون اروپایی بشوم. پورتو در غربی ترین نقطه اروپا و در ساحل اقیانوس اطلس واقع است و با اینکه پرتغال و اسپانیا با هم همسایه هستند اما بارسلونا در شرق اسپانیا است و حالا باید از غربی ترین نقطه به شرق اسپانیا سفر کنم که نزدیک به دو ساعت پرواز است. بلیط رایان ایر در موبایل است و بدون دغدغه فکر می کنم که چه راحت با اتوبوس و بعد مترو از میدان آلیادوس خودم را به فرودگاه پورتو خواهم رساند. قرار است ساعت 11.30 پرواز از پورتو به بارسلونا باشد و با خودم فکر می کنم خوب است ساعت 10.30 فرودگاه باشم که یک ساعت قبل از پرواز است و کافی هم هست. با احتساب زمان برای رسیدن به فرودگاه فکر می کنم که نیم ساعت هم زودتر بیرون بروم یعنی ساعت 9 که با خیال راحت آنجا برسم. غافل از اینکه که چه ماجراها انتظارم را می کشند. وسائل را که قبلا جمع کرده ام، بسته بندی و تکمیل می کنم که خوشبختانه از همان یک چمدان و یک کوله پشتی که لپ تاپ هم در آن است تجاوز نمی کند. آخرین عکسها را با اتاق و هتل می گیرم و می زنم بیرون و کلید را طبق آنچه مری روز اول گفته در سبدی توی حال می گذارم و در را می بندم و خلاص. اما اولین مشکل این است که آسانسور از دیروز خراب شده و حال با چمدان سه طبقه را پائین رفتن معضلی می شود که چاره ای نیست و با توجیه آخرین بار بودن، سختی اش قابل تحمل می شود. از ایستگاه سن ژوستا سوار می شوم و در میدان آلیادوس هم مترو می گیرم و فکر می کنم که با خیال راحت می نشینم و قطار هم سر وقت به فرودگاه می رسم. اما کی فکرش را می کند که سهم فرودگاه بین المللی یک شهر مهم اروپایی از مترو، همان یک ایستگاه معمولی مثل همه ایستگاه های دیگر یک خط طولانی مترو باشد. فکر می کردم مثل ایران است که آخر خط فرودگاه خواهد بود و آنجا که برسیم همه ملت پیاده می شوند و من هم دنبال آنها می روم. سوار می شوم و جای نسبتا راحتی برای خودم و چمدان پیدا می کنم و تصمیم می گیرم از شهر و آخرین جرعه های بودن در آن لذت ببرم. دیروز دکتر منصوریان یک دکلمه با صدای خودش از شعر "چاوشی" استاد مهدی اخوان ثالث برایم فرستاده. شعری زیبا که مهمترین بخش آن می گوید "من اینجا بس دلم تنگ است.... به کجای این شب تیره بیاویزم.... ". آن را می شنوم و دوباره و سه باره و با شهر یکی می شوم. حس رفتن این شعر در دل و جانم رسوخ می کند. به نظرم می رسد مسیر طولانی و کمی غریبه شده. از خانمی که رو به رویم نشسته می پرسم این قطار کی به فرودگاه می رسد. با تعجب می گوید که این قطار فرودگاه نمی رود. اولش باور نمی کنم و نمی خواهم قبول کنم اشتباه شده. اما ظاهرا قضیه جدی است. در اولین ایستگاه که کمی دور از شهر و حالت روستاگونه دارد پیاده می شوم و ملت می گویند که باید چند ایستگاه برگردم و آنجا یک قطار دیگر بگیرم به سمت فرودگاه. ساعت نزدیک ده است و قلبم دارد می ایستد. ضمن اینکه تازه یادم می آید که این یک پرواز بین المللی و از کشوری به کشور دیگر خواهد بود و اگر با احتساب فرودگاه امام خمینی در نظر بگیریم باید حداقل سه ساعت قبل از پرواز آنجا برسم. با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم که هیچ رقمه با مترو نخواهم رسید. به فکر تاکسی می افتم و از مردم می پرسم که تاکسی می خواهم و انتظار دارم که کسی گوشی اش را در بیاورد و مثلا با اوبر یا مای تاکسی برایم تاکسی ارزان بگیرد. اما چنین چیزی نیست و استفاده از تاکسی به عنوان یک امر لوکس و لاکچری است که کسی چندان با آن دمخور نیست. چرا که تاکسی بسیار گران است و هم اینکه وسائل نقلیه عمومی مثل اتوبوس و مترو فراوان و سهل الوصول است و هم فرهنگ استفاده از خودرو شخصی و تاکسی چندان رایج نیست. به همین خاطر مردم فقط خیلی مبهم به میدانگاهی در آن شهر یا روستا که اسم و مشخصاتش هم یادم نیست اشاره می کنند که ممکن است آنجا تاکسی پیدا شود. سراسیمه و نگران به پرس و جو می پردازم و سعی می کنم تاکسی پیدا کنم در حالی که چمدانم را هم دنبالم خرکش می کنم. بالاخره ایستگاه تاکسی ها را پیدا می کنم. دو سه تاکسی که یکی بنز و دیگری تویوتا پریوس (مدل اروپایی که کمی چراغها و ساختارش با ایران فرق می کند) و دیگری مارکی است که نمی شناسم ایستاده اند. به یکی می گویم و می پرسم می رسیم یا خیر؟ توضیح می دهد که حدود ده دقیقه خواهد بود. در اینجا کلا تاکسی خطی وجود ندارد و برای مسیرهای مشخص اتوبوس و مترو هست و اگر کسی غیر از اینها را بخواهد باید تاکسی دربست بگیرد. سیستهای تاکسی نسبتا ارزان و مناسب هم هست که اسنپ و تپسی ما از روی آنها گرفته شده اند. Uber و My Taxi مهمترین آنها است. جالب اینکه وقتی توی گوگل مپ جستجو می کنی علاوه بر اطلاعات دیگری مثل رانندگی، مترو، اتوبوس و پیاده، قیمت اوبر و مای تاکسی را هم می دهد. اوبر را روی گوشی ام نصب کرده ام اما برای استفاده از آن دو امکان لازم است که هیچ کدام را ندارم. یعنی اینکه اول باید اینترنت داشته باشم و دوم اینکه امکان جواب دادن به تلفن را داشته باشم. به همین خاطر نمی شود به آنها فکر کرد. سوار تاکسی مردی جا افتاده و آرام و در عین حال تر و تمیز می شوم. می پرسم چقدر می شود و می گوید حدود ده یورو. چاره ای نیست و باید رفت. می پرسد دیرت شده و مثلا برای اینکه دندان گردی نکند می گویم نه ولی خب زودتر برسیم بهتر است. می بینم که دکمه تاکسی متر را می زند و کمی خیالم راحت می شود. اما رگ ایرانی ام نمی گذارد آرام باشم و فکر می کنم که اگر حالا برود چند دور قمری بزند تا مسیر را دورتر کند و احیانا پول بیشتری بگیرد چه خاکی به سرم کنم؟ می پرسد کدام شرکت هواپیمایی پرواز دارم و وقتی می گویم رایان ایر می گوید که باید برویم ترمینال 2. خوشبختانه با 10.75 یورو کار تاکسی راه می افتد. تجربه ای جدید در تاکسی سواری اروپایی که قبلا خیلی از آن می ترسیدم. هر چند این مبلغ به پول ما (یعنی حدود 103.000 تومان) هزینه ای گزاف برای تاکسی است اما اگر از آن کمک نمی گرفتم به پرواز نمی رسیدم و این یعنی به هم ریختن تمامی برنامه ها. خودم را می رسانم به کانتر رایان ایر و پرواز بارسلونا. خانم گیت می گوید که خیلی دیر است و گیت تقریبا بسته شده است. با این حال قبول می کند که کارم را انجام دهم. خوشبختانه از قبل هزینه حمل چمدان را پرداخت کرده ام. همانطور که گفتم اغلب پروازهای داخلی کشورها و درون اروپایی بار ندارند و حتما باید پول جداگانه برای بار بپردازید. این را قبول می کند اما مصیبت عظما چیز دیگری است. فامیلی ما از قدیم یک حاجی اضافی ابتدایش داشته که همیشه مایه دردسر بوده است. یادم می آید اولین بار در سال 1369 که قرار بود برای کنکور ثبت نام کنم به این مصیبت واقف شدم. دفترچه کنکور را گرفته بودم و با شور و شوق آمدم خانه و شروع کردم به تکمیل پیش نویس آن در همان دفترچه کاهی. مشخصاتم را تا جایی که عقلم می رسید تکمیل کردم. عصر که برادرم آمد فرمها را به او نشان دادم. اولین اشکالی که گرفت همین بود که فامیل ما "حاجی" زین العابدینی است و نه زین العابدینی خالی. البته در روستای ما خیلی از آدمها فامیل زین العابدینی خالی دارند و بعدا من اقدام کردم که این حاجی را بردارم که ماجرای مفصل و جالبی دارد و اینجا مجال پرداختن به آن نیست. خلاصه اینکه از آن وقت کنکور من فهمیدم که یک تکه مزاحم در فامیلم هست که باید حواسم به آن باشد و تا قبل از آن چندان مساله ای پیش نیامده بود که من کار رسمی بخواهم بکنم و این فامیل مساله ساز باشد. بارها پیش آمده که این فامیل را ننوشته ام یا در جاهای مختلف ذکر نشده و مشکلاتی برایم پیش آورده. به ویژه در زمانی که رادیو می رفتم این مساله همیشه یک موضوع بغرنج بود و با آفیش صدا و سیما باید دو سه بار چک می کردم. این بار هم این مشکل به سروقتم آمد اما با استرس و هزینه ای سنگین. خانم گیت گفت که فامیل شما در پاسپورت "حاجی زین العابدینی" است اما بلیط شما به اسم "زین العابدینی" رزرو شده. همین خودش شد آغاز ماجرایی که با آن وقت کم واقعا وحشتناک بود. با کسی تماس گرفت و گفت که باید اسم بلیط را عوض کنی و این خودش کلی هزینه دارد. چاره ای نبود و باید می پذیرفتم چون در غیر این حالت تمام برنامه هایم به هم می ریخت. چیزهایی که گفت که در آن حال نفهمیدم که رقم 107 یورو درونش بود و از شنیدنش وحشت کردم. یک برگه داد که بروم پیش مدیریت و با چه حال نذاری دویدم پیش ایشان و خوشبختانه مثل ادارات ایران خیلی وقت گیر نبود چون قبلا آن خانم هماهنگ کرده بود. مدیریت مبلغ 55 یورو (528.000 تومان) درخواست کرد که مجبور شدم از گوشه جگرم سوا کنم و بگذارم روی میز. بعد هم بدو بدو رفتم کانتر که چون این پرواز با پرواز مکزیک یکی بود کس دیگری در حال خدمت گرفتن بود. خانم کانتر تا مرا دید به آن آقا توضیح داد که کار من عجله است و پروازم در حال پریدن است و آن آقا هم با معذرت خواهی از من (چقدر شعور) رفت عقب ایستاد تا کار من انجام شد و چمدان را تحویل گرفتند و کارت پرواز دادند. دوان دوان رفتم گیت که می ترسیدم آنجا هم مثل ایران بخواهند دوباره بازرسی کنند. اما خوشبختانه همان ورودی که بازرسی شده بود مشکل حل شده و سریع رفتم به سمت گیت و دیدم که ملت توی صف گیت ایستاده اند. کمی خیالم راحت شد و خودم را آدمی خسته و عرق کرده و گرمازده در بین این همه آدمهای رنگارنگ که بیشتر برای تفریحات تابستانی به بارسلونا می آمدند یافتم. تجربه تلخ و سنگینی بود که یادم باشد فامیلی من یک فامیل کامل است که باید عین به عین پاسپورت و مدارک رسمی باشد و نباید در نوشتن آن در هیچ جا کوتاهی کنم که مصیبت گریبانگیرم نشود؛ دیگر اینکه قبل از هر پروازی حداقل یک ساعت وقت آزاد در نظر بگیرم برای حوادث غیرمترقبه ای مانند این. همانطور که گفتم پرواز رایان ایر، پروازی نسبتان ارزان است که با به حداقل رسانیدن خدمات هزینه ها را کاهش داده است. جالب بود که لباس رسمی کارکنان مرد و خدمه این شرکت شلوارک سرمه ای با آستین کوتاه بود (فکر کنید یونیفورم رسمی در ایران را با این لباس که کاملا مناسب خدمت طراحی شده است). شاید این لباس علاوه بر راحتی و سهولت کار کردن در هوای گرم تابستانی (البته این چند روز حداکثر دما 25 درجه بود) صرفه جویی در پارچه را هم داشته باشد که به نسبت یک شلوار کامل هزینه کمتری دارد. خود هواپیما کوچک و دو ردیف سه تایی داشت که من قبلا زمان رزرو بلیط، صندلی 26آ یعنی کنار پنجره را انتخاب کرده بودم. جالب بود که اینجا دیگر دالان پروازی و اتوبوس برای رسیدن به هواپیما در کار نبود. ملت از در بیرون می رفتند و بعد از یک مسیر حدود 200 متری به هواپیما می رسیدند. در جلو و در عقب باز بود و یک سری از ملت هم از در عقب وارد می شدند که سریعتر جابجا شده و سرجایشان می نشستند. وقتی به صندلیم رسیدم دیدم که یک پسربچه کوچک روی صندلی 26آ نشسته و کمربندش را هم بسته و یک خانم هم صندلی وسط نشسته است. کتاب و هدفن و پاوربانک و خودکار و کاغذم را از کوله برداشتم و آن را بالا گذاشتم و به خانم گفتم که جای من است. فرمودند که اگر می شود شما همین ردیف اول راهرو بنشینید چون این بچه دلش می خواهد که کنار پنجره باشد. چاره ای نبود و هر چند کلی برنامه برای فیلم و عکس و مستندات هم از پورتو و بارسلون داشتم اما نمی شد دل یک بچه را شکست. وسایل و کتابم دستم است که می نشینم و می شنوم که کسی از صندلی بغلی با لهجه ای خاص و به فارسی می گوید: "برگَ اَضافی"؟! این عنوان کتاب منصور ضابطیان است که دستم است و قرار است بخوانم. بر می گردم و مردی را می بینم که در ردیف وسط صندلی های سه تایی کناری نشسته و دو پسربچه شبیه هم (بعدا می فهمم دوقلو هستند) که کلاههایی با لبه لگو به سر دارند، پرسشگر این سوال است. با لهجه می پرسد ایرانی هستید؟ می گویم بله و سر صحبت باز می شود. تاجیکی هستند که در ولایت بدخشان به دنیا آمده و رشد کرده اند و الان ساکن مسکو. خیلی هیجان انگیز است که در این گوشه دنیا و در این هواپیمای نه چندان لوکس و بعد از آن همه استرس و دوندگی پرواز، کسی به زبان فارسی و آن هم با لهجه شیرین تاجیکی شروع کند به فارسی حرف زدن و دقیقا و اتفاقی هم صندلی و هم ردیفی تو شده باشند. خانم بغل دستی ام گل نسا نام دارد که همسر ایشان است و آن بچه سه ساله هم امین پسر کوچکشان است. جلیل و جمیل اسم دو پسر دوقلوی دیگرشان است که امسال قرار است بروند مدرسه و بابایشان می گوید سوادشان صفیر است (یعنی مدرسه نرفته اند هنوز). اسم آقاهه خیلی جالب است: بازار. اول فکر می کنم می گوید بزرگ ولی بعد توضیح می دهد بازار=مارکت و خودش ادامه می دهد که شما چنین اسمی در ایران ندارید. به او می گویم که همه دنیا الان چشمشان به مسکو است و از همه جا آمده اند آنجا برای جام جهانی و آن وقت شما در اینجا چه می کنید؟ فوتبال دوست ندارد و می گوید مهم نیست. آمده اند لیسبون و چند روزی آنجا بوده و حالا رهسپار بارسلونا بودند که ده روزی هم آنجا بمانند و برگردند مسکو. خیلی خارجی و لوکس و خواستنی. شنیدن این اسامی و دمی صحبت کردن در مورد زبان فارسی آن هم به زبان فارسی خیلی چسبید. می گفتند که در تاجیکستان هم دیگر زبان فارسی را بچه ها نمی دانند و خود ایشان در بدخشان به روشی خاص خواندن و نوشتن فارسی آموخته اند. هواپیمایی رایان فقط به شما صندلی می دهد و دیگر خبری از سرویسهای لوکس و آن چنانی نیست. یک لیوان آب خواستم که خانم خدمتکار خیلی ریلکس فرمودند ندارند و اگر خواستم می توانم بخرم. آن هم به نرخ ناکجاآباد. غذا و پذیرایی هم فروشی است و یک مجله مانند می دهند که قیمت و مشخصات همه غذاها و نوشیدنی ها و البته سایر اقلام فروشی داخل هواپیما مثل لوازم آرایش، ادکلن، وسائل تزئیناتی و لوکس دیگر را در خودش دارد. جالب است که همین بروشور هم جایی برای نگهداری ندارد. یعنی اینکه صندلی هواپیما آن جیب کوچولوی پست صندلی را ندارد که بتوانید مثلا این بروشور یا کتاب یا حتی یک برگ کاغذ را درون آن بگذارید و باید وسائل را همینطور توی دستتان نگه دارید. در ابتدای پرواز هم به روشی کاملا ابتدایی مقررات پرواز را توضیح دادند و کارت مخصوص پرواز که توضیحات در مورد جلیقه و خطر را دارد هم به پشتی صندلی جلو چسبانده بودند. بنابراین این وظیفه هم به راحتی و خیلی سردستی به انجام رسید. کمی که از پرواز گذشت، خدمه که خیلی هم تعداد آنها زیاد نبود، همان چرخ دستی پذیرایی را به راهرو آوردند و شروع کردند به تبلیغ و معرفی و فروش اقلام خوراکی. بعد از اتمام این کار دیدیم که شروع کردند به تبلیغ چیزهایی مثل دئودورانت و ... که از بلندگوی هواپیما پخش می شد و قیمت واقعی گفته می شد و میزان تخفیف ویژه این پرواز هم ذکر می شد. یاد متروی خودمان افتادم که فروشنده ها داد می زنند همین را مثلا باید از مغازه دارهای چراغ برق به 15000 تومان بخری اما اینجا فقط 5000 تومان است. بعد هم خدمه یک پلاستیک دستشان گرفتند و شروع کردند به جمع کردند آشغالها. زمان نشستن آنقدر هواپیما بد نشست که دل و جگرمان آمد توی دهنمان. طوری که وقتی شتاب اولیه بعد از نشستن تمام شد همه شروع کردند به کف زدنی ممتد و خوشحال از اینکه سالم نشسته بودیم. فرودگاه بارسلونا در کنار دریا است و ورودیه آن از روی ساحل است. کشوری سرسبز با شیروانی های قرمز در لابلای درختان فراوان و دریابی نیلگون مدیترانه که ساحلی با آفتاب گیرها و کافه های ساحلی زیبا دارد، خوش آمد گویی خیلی خوبی برای مسافران به شمار می آید. همه اینها نوید می دهد که این شهر شما را با جان و دل می پذیرد و آماده است تا لحظه های شاد و خاطره انگیز بودن در این شهر را برای همیشه با تصویری کارت پستالی از ورود و خروج شهر، برای همیشه در خاطرتا حک کند. با بازار خان و خانواده یک عکس سلفی گرفتم که خوشحال شدند و آرزو کردیم که روزی همدیگر را در تهران ببینیم. جالب است که به محض رسیدن به فرودگاه هر کشور، پیامک همراه اول به همراه قیمتها و توضیحات در مورد رومینگ می رسد که خوشحال کننده است کسی حواسش بهت باشد و آدم یادش می افتد که: "هیچکس تنها نیست، همراه اول!!!". این پیامک حاوی چنین اطلاعاتی برای بارسلونا بود: "با سلام مشترک گرامي همراه اول ضمن آرزوي سفري خوش، تعرفه ريالي خدمات رومينگ در اپراتورVodafone کشور اسپانیا دريافت مکالمه: 22500 مکالمه داخلي : 22500 مکالمه با ايران : 22500 ارسال هر پيامک: 3000 اينترنت(مگا بايت): 3000 روشن کردن گوشي و دريافت پيامک رايگان است همواره اول با رومينگ همراه اول" در قسمت کنترل گذرنامه خوشبختانه مشکلی نبود و کارها به سرعت و سهولت انجام شد و من از کشور پرتغال وارد کشور اسپانیا شدم. پیوند این مطلب (پورتو 6) که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است: https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/04/1786120/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2

  9. اینجا پورتو (6): ایسکو 15 م: یک حاجی 55 یورویی

    هر آمدنی را رفتنی است و از رفتن گریزی نیست. بالاخره روز موعود فرا می رسد. باید رفت و یک شهر را با همه لحظه های ویژه و خاطره انگیزش جا گذاشت. پنجشنبه 21 تیر 1397 (12 جولای 2018) و پنجمین روز سفر است و باید راهی سفری کوتاه و درون اروپایی بشوم. پورتو در غربی ترین نقطه اروپا و در ساحل اقیانوس اطلس واقع است و با اینکه پرتغال و اسپانیا با هم همسایه هستند اما بارسلونا در شرق اسپانیا است و حالا باید از غربی ترین نقطه به شرق اسپانیا سفر کنم که نزدیک به دو ساعت پرواز است. بلیط رایان ایر در موبایل است و بدون دغدغه فکر می کنم که چه راحت با اتوبوس و بعد مترو از میدان آلیادوس خودم را به فرودگاه پورتو خواهم رساند. قرار است ساعت 11.30 پرواز از پورتو به بارسلونا باشد و با خودم فکر می کنم خوب است ساعت 10.30 فرودگاه باشم که یک ساعت قبل از پرواز است و کافی هم هست. با احتساب زمان برای رسیدن به فرودگاه فکر می کنم که نیم ساعت هم زودتر بیرون بروم یعنی ساعت 9 که با خیال راحت آنجا برسم. غافل از اینکه که چه ماجراها انتظارم را می کشند. وسائل را که قبلا جمع کرده ام، بسته بندی و تکمیل می کنم که خوشبختانه از همان یک چمدان و یک کوله پشتی که لپ تاپ هم در آن است تجاوز نمی کند. آخرین عکسها را با اتاق و هتل می گیرم و می زنم بیرون و کلید را طبق آنچه مری روز اول گفته در سبدی توی حال می گذارم و در را می بندم و خلاص. اما اولین مشکل این است که آسانسور از دیروز خراب شده و حال با چمدان سه طبقه را پائین رفتن معضلی می شود که چاره ای نیست و با توجیه آخرین بار بودن، سختی اش قابل تحمل می شود. از ایستگاه سن ژوستا سوار می شوم و در میدان آلیادوس هم مترو می گیرم و فکر می کنم که با خیال راحت می نشینم و قطار هم سر وقت به فرودگاه می رسم. اما کی فکرش را می کند که سهم فرودگاه بین المللی یک شهر مهم اروپایی از مترو، همان یک ایستگاه معمولی مثل همه ایستگاه های دیگر یک خط طولانی مترو باشد. فکر می کردم مثل ایران است که آخر خط فرودگاه خواهد بود و آنجا که برسیم همه ملت پیاده می شوند و من هم دنبال آنها می روم. سوار می شوم و جای نسبتا راحتی برای خودم و چمدان پیدا می کنم و تصمیم می گیرم از شهر و آخرین جرعه های بودن در آن لذت ببرم. دیروز دکتر منصوریان یک دکلمه با صدای خودش از شعر "چاوشی" استاد مهدی اخوان ثالث برایم فرستاده. شعری زیبا که مهمترین بخش آن می گوید "من اینجا بس دلم تنگ است.... به کجای این شب تیره بیاویزم.... ". آن را می شنوم و دوباره و سه باره و با شهر یکی می شوم. حس رفتن این شعر در دل و جانم رسوخ می کند. به نظرم می رسد مسیر طولانی و کمی غریبه شده. از خانمی که رو به رویم نشسته می پرسم این قطار کی به فرودگاه می رسد. با تعجب می گوید که این قطار فرودگاه نمی رود. اولش باور نمی کنم و نمی خواهم قبول کنم اشتباه شده. اما ظاهرا قضیه جدی است. در اولین ایستگاه که کمی دور از شهر و حالت روستاگونه دارد پیاده می شوم و ملت می گویند که باید چند ایستگاه برگردم و آنجا یک قطار دیگر بگیرم به سمت فرودگاه. ساعت نزدیک ده است و قلبم دارد می ایستد. ضمن اینکه تازه یادم می آید که این یک پرواز بین المللی و از کشوری به کشور دیگر خواهد بود و اگر با احتساب فرودگاه امام خمینی در نظر بگیریم باید حداقل سه ساعت قبل از پرواز آنجا برسم. با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم که هیچ رقمه با مترو نخواهم رسید. به فکر تاکسی می افتم و از مردم می پرسم که تاکسی می خواهم و انتظار دارم که کسی گوشی اش را در بیاورد و مثلا با اوبر یا مای تاکسی برایم تاکسی ارزان بگیرد. اما چنین چیزی نیست و استفاده از تاکسی به عنوان یک امر لوکس و لاکچری است که کسی چندان با آن دمخور نیست. چرا که تاکسی بسیار گران است و هم اینکه وسائل نقلیه عمومی مثل اتوبوس و مترو فراوان و سهل الوصول است و هم فرهنگ استفاده از خودرو شخصی و تاکسی چندان رایج نیست. به همین خاطر مردم فقط خیلی مبهم به میدانگاهی در آن شهر یا روستا که اسم و مشخصاتش هم یادم نیست اشاره می کنند که ممکن است آنجا تاکسی پیدا شود. سراسیمه و نگران به پرس و جو می پردازم و سعی می کنم تاکسی پیدا کنم در حالی که چمدانم را هم دنبالم خرکش می کنم. بالاخره ایستگاه تاکسی ها را پیدا می کنم. دو سه تاکسی که یکی بنز و دیگری تویوتا پریوس (مدل اروپایی که کمی چراغها و ساختارش با ایران فرق می کند) و دیگری مارکی است که نمی شناسم ایستاده اند. به یکی می گویم و می پرسم می رسیم یا خیر؟ توضیح می دهد که حدود ده دقیقه خواهد بود. در اینجا کلا تاکسی خطی وجود ندارد و برای مسیرهای مشخص اتوبوس و مترو هست و اگر کسی غیر از اینها را بخواهد باید تاکسی دربست بگیرد. سیستهای تاکسی نسبتا ارزان و مناسب هم هست که اسنپ و تپسی ما از روی آنها گرفته شده اند. Uber و My Taxi مهمترین آنها است. جالب اینکه وقتی توی گوگل مپ جستجو می کنی علاوه بر اطلاعات دیگری مثل رانندگی، مترو، اتوبوس و پیاده، قیمت اوبر و مای تاکسی را هم می دهد. اوبر را روی گوشی ام نصب کرده ام اما برای استفاده از آن دو امکان لازم است که هیچ کدام را ندارم. یعنی اینکه اول باید اینترنت داشته باشم و دوم اینکه امکان جواب دادن به تلفن را داشته باشم. به همین خاطر نمی شود به آنها فکر کرد. سوار تاکسی مردی جا افتاده و آرام و در عین حال تر و تمیز می شوم. می پرسم چقدر می شود و می گوید حدود ده یورو. چاره ای نیست و باید رفت. می پرسد دیرت شده و مثلا برای اینکه دندان گردی نکند می گویم نه ولی خب زودتر برسیم بهتر است. می بینم که دکمه تاکسی متر را می زند و کمی خیالم راحت می شود. اما رگ ایرانی ام نمی گذارد آرام باشم و فکر می کنم که اگر حالا برود چند دور قمری بزند تا مسیر را دورتر کند و احیانا پول بیشتری بگیرد چه خاکی به سرم کنم؟ می پرسد کدام شرکت هواپیمایی پرواز دارم و وقتی می گویم رایان ایر می گوید که باید برویم ترمینال 2. خوشبختانه با 10.75 یورو کار تاکسی راه می افتد. تجربه ای جدید در تاکسی سواری اروپایی که قبلا خیلی از آن می ترسیدم. هر چند این مبلغ به پول ما (یعنی حدود 103.000 تومان) هزینه ای گزاف برای تاکسی است اما اگر از آن کمک نمی گرفتم به پرواز نمی رسیدم و این یعنی به هم ریختن تمامی برنامه ها. خودم را می رسانم به کانتر رایان ایر و پرواز بارسلونا. خانم گیت می گوید که خیلی دیر است و گیت تقریبا بسته شده است. با این حال قبول می کند که کارم را انجام دهم. خوشبختانه از قبل هزینه حمل چمدان را پرداخت کرده ام. همانطور که گفتم اغلب پروازهای داخلی کشورها و درون اروپایی بار ندارند و حتما باید پول جداگانه برای بار بپردازید. این را قبول می کند اما مصیبت عظما چیز دیگری است. فامیلی ما از قدیم یک حاجی اضافی ابتدایش داشته که همیشه مایه دردسر بوده است. یادم می آید اولین بار در سال 1369 که قرار بود برای کنکور ثبت نام کنم به این مصیبت واقف شدم. دفترچه کنکور را گرفته بودم و با شور و شوق آمدم خانه و شروع کردم به تکمیل پیش نویس آن در همان دفترچه کاهی. مشخصاتم را تا جایی که عقلم می رسید تکمیل کردم. عصر که برادرم آمد فرمها را به او نشان دادم. اولین اشکالی که گرفت همین بود که فامیل ما "حاجی" زین العابدینی است و نه زین العابدینی خالی. البته در روستای ما خیلی از آدمها فامیل زین العابدینی خالی دارند و بعدا من اقدام کردم که این حاجی را بردارم که ماجرای مفصل و جالبی دارد و اینجا مجال پرداختن به آن نیست. خلاصه اینکه از آن وقت کنکور من فهمیدم که یک تکه مزاحم در فامیلم هست که باید حواسم به آن باشد و تا قبل از آن چندان مساله ای پیش نیامده بود که من کار رسمی بخواهم بکنم و این فامیل مساله ساز باشد. بارها پیش آمده که این فامیل را ننوشته ام یا در جاهای مختلف ذکر نشده و مشکلاتی برایم پیش آورده. به ویژه در زمانی که رادیو می رفتم این مساله همیشه یک موضوع بغرنج بود و با آفیش صدا و سیما باید دو سه بار چک می کردم. این بار هم این مشکل به سروقتم آمد اما با استرس و هزینه ای سنگین. خانم گیت گفت که فامیل شما در پاسپورت "حاجی زین العابدینی" است اما بلیط شما به اسم "زین العابدینی" رزرو شده. همین خودش شد آغاز ماجرایی که با آن وقت کم واقعا وحشتناک بود. با کسی تماس گرفت و گفت که باید اسم بلیط را عوض کنی و این خودش کلی هزینه دارد. چاره ای نبود و باید می پذیرفتم چون در غیر این حالت تمام برنامه هایم به هم می ریخت. چیزهایی که گفت که در آن حال نفهمیدم که رقم 107 یورو درونش بود و از شنیدنش وحشت کردم. یک برگه داد که بروم پیش مدیریت و با چه حال نذاری دویدم پیش ایشان و خوشبختانه مثل ادارات ایران خیلی وقت گیر نبود چون قبلا آن خانم هماهنگ کرده بود. مدیریت مبلغ 55 یورو (528.000 تومان) درخواست کرد که مجبور شدم از گوشه جگرم سوا کنم و بگذارم روی میز. بعد هم بدو بدو رفتم کانتر که چون این پرواز با پرواز مکزیک یکی بود کس دیگری در حال خدمت گرفتن بود. خانم کانتر تا مرا دید به آن آقا توضیح داد که کار من عجله است و پروازم در حال پریدن است و آن آقا هم با معذرت خواهی از من (چقدر شعور) رفت عقب ایستاد تا کار من انجام شد و چمدان را تحویل گرفتند و کارت پرواز دادند. دوان دوان رفتم گیت که می ترسیدم آنجا هم مثل ایران بخواهند دوباره بازرسی کنند. اما خوشبختانه همان ورودی که بازرسی شده بود مشکل حل شده و سریع رفتم به سمت گیت و دیدم که ملت توی صف گیت ایستاده اند. کمی خیالم راحت شد و خودم را آدمی خسته و عرق کرده و گرمازده در بین این همه آدمهای رنگارنگ که بیشتر برای تفریحات تابستانی به بارسلونا می آمدند یافتم. تجربه تلخ و سنگینی بود که یادم باشد فامیلی من یک فامیل کامل است که باید عین به عین پاسپورت و مدارک رسمی باشد و نباید در نوشتن آن در هیچ جا کوتاهی کنم که مصیبت گریبانگیرم نشود؛ دیگر اینکه قبل از هر پروازی حداقل یک ساعت وقت آزاد در نظر بگیرم برای حوادث غیرمترقبه ای مانند این. همانطور که گفتم پرواز رایان ایر، پروازی نسبتان ارزان است که با به حداقل رسانیدن خدمات هزینه ها را کاهش داده است. جالب بود که لباس رسمی کارکنان مرد و خدمه این شرکت شلوارک سرمه ای با آستین کوتاه بود (فکر کنید یونیفورم رسمی در ایران را با این لباس که کاملا مناسب خدمت طراحی شده است). شاید این لباس علاوه بر راحتی و سهولت کار کردن در هوای گرم تابستانی (البته این چند روز حداکثر دما 25 درجه بود) صرفه جویی در پارچه را هم داشته باشد که به نسبت یک شلوار کامل هزینه کمتری دارد. خود هواپیما کوچک و دو ردیف سه تایی داشت که من قبلا زمان رزرو بلیط، صندلی 26آ یعنی کنار پنجره را انتخاب کرده بودم. جالب بود که اینجا دیگر دالان پروازی و اتوبوس برای رسیدن به هواپیما در کار نبود. ملت از در بیرون می رفتند و بعد از یک مسیر حدود 200 متری به هواپیما می رسیدند. در جلو و در عقب باز بود و یک سری از ملت هم از در عقب وارد می شدند که سریعتر جابجا شده و سرجایشان می نشستند. وقتی به صندلیم رسیدم دیدم که یک پسربچه کوچک روی صندلی 26آ نشسته و کمربندش را هم بسته و یک خانم هم صندلی وسط نشسته است. کتاب و هدفن و پاوربانک و خودکار و کاغذم را از کوله برداشتم و آن را بالا گذاشتم و به خانم گفتم که جای من است. فرمودند که اگر می شود شما همین ردیف اول راهرو بنشینید چون این بچه دلش می خواهد که کنار پنجره باشد. چاره ای نبود و هر چند کلی برنامه برای فیلم و عکس و مستندات هم از پورتو و بارسلون داشتم اما نمی شد دل یک بچه را شکست. وسایل و کتابم دستم است که می نشینم و می شنوم که کسی از صندلی بغلی با لهجه ای خاص و به فارسی می گوید: "برگَ اَضافی"؟! این عنوان کتاب منصور ضابطیان است که دستم است و قرار است بخوانم. بر می گردم و مردی را می بینم که در ردیف وسط صندلی های سه تایی کناری نشسته و دو پسربچه شبیه هم (بعدا می فهمم دوقلو هستند) که کلاههایی با لبه لگو به سر دارند، پرسشگر این سوال است. با لهجه می پرسد ایرانی هستید؟ می گویم بله و سر صحبت باز می شود. تاجیکی هستند که در ولایت بدخشان به دنیا آمده و رشد کرده اند و الان ساکن مسکو. خیلی هیجان انگیز است که در این گوشه دنیا و در این هواپیمای نه چندان لوکس و بعد از آن همه استرس و دوندگی پرواز، کسی به زبان فارسی و آن هم با لهجه شیرین تاجیکی شروع کند به فارسی حرف زدن و دقیقا و اتفاقی هم صندلی و هم ردیفی تو شده باشند. خانم بغل دستی ام گل نسا نام دارد که همسر ایشان است و آن بچه سه ساله هم امین پسر کوچکشان است. جلیل و جمیل اسم دو پسر دوقلوی دیگرشان است که امسال قرار است بروند مدرسه و بابایشان می گوید سوادشان صفیر است (یعنی مدرسه نرفته اند هنوز). اسم آقاهه خیلی جالب است: بازار. اول فکر می کنم می گوید بزرگ ولی بعد توضیح می دهد بازار=مارکت و خودش ادامه می دهد که شما چنین اسمی در ایران ندارید. به او می گویم که همه دنیا الان چشمشان به مسکو است و از همه جا آمده اند آنجا برای جام جهانی و آن وقت شما در اینجا چه می کنید؟ فوتبال دوست ندارد و می گوید مهم نیست. آمده اند لیسبون و چند روزی آنجا بوده و حالا رهسپار بارسلونا بودند که ده روزی هم آنجا بمانند و برگردند مسکو. خیلی خارجی و لوکس و خواستنی. شنیدن این اسامی و دمی صحبت کردن در مورد زبان فارسی آن هم به زبان فارسی خیلی چسبید. می گفتند که در تاجیکستان هم دیگر زبان فارسی را بچه ها نمی دانند و خود ایشان در بدخشان به روشی خاص خواندن و نوشتن فارسی آموخته اند. هواپیمایی رایان فقط به شما صندلی می دهد و دیگر خبری از سرویسهای لوکس و آن چنانی نیست. یک لیوان آب خواستم که خانم خدمتکار خیلی ریلکس فرمودند ندارند و اگر خواستم می توانم بخرم. آن هم به نرخ ناکجاآباد. غذا و پذیرایی هم فروشی است و یک مجله مانند می دهند که قیمت و مشخصات همه غذاها و نوشیدنی ها و البته سایر اقلام فروشی داخل هواپیما مثل لوازم آرایش، ادکلن، وسائل تزئیناتی و لوکس دیگر را در خودش دارد. جالب است که همین بروشور هم جایی برای نگهداری ندارد. یعنی اینکه صندلی هواپیما آن جیب کوچولوی پست صندلی را ندارد که بتوانید مثلا این بروشور یا کتاب یا حتی یک برگ کاغذ را درون آن بگذارید و باید وسائل را همینطور توی دستتان نگه دارید. در ابتدای پرواز هم به روشی کاملا ابتدایی مقررات پرواز را توضیح دادند و کارت مخصوص پرواز که توضیحات در مورد جلیقه و خطر را دارد هم به پشتی صندلی جلو چسبانده بودند. بنابراین این وظیفه هم به راحتی و خیلی سردستی به انجام رسید. کمی که از پرواز گذشت، خدمه که خیلی هم تعداد آنها زیاد نبود، همان چرخ دستی پذیرایی را به راهرو آوردند و شروع کردند به تبلیغ و معرفی و فروش اقلام خوراکی. بعد از اتمام این کار دیدیم که شروع کردند به تبلیغ چیزهایی مثل دئودورانت و ... که از بلندگوی هواپیما پخش می شد و قیمت واقعی گفته می شد و میزان تخفیف ویژه این پرواز هم ذکر می شد. یاد متروی خودمان افتادم که فروشنده ها داد می زنند همین را مثلا باید از مغازه دارهای چراغ برق به 15000 تومان بخری اما اینجا فقط 5000 تومان است. بعد هم خدمه یک پلاستیک دستشان گرفتند و شروع کردند به جمع کردند آشغالها. زمان نشستن آنقدر هواپیما بد نشست که دل و جگرمان آمد توی دهنمان. طوری که وقتی شتاب اولیه بعد از نشستن تمام شد همه شروع کردند به کف زدنی ممتد و خوشحال از اینکه سالم نشسته بودیم. فرودگاه بارسلونا در کنار دریا است و ورودیه آن از روی ساحل است. کشوری سرسبز با شیروانی های قرمز در لابلای درختان فراوان و دریابی نیلگون مدیترانه که ساحلی با آفتاب گیرها و کافه های ساحلی زیبا دارد، خوش آمد گویی خیلی خوبی برای مسافران به شمار می آید. همه اینها نوید می دهد که این شهر شما را با جان و دل می پذیرد و آماده است تا لحظه های شاد و خاطره انگیز بودن در این شهر را برای همیشه با تصویری کارت پستالی از ورود و خروج شهر، برای همیشه در خاطرتا حک کند. با بازار خان و خانواده یک عکس سلفی گرفتم که خوشحال شدند و آرزو کردیم که روزی همدیگر را در تهران ببینیم. جالب است که به محض رسیدن به فرودگاه هر کشور، پیامک همراه اول به همراه قیمتها و توضیحات در مورد رومینگ می رسد که خوشحال کننده است کسی حواسش بهت باشد و آدم یادش می افتد که: "هیچکس تنها نیست، همراه اول!!!". این پیامک حاوی چنین اطلاعاتی برای بارسلونا بود: "با سلام مشترک گرامي همراه اول ضمن آرزوي سفري خوش، تعرفه ريالي خدمات رومينگ در اپراتورVodafone کشور اسپانیا دريافت مکالمه: 22500 مکالمه داخلي : 22500 مکالمه با ايران : 22500 ارسال هر پيامک: 3000 اينترنت(مگا بايت): 3000 روشن کردن گوشي و دريافت پيامک رايگان است همواره اول با رومينگ همراه اول" در قسمت کنترل گذرنامه خوشبختانه مشکلی نبود و کارها به سرعت و سهولت انجام شد و من از کشور پرتغال وارد کشور اسپانیا شدم. پیوند این مطلب (پورتو 6) که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

     

    https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/04/1786120/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2

  10. اینجا پورتو (5): ایسکو 15 م: کتابفروشی للو یا آتلیه ایرمائو

    آن همه راهی که شب گذشته نزدیک ساعت 12 شب رفته بودم و خستگی این چند روزه بدجور از پا درم آورده بود. طبق برنامه قرار بود که پنجشنبه هم حرکت کنم به بارسلونا. بنابراین همین امروز را وقت داشتم که شهر پورتو را ببینم. حدود ساعت 8 صبح بیدار شدم و بعد از صبحانه مفصل ایرانی، شروع به کار کردم. چهارشنبه 20 تیر 97  (11 جولای 2018) و آخرین روز سفر است.

    وقتی می گویم صبحانه یعنی معجون دست سازی که سالهاست صبحانه خانوادگی ما شده که شامل ارده خام سبوس دار (رنگ این ارده که مقوی تر و اصیل تر است سیاه است) به همراه عسل و کمی هم شیره انگور که با مغز گردوی اصل تویسرکانی (اگر کسی پیدا کند چرا که همه درختان گردوی آرتیمان و تویسرکان ما به مرض "کرم خراط" مبتلا و خشک شده اند) سرو می شود. اینها همه را به اضافه 20 عدد نان لواش تهرانی در چمدان گذاشته و برده ام. اگر چه لذت چشیدن و خوردن غذاهای مختلف یکی از مهمترین جاذبه های سفر به شمار می آید، اما وقتی شما یک ترازوی لعنتی به اسم برابری تومان و یورو داشته باشی و دائم حساب کنی که مثلا یک فنجان قهوه 6 یورویی که در گرانترین کافه تهران ممکن است حدود 15 هزار تومان برایتان آب بخورد و اینجا می شود حدود 60 هزار تومان، ترجیح می دهی با نوستالژی مزه های وطنی کنار بیایی و عوضش شهر و دیارشان را ببینی. چرا که هزینه حمل و نقل خیلی بالا می افتد و چاره ای جز استفاده از وسائل حمل و نقل عمومی گران هم نداری. باری، بعد از تجربه سفرهای مختلف، بهترین کار را این دیدیم که حتما غذا به اندازه کافی همراه داشته باشیم. بهترین غذا هم، غذاهای بسته بندی و متنوع و عمرا خراب نشونده هانی است. انواع خورشتها و خوراکها و برنج را دارد. تاریخ روی بسته نشان می داد تا سال 2019 هم تاریخ انقضا دارد. روز قبل از سفر با فربد رفتیم سوپر مارکت و حساب کردم که حدود 11 وعده غذا لازم دارم. بنابراین 8 بسته غذای مورد علاقه ام یعنی فسنجان برداشتم و خوراک مرغ و قورمه و  بادمجان. که وقتی با اعتراض روبرو شدم فسنجانها به 5 بسته کاهش یافت. یک بسته هم برنج آماده که فقط باید گرمش کنی. محض احتیاط، دو عدد تن ماهی هم به منو اضافه شد که البته همانطور سالم به ایران برگشت. همان سرشب، فربد دخل یکی از خوراک مرغها را آورد و این مرغ بینوا از سفر اروپا جا ماند. کل این مجموعه که به غیر از روزهای کنفرانس و وعده های داخل هواپیما، غذا مرا تامین می کرد مجموعه شد 110 هزار تومان که اگر می خواستم همین تعداد وعده های غذایی در ارزانترین رستورانهای اروپا بخورم حداقل 200 یورو یعنی چیزی حدود 2 میلیون تومان خرج روی دستم می گذاشت. اگرچه آدم خوش خوراکی هستم و عاشق تست انواع غذا و خوراکی، اما رفتن و دیدن دنیا و کشف جاهای جدید خیلی بیشتر از وعده های غذایی که لذت آنی خوردن به آدم می دهد برایم ارزش داد.

    به هر حال آن روز صبح و قبل از رفتن رفتم سراغ سایت https://www.edreams.com/  که دیروز مری معرفی کرده و گفت برای گرفتن بلیط خیلی مطمئن است و خودش از آن استفاده می کند. بعد از کلی بالا و پائین، بلیط برای ساعت 10.25 صبح روز پنجشنبه از پورتو به مقصد بارسلونا با هواپیمایی رایان ایر (که ماجرایی دارد برای خودش) به مبلغ 96 یورو رزرو می کنم و با کارت اعتباری (چقدر کار راه انداز است) هزینه اش را پرداخت می کنم (هر چند می دانم به نامردی 2.5 درصد بابت تبدیل دلار به یورو کم می کند اما بدون کارت هیچ راهی ندارد). این رایان ایر همان است پارسال که در ایفلای لهستان بودیم از ورشو به ورتسلاو با آن سفر کردیم. یک شرکت هواپیمایی درپیت برای پروازهای داخل اروپا است. جالب است که هر چیزی در آن هزینه جدا دارد. مثلا بار را باید جدا خرید کنی و هزینه کارت پرواز را هم جداگانه بدهی. ماجرای هواپیمایش را هم بعدا می نویسم.

    خیالم که راحت می شود می روم سراغ سایت https://www.booking.com/ و هتل را با هزار و یک وسواس و سختی انتخاب و تکمیل می کنم که قرار می شود در چک این هتل هزینه اش یعنی 96 یورو برای دو شب را پرداخت کنم. با همه وسواسم نمی دانستم که هتل در شهری به اسم سن کوقت واقع شده و یکی از دلایل ارزانی اش، علی رغم امکانات عالی که نوشته دارد، همین دور بودن از مرکز بارسلونا است.

    حالا خیالم از بابت سفر به بارسلون راحت شده و می روم سراغ شهر. از روی نقشه ها، مطالب خوانده شده و گوگل مپ فهرست جاهای دیدنی که در این یک روز باید ببینم را در می آورم و از امکانات مترو و اتوبوس برای رفتن به آنجا را هم از روی گوگل مپ استخراج می کنم. الان به یک سیستم برای این کار رسیده ام. محل مورد نظر را پیدا می کنم و می روم در قسمت نقلیه عمومی. اول یک اسکرین شات از کل مسیرها و شماره خطها و ... می گیرم. بعد وارد هر کدام می شوم و ایستگاه ها را باز می کنم و اسکرین شات، بعد قسمت ابتدا و انتهای مسیر را اگر غریبه باشد برای رفتن به صورت پیاده عکس می گیرم و بدون اینترنت هم در نمی مانم.

    روز اول که آمده بودم به این هتل چون بلد نبودم کل خیابان را پیاده آمده بودم. چند مغازه را سرسری دیده بودم که قیمتهای نسبتا مناسبی داشتند. چون مغازه های اینجا خیلی زود می بندند عصرها نمی شود به آنها سر زد. بنابراین خودم را به با اتوبوس به ابتدای خیابان می رسانم و گشتی در مغازه ها می زنم. معمولا در اروپا، مناطق حاشیه ای به نسبت قسمتهای مرکز شهر، قیمتهای مناسب تری دارند. بر عکس ایران که اطراف و بالاشهر گرانتر از مرکز شهر هستند. موفق می شوم یکی دو تکه جنس انتخاب و ابتیاع کنم. از قسمتهای خیلی جذاب این سفرها رفتن به سوپرمارکتهای محلی است که مستقیما می روم سر قفسه قهوه ها. اگر چند چیز در دنیا باشد که در مقابل آنها زانوهای من سست شده و اختیار از کفم برود، قطعا یکی از صدرنشینهای آن قهوه است. هم عاشق آن هستم و هم اینکه خوب می شناسم و قیمت ریز و درشتش را دارم. به همین خاطر بخش مهمی از چمدان بازگشت من معمولا با انواع قهوه ها پر می شود. قهوه های نسبتا خوبی که می شود یک بسته 250 گرمی آن را به حدود 2.5 یورو خرید. بالاخره بعد از غلبه بر وسوسه های فراوان با سه بسته قهوه خارج می شوم اما همچنان دلم پیش قهوه هاست و دوست دارم که بیشتر و بیشتر از آنها ابتیاع کنم.

    سر راهم یک مغازه عجیب و غریب می بینم که متوجه می شوم مغازه تتوکاری است. انواع و اقسام طرحها و مدلهای تتوی رنگی و سیاه و سفید و ترسناک و رمانتیک روی در و دیوار است. داخل می شوم و نگاهی می اندازم. خانم و آقایی که آنجا هستند خودشان از تتوها جالب ترند و اصلا ویترین خود تتو آنها هستند. خانم موهایش را کاملا صورتی روشن کرده و فقط چند نقطه از قسمتهای نمایان بدنش طرح و نقش ندارد. آقا هم به جز قسمت ریش و موی سرش، بقیه اندامهایش کاملا تتوکاری است. تصاویر نصب شده توی مغازه هم خودش یک دنیا حرف دارد. از تتوی قسمتهای خصوصی بدن و آویزان کردن انواع حلقه و نگین و ... بگیر تا تتوهای رمانتیک و ملویی که آدمهای مختلف روی بدنشان زده اند. می پرسم که آیا تتو آماده هم دارند که می گوید فقط با دستگاه نقش می زنند. البته منظورم آن عکس برگردانهای توی آدامس خرسی ها که در دوران طفولیت با تف روی دست و پا می چسباندیم مد نظرم نبود و کمی پیشرفته تر آن را در نظر داشتم که در این مکان یافت نمی شد. در این سفر و به ویژه در بارسلونا دیدم که جامعه بشری تقریبا در تسخیر تتو و تتوکاران در آمده. از طرح های رنگی و بسیار زیبایی که روی بازو یا پشت ساق پای خانمهای زیبا نقش بسته تا بدنهای قلچماقهایی که مثل دفتر نقاشی غضنفرِ 6 ساله از سولوقون، همه نشان از تنوع خواهی بشر امروز دارند. یعنی اینکه همه دنبال راهی هستند که به طریقی این خود واقعی را زیر نقابهایی دیگر پنهان کنند که سر از صنعتی پول آور در آورده است. فروشگاه های بسیار زیادی هستند که هم خودشان تتوکاری می کنند و هم ابزار و ادوات آن را به قیمتهای گزاف می فروشند.

    می روم هتل و خریدها را می گذارم و در این فاصله، نگاهی هم به اینستاگرام می اندازم که دوستی قدیمی از آمریکا روی خط آمده و دارد حسابی درد و دل می کند و نمی شود با او حرف نزد. ده بیست دقیقه ای با هم حرف می زنیم و دوباره در گرمای حدود 12 ظهر می زنم به دل شهر افسونگر پورتو.

    مثل همه شهرهای دیگر اروپایی، پورتو هم یک میدان اصلی دارد به اسم آلیادوس که تقریبا سرفرماندهی همه اتفاقات اطراف شهر است. از آنجا می شود به قسمتهای مختلف شهر دسترسی داشت. هر چند پورتو شهری بزرگ و از نظر آثار تاریخی پخش و گسترده است اما به هر حال این میدان زیبا که تمام سنگ فرش است و یک ساختمان به سبک گوتیک در وسط آن است و اطرافش هم ساختمانهای قدیمی طور و زیبا هست، مرکزیتی دارد. در گوشه گوشه آن مجسمه دیده می شود و وسط آن هم حوضچه پلکانی هست چون میدان شیب دارد.

    در تمامی مناطق شهر فروشگاه های ورزشی پر و پیمانی می شود دید که بخش عمده ای از اجناس آنها به قهرمان این روزهای پرتغال یعنی کریس رونالدو تعلق دارد. از ساده ترین چیز یعنی لباس ورزشی رونالدو تا جاسوئیچی و ماگ و هزار خرد ریز دیگر حتی تا لباس زیر رونالدویی. گاو قرمز نماد تیم پرتغال در مغازه ها نصب است و انواع لباسها و توپهای پرتغال به توریستها فروخته می شود. همچنین، لباس و اشیاء مربوط به تیم معروف FC Porto هم که تیم این شهر است جایگاه خودش را دارد. فربد از قبل گفته که برایش حتما لباس پرتغال را از پرتغال بگیرم. جالب اینکه اغلب اجناس در همه جا یک قیمت دارند و در بعضی موارد که مغازه ها حاشیه ای تر هستند ممکن است متفاوت باشد. یک توپ تیم پرتغال را که قیمتی حدود 10 تا 13 یورو دارد در یک مغازه که فروشنده هندی دارد و خوشحال می شوم که انگلیسی خوب بلد است به قیمت 6 یورو می خرم و خوشحالم که دست خالی نیستم.

    خوبی فصل توریستی یعنی تابستان در شهرهای اروپایی این است که خیلی لازم نیست شما خودتان را برای پیدا کردن مراکز دیدنی و تفریحی به زحمت بیاندازید. کافی است لشگری را که مثل صف مورچه ها دنبال هم از به یک سمت می روند را دنبال کنید. آن وقت می بینید که از یک جای دیدنی سر درآوردید که اصلا قبلا بهش فکر نکرده بودید یا اگر از روی نقشه می خواستید به آنجا برسید خیلی سخت می بود. کلیساها، معمولا جزء شاهکارهای معماری هستند و در مراکز تاریخی به طور معمول یکی دوتا از آنها پیدا می شود. از بس کلیسا دیده ام دیگر وارد خیلی از آنها نمی شوم، هر چند که همچنان دیدن آرامش سرداب مانند کلیساها و محرابهای زیبا و سقفهای بلند جذاب است.

    ساعت حدود یک و نیم است و متوجه می شوم که دست و پایم در حال ارتعاش است. این نشانه ای است از اینکه باطری من کاملا تمام شده و اگر کمی دیر غذا به بدنم برسد هر آینه در این غربت نقش زمین خواهم شد. می روم آن طرف برج و در یک پارک پر از درختان بلند سایه دار روی نیمکتی می نشینم. بقچه غذایم را باز می کنم و سفره یکبار مصرفی را که فربد برایم بریده و دور یک کاغذ پیچیده باز می کنم و پهن می کنم. فسنجان و نان لواش در این قسمت تاریخی شهری دور از خاورمیانه، نوستالژی دست پخت مادر بزرگ را دارد و از غذاهای لذیذ تمام کافه های این شهر دلچسب تر است.

    از قبل برنامه ریزی کرده ام که حتما کتابفروشی معروف للو و ایرمائو  (Lello & Irmão) که یکی از زیباترین و معروف ترین کتابفروشی های جهان است را ببینیم. قدمت آن به 1906 بر می گردد. با نسخه آفلاین گوگل مپ آن را دنبال می کنم و وقتی می رسم می بینم که ناهار را در خیابان آن طرف تر آن خورده ام و اصلا حواسم نبوده که این فاصله را نروم و دور نزنم. این کتابفروشی از چند جهت برای من مهم و دیدنی است. یکی از نظر معماری که به سبک گوتیک طراحی شده و معماران معروفی ساختمان و داخل آن را طراحی کرده اند. دیگر اینکه کتابفروشی است و رشته و حرفه من می طلبد که هیچ کتابخانه و کتابفروشی را از دست ندهم. سوم و مهمتر از همه اینکه، خانم جی کی رولینگ، نویسنده معروف و خالق هری پاتر قبل از اینکه اینقدر معروف و پولدار شود، در ابتدای دهه 1990 در این شهر زندگی می کرده و معلم زبان بوده. بسیاری معتقدند و شاید خودش هم گفته که در فضاسازی هری پاتر بسیاز از فضای افسانه ای این کتابفروشی واقعا زیبا بهره برده است. چرا که ایشان عادت داشته عصرها دلی دلی کنان برود به این منطقه از شهر و در طبقه دوم کتابفروشی بنشیند و ضمن نوش جان کردن قهوه عصرگاهی، تورقی هم در کتابها بکند. اما احتمالا از همان وقت آنقدر مسحور فضا شده که همه شخصیتهای هاگوارد را در این فضا تجسم کند و یکی یکی از پله های قرمز افسونگر آن بالا و پائین بفرستد تا بالاخره هری پاتر ماندگار به منصه ظهور برسد.

    کتابفروشی آنقدر کارش گرفته که اگر هیچ کتابی هم نفروشد از طریق ورودیه 5 دلاری که از توریستها می گیرد، بیشتر از کتابفروشی درآمد دارد. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که صفی نسبتا طولانی جلوی در شکل گرفته. رفتم و مودت ته صف ایستادم و هی از در و دیوار و مردم عکس گرفتم. آخر برایم خیلی جالب بود که در این غوغای رسانه های مجازی و ملتی که هر کدام نیم کیلو تبلت و موبایل دستشان است و سرشان را از آن بیرون نمی آورند، چطور می شود که اینجوری دم یک کتابفروشی صف می کشند و حاضرند 5 یورو هم فقط برای ورود به آن بپردازند. در این حین خانمی از کارکنان کتابفروشی با یونیفرم مخصوص آنها آمد و از همه می پرسید که بلیط دارید و من گفتم ندارم و فکر کرده بودم که همان دم در باید بگیرم. فرمودند که اول بروم آن بالاتر و در گوشه میدان از مغازه ای که آنجا است بلیط تهیه کنم. رفتم و دیدم که چه خبر است. یک فروشگاه دو طبقه خیلی خیلی بزرگ آنجاست که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هری پاتری و سوغاتی پورتویی می فروشد. یک گوشه هم جاروی جادویی و لباس هری پاتر هست که ملت با آن عکس می گیرند. در پشت مغازه و زیرزمین هم طراحی و دکوراسیون جالبی از کتابهای آویزان و مانکنهای پلاستیکی چسب زده و اشیاه مختلف فروشی بود که باز ملت به صف ایستاده و بلیط می خریدند. خانم بلیط فروش هم از همه می پرسید که از کدام کشور آمده اید و توضیح می داد که اگر کتابی بخرید از این 5 یوروی شما مبلغی کم می شود. بلیط گرفتم و دوباره برگشتم توی صف و داخل کتابفروشی شدم. فضا دو طبقه و برای آن همه جمعیت نسبتا کوچک است. طبقه های کتاب از زمین تا سقف رفته اند و میزهایی هم در گوشه و کنار هست که انواع کتابها که بیشتر به پرتغالی و اسپانیایی است و بعضی به فرانسه و انگلیسی روی آن قرار دارد. همین طور انواع لوازم التحریز و بازهم اشیای یادگاری. یکی از زیبایی های کتابفروشی پله های زیبای وسط آن است که با رنگ قرمز روکش شده و وقتی می رود به پاگرد به دو قسمت تبدیل شده و می رود طبقه دوم که باز قفسه ها از زمین تا سقف کتاب دارند. فضاسازی گوتیک و قدیمی و ستونهای طراحی شده وقتی به سقف شیشه ای نقاشی شده با رنگهای شاد و ویترای مانند می رسند به اوج زیبایی تنه می زنند. در وسط این سقف رنگی زیبا این جمله نوشته شده است: «شایستگی در کار است». کتابها خیلی تخصصی نیستند و کتابهای جدید را هم در بر نمی گیرند و بیشتر کتابهای کلاسیک را دارند. ویرایشها و نسخه های متنوعی از آثار کلاسیک می شود اینجا پیدا کرد. هم مناسب برای سوغاتی و هم زیبا برای یادگاری و یادآوری این کتابفروشی و شهر پورتو. چندین ویرایش و طرح های مختلف از مسافر کوچولو به زبانهای مختلف پیدا کردم. قمیت کتابها از قیمت معمول کمی گرانتر است اما برای کسی که دل در گروه کتاب و پیوند دادن خاطره یک شهر و سفر زیبا با کتاب دارد، چندان مبلغ چشمگیری به شمار نمی آید. در مطالب و راهنماهای سفر به پورتو نوشته بود که سخت گیریهای زیادی در کتابفروشی برای عکس گرفتن مخاطبین صورت می گیرد. اما چیزی که من دیدم نه تنها سخت گیری نبود که بیشتر به یک آتلیه بزرگ و سنتی می مانست که در جای جای آن به ویژه روی پله ها، افراد مختلف عکسهای عادی و هنری و با ژستهای آن چنانی می گرفتند و کسی هم کاری به کارشان نداشت.

    بعد از کلی بالا و پائین رفتن در کتابفروشی می آیم بیرون و در صندلی کافه کناری آن می نشینم و طبق عادت اعتیادشده ام، می روم سراغ وای فای های فعال که خوشبختانه یکیشان کار می کند و اینترنت به راه می شود. همانجا داغ داغ عکسهای کتابفروشی را در اینستاگرام و فیس بوک می گذارم و چندتایی را برای شبکه های مختلف اجتماعی می فرستم که دوستان خیلی خوششان می آید از این فضا و معماری و نقشهای زیبا. آپلودینیگ باید داغ و همان لحظه های که آدم جوگیر و در حس و حال محل و زیباییهایی دیده شده است اتفاق بیافتد. وگرنه بعدش می شود مثل نان بیات شده و اگر چه بازهم قشنگ است اما آن لذت و تازه از تنوردرآمدگی انتشار سرصحنه را ندارد.

    یک چیز جالب که در این کتابفروشی دیدم، دو نفر شرق آسیایی (آخر ما همه چشم بادامی ها را چینی می خوانیم) روی گوشی های موبایلشان لنزی را با گیره وصل کرده بودند که اولین بار بود می دیدم. لنز جدا می شد و می توانستی روی دوربین سلفی یا دوربین اصلی بگذاری و عکسهایی دقیق تر با قدرت زوم و کیفیت بهتر بگیری.

    در میدان چسبیده به کتابفروشی و در کنار حوض زیبای وسط و کلیسایی که نقاشی آبی سرامیکی در نما دارد عکس می گیرم. یک ماشین فراری زرد رنگ هم وسط میدان پارک کرده اند که حضوری مدرن در بستری کاملا تاریخی و سنتی دارد و یاد پارادوکس سنت و مدرنیته می افتم.

    تصمیم می گیرم ادامه روز را در کنار رود دورو و بعد هم اقیانوس بگذرانم. اقیانوس آتلانتیک یا همان اطلس خودمان تمام ضلع غربی پورتو را گرفته و نمی شود آدم تا اینجا بیاید و برای اولین بار اقیانوس را از نزدیک نبیند. خط 500 را سوار می شوم و از محله قدیمی ریبریا که قبلا دیده ام و کنار پل زیبای لوییس اول (پل سفید اهواز خودمان) در حاشیه رود دورو پیش می رویم تا به منطقه ای که رود به دریا می پیوندند برسیم. در رودخانه قایقهای تفریحی و پارویی روی آب هستند و در اقیانوس کشتی های بزرگ در حال حرکت یا لنگر گرفته دیده می شوند. هوا ابری و آفتابی است و کمی شرجی و گرم است. در کنار ساحل شنی، افراد مختلفی در حال آفتاب گرفتن هستند. بعضی ها هم که بیشتر بچه ها هستند، پریده اند توی آب و مشغول شنا و آب بازی‌اند. در یک قسمت ساحل، اسکله مانندی با ارتفاع بلند و سیمانی هست که از دور جمعیت زیادی را روی آن می بینم. از همان فاصله معلوم است که دارند از بالا که حدود 5 تا 6 متر ارتفاع دارند شیرجه می زنند توی دریا. دوری کنار ساحل می زنم. قسمتهایی که مردم توی آب هستند ماسه ای است و برخی قسمتها هم سنگی. جالب اینکه ساحل بسیار تر و تمیز است و از شیشه نوشابه و جلد چیپس و ... خبری نیست. دستشویی و دوش هم برای استفاده مردم موجود است و چند تنی هم به عنوان ناجی از دور حواسان هست که اتفاقی برای مردم نیافتد. اقیانوس چشم انداز وسیعی دارد و در غروب خورشید رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. می روم به سمت آن اسکله که مردم شیرجه می زدند. فاصله دور است و تا من برسم اغلب خانمها و آقایان دارند لباس می پوشند که بروند. فقط یک پسر سیزده چهارده ساله است که روی اسکله فیگور پرش گرفته و دوستش آماده است که ازش فیلم بگیرد. من هم دوربین را روی فیلم می گذارم و منتظرم که بپرد. هی خیز بر می دارد و دوباره می ترسد و بیخیال می شود. یکی دو دقیقه در این حالت سست عنصری می ماند تا بالاخره می پرد توی آب و مثل برق گرفته ها، پله های آهنی تعبیه شده توی دیواره سیمانی را میگیرد و می آید بالا. حسابی قرمز شده و می پرسم آب سرد است که می لرزد و می گوید یخ می زنید.

    تصمیم به برگشت می گیرم و همان خط 500 را سوار می شوم. کارتم را می کشم و صدای متفاوت و ترسناکی مثل جیغ می دهد. راننده می گوید کارت را بده و امتحان می کند و می گوید تمام شده. 1.90 یورو می دهم و یک بلیط بهم می دهد. خوبی پورتو و البته بارسلون این است که می شود بلیط اتوبوس را همان جا نقدی خرید و درگیر دستگاه های پیچیده خرید بلیط نشد. جاده ساحلی باریک است و ترافیک بدی شده است. خوشبختانه اتوبوس وای فای دارد و جلوی حوصله سررفتن را می گیرد.

    بر می گردم به مرکز فرماندهی شهر یعنی میدان اونیدا داز آلیادوس (Avenida dos Aliados)تا بقیه حمله را طراحی کنم. در قسمت تخت وسط میدان یک جایگاه (استیج) درست کرده اند که روزهای قبل فکر می کردم برای کنسرت یا مراسمی که معمولا در مناطق اصلی شهرها رایج است درست شده باشد. اما عصر که بر می گردم و صدایی را از آنجا می شنوم متوجه می شوم که این جایگاه چیزی نیست جز یک تلوزیون خیلی بزرگ برای تماشای فوتبال. وقتی در بهبوهه یک هشتم نهایی در کشوری فوتبالی باشی که در چنبره عکس و تصویرهای CR7 غرق شده، در میدان اصلی آن هم فوتبال پخش کردن امری طبیعی است. چقدر حسرت می خورم که بازی ایران و پرتغال را در این شهر نبودم تا احتمالا به عنوان تنها طرفدار تیم ایران در بین این جمعیت، وقتی پیکه آن لایی معروف را می خورم، چهره مردم را ببینم. یا وقتی بیرانوند پنالتی کریس رونالدو را می گیرد ببینم مردم چه کلمات تشویق آمیز فوتبالی را نثار او و کریس می کنند. مردم از دختر و پسر و پیر و جوان آمده اند و نوشیدنی و خوراکی به دست روی زمین تمیز سنگ فرش نشسته و دارند فوتبال تماشا می کنند. هر چند تیم پرتغال حذف شده اما جام جهانی چیزی نیست که به این راحتی بشود آن را از دست داد. کمی فوتبال می بینم و عشق این مردم به فوتبال برایم جالب است. بچه ها اغلب لباس CR7  به تن دارند و از این طرف به آن طرف می دوند. بقیه با صحنه های فوتبال بالا و پائین می شوند. هر چند دوست دارم با این هیجان همراه باشم و با تجربه متفاوت فوتبال دیدن در این نقطه دنیا و شکل خاص درگیر باشم، اما دیدنی های دیگری هم در شهر هست که مرا به سوی خود می خواند.

    همین طور که دارم قدم می زنم و از یک گوشه یک خیابان البته سنگ فرش و تر و تمیز میروم یک ساختمان با ورودی بسیار بلند و باشکوه نظرم را جلب می کند. می روم آن طرف و وارد می شوم که می بینم یک ایستگاه قطار است که بعدا می فهمم ایستگاه قطار سائو بنتو (Rail Station Sao Bento)و یکی از قدیمی ترین ایستگاه های قطار دنیا است. کاشی های آبی کوچکی که حدود 20.000 هزار تا هستند، کنار هم قرار گرفته و طراحی زیبایی روی دیوار و سقف بلند آن به وجود آورده که از جاذبه های توریسی پورتو به شمار می آید. جالب است که هنوز هم دارد کار می کند و قطارها در آنجا مسافر سوار و پیاده می کنند.

    خوانده بودم که بازار مرکادو بولهائو (Mercado Bolhao)جایی است کثیف اما می شود سنت و فرهنگ پرتغالی را در آنجا به وضوح دید. مسیریابی می کنم و راهم را به آن سو کج می کنم. قبلا بارها از ایستگاه معروف بولهاتو گذشته بودم و این حس خوبی دارد که چند روز در یک شهر باشی و احساس کنی که بعضی قسمتهای آن را می شناسی. حسی از تسلط و اعتماد به آدم دست می دهد. می رسم به یک خیابان که طبق معمول سنگ فرش خاص خودش را دارد و خوشبختانه ماشینی در آن تردد نمی کند. بنابراین با خیال راحت می توانی از وسط خیابان بروی و مغازه های فراوان و رنگارنگ آن را تماشا کنی. اغلب مغازه ها در همه جای شهر از نظر جنس و شکل اداره یکسان هستند. با قیمتهایی که تقریبا با هم یکی است و تفاوت چندانی ندارند. یعنی همه از نظر ما بسیار گران هستند. به ویژه مارکها و فروشگاه های معروف که دیگر شورش را در آورده اند و قیمتهایشان برای ما مثل یک شوخی می ماند. مثلا یک تیشرت به قیمت 140 یورو. بیشتر می خندم تا تعجب کنم.

    ساعت از 9 شب گذشته ولی هنوز هوا روشن است و مردم در رفت و آمد. دیگر از پا افتاده ام و تصمیم می گیرم برگرم. از اینکه کارتم تمام شده دمغم و دیگر هم فایده ندارد که کارت اعتباری بگیرم. چون فقط همین امشب را باید سوار اتوبوس شده و فردا هم برای رفتن به فرودگاه نیاز به بلیط دارم.

    با خودم دو تا کتاب آورده ام. یکی کتاب "برگ اضافی" منصور ضابطیان که در هواپیما نصفش را خواندم و طبق معمول سفرنامه است اما تکه تکه از کشورهای مختلف و دیگری "پیرمرد صد ساله ای از پنجره فرار کرد" از یوناس یوناسون. اما راستش علی رغم میل و کششی که به خواندن کتاب دارم، کمتر می روم سراغشان. چرا که می خواهم تا آخرین قطره و نفس از زیباییهای شهر بهره ببرم. کتاب را هر جا می شود خواند اما دیگر معلوم نیست که من در طول عمرم بتوانم پورتونوردی کنم. با پوزش و ضمن احترام به همه کتابخوانان، از من می شنوید کتاب خوب در سفر همراهتان داشته باشید اما بگذاریدش برای پروازهای طولانی و کسل کننده در هواپیما، به ویژه هواپیماهای ایرانی و پروازهای برگشت از استانبول به تهران که هیچ سرگرمی ندارند و حسابی کلافه تان می کنند.

    پیوند این مطلب که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

    https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/04/27/1779007/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1

تمامی حقوق مطالب محفوظ است