دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. اینجا پورتو (4): ایسکو 15 م: یک اسکناس 500 یورویی؟!!

    همین که آدم فکر کند احتمالاً اولین و آخرین بار در عمرش هست که به یک شهر سفر می‌کند، باعث می‌شود سفرهای خارجی در زمره پرزحمت ترین اوقات زندگی آدم به شمار بیایند. به وِیژه اگر در کشور و شهری باشی که دیدنی زیاد دارد، آدم از پا می افتد. هم زمان کم است و هم دیدنی‌ها بسیار و آدم حیفش می‌آید که چیزی را ندیده بگذارد.

    روز سه شنبه 19 تیر 1397 (10 جولای 2018) است (تازه متوجه شده‌ام که یادداشتهای قبلی تاریخ ندارد و چون یادداشتها به تاریخ روز منتشر نمی‌شوند شاید اشکالی در زمان بندی به وجود بیاید). روز سرنوشت است و ارائه مقاله. اینجا با هر کسی که آشنا می‌شوی، دو سؤال مهم می‌پرسند. اول اینکه اینجا مقاله داری و کی هست؟ دوم اینکه استادی یا دانشجو. اغلب هم استاد هستند که خیلی جالب است آدمهای سن بالا می‌آیند می‌نشینند و با دقت مباحث را گوش می‌دهند و نظر و پیشنهاد و کامنت هم می‌دهند. بر عکس ایران که اولاً آدمهای مسن را در کمتر نشست و همایشی می‌توانی ببین و دیگر اینکه اگر هم بیایند باید کسی باشد که‌تر و خشکشان کند از گل نازک‌تر به آنها نگویند و چندین صدر مجلس برایشان باز کنند که به تریج قبایشان برنخورد که بروند و پشتشان را نگاه نکنند. گویی همیشه از بدبختهای کم سن ترها طلب کارند. وقت سخنرانی و بعد از آن هم کسی جرات نمی‌کند جیکش در بیاید. اما در اینجا، همه یک جورهایی یکسان هستند و کسی برای دیگری نوشابه اضافه باز نمی‌کند. هیچ VIP و جایگاه ویژه و آدمهای جدا نداریم. همه با هم یکسان غذا می‌خورند، هر جا و هر طور دلشان خواست می‌نشینند اما در مورد مقاله‌ها نظر و سؤال فراوان دارند. یعنی کاملاً رویکرد علمی است.

    ساعت حدود 11 توانستم با استراحت اندکی که کرده بودم سرپا شده و راهی محل کنفرانس بشوم. این یک نشست استثنائا در سه سالن برگزار می‌شد تا بتوانند به همه مقاله‌ها برسند. نشست‌ها با جدیت دنبال می‌شد و از چمن گلی سازماندهی دانش و اطلاعات بود. اما یک نکته خیلی جالب در مقاله‌ها و ارائه‌ها، توجه خاص و عمیق به مباحث فلسفی بود. به ویژه اساتید و برخی از دانشجویان دکتری، خیلی جالب و علمی بنیانهای نظری و فلسفی صاحب نظران فلسفه عمومی –نه رشته کتابداری- را مطرح کرده و بر اساس آنها مقاله و پژوهش خودشان را شکل داده و ارائه می‌کردند.

    وسط گوش دادن به سخنرانی بودم که دیدم یک نفر از پشت سر به شانه‌ام زد. برگشتم و دیدم جناب بیرگر یورلند بزرگ است که لپ تاپش را داد به من با یک مطلبی که اشاره کرد بخوانم. دیدم مقاله ماجا زومر در دائره المعارف سازماندهی دانش در مورد LRM است. یادم آمد دیروز که به یورلند گفته بودم در این حوزه‌ها کار می‌کنم و اشاره کرده بود به این مقاله، حالا آورده که من ببینم. چقدر بزرگوار و افتاده و در عین حال حواس جمع.

    ناهار شد و رفتیم برای غذا. مثل دیروز یک جعبه سفید کوچک دستمان دادند. محتویات آن شامل یک ساندویچ (دیروز مرغ بود و امروز تن ماهی) به همراه سه عدد سس کوچک خردل، کچاپ و فرانسوی و یک میوه (دیروز موز و امروز سیب) و یک آبمیوه. هر کس هر جایی که دلش می‌خواست غذایش را می‌خورد. یک تراس بود که از آنجا رودخانه دورو و نمایی بسیار زیبا از پورتو دیده می‌شد. غذا به دست رفتم و دیدم یک مرد میانسالی با موهای نیمه سفید تنها نشسته و دارد غذا می‌خورد. رفتم و سلام کردم و پرسیدم مزاحمش نیستم که با هم غذا بخوریم. جواب مثبت داد و به محض اینکه گفتم از ایران هستم گل از گلش شکفت. چرا که دکتر فتاحی را می‌شناخت و گفت که اسمش بابیک و رئیس شاخه لهستان ایسکو است. نمی‌دانید چه حال خوبی دارد وقتی یک هموطن دوست را در کشور دیگری می‌شناسند و با احترام از او یاد می‌کنند. در ایسکوی والنسیا دکتر فتاحی را دیده و در ایسکوی 2014 که در کراکف برگزار شده دکتر فتاحی مقاله داشته اما نتوانسته بیاید و او مجموعه مقالات را برایش فرستاده اما هیچ وقت دستش نرسیده. بعد یک کتاب در مورد کراکف داد که به دکتر بدهم. من هم از حضور سال گذشته‌ام در ایفلای لهستان گفتم و خوشبخانه زبان مشترک خوبی پیدا کردیم. بعد از ناهار مرا صدا کرد و یک مجموعه مقالات ایسکوی 2014 کراکف داد که بدهم به دکتر فتاحی. گفت حالا خیالش راحت شده که دیگر امانتی سالم می‌رسد چون به پست اطمینانی نیست. من هم به شوخی گفتم من فکر نمی‌کنم اینطور باشد و با آقای اشتفن مسئول انتشارات ایسکو خندیدیم. اظهار خوشحالی کردم و البته در دل ترازوی شرکت هواپیمایی جلوی چشمم مجسم شد.

    یکی از کارهایی که در برنامه سفرم بود حتماً انجام بدهم، واریز حق عضویت ایفلای کتابخانه مرکزی بود. در سفری که خانم گلوریا سالمرون، رئیس ایفلا، به ایران داشت و از کتابخانه هم بازدید کرد، به این توافق رسیده بودیم که کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی عضو ایفلا بشود. مدت‌های مدیدی طول کشید تا بودجه آن که از اسفند توافق شده بود حاضر شود. در این فاصله همه چیز کن فیکون شد و قیمت یورو از حدود 4500 یک باره رسید به بیش از 9000 تومان. بالاخره چند وقت پیش با پیگیری و فشاری که آوردیم، پنج میلیون تومان به حساب من واریز شد که حق عضویت ایفلا را بدهم. با کارت اعتباری خودم نشد و صرافی‌ها هم که دیگر کار نمی‌کنند و ارز بانک مرکزی هم که درش تخته است. بانک پذیرنده هم دویچه بانک هلند است که ایران جزء تحریمی‌هایش است. چرا که می‌گوید من تراکنش فراوانی با آمریکا دارم و ریسک نمی‌کند که از ایران چیزی بپذیرد. به همین خاطر مبلغ 526 یورویی که باید به عنوان حق عضویت بپردازیم را هم من در سرجمع یوروهایم گذاشتم که اگر بشود اینجا انجامش بدهم. در این چند روزه دنبال بانک گشتم ولی کمتر چیزی دستگیرم شد. به همین خاطر رفتم سراغ میز پذیرش و مشکل را گفتم که همه جواب دادند مشکل ممکن است توسط رئیس دانشکده که میزبان کنفرانس هم هست حل بشود. دنبالش گشتم و دیدم خانم فرناندا خیبریو (Fernanda Ribeiro) (تعجب نکنید در پرتغالی "ر" را "خ" تلفظ می‌کنند) است که خیلی جالب است هم علم اطلاعات خوانده و تدریس می‌کند و هم از اعازم سازماندهی اطلاعات است و با همه ایسکویی ها دوست و این کنفرانس هم به همت و امکانات ایشان میزبانی شده است. موضوع را بهش گفتم و اول کمی تردید داشت و اطمینان دادم که پول را نقداً می‌دهم. دست به کار شدیم و روی گوشی من که لینک درگاه بانک بود را آوردیم و چند باری تلاش کردیم و نشد. چون به زبان پرتغالی هم بود متوجه نشدیم. بعد پیامها را خواند و گفت که ویزاکارتش به علت چندبار زدن اطلاعات اشتباه، مسدود شده. تازه متوجه شد که کد انتقال وجه پیامک می‌شود که از من پرسید برای تو پیامک شده و توضیح دادم که برای شماره‌ای که با حساب در ارتباط است و گوشی‌اش را درآورد و دید پیام آمده که وارد کردم و نشد و از طریق یک ویزا کارت دیگر اقدام کرد. متوجه شدم تا الان چنین کار و انتقالی انجام نداده و وقتی تمام شد یک اسکناس 500 یورویی و بقیه‌اش را گذاشتم روی میز. 500 یورویی را با حالتی خاص و هیجان زده بردشت و نگاه کرد و گفت این اولین بار است که 500 یورویی دستش می‌گیرد. چرا که این اسکناس بزرگترین اسکناس یورو است و تا حالا چنین پول نقدی نداشته و اغلب از کارت اعتباری استفاده می‌کند. خلاصه اینکه این پرداخت هم بالاخره در این سفر به ثمر نشست و فکر می‌کنم بیشترین ثمرش برای فراناندا بود که یک کار جدید و تجربه نویی را از سر گذراند.

    بعد از ناهار با خانمی از مارسی فرانسه آشنا شدم که در دانشکده ارتباطات و روزنامه نگاری بود ولی خودش کتابداری خوانده و بیشتر این درسها را می‌داد. همچنین با جفری که از آمریکا آمده بود و دانشجوی دکتری بود و قرار بود روی سازماندهی و کتابسنجی کار کند که استثنائا مقاله نداشت و فقط آمده بود ایده و نظر بگیرد.

    ساعت 4.30 که بعد از ساعت قهوه نشستها شروع می‌شد، ارائه مقاله ما به عنوان اولین مقاله بود. مقاله به خوبی ارائه شده و جمعیت زیادی هم در سالن، که سالن اصلی بود، نشسته بودند. زمان پرسش و پاسخ که شد گفتند خیلی کوتاه چونکه قرار است مجمع عمومی ایسکو در اینجا برگزار شود. به همین خاطر سریع قائله ختم به خیر شد.

    در مجمع عمومی هم بدون مقدمات اضافه و شعر خوانی و ...، رفتند سراغ گزارش و تغییراتی که باید به تصویب مجمع می‌رسید و انتخابات دور جدید. مهم‌ترین تغییر اینکه مقر ایسکو از آلمان به کانادا منتقل شود که مدتها روی آن کار کرده بودند. یکی از مهمترین دلایل این بود که کمتر کسی زبانی آلمانی می‌داند و این کار را سخت می‌کند. باید یک کشور انگلیسی زبان باشد که قوانینش هم راحت باشد. انگلیس سخت بود و آمریکا هم برای ویزا و دیگر کارها سخت می‌گرفت. به همین خاطر کانادا انتخاب شده است که باید کارهایش انجام بشود. همچنین، محل برگزاری دوسال بعد ایسکو، کشور دانمارک معرفی شد (امیدوارم بطلبد). گزارش‌های دقیقی داده شد. از جمله اینکه دارایی‌های ایسکو در دوره قبلی یعنی 2014 که تحویل این خلایق شده مبلغ 45000 یورو بوده و الان دارایی‌ها در نیمه سال 2018 حدود 32000 یورو است.

    بعد از مجمع هم دعوت کرده بودند برای ضیافت شام (Gala Dinner) در کاسا دا موسیکا. از محل کنفرانس تا آنجا حدود ده دقیقه پیاده روی بود که با یک آقایی همراه شدیم و به مدد گوگل مپ موفق شدیم به راحتی آنجا را پیدا کنیم. در بین راه با آقای همراه صحبت کردیم و طبق معمول پرسیده شد از کجا هستید. که فرمودند از استرالیا و پرسیدم کدام ایالت که گفت وگاوگا. پرسیدم اعضای دپارتمان اطلاعاتش را می‌شناسید که گفت خودم رئیس دپارتمان هستم. گفتم پس باید حمید و یزدان را بشناسید که با تعجب پرسید مگر شما می‌شناسید و پرسید کجایی هستم؟ وقتی گفتم ایران کلی خوشحال شد. انگار فامیل و بچه محل باشیم اینجوری شد که خیلی جالب بود. فکر کردم دنیا چقدر کوچک است. ایشان آقای حیدر (Hider) رئیس گروه علم اطلاعات دانشگاه وگاوگا بود که دکتر منصوریان و جمالی همکارش شده بودند. عکسی به یادگار با هم گرفتیم و برای یزدان و حمید فرستادم. آمدنش هم خیلی جالب بود. از وگاوگا به ملبورن و دوبی و لیسبون و با قطار به پورتو. چیزی نزدیک به 40 ساعت پرواز و حرکت. اول اینکه ثبات قدمش چقدر خوب بود که این همه راه را کوبیده و آمده. دوم اینکه بنده خدا نمی‌دانسته که می‌تواند پرواز مستقیمی به پورتو پیدا کند و این همه راه از لیسبون را با قطار گز نکند.

    قبل از شام در تراس چندتایی عکس با همراهان از آمریکا گرفتیم که برای همه فرستادم و کلی شاد شدند. یک نکته جالب ایسکو این بود که کمتر کسی عکس می‌گرفت. حتی از مراسم افتتاحیه و اختتامیه هم عکسی رسمی نگرفتند چه برسد به اینکه فیلمبرادی و ضبط کنند. آدم‌ها هم کمتر با هم عکس می‌گرفتند و وقتی من باهاشن سلفی می‌گرفتم و چند دقیقه بعد هم برایشان ایمیل می‌کردم خیلی متعجب می‌شدند.

    سرشام همراه جناب پیتر اوهلی از آلمان شدیم که دو دوره رئیس ایسکو بوده. با خانم آمده بود و بسیار پر انرژی و خوش مشرب بود و علی رغم سن بالایش خیلی بگو و بخند و پر رفت و آمد. جالب بود که ایشان هم دکتر فتاحی را می‌شناخت. می‌گفت که تازگی‌ها یادگیری زبان اسپانیایی را آغاز کرده و یکی از دلایل برگزاری کنفرانسهای ایسکو در کشورهای اسپانیایی زبان این بود که یک جوری زبان جدیدش را تقویت کند. حالا چقدر راست و چقدر شوخی نمی‌دانم.

    شام هم یک سوپ غلیظ پر از همه چیز به عنوان پیش غذا، ماهی مخلوط در پودینگ سیب زمینی که کاملاً میکس شده بود و رویش بامیگوی خیلی ریز شده و با سیر زیاد تفت داده شده تزئین شده بود. طعم خوبی داشت ولی فکر کردم اگر آدمی بد غذا باشد و مثلاً از ماهی و میگو خوشش نیاید چه عذابی خواهد کشید.

    اما قسمت تلخ و سخت ماجرا از این به بعد یعنی پس از اتمام شام بود. ساعت حدود 10.30 شب تصمیم گرفتم برگردم. بیرون آمدیم و طبق بررسی‌هایم ایستگاه را پیدا کردم. اما چون دیر وقت بود و اتوبوسها فقط تا ساعت حدود 8 کار می‌کنند دیگر اتوبوسی در کار نبود. دیروز مری گفته بود که یک خط شبانه است اما متاسفانه من فراموش کردم. کار اشتباهی کردم و از ملت پرسیدم که گفتند باید با مترو بروم. مترو رفتن همان و قر و قاطی شدن خط و خصوط و برنامه‌ها همان. در ایستگاهی پیاده‌ام کردند که مجبور شدم دوباره سوار خط دیگری بشوم و یک جوان همراهم شد و کلی کمک کرد که به ایستگاه مد نظرم برسم و بعد یک قطار دیگر و در نهایت جایی آمدم بیرون. اینترنت هم نداشتم که خودم مسیریابی درست بکنم. خلاصه گفتند بروم بیرون و راهی نیست. نشان به آن نشان که حدود یک ساعت و نیم در این غربت پیاده روی کردم. سر آخر هم یک اتوبوس پیدا شد که سوار شدم و می‌دانستم کجا باید پیاده شوم اما آنقدر ذوق زده شده بودم از اینکه نجات پیدا کرده‌ام و نشسته‌ام توی اتوبوس یک ایستگاه را رد کردم. دوباره مجبور شدم پیاده برگردم و ساعت یک نصف شب در اتاقم را باز کردم و چون مرده‌ای متحرکت یک راست رفتم به رختخواب.

    امروز، وقتی با آدمها حرف می‌زدم متوجه بعضی کلمات نمی‌شدم که از توی دیکشنری سریع نگاه می‌کردم. بعد با خودم فکر کردم که واقعاً یادگیری زبان چه وسعت تقریباً غیر قابل دسترسی دارد. می دانی چقدر کلمه باید بلد باشی. از لباس و خورد و خوراک و غذا و هر چیزی دیگری که بگویی را باید اول کلمه‌اش را بدانی و آن هم درست و و همه را بنویسی و مسائل ادبی و اداری را هم رعایت کنی. کار سختی است حقیقتاً.

  2. اینجا پورتو (3): ایسکو 15م: شهر سنگ فرشی

    همه اش با خودم فکر می کنم و از چند نفری هم پرسیده ام و هنوز هم انگشت به دهان و متحیرم که مردم گذشته بدون در اختیار داشتن امکانات کنونی ما، چطور سفر می کردند. الان به مدد امکانات بلیط آنلاین گرفتم، هتل رزرو کردم، هتل عوض کردم، مسیریابی  و رفتن با مترو و و اتوبوس را به راحتی انجام دادم. حال فکر کنید بدون اینها واقعا سفر چقدر سخت و البته پرهزینه تر خواهد شد. خوشبختانه کم کم به گوگل مپ و امکانات اقیانوس وار آن مسلط شده و به راحتی منطق آن را درک می کنم و می توانم برنامه سفر را تنظیم کنم. به همین دلیل، از قبل محل هتل، شیوه رسیدن به آن از طریق مترو و اتوبوس، شماره خطوط، ایستگاه ها، ساعت حرکت و حتی چگونگی رسیدن از سالن فرودگاه به ایستگاه را استخراج کرده و از همه عکس گرفته ام. اولین کارم در فرودگاه این است که به سراغ توریست آفیس یا همان اطلاعات توریستی می روم و چند و چون شهر و مسیر را یک بار دیگر با او چک می کنم. مردم کم انگلیسی می دانند و اینجا بهترین جا برای راهنمایی گرفتن است. قبلا خوانده بودم که گرفتن کارت مترو مقرون به صرفه است. یک عدد سه روزه آن را به 15 یورو خریدم. فقط وقتی یادم آمد که می توانستم با ده یورو اینترنت هم داشته باشم خیلی دلم سوخت که چرا گوشی دیگری نیاوردم که همه جا اینترنت داشته باشم. الان واقعا بدون اینترنت نمی شود زندگی کرد. جالب این است که در پورتو همه اتوبوسها وای فای رایگاه پرسرعت دارند و چیزی لذت بخش تر از این نیست که توی اتوبوس خنک بنشینی و مناظر زیبای شهر را ببینی و عکس بگیری و به اشتراک بگذاری و در مورد شهر بیشتر بخوانی و بدانی. چیز دیگری که بازهم هیچ چیز بهتر از آن نیست، در سفر بهتر از این نیست که همیشه کارت کامل همراه داشته باشی و هر وقت هر جا خواستی بروی با سربلندی و افتخار آن را بزنی و بروی. چرا که خریدن بلیط هم از دستگاه ها کار ساده ای نیست. روز آخر که تاریخ بلیطم تمام شد فهمیدم که چقدر هم صرفه جویی شده و هم ارزشمند بوده. چرا که هر اتوبوس یا مترو حداقل 1.90 یورو آب می خورد که به حساب هر یورو 9000 تومان امروز می شود حدود 19000 تومان. یعنی نرخ اسنپ به دورترین نقاط تهران.

    طبق نقشه سوار اتوبوس شده و خودم را به هتل رساندم. جالب بود که نقشه خودم یک ایستگاه را گفته بود که خانم راهنمای توریست یک ایستگاه دیگر را گفت و وقتی رسیدیم فهمیدم که ایستگاه ایشان کلی راه را دورتر می کرد. هتل چسبیده به خیابان و ایستگاه بود. یک امکان جالب گوگل مپ دارد که هر منطقه را می خواهی یک دوربین 360 درجه فعال می شود و می توانی یک دور بزنی و تصویر با کیفیت از آن ببینی. اینجا را قبلا دیده بودم اما نه به این زیبایی. حیاط پر بود از گلی آبی و کامل و ریز که خیلی زیباست. نخل و مگنولیا و کاکتوس و یک گل که مثل نیلوفر اما بلند و آویزان است و زیبا. طبق اطلاعات بوکینگ (سایت رزرو هتل) باید 36 یورو می پرداختم. اما آنها 38 یورو گرفتند. بعدا به آنها گفتم و توضیح دادند که مالیات شهری است و به ازای هر شب برای هر نفر می شود 2 یورو. بعد از بیش از 30 ساعت بیخوابی هتل خنک و رو به منظره زیبا می چسبید. هنوز هم هزینه هتل در دنیا علی رغم گرانی یورو، نسبت به کشور ما مناسب تر است. هتل ها حتی ضعیف ترین آنها امکانات حداقلی اولیه مثل حوله و سشوار و ... را فراهم می کنند. با این حال من ریسک نکره و همه چیز با خودم آورده بودم. البته طبق قانون مرفی کافی است که یکی از این چیزها را نیاورده باشی، آن وقت بیچاره می شوی و دیگر نمی شود هیچ جا پیدایش کرد.

    پورتو شهری بزرگ است. دومین شهر بزرگ پرتغال بعد از لیسبون که جمعیت زیاد حدود 4 میلیون نفری نسبت به سایر شهرهای اروپایی دارد. وقتی در کوچه پس کوچه های آن قدم می زنی متوجه می شود که در همه جای شهر می شود کوچه پس کوچه های سنگفرش شده زیبایی را دید و از راه رفتن در آنها لذت برد. گیاهان خاص مناطق گرمسیری جنوبی و بندری که زیبایی خیره کننده ای به این شهر داده است. نکته جالب اینکه علی رغم بندری و شرجی بودن، گرمای سوزان مناطق جنوبی را ندارد و اغلب خنکی هوا حتی در تابستان حس می شود.

    الان یاد گرفته ام که دیگر هتل را به صورت کامل نگیرم. یک شب را بگیرم و اگر خوب بود و البته تکمیل نشده بود بقیه اش را بگیرم. چون هتل هم مثل خربزه قاچ نشده است و آدم نمی داند چه در انتظارش خواهد بود. این هتل هم همنطور بود و خانم هتلی گفت که در طبقه پائین جا دارند و در بالا جا نیست. من هم گشتم و هتل دیگری پیدا کردم که به نسبت ارزانتر می افتاد. اما غافل از اینکه واژه ها بار معنایی دارند.

    وقتی رسیدم واقعا اولین چیزی که برای بقا لازم داشتم اینترنت بود و بعد استراحت. به همین خاطر علی رغم خستگی مثل تشنه ای که به آب برسد حظی وافر از اینترنت بردم و بعد استراحتی کردم و زدم به شهر. از همان اول دو قسمت را در نظر داشتم که ببینم. یکی رود "دورو" و دیگری "اقیانوس اطلس". فکرش را بکن، همه آن نقشه های اعصاب خردکنی که از بچگی توی درس جغرافیا دیده ای و اسم ترسناک دریای آتلانتیک، حالا در چند قدمی اش باشی. رفتم مرکز شهر و خیلی خلوت و خالی دیدمش. بعد فهمیدم عصر یکشنبه است و ملت در پارتی ها و کلابها مشغول هستند و کمتر به مناطق تاریخ سر می زنند. بعد از روی حس مسیریابی غریزی رفتم به سمت رودخانه. آنجا بود که یواش یواش جمعیت و توریستها در کوچه پس کوچه های منتهی به رودخانه دیده شدند. غروب زیبایی بود که مناظر سرسبز و شیروانی های قرمز آن سوی رود به همراه کافه ها و رستورانها و نوازنده های دور و اطراف زیبایی دو چندانی به آن می داد. قایقها روی رودخانه حرکت می کردند و چقدر دلم سوخت که از این همه رودی که ما در ایران داریم، یکی از آنها چنین امکانی را ندارد که گردشگران بتوانند دوری روی رودخانه بزنند و کلی هم درآمد کسب شود. یک پل زیبا مثل پل سفید اهواز هم دو طرف رود را به هم وصل می کند که بعدا فهمیدم آن طرف رود شهر دیگری است. عشاق و دلدادگان در غروب رویایی این بندر ساحل اقیانوس، جلوه های مهرآمیز بیشتری به محیط می دادند.

    اینجا شبها خیلی دیر تاریک می شود. تا مدتها بعد از ساعت 9 شب هنوز هوا روشن است. البته به همان نسبت هم صبحها دیر هوا روشن می شود. آنقدر غرق فضای لذت بخش کنار رود شدم که دیدم نزدیک ساعت ده شب است و خواستم برگرم. اما دیگر نایی نمانده بود. رفتم ایستگاه اتوبوس و منتظر شدم. کمی گذشت و یک اتوبوس آمد و بدون توجه به من رفتم. جدول ساعت حرکت اتوبوسها را نگاه کردم دیدم دیگر خبری نیست. بعدا متوجه شدم که اینجا اتوبوس سواری قواعد خودش را دارد. به همین خاطر وقتی اتوبوس می آید باید دست بلند کنی که بایستد والا می رود. وقتی هم اتوبوس می آید همه از در جلو سوار می شوند و حتما از در عقب پیدا می شوند. همان جلوی در هم کارت می زنند. جالب اینکه اگر کسی کارت نداشته باشد همانجا میتواند از راننده بخرد که امکان خیلی خوبی است. خلاصه، آن شب مسیری که آمده بودم را با تمام خستگی پیاده گز کردم و به اتوبوس رسیدم و 11 شب رسیدم هتل. پیاده روی شبانه با این همه توریست و کافه و رستوران و شلوغی شهر، خالی از لطف نبود. قرار داشتم که شب شرح سفر بنویسم و وسائلم را جمع کنم و نقشه ها را بریزم که صبح بروم هتل جدید چمدانم را بگذارم و از آنجا بروم کنفرانس. اما گویی از هوش رفته بودم و ساعت 4 صبح بیدار شدم و به کارها رسیدم ولی بیخوابی اذیت می کرد. بالاخره 7 صبح بعد از صبحانه شال و کلاه کردم و رفتم به سمت هتل جدید. وقتی آنجا رسیدم تازه متوجه شدم که هتل خاصی مثل مدل نانسی و لهستان است و پذیرش ندارد. دسترسی به صاحب آن هم نداشتم. اگر چه برایش نوشته بودم که صبح می آیم اما گویی ایمیلم را ندیده بود. به هر حال چمدان به دست دوباره راهی شدم و طبق نقشه ام باید در ایستگاهی پیاده می شدم اما با زبان دست و پا شکسته دیگران متوجه شدم که مسیر خوبی نیست. به همین خاطر یک خانم مهربان راهنمایی ام کرد تا به محل کنفرانس رسیدم. کلا آدمهای متعهد و مهربان و همراهی هستند و اگر احساس کنند که نیاز به کمک داری واقعا همراهی ات می کنند.

    در برنامه کنفرانس نوشته بود میز پذیرش و ثبت نام از 8 و نیم فعال است. راس هشت و نیم رسیدم و کمی به سختی محل کنفرانس را پیدا کردم. در دانشکده هنرهای زیبا برگزار می شد. رفتم میز پذیرش و کمی منتظر شدم تا کارهایشان منظم شود. بعد که شروع کردند دیدم من اولین مشتری و کسی هستم که ثبت نامش را تائید می کنند. همان اول گواهی شرکت در کنفرانس و ارائه مقاله، یک برگه برای شام مهمانی افتخاری، سه برگه برای کافی شاپ و قهوه بعد از ناهار و چند نقشه و یک شیشه کوچک قشنگ که فهمیدیم مهمترین سوغاتی پورتو یعنی شراب سنتی آنجا است که متعجب ماندیم با آن یکی چه کنیم.

    آدمهای مختلفی آمدند اما نه آنطور که کنفرانسهای هندی یا ایفلا هست. کلا چون ایسکو خیلی تخصصی است افراد کمی در آن حضور دارند. چند پیرمرد آمدند و خیلی ها همدیگر را می شناختند. یکی از آن پیرمردها ریچارد اسمیراگلیا بود که او را می شناختم که سردبیر مجله ایسکو هم هست. ایسکو انجمن بین المللی سازماندهی دانش است و از سال 1989 یعنی 1368 تاسیس شده و در آلمان مستقر شده است. هر دو سال یک بار کنفرانسی برگزار می کند. قبلا آقای دکتر فتاحی و خانم پریرخ شرکت کرده بودند و خیلی ها آنها را می شناختند. همانطور که گفتم آقای دکتر احسان محمدی هم قبلا پوستر ما را ارائه کرده بود.

    مراسم راس ساعت شروع شد. البته تصور اینکه قرآن و سرود و هزار و یک مقام تشریفاتی بیاید و صحبت کند را از سر به در کنید. چند نفر مثل رئیس و نایب رئیس و ... رفتند روی سن نشستند و کمی صحبت و خوش آمد و تمام. دقیقا سر همان نیم ساعتی که باید تمام شد و همه رفتند به سمت دو سالنی که نشستها همزمان برگزار می شد. مسئول نشست اول آقای اسمراگلیا بود. پیرمرد تحلیل گری که خیلی هم چاق شده و توان راه رفتنش سخت است. اما همچنان سرپا است و نظر می دهد و کار می کند. کلا خارج از کشور همه افراد مسن به این راحتی خودشان را نمی اندازند و تا جایی که بتوانند خودشان را سرگرم می کنند.

    سخنرانها از هر جای جهان آمده بودند و نشستها دقیق و سر وقت شروع و تمام می شد. یک نکته جالب این بود که همه سخنرانها بودند و غایبی نداشتیم. این نشان می دهد آنهایی که مشتاق هستند و حوزه را می شناسند شرکت می کنند و برایشان خیلی مهم است ادامه این کنفرانس. اغلب شرکت کنندگان یا استاد دانشگاه بودند یا دانشجوی دکتری و کتابدار حرفه ای کمتر در آن دیده می شد. روی موضوعات مختلفی هم کار کرده بودند. از موضوعات به نظر ما قدیمی و نخ نما شده تاموضوعات دقیق و جدید. خیلی از کارها حرفه ای و کاملا دقیق و برخی سطحی و ساده. اما به هر حال هر کدام یک ایده محوری داشتند.

    یکی از کارهای مهمی که باید دراین سفر انجام می دادم پیگیری مجلات و عضویت ایرانیها در ایسکو بود. از سال 1391 که ایسکو ایران تشکیل شد مشترک مجله آن شدیم. یعنی با پرداخت حق عضویت مجله هم ارسال می شد. از دو سال پیش گفتند اگر کسی مجله چاپی نمی خواهد می تواند فقط 15 یورو پرداخت کند اما برای مجله تقریبا دو برابر. یکسال مجله الکترونیکی خواستم که هیچ وقت دسترسی نیافتم و سال پیش مجله چاچی درخواست دادیم اما بازهم دریافت نکردیم. رفتم سراغ آقایی که مجلات ایسکو و کتابها را می فروخت و ماجرا را گفتم. چون قبلا ایمیل داده بودم می شناخت. از مشکلاتش گفت و اینکه جایشان عوض شده و کارمند ندارند و کارها زیاد است و نمی رسد. قرار شد بعد از کنفرانس پیگیری کند.

    آقای دکتر فتاحی گفته بودند سلام ایشان را به بیرگر یورلند، نظریه پرداز بزرگ اطلاع رسانی که نظریه تحلیل حوزه ایشان خیلی معروف است برسانم. جلسات که تمام شد و راهی ناهار شدیم، به ایشان گفتم و چند نفر ایرانی که با ایشان کار کرده بودند را نام بردند و رفتیم ناهار را با هم خوردیم. فکرش را هم نمی کردم یک روز با یکی از نامدارترین نظریه پردازان رشته مان هم نفس و هم ناهار شویم. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم. مهمترین چیزی که گفتیم این بود که از ایشان سوال کردم فکر می کنید که حرفه و رشته ما چه خواهد شد؟ جواب دادند: آنچه فکر می کنم یا آنچه امید دارم؟ من هم گفتم آنچه فکر می کنید. با تاسف گفت رشته و حوزه ما در حال حذف شدن است. دلیلش هم این است که کلا دانشگاه ها به بنگاه اقتصادی تبدیل شده است. نه تنها رشته ما که کلا دانشگاه شکست خورده است. چرا که دانشجو را به عنوان مشتری می شناسد و ما هم به عنوان استاد دانشگاه عامل فروش علم و دانش شده ایم. به همین خاطر شاید بتوان گفت که دانشگاه باشیوه سنتی آن به آخر خط رسیده و علم و دانش آنطور که باید مورد توجه قرار نمیگرد. دانشگاه هم چیزی جدای از علم نیست و علم هم مبتنی بر اطلاعات است که باید کتابداران سامان بدهند و وقتی محصول آنها مشتری جدی نداشته باشد، آنوقت این رشته هم حذف خواهد شد. بعد در مورد آنچه که امید دارد پرسیدم. گفتند که باید مسیرها تغییر کند. این شیوه پرداختن دانشگاه به دانش و دانشجو و نگاهی که کاملا اقتصادی است و آنها را به عنوان مشتری نگاه می کند، نمی تواند راه به جایی ببرد. باید علم و دانش به عنوان یک موجودیت مستقل مورد توجه قرار بگیرد و نه فقط به عنوان ابزاری برای کسب درآمد.

    ناگفته نماند که بیخوابی این چند روزه و شب قبل چنان حالم را بد کرده بود که دیدم نمی توانم در جلسات بنشینم. از مسئول اجرایی پرسیدم که آیا جایی برای استراحت هست؟ دقیقا جایی مثل نمازخانه مد نظرم بود. گفتند که ندارند و می توانند یکی از اساتید بخواهند که من بروم اتاقشان و استراحت کنم که دیدم ایده خوبی نیست. بالاخره با کمک نگهبان کتابخانه را پیدا کردند که گفتن جای خلوتی است. یک کتابخانه بزرگ و تقریبا 5 طبقه با چیدمان عالی. یک پلکان داشت که می رفت در یک لابی در طبقه زیرین و مبلمانی آنجا بود. لابلای همه قفسه ها میز و صندلی بود و دانشجوها بین آنها نشسته و با آرامش کار می کردند. جالب بود در جای جای کتابخانه چیزهایی مثل ماشین تحریر، برگه دان کتابخانه  و دیگر ابزارها سنتی کتابداری را گذاشته و حالت موزه به آن داده بودند. آن پائین و پشت یک قفسه سرم را روی میز گذاشتم و خوابم برد. اما بین خواب و بیداری متوجه شدم که خیلی آدم آمد و رفت. روزهای بعد دیدم هر استادی دانشجویانش را به نوبت می آورد و از همه جای کتابخانه بازدید می کنند که خیلی جالب بود. تا ساعت 5 عصر به سخنرانی ها گوش کردم و با خیلی ها آشنا شدم. قرار بود مسئول هتل جدید که با ایمیل در ارتباط بودیم، ساعت 7 بیاید. به همین خاطر زودتر بیرون آمدم و اتوبوس سواری کردم با چمدان در دست تا به هتل رسیدم. زود بود و رفتم دوری در اطراف زدم. ساعت 7 نیامدند و ساعت 7 و ربع وحشت کردم. نمی دانم چطور شد که یکباره دیدم یک وای فای بدون رمز است و متصل شدم. ایمیل زدم و در واتس آپ پیام فرستادم. جوابی نیامد و با همان واتس آپ زنگ زدم. ترسیده بودم که اگر نیاید شب را چه کنم. البته چیزی پرداخت نکرده بودم اما خب جایی هم نمی شد به سرعت پیدا کرد. بالاخر جواب داد و گفت همکارش الان می آید. وقتی آمدیم توی هتل برایم جالب بود. یک آپارتمان بود که خود مری خانم با دوست پسرشان در یک قسمت زندگی می کردند و سه اتاق دیگرش را اجاره می دادند. اتاق کناری یک پسر و دختر بودند و اتاق تهی هم به من رسید. دستشویی و حمام هم مشترک. اینجا بود که معنی کلمات "separation"  و "entire" برایم روشن شد. یعنی اینکه اتاق هاستلی و مشترک نباشد اما قسمتهای مشترک می تواند باشد.

    یک اتاق با تخت و امکانات لازم گرفتم و وسایل را آوردم تو مری کامل برایم شهر و جاهای دیدنی آن را توضیح داد. شب باید اسلایدهای فردا را کامل می کردم. با هر سختی بود این کار را کردم و مثل هر شب بیهوش افتادم تا صبح که گفتم نمی توانم زود بروم و ساعت 10 رسیدم به کنفرانس. 

    پیوند این قسمت در خبرگزاری تسنیم

     

  3. اینجا پورتو (2): ایسکو 15م: دروازه اروپا در خواب

    داریوش ارجمند در سکانسی از فیلم "آدم برفی" آنجاکه توی کافه با اکبر عبدی که پشتی رفیق ایرانیش درآمده روبرو می شود و صد دلاری می پیچد تا آتش، می گوید: "مرد می خواد که پاش به دروازه اروپا برسه و رفیقش رو به دلار نفروشه". از آنجا این دروازه اروپا و آرزوی رفتن و دیدنش توی دلم ریشه و جوانه زد و هنوز هم در حال رشد و نمو است اما طلبیدنی در کار نیست، وقتی هواپیمای ترکیش ایر پرید و بعد از حدود ساعتی من از بیهوشی کامل به خاطر بدو بدوهای فراوان این چند هفته و بی خوابی شب گذشته درآمدم رفتم سراغ مانیتور روی صندلی و یک راست بخش موسیقی و آنجا هم موسیقی ترکی. آن هم نه موسیقی بزن و بکوب دار امروزی. موسیقی مقامی ترکی که آن ملودی های سوزناک و پرده های ریز یک پنجم را دارد و ته مانده احساس شرقی را به غلیان وا می دارد. آخر استانبول در فکر و خاطرم چیزی مثل آبادان بچگی و خاطرات سفرهای تجاری بابابزرگ تاجرم را دارد. یک فیلم که فکر کنم اسمش همین "استانبول" بود از ساخته های "افشین شرکت" دیدم که آنقدر موسیقی پایانی ترکی آن به دلم نشسته بود که تا مدتها فقط توی سرم آن ملودی ها می چرخید. از همه اینها پررنگ تر، یک نوار کاست ترکی استانبولی با صدای ابراهیم تاتلیسس بود که یکی از آشناها سال 1362 رفته بود ترکیه و چون آهنگهای این آلبوم تازه گل کرده بود و همه کافه ها آن را می گذاشتند، خریده و آورده بود. آهنگ "انسان‌الله حمدا..." هم یکی از آنها بود که این آشنای ما هر جا می رفتیم توی پخش قدیمی ماشین پیکانش دائم می گذاشت و خاطره های استانبول را در پس زمینه آن تعریف می کرد و در آن سالهای خشن و قحطی زده برای ما حکم کیمیا را داشت و استانبول خود بهشت بود. حالا بالاخره دارم می روم به سوی این عروس شهرهای خیالی ذهنم.

    هواپیمایی ترکیش ایر هم تجربه جدیدی بود. علی رغم اسمی که دارد و تلاشش برای تنه زدن به هواپیمایی های خوب جهان، اما همچنان از ایرلاینهای خوب دنیا که قبلا تجربه کرده ام مثل ایرفرانس، قطر، امارات و ... عقب است. هم از نظر کلاس مهمانداری و هم از نظر کیفیت امکانات و پذیرایی. سیل ایرانیهای مسافر استانبول هم بیداد می کند. زن و بچه و پیر و جوان در حال حمل دلارهای بی زبان مملکتی هستند که عرضه جذب توریست نداشتنش پیشکش، همین مسافران خودش را هم نمی تواند نگه دارد. شلوغ است و کلی از گروه های همراه هم صندلی هایشان جدا افتاده. یکی دو خانواده جای هم نشسته اند. خوبی اینطور مواقع و به خصوص وقتی پای سفر خارجی و هواپیمای خارجی وسط باشد، این است که مردم تا سرحد ممکن سعی می کنند خودشان را نگه دارند اما پشت آن لبخند مصنوعی روی لبانشان فحشهای آب نکشیده ای است که دارد خودش را به در و دیوار لب و دندان می زند که سرازیر شود. خوشبختاته مشکلات این خانواده ها باعث می شود یک آقای شیک و فارسی دانی را بیاورند و همه را راست و ریس کند و این وسط صندلی کناری من خالی شود. یکی از همان آقاها طاقت نمی آورد و می گوید شانس شما بود که صندلی کناریتان خالی شود.

    ما هم بند و بساط را پهن کردیم که ببینیم این سه ساعت و نیم پرواز را می شود چیزی خواند و نوشت یا خیر. غافل از اینکه دوندگی و بیخوابی های چند وقت گذشته، که قبل از سفر انگار واجب است، چنان بیهوشمان کرد که چیزی نفهمیدیم. آخر کی این قانون را گذاشته که سه ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشیم (البته در فرودگاه ایران واقعا لازم است چون دو سه تا صف طویل از همان در ورودی تا تحویل چمدانها داری برعکس همه جای دیگر دنیا). پرواز ما ساعت 5.30 صبح بود و ساعت 1 نیمه شب از خانه زدیم بیرون و از شب قبلش که آن هم کم خوابیده بودیم دیگر تا فردا شب موفق به خواب درست و حسابی نشدیم الا چرتهای توی پرواز. یعنی نزدیک به 30 ساعت بیخوابی.

    بعد از پذیرایی هم دیدم حیف این مناظر زیبای صبحگاهی نیست که آدم از دست بدهد. ابرهای زیبا، نور خورشید لابلای آنها و ایران و ترکیه از بالا. پشت سرم دو خانم مسن بودند. یکی می رفت آلمان برای تولد نوه اش و دیگری به دانمارک برای دیدار پسرش. اولی زرنگ و دنیادیده و دومی پر از استرس که هر کسی را می دید می پرسید دانمارک می رود و نگران بود که چطور خودش را برساند.

    هواپیما از روی دریا وارد فرودگاه بندری آتاتورک استانبول شد که هم دریا و هم سرسبزی فرودگاه دیدنی بود. از قبل فکر کرده بودم که اگر بشود تا ساعت 11.50 که پرواز به پورتو است بروم و دوری در شهر بزنم. در صف کنترل پاسپورت که بودیم یک آقای یزدی مانندی که کاغذ لوله بلندی دستش بود و معلوم بود برای ارائه پوستر در کنفرانسی دارد می رود آمد و پرسید من می توانم بروم تا وقت پروازم در شهر بگردم. ایرانیهای داخل صف پس از رایزنی فراوان به این نتیجه رسیدند که اول باید پاسپورت چک بشود. من هم پرسیدم اما گفتند وقت نداری و بروی بیرون دو تا پاسپورت چک خواهی داشت که خیلی طولانی می شود. به همین خاطر، یاد فرودگاه دوبی بعد از سفر بنگلادش افتادم که از ابتدا تا انتهای فرودگاه را چند بار کامل و با جزئیات کامل دیدم تا وقت بگذرد، اینجا هم همین روش را پیش گرفتم.

    فرودگاه استانبول بزرگ و پر رفت آمد است. تابستان هم که باشد دیگر غلغله مسافر است. همه چیز به سبک اروپایی است. تازه اینجا توی فرودگاه و در فری شاپ است که حقیقت گران شدن دلار و یورو خودش را می کوبد توی صورت و چشمم. در حالت معمولی که آدم سرو کاری با خرید ارزی ندارد این موضوع چندان خودنمایی نمی کند. اما تا اولین قیمتها را دیدم و با اغماض به یوری 9000 تومانی تبدیل کردم تازه فهمیدم وقتی می گوییم گران است از چه حرف می زنیم. مثلا با این محاسبه یک ظرف بزرگ آب معدنی حدود 15000 تومان آب می خورد. یک بسته باسلق یا یک ساندویچ یا یک نوشیدنی چیزی حدود شصت هفتاد هزار تومان می شود. وقتی داغ دلت بیشتر تازه می شود که می بینی سال گذشته همین وقت قیمتهای آنها همین بوده و اصلا تغییری نداشته اما آن وقت شما مثلا 50 هزار تومان پرداختی ات می شده ولی الان می شود 90 هزار تومان. برای خودشان هم خیلی چیزی نرمال است و قیمتی ندارد اما وقتی به پولی که ما بابت یورو می دهیم تبدیل می شود افتضاح قضیه و گنده کاریهای اقتصادی که ما مردم عادی باید تاوانش را بدهیم، رو می شود.

    یک چیز جدید و ناب در فرودگاه استانبول کشف کردم که نظیرش را در جای دیگری ندیده بودم. در یک زیرزمین و در جایی کاملا گم (سوراخ سنبه واقعی) جایی پیدا کردم که رویش نوشته بود "Rest zone"  (محل استراحت). خیلی جای خوب و جالبی بود و ابتکاری. اتاقی بود که چند تشک تویش انداخته بودند و گوشه و کنارش چندنفری در حال خر و پف بودند. هر چند خیلی ساده بود و چندان هم تمیز نبود اما واقعا برای کسانی مثل من که بیخوابی پروازی می کشند عالی بود. کمی استراحت کردم اما خواب درست و حسابی انجام نشد و همه اش فکر می کردم حیف این وقتها است که می توانم چیزی ببینم و آن را به خواب بگذارنم (بیماری که در سفر می گیرم). یک چیز دیگر هم که آموختم، سالنها و بخشهای ویژه ای بود که مثلا برای پروازهای ترکیش ایر بود. رفتم سراغشان و تا کارت پرواز را دیدند با لبخند و محترمانه فرمودند این بخشها فقط برای بیزنس و فرست کلس است و شماها آخ و پیفی هستید و آنجا راهتان نمی دهند.

    یک عیب بزرگ و دلگیرکننده فرودگاه استانبول این بود که هر چه کردم موفق به اتصال به اینترنت نشدم که نشدم و از این بابت نمی بخشمشان. ثبت نام می کردم و کد تائید هم می آمد اما سیستم جوری تنظیم شده بود که کد را نمی خواند و دستی هم نمی شد وارد کرد. خلاصه بی اینترنت مجبور شدیم سر کنیم و فقط یواشکی رومینگ را فعال کردم و یک پیام دادم که رسیده ام و سریع دوباره بستم. چرا که هزینه رومینگ ممکن است از هزینه کل سفر هم بالاتر بزند.

    خلاصه، وقت پرواز بعدی شد که به سمت گیت رفتم و چشمتان روز بد نبیند. شلوغی واقعی و غلغله آنجا بود. جمعتی بود از همه رنگ و نژاد و شکل و زبان. با این همه، بدون مزاحمتی یا سر و صدای اضافی برای کسی. تابستان است و فصل سفر. پوشش آقایان، اغلب شلوارک و خانمها هم که هزار و یک مدل و رنگ اما ساده و نپوشیده. با این حال نه کسی نگاه می کرد و نه کسی کاری به کس دیگری داشت.

    بعد از کلی انتظار گیت باز شد و سوار شدیم. این بار هواپیما کوچک تر بود و دو ردیف سه صندلی داشت. خوبی بلیط من این بود که زمان گرفتن بلیط از من سوال کردند که صندلی کنار پنجره می خواهم یا وسط که همه پروازها را پنجره برایم گرفتند. یک آقا و خانم اهل ترکیه ای هم کنارم نشستند. صندلی ها تنگ و جا خیلی کم بود. اینجا هم از شدت گرسنگی سر ظهر و خستگی و بیخوابی سریع بیهوش شده و باز تا زمان پذیرایی چیزی نفهمیدم. وقت پذیرایی جالب بود که خانم مهماندار خیلی زشت رو (عجیب بود) پرسید چیکن و یک چیز دیگری که من نفهمیدم. من چیکن انتخاب کردم ولی غذایی که آوردند، یک سری ماکارونی درشت (پاستا) بود که با رب و پیاز تف داده بودند و ما چیکنی در آن ندیدیم.

    اینبار بر خلاف هواپیمای قبلی، منوی فارسی نداشت. یو اس بی هم داشت اما فلش مر نخواند و الا مثل سفر مالزی، چه حالی می داد که آدم روی اقیانوس و در آن ارتفاع و غربت موسیقی دلخواه ایرانی و سوزناک خودش را گوش کند. اما فیلمها و موسیقی و سرگرمی و دوربین جلو و زیر هواپیما به قوت خودش باقی بود. با کارتون دیدن و مطالعه و موسیقی شنیدن 6 ساعت پرواز سپری شد. جالب بود که این خانم و آقای بغل دستی از جایشان تکان نخوردند و فقط وقتی من خواستم که به دستشویی بروم آقاهه یادش آمد و هوس دستشویی کرد. در این هواپیما بر خلاف پروازهای ایرانی که همه می خواهند از همه چیز سر در بیاورند، کسی زیاد رفت و آمد و شلوغ بازی نمی کند.

    این پرواز هم کلی مناظر زیبا به همراه داشت. برای اولین بار بخش کمی از بال جلوی دیدم را گرفته بود می شد چیزهایی از زمین را دید. وقتی هواپیما داشت ارتفاع کم می کرد و به پورتو رسید از آن بالا چند چیز خیلی به چشم می آمد.

    یکی توربینهای بادی بود که خیلی زیاد در کوه و کمر به چشم می خورد و معلوم بود حسابی از این نعمت خدادادی بهره می گیرند. دیگری راه های فراوانی بود که مثل خطهای در هم و برهم در دل مناطق تقریبا سرسبز همه جا از نوک کوه گرفته تا ته دره دیده می شد که نشان می دهد این کشور هزینه می کند و کمی هم تمول برای انجام چنین کارهایی دارد و مهمتر اینکه به فکر راحتی مردم کشور و سهولت رفت و آمد هست. دیگر اینکه پورتو شهری بسیار وسیع و طولانی می نمود. یعنی از وقتی که آثار شهری دیده شد تا نشستن در فرودگاه، مدت مدیدی هواپیما داشت از روی مناطق حوالی پورتو که ساختمان داشت و آباد بود می گذشت. و آخرین و مهمترین موضوع اینکه کشوری سرسبز می نمود. نه فقط سبزی طبیعی بیابان و کوه و کمر که در درون شهر در جای جای آن شما سبزه و درخت و طبیعت را می دیدی که تقریبا متعادل می زد. بر خلاف ایران که شما وقتی تهران را از بالا می بینید فقط چند نقطه اندک آن سبزی به چشم بیا دارد اما اینجا قشنگ سبزی مناطق و پخش بودن آن در همه جا به چشم می آمد.

    چرخهای هواپیما به زمین خورد در حالی که من دل توی دلم نبود که این شهر نشسته بر ساحل اقیانوس اطلس در تقریبا غربی ترین نقطه اروپا چه خواب و خیالی برایم در سر خواهد داشت.

  4. اینجا پورتو (1): ایسکو 15م: چطوری کریس

    چهار سال پیش، وقتی فینال جام جهانی برزیل با باخت تاریخی 7 بر 1 برزیل در مقابل آلمان به اتمام رسید، صبح روز بعدش نوشتم "جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟". اصلا فکرش را هم نمی کردم که در بهبوهه یک چهارم نهایی جام جهانی 2018 روسیه، در هتلی در پرتغال نشسته باشم و بخواهم سفرنامه پرتغالی بنویسم. آن هم در شرایط جالبی که ایران و پرتغال بازی جانانه و تاریخی را با هم به انجام رسانده و نتیجه شگفت آور مساوی را رقم زده بودند و آن لایی که به پیکه زدند، گویی کیلومتر جام جهانی را در چشم ما ایرانیها صفر کرد. بعد از آن ویدئوی کری‌خوانی بیرانوند قبل از بازی با پرتغال، هر کس می شنید که راهی پرتغالم می گفت رفتی آنجا به رونالدو بگو: چطوری کریس؟! جالب اینکه در این گروه مرگ دور اول جام جهانی، اسپانیای نامدار نیز هم گروه ایران بود و مقصد بعدی سفر من بعد از پورتو، رفتن به بارسلونا در اسپانیا است. شاید این هم از شگفتی های جام جهانی باشد.

    عصر روز 18 مهر 1391 بود که آمدیم ایرانداک و دور هم نشستیم تا دکتر فتاحی از پدیده جدیدی به اسم ایسکو رونمایی کرد. همان سالها بود که شنیدیم دکتر فتاحی و خانم پریرخ رفته اند اسپانیا و کما بیش اسم ایسکو به گوشمان خورده بود. بعدا که با ایسکو آشنا شدیم، فهمیدیم که برای شرکت در کنفرانس ایسکو نهم (11 مارس 2009) رهسپار اسپانیا شده بودند. ایسکو مخفف انجمن بین المللی سازماندهی دانش است که از سال 1389 (1367) پایه گذاری شده و به امور مختلفه مرتبط با حوزه سازماندهی دانش در سطح دنیا می پردازد. خلاصه اینکه در آن روز تاریخی، شاخه ایران ایسکو جایکوب شد و در طول این سالها چندان کسی از ایران موفق نشد که مقاله ای در آن ارائه کند. در سال 2015 یک مقاله پوستری ما برای کنفرانس شاخه انگلستان ایسکو پذیرفته شد که آقای احسان محمدی که آن وقت دانشجوی دکتری در ولورهمپتون انگلستان بودند (الان آمریکا هستند) لطف کرد و راهی لندن شد و به نمایندگی از ما پوسترمان را ارائه کرد. برای هر کسی که دلبسته سازماندهی اطلاعات است، ایسکو حکم حج تمتع را دارد. بنابراین، علیرغم همه مشکلاتی که بود، عزمم را جذب کرده بودم که هر طور هست در یکی از کنفرانسهای ایسکو شرکت کنم و حالا (ساعت 5.15 صبح به وقت اینجا و حدود 2.5 نصف شب به وقت تهران) از هتل آنتاس هاوس پورتو دارم تجربه شرکت در کنفرانس ایسکو را گزارش می کنم.

    در طول این چند ساله، برای هیچ سفر خارجی به اندازه این سفر شک و تردید به وجودم ندویده بود. چرا که از وقتی خبر ارسال و پذیرش مقاله رسید، وضعیت ارزی، دلاری، یورویی و ارتباطات خارجی کشور یکباره شروع کرد به حرکت متناقص عجیب و غریبی؛ به طوری که اولی رفت به سمت عرش و دومی رفت به سمت فرش. با این همه، وسوسه دیدن این همه سینه چاک سازماندهی اطلاعات از سراسر جهان در یک نقطه روی کره زمین، آنقدر قدرت داشت که با یوروی بیش از 9000 تومان راهی دیار کریس رونالدو شویم. اما در طول این دوساله گذشته، یک نقطه اتکای ذهنی وجود داشته که بیشتر از نیمی از سختی و دلهره سفر را آسان کرده. وقتی ویزای شینگن چندبار ورود و تاریخ دار در جیبت داشته باشی، وسوسه اروپاگردی هم به سرت بزند، حتی یوروی 9000 تومانی هم جلودارت نمی شود.

    کار پژوهشی خیلی خوب خانم نگین شکرزاده، دانشجوی کارشناسی ارشد ما، بر روی الگوی PRESSoo ایفلا، و تلاش و توانایی ایشان، باعث شد که یک مقاله خوب انگلیسی از کار در بیاید و راهی ایسکو شود. برعکس سایر کنفرانسها، این کنفرانس پذیرش اولیه را داد اما خواست که حتما هزینه ثبت نام حداقل یک نفر را واریز کنیم تا پذیرش نهایی را بدهد. خوشبختانه از مایملک سفر سال گذشته ایفلا در لهستان، مستر کارتی با مبلغ کارراه اندازی دلار که به قیمت 3750 تومان (تازه خیلی گران حساب کرده بود) باقی مانده بود که اگر هر سه ماه یکبار از آن خرید نکنی، مبلغ 3 دلار از کارت بر می دارد. هزینه 120 یوروی ثبت نام را با کارت پرداخت کردیم که دیدیم نامردی نکرده و 150 دلار از کارت کم کرده. جویا شدیم و دیدیم که هزینه تبدیل دلار به یورو را هم به نامردی از کارت ما برداشته است. خلاصه ثبت نام انجام شد و پذیرش آمد و طبق معمول گیر و گرفتاریهای گرنت و فرمهای سفر و ... که بازهم مثل همیشه علی رغم داشتن حدود یک ماه وقت، حضرات اداری دانشگاه در هفته آخر با هزار بگیر و ببند بالاخره مجوزهای لازم را دادند.

    دو سه روز مانده به سفر بلیط و یک روز مانده به پرواز هتل رزرو کردیم و رهسپار شدیم. اما این بار تجربه جدید دیگری را از سر گذراندم. ایران پرواز مستقیم به پرتغال ندارد و دو مسیر رایج آن از طریق هواپیمایی "ترکیش ایر" و "ال ایتالیا" است که با توجه به زمان و شرایط و هزینه، همای سعادت این سفر روی دوش ترکیش نشست و من عازم استانبول زیبا شدم.

  5. زندگی، چکه چکه (1)

    می‌خواستم قبل از اینکه مهلت نانوشته یکماهه دلگفته ها تمام شود مطلبی را متفاوت قلمی کنم. شروع کردم و نوشتم و نوشتم و شد مطلبی با عنوان "روزنوشت‌های کتابداران سنگ بنای تاریخ زنده رشته" که از سخن هفته لیزنا سر درآورد. چون دیدم به درد همه کتابداران می‌خورد و ممکن است افراد کمی به این خانه سر بکشند جز دوستان جان جانی که وفادار آن مانده‌اند. به همین خاطر به آنجا فرستادم و در اوج تعطیلات یعنی 14 خرداد 97 منتشر شد که مشتاقات می‌توانند بخوانند.

    اما در مورد مطلب این ماه دلگفته‌ها، عرض کنم که اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد که دیگر شیدایی ما سر به آسمان می‌ساید، داشتم در احوال این دو ماهه چون برق گذشته سیر می‌کردم که دیدم چقدر اتفاقات مهمی برایم رخ داده. بدم نیامد که شمه‌ای از احوالات این جانب در بهار برایتان بگویم تا هم اشتراک تجربه و احساس بشود و هم در تاریخ بماند و شاید روزی به کار خلق‌الله بیاید. طرفه آنکه مدتی روزنوشت می نوستم و با دوستی عزیز با هم به اشتراک می‌گذاشتیم که هنوز هم خواندن آنها شوق‌آور و خوشحال کننده است. یک مساله دیگر هم در مورد روزنوشته ها این است که فکر می‌کنم همه آدمها (بعید می دانم استثنا داشته باشد) به زندگی همدیگر علاقه مند هستند و مشتاقند تا بدانند دیگران در زندگی خصوصی خود چگونه گذران می‌کنند. بخشی از این به خاطر فضولی است (که جزء سرشت آدمی است) اما بخشی برای درس آموزی و الگوگیری است که همه ما دوست داریم بدانیم آدمهای دیگر به ویژه موفقها چه می‌کنند و اگر شد ما هم از آنها بیاموزیم.

    همانطور که در این مطلب "روزنوشت‌های کتابداران سنگ بنای تاریخ زنده رشته" نوشتم خانم رهادوست 3 بهمن 1396 آمد کتابخانه ما و وقتی از کارهای متنوع و مختلف کتابخانه برایش گفتیم، اشاره کرد که هر کس یک دفتر داشته باشد که اتفاقات روزانه را بنویسد چقدر خوب است و از من پرسید که داری؟ گفتم دفتر به آن معنا ندارم اما الان می‌توانم به شما بگویم که هفته پیش، ماه پیش، سال پیش و حتی ده سال پیش در چنین روزی کجا بوده‌ام و چه کرده‌ام و چه اتفاق مهم زندگی یا کاری برایم افتاده است. سالهای سال که تقویم‌های جیبی کوچک دارم در درون آنها وقایع مهم هر روزه را می‌نویسم و یک تفریحم این است که هر چند وقت یک بار به سراغشان می‌روم و مثلاً سال پیش یا 5 سال پیش در چنین روزی را می‌بینم که چه شده است. یک تایم تیبل (برنامه ماهانه) دارم که خودم طراحی کرده‌ام و همیشه خدا همراهم است و برای هر ماه یک برگ A4 دارد که به تفکیک روز جدا شده و جلسات و قرارهای روزانه را در آن می‌نویسم. در خانه ما همه چیز از سیر تا پیاز خرج کرد و درآمد با سه ستون موضوع، قیمت و تاریخ نوشته می‌شود. خودش یک دفتر خاطرات است که ارزیابی اقتصادی و مالی هم می‌دهد. سر هر ماه هم مخارج آن ماه حساب می‌شود و در آخر سال هم دخل و خرج و تراز سالانه. نه به عنوان وسیله‌ای برای صرفه جویی یا هر گیر دادن مالی، فقط به عنوان یک سند که الان بعد تاریخی و خاطراتی پیدا کرده. اتفاقاً از روی همین مدارک برای همگان گفتم که سال پیش و ماه پیش در این تاریخ چه رخدادی وجود داشته که همه متعجب شدند. اما واقعاً ضرورت دارد که آدم حتماً حتماً بنویسد. چه وقایع نگاری، چه دفتر خاطرات، چه کارنگاری و ... دفترهای خاطره قدیمی حکم طلا را دارند و باید قدرشان را دانست و الان باید چیزهایی نوشت مثل اندوخته که برای سالهای بعد به کار آید و شما با آنها دلخوش باشید و خاطرات شیرین دلتان را گرم کند.

    بگذریم. حالا تصمیم گرفته‌ام تا میانه اردیبهشت را تا جایی که شد بنویسم. ببینیم چه پیش می‌آید:

    • عید را در همدان، آرتیمان و زیبا کنار گذراندیم. کتاب خواندیم و کلی فک و فامیل دیدیم و تفریحات روزمره‌ای که باید ذهن و دل را آماده یک سال کند. روز اول عید پدر و مادر رفتند برای نوعید شوهر خاله مرحومم به کرمانشاه و ما که نمی‌خواستیم روز اول سال با عزا شروع شود و کار دیگری هم نداشتیم با خانواده برادرم چون هر دو میهمان خانه پدری بودیم، راه افتادیم و رفتیم بروجرد زیبا. باغ پرندگان را دیدیم و جای همه خالی کباب خوش طعم و معروف بروجرد را تجربه کردیم. البته در سه وعده آنقدر که بچه‌ها در حرکتی نادر اعلام کردند که دیگر نمی‌خورند.
    • 28 فروردین: مجمع عمومی انجمن کتابداری برگزار شد. از سال 1381 عضو فعال انجمن هستم و در این مجمع آقای دکتر مقصود فراستخواه صحبت‌های شیرینی کردند که کلیدواژه کنشگر مرزی ایشان هم ماندگار شد و هم دستمایه طنز.
    • 29 فروردین 97: در رادیو گفتگو یک برنامه داشتیم با این مشخصات که پخش شد:
    • برنامه "مناظره اجتماعی" با موضوع «پائین بودن سرانه مطالعه» از رادیو گفتگو. با حضور دکتر محسن حاجی زین‌العابدینی و دکتر دهنادی و آقای کفاش. مجری: علی جعفری؛ تهیه‌کننده: خانم پرندآور. تاریخ ضبط: 29/1/97. ساعت 10-12. زمان پخش: سه‌شنبه 4/2/97، ساعت 16.
    • 29 فروردین 97: نشستی در ایبنا داشتیم با مشخصات زیر:
    • حاجی‌زین‌العابدینی، محسن. میزگرد ایبنا با موضوع ((جریان حرفه‌ای کتابداری از دانشگاهیان این رشته جلو افتاده است)). خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا). تاریخ مصاحبه 29/1/97. تاریخ انتشار: 3/2/97. شرکت‌کنندگان در مصاحبه: سید ابراهیم عمرانی، سیامک محبوب، مصاحبه‌کنندگان: مهتاب دمیرچی، آقای حسین‌زاده.
    • 30 فروردین 97: با سه نفر از دوستان جان رفتیم لاهیجان و سیاهکل و زیباکنار. تا توانستیم خندیدیم. ناهار را در رستوران پرویز رشت آن‌قدر خوردیم که دیگر جای یک‌دانه برنج هم نداشتیم. بعد هم چند زمین و باغ و ملک دیدیم که به حمدالله هیچ‌یک را هم نتوانستم بخریم و جای دیگری سرمایه‌گذاری کردیم. برگشتن از جنگل‌های زیبای سیاهکل برگشتیم و کیف کردیم. جایی که در زلزله 1396 در رودبار کامل تخریب‌شده بود را دیدیم. شب هم رفتیم باغ یکی از دوستان در روستای زاغه نزدیک آبیک و کلی خنده و خاطره.
    • 1 اردیبهشت 97: یک جلسه با مدیران اجرایی دانشکده‌های و واحدهای دانشگاه در مورد امور کتابخانه داشتیم. برای اولین بار چنین جلسه‌ای برگزار می‌شد و اصلاً خوب نبود. خیلی‌هایشان متأسفانه درک درستی از کتابخانه و جایگاه آن نداشتند و خیلی تأسف خوردم.
    • 2 اردیبهشت 97: رویای مکتبی عزیز به همراه شیرین و راینر از آلمان آمد ایران. رفتم فرودگاه دنبالشان و همان روز نرم‌افزار ویز را نصب کرده بودم که خیلی برای مسیریابی کمک کرده و می‌کند. از چند ماه قبل رؤیا برنامه را گفته بود و قرار بود شب را خانه ما باشند و فردا رهسپار یزد شوند. صبح باران می‌آمد و دیر از خانه بیرون آمدیم و لحظه آخر به هواپیما رسیدند. اما هواپیما نتوانست در یزد بنشیند و برگشتند تهران و یزد حذف شد و رفتند اصفهان. رؤیا تا 23 اردیبهشت ایران بود و روز 20 اردیبهشت با هم رفتیم تا پلور و راینر دماوند را از نزدیک دید و عکس گرفت و بعد هم ظهر ویلای خانم انصاری در دماوند و مدرسه طبیعت و در باران شدید برگشتیم.
    • 4 اردیبهشت 97: رفتم کاشان. در بهار و باران و عطر و گلاب. در مورد تجربه‌های جهانی پایتخت کتاب صحبت کردم و سوتی هم دادم. پایتخت کتاب 2019 را شارجه قطر معرفی کردم که بعد متوجه شدم که حواسم نبوده و مربوط به امارات است. با آقای شش جوانی همسفر بودیم و آشنا شدیم و سفر خاطره سازی بود.
    • 5 اردیبهشت 97: رئیس کتابخانه ملی چک آمد ایران. کمیته روابط بین‌الملل انجمن با کتابخانه ملی برنامه‌های خوبی برایشان تدارک دیده بودند. به یمن حضور یکی از دانشجوهای دانشگاه در روابط بین‌الملل کتابخانه ملی، همه کسانی که آنجا می‌آیند یک سر هم به کتابخانه مرکزی ما در دانشگاه شهید بهشتی می‌زنند و بازتاب خوبی دارد. همه هم عاشق کتابخانه کودک زیبای ما در کتابخانه می‌شوند. بعد از این مراسم ناهار ویژه و بهاری با دوستان قدیمی و دلنشین در کتابخانه ملی داشتیم که خیلی اتفاق خوش‌آیند و در زمره غیرمنتظره‌های اردیبهشتی رده‌بندی شد.
    • 6 اردیبهشت 97: فرزاد مریضی سختی گرفت و باید پنی‌سیلین می‌زد. یکی را تست کرده و زده بود. دومی را زیر با نمی‌رفت بزند. خودم دست به کار شدم و بعد از مهروموم‌ها پنی‌سیلین تزریق کردم. فربد داشت از هیجان آمپول زدن من به فرزاد سکته می‌کرد. کلی فیلم و عکس گرفت و برایش اتفاقی غیرقابل باور بود.
    • 8 اردیبهشت 97: شورای هماهنگی کتابخانه‌های دانشگاه در دانشکده تربیت‌بدنی برگزار شد. از آبان 94 که آمدم کتابخانه این شورا را راه‌اندازی کردم و هر ماه در کتابخانه یک دانشکده برگزار می‌شود که الان یک دور کامل آن تمام‌شده و دور جدید شروع شده است.
    • 10 اردیبهشت 97: ناهار بازنشستگی آقای دکتر عباس گیلوری همکار قدیمی ما در مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد بود. اولین بازنشسته از نسل کسانی که کارشان را با مرکز JSIS شروع کرده بودند. ناهار در رستوران بلوط بود با کبابهای یک متری معروفش. قدیم‌ترها این مراسم با املت صبحانه‌ای برگزار می‌شد ولی اخیراً ارتقا یافته و به ناهاری مجلل در کنار همکاران و دوستان قدیمی تبدیل شده که خیلی می‌چسبد.
    • 11 اردیبهشت 97: رئیس کتابخانه ملی صربستان نشستی در کتابخانه ملی داشت و نتوانستیم میزبان ایشان در کتابخانه دانشگاه باشیم. شاعر بود و از کتابداری و کتابخانه اطلاع چندانی نداشت و خیلی توی باغ نبود. انگلیسی هم نمی‌دانست.
    • 11 اردیبهشت 97: قرار است در تیرماه المپیاد جهانی زیست شناسی در دانشگاه برگزار شود و کتابخانه ما هم بخشی از محل برگزاری است. 300 نفر از همه کشورهای دنیا می‌آیند. باید کتابخانه را برایشان آماده می‌کردیم. همین روز شروع کردند به جابجایی مرجع کتابخانه و حالا نزدیک یک ماه است که تمامی زیر و زبر کتابخانه به هم ریخته و تیشه و ماله و نقاشی و کلی کارهای دیگر. راضی هستیم هر چند خیلی سخت است. بالاخره یک روز باید این اتفاق می‌افتاد. هزینه‌ای میلیاردی برای برگزاری هست و باید بازسازی محیط از این محل تأمین اعتبار و درست شود.
    • 12 اردیبهشت 97: نمایشگاه کتاب در مصلی شروع شد. اتفاق مهم و فرهنگی سال. به چند جهت درگیر نمایشگاه می‌شویم. اول خرید کتابخانه‌های خودمان که امسال حدود 600 میلیون تومان بودجه گرفتیم، دوم نشستهای نمایشگاه که امسال فقط دو تا داشتیم، سوم خرید برای سایر جاها، و چهارم بازدید با بچه‌ها و کتاب خریدن و ترافیک حاصل از نمایشگاه و ... امسال هم باران آمد و کلی بساط نمایشگاه را به هم ریخت. فرزاد برای خودش رفت نمایشگاه و کلی کتاب خرید. با فربد رفتیم و اولش نمی‌دانست چه کند و چه بخرد. اما در نشر افق یک کتاب دید با عنوان "شاهزاده ایرانی" که فیلش را دیده بود. مشتاقانه تورق کرد و آن را خرید و بعد هم یخش آب شد و نیم میلیونی کتاب خرید. مجموعه نیلی که از روی فیلیکس ساخته شده خیلی خوب بود. در غرفه فرهنگنامه خانم مسئول ازش پرسید اگر یه سوالی داشته باشی از کجا جوابش رو پیدا می‌کنی. تند و تیز گفت از فرهنگنامه. تا خانومه آمد شروع کند گردنش را کشید و گفت همه‌اش را داریم. خانومه گفت یعنی چندتایش؟ این را هم دارید؟ گفت تا جلد 17 و حرفش. بنده خدا دیگر چیزی نگفت و فقط تشویق کرد. من هم کیف کردم. آقایی آنجا داشت کتابها را نگاه می‌کرد که با تعجب به فربد نگاه کرد و بعد به من سلام کرد و خیلی گرم مرا به اسم صدا کرد. اولش تا مدتی نشناختم و بعد فهمیدم آقای محمد گلابیان از هم دوره ایهای 25 سال پیش کاردانی در دانشگاه فردوسی مشهد است. او که در جوانی خیلی خوش تیپ و سرآمد بود آنقدر شکسته و پیر شده که واقعاً قابل شناختن نبود.
    • 12 اردیبهشت 97: تاریخ تکرار شد. شاید یادتان باشد که در همین دلگفته ها پستی دارم با عنوان: "کانتر نمی‌دانم چند را داری؟" در مورد گیم نت رفتن فرزاد. حالا فربد می‌خواست که برود گیم نت و چند روزی ورد زبانش شده بود. روز 12 اردیبهشت دستش را گرفتم و رفتیم گیم نت تازه تأسیس محل. من نشستم به خواندن کتاب "رهش" از رضا امیرخانی و فربد مشغول بازی شد. جالب بود که آقای گیم نت می‌گفت در اینجا مسابقه می‌گذارند و از این حرفها. جالب‌ترش این بود که جشن تولد برگزار می‌کنند. یکی بچه‌ای که تولد دارد آنجا را برای مثلاً دو یا چهار ساعت به قیمت گزافی اجاره می‌کند و با دوست‌هایش می‌آیند و چهار یا پنج کنسول بازی به آن‌ها می‌دهند که کیک بخورند و بازی کنند و تولد بگیرند. این هم تولدهای به سبک یعجوج و معجوج.
  6. فاخرپسند بارمان آوردند

    سر و صدا برای آن وقت نیمه شب غیرعادی بود. رد صدا را گرفتم و فهمیدم از پشت خانه است. آرام از پلکان چوبی رفتم روی پشت‌بام و سینه‌خیز خودم را به سمت صدا کشاندم. دو نفر داشتند تقلا می‌کردند از پلکان کوتاهی که به زور تا نصف دیوار می‌رسید، از دیوار سنگی پشت خانه بالا بیایند. همین که یکی‌شان رسید لبه پشت‌بام، در نور مهتاب شب چهارده صورتش را دیدم. دستم را دراز کردم و گفتم: "دستت را بده به من تا بکشمت بالا". چشمش که به من افتاد، وحشت‌زده افتاد پایین و با همدستش، لنگ لنگان پا به فرار گذاشتند. شب دراز بود و صحبت به مدازمائیل (مردآزما) کشیده شد. بعد هم فال‌گیرهای محل بالا و خاطرات بچگی و رفتن به خرم‌آباد با الاغ و زلزله و ....

    این‌ها بخشی از مراسم شب‌های سه‌شنبه و شب‌نشینی‌های شب‌های دیگر هفته بچگی ما در دهه شصت بود. عمو مجتبی می‌گفت و ما هم از ترس کم مانده بود قالب تهی کنیم. با خودم فکر می‌کردم که این همه خاطره داستان‌های پر هیجان و مخوف را از کجا و چطور کنار هم ردیف می‌کند که هر یک از آن دیگری بهتر از آب در می‌آید. وقتی که فیلم دلخواه همه تمام می‌شد، تازه بازار خاطرات و تعریف از قدیم ندیما گرم می‌شد و گل می‌انداخت. حیف که باید صبح به مدرسه می‌رفتیم و بساط عیشی چنین دلخواه زود جمع می‌شد.

    دهه شصت، اگر چه جنگ بود و کمبود و بحران فراوان، اما از نظر فیلم و سریال وضعمان خوب بود. شب‌های سه‌شنبه ساعت 9 به طور معمول یک سریال ایرانی پخش می‌شد و شب‌های یکشنبه هم سریال خارجی –عمدتاً ژاپنی، عصر جمعه ساعت 4 فیلم سینمایی و هر روز ساعت 5 بعدازظهر هم برنامه کودک بود، به استثنای جمعه‌ها که برنامه کودک از ساعت 2 تا 4 پخش می‌شد. مقایسه تلویزیون قدیم با وضعیت حال حاضر شبکه‌ها و تلویزیون مثل مقایسه تالار عروسی که غذا را به صورت سلف سرویس ارائه می‌کند با تالاری است که فقط یک نمونه غذا را به مهمان‌ها می‌دهد. آن وقت، هر چه پخش می‌شد همان یکی بود و مجبور بودی که همان را ببینی و این همه شبکه‌های گسترده و متنوع در کار نبود. به همین دلیل مثل تک غذای رستوران که همه با آرامش می‌خورند و لذت می‌برند، همه تمام و کمال آن‌ها را می‌دیدند و لذت می‌بردند. نه مثل تالار سلف سرویس که همه حمله می‌کنند و از هر غذایی دو سه برابر میزان مصرفشان بر می‌دارند و آخر سر هم معتقدند که نتوانسته‌اند حق مطلب را ادا کنند و گرسنه مانده‌اند.

    فرصت‌های پخش تلویزیون کم بود و می‌بایست خوراکی را در آن می‌ریختند که هم از گسترش تهاجم فرهنگی و فیلم فارسی‌های قاچاق در ویدئوهای فیلم بزرگ و یواشکی آن وقت جلوگیری کند و هم اینکه مردم را سرگرم و در عین حال آگاه و انقلابی بار بیاورد. به همین خاطر، علی‌رغم همه محدودیت‌ها و سانسورهایی که بود، به نظر می‌رسید که بیشتر تأمل و تعمق به کار گرفته می‌شد که این فرصت طلایی پخش تلویزیونی به بطالت نگذرد. تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت و تازه شبانه‌روزی هم نبود. یعنی برنامه‌ها معمولاً از حدود ساعت 3 بعدازظهر با "گمشدگان" شروع می‌شد و حدود 12 شب هم با پخش سرود جمهوری اسلامی، جای خودش را به برفک می‌داد. این گمشدگان که گفتم فیلم یا سریال نبود، بلکه تصاویر افرادی بود که گم شده بودند و در تلویزیون پخش می‌کردند که اگر کسی از آن‌ها اطلاعی دارد خبر بدهد و مژدگانی دریافت کند.

    سریالهای آن زمان تلویزیون به قدری جذاب بود که در زمان پخش آن‌ها، خیابان‌ها کاملاً خلوت شده و شهر در خاموشی و سکوت فرو می‌رفت. به ویژه در زمان پخش سریال "سال‌های دور از خانه" که در ایران به اوشین معروف شد، از قبل از ساعت 9 که زمان شروع سریال بود، با چنان سرعتی مردم به طرف خانه‌ها می‌رفتند که آدم یاد حکومت نظامی که از ساعت 9 شب شروع خواهد شد، می‌افتاد. البته شاید درست نباشد که همه تأثیر را فقط از جنس جذابیت فیلم و گیرایی داستان بپنداریم، چرا که شاید یک دلیل دیگر هم این بود که مردم این همه سرگرمی های متنوع و گزینه‌های فراوان روی میز نداشتند. با این حال، همان کم و محدودی که خوب عرضه می‌شد، می‌توانست همه را میخکوب کرده و دل توی دل آدم نباشد تا هفته بعد که ببیند ادامه قصه و ته ماجرا چه خواهد شد.

    اولین سریالی که از شب‌های سه شنبه یادم می‌آید، سربداران است. سریالی تاریخی و پر طمطراق که از یک سو هم‌راستا با درس‌های تاریخی ما بود و از سوی دیگر صحنه‌های جنگ و زد و خوردی داشت که هیجان را تا به اوج می‌رساند و برای نوجوانی ما، حکم یک سری کامل کشتی کچ اصیل آمریکایی پر هیجان را داشت. بدترین قسمت‌هایش، صحبت‌های قاضی شارع منفور و حرف‌های بی هیجان او بود که هیچ از آن‌ها سر در نمی‌آوردیم و حسابی از طولانی بودن حرف‌هایش کسل می‌شد. با این حال، اگر چه کل داستان و فیلم در ذهن ما ثبت و ضبطی نیافته اما هنوز هم طوغای و شیخ حسن جوری و قاضی شارع و اولجایتو و بسیاری نام‌های تاریخی دیگر در ذهن بینندگان آن وقت این سریال تا ابد نقش بسته است.

    بعد از اتمام سریال بلند سربداران، سریال سلطان و شبان جایگزین آن شد. سریالی که نه به اندازه سربداران ولی جذابیت‌های خاص خودش را داشت. محیط روستایی بخش‌هایی از داستان و قصه‌ای که یک چوپان جایش با پادشاه عوض می‌شود، آرزوی ذهن ساده و خرافه دوست آن زمان ما و بسیاری از بزرگ‌ترها بود. اینکه یک‌باره از چوپانی در بیابان به جبه پادشاهی و زندگی پر ناز و نعمت برسی هم خواستنی است و هم پارادوکس‌های (تضادهای) رفتاری آن بسیار طنزآلود می‌شود که می‌تواند مخاطب را به صورتی نگه دارد. سلطان و شبان که تمام شد، سریال آینه شروع شد و بعد هم اگر اشتباه نکنم، پدرسالار. همین قصه سریالی سریالها ادامه داشت تا ابتدای دهه هفتاد که شرایط زندگی ما تغییر کرد. سریال هزاردستان مرحوم علی حاتمی عصرهای جمعه پخش می‌شد و راستش را بخواهید در آن زمان خیلی از آن سر در نمی‌آوردم و با آن حال نمی‌کردم. اما بازی استادانه کسانی مثل محمدعلی کشاورز در نقش شعبان بی‌مخ و جمشید مشایخی دوست‌داشتنی و ... آن‌قدر عالی بود که با همه مبهم بودن داستان برای ما، نمی‌شد از آن گذشت.

     این برنامه شب‌های سه شنبه بود و از وقتی که شبکه 2 راه افتاد (در شهر و روستای ما از اواخر دهه شصت راه‌اندازی شد ولی این شبکه از سال 1358 در شهرهای بزرگ برنامه داشت)، سریالهایش در شب‌های یک شنبه پخش می‌شد که سال‌های دور از خانه (اوشین)، هانیکو (اسم اصلی سریال یادم نیست)، از سرزمین شمالی و ... که عمدتاً سریالهای ژاپنی بودند از این شبکه پخش می‌شد. شب‌های جمعه هم مدتی سریالی ژاپنی پخش می‌شد به اسم "پدر مجرد" که شخصیت اصلی آن پسری به اسم "شوئیچی" بود. به دلیل همزمانی آن با هیئت تلاوت قرآنی که شب‌های جمعه هر هفته در منزل یکی از هم ولایتی‌های محله پایین برگزار می‌شد و پدر خیلی علاقه داشت که حتما ما شرکت کنیم و وقتی زورش به برادر بزرگم نمی‌رسید، مشتاقانه مرا با خودش می‌برد، حسرت دیدن این سریال دوست‌داشتنی به دلم ماند.

    ناگفته نماند که همه این‌ها در کنار کارتن‌هایی که عاشقانه دوستشان داشتیم جریان داشت. کارتن‌هایی مثل، حنا دختری در مزرعه، بچه‌های مدرسه آلپ (شخصیت دوست‌داشتنی گالنی)، بن و سباستین، هاچ زنبور عسل، مدرسه موش‌ها، مسافران (خانواده دکتر ارنست) و ... بود. یک زمانی هم میشل استروگف و جزیره اسرارآمیز پخش شد که اولی به سرعت سانسور شده و ناتمام ماند و خاطره‌ای از آن ندارم اما عاشق دومی بودیم ولی یادم نیست کی و از کدام شبکه پخش می‌شد.

    در این زمان به قول همان برنامه گمشدگان اول شروع کار روزانه تلویزیون که می‌گفت فلانی، 27 ساله از تاریخ فلان از خانه خارج‌شده و هنوز مراجعت نکرده و...، ما هم از مهر 1370 از خانه خارج‌شده و دیگر مراجعت نکردیم. به دلیل شرایط دانشجویی و در اختیار نداشتن تلویزیون از یک سو و جذابیت‌های شب نشینی های دائمی دوران دانشجویی، کلاً تلویزیون از زندگی ما حذف شد. اگر چه در نمازخانه خوابگاه تلویزیون بود و خیلی‌ها مشتاقانه می‌رفتند و در آنجا تلویزیون نگاه می‌کردند، اما برای ما دیگر جذابیتی نداشت. من که شدیداً تلویزیون دوست بودم و معتاد کارتن، حالا دیگر اصلاً نگاه نمی‌کردم و تنها فیلمی که از ابتدای دهه هفتاد تا میانه آن را گاه‌گاه در خانه یا چند باری در خوابگاه نگاه کرده بودم، سریال جنگجویان کوهستان با دو شخصیت اصلی لینچان و اوسانگ نیا بود. دیگر خاطرم نیست چیز زیادی در این زمان‌ها دیده باشم.

    برنامه‌های نسبتاً خوش‌ساخت و خوش محتوای آن دهه علاوه بر سرگرم کردن مردم، یک حس اجتماعی مشترک هم به آن‌ها می‌بخشید. بسیاری از همسایه‌های ما تلویزیون نداشتند و آن تلویزیون سیاه و سفیدِ 14 اینچِ قرمز رنگ ما که همیشه خدا هم آنتنش مشکل داشت و باید کلی با آن ور می‌رفتی تا یک فیلم ببینی، محور تجمع و گفتمان چندین خانواده بود. یعنی در طول هفته هر شب به خانه یکی می‌رفتیم ولی شب سه شنبه، همه در خانه ما جمع می‌شدند که سریالهای مذکور را ببینند. این فرصت‌ها برای ما بهشتی می‌ساخت. هم با بچه‌ها هم بازی می‌شدیم و بعد از اتمام سریال هم بازی‌های دلخواه داشتیم و هم اینکه از شنیدن خاطران و قصه‌های بزرگ‌ترها حسابی کیفور می‌شدیم. اگر چه امکانات کم بود اما از همین کمینه‌ها، بیش‌ترین لذت را می‌بردیم. ضمن اینکه لذت دیدن فیلمی خوب با کسانی دیگر که مثل شما به آن عشق می‌ورزند، لذت آن را دو چندان می‌کند. تازه، فردا و تا هفته بعد که قسمت جدید سریال پخش بشود، تو مدرسه و محله جزء جزء فیلم‌ها و سریالها تشریح می‌شد و دل و جگر فیلم را در می‌آوردیم از بس در مورد آن صحبت کنیم و هی تکرار و تعریفش کنیم. خدا می‌کرد و قسمتی که آن هفته پخش می‌شد، صحنه‌های جنگ و مبارزه هم داشت. از صبح علی‌الطلوع روز بعد، همه بچه‌ها می‌شدند آرتیست نقش اول و می‌خواستند تمامی حرکات دیده‌شده در تلویزیون را روی دیگران اجرا کنند.

    اثرگذاری، رفتارسازی و تجمیع احساسی مردم به مثابه نخ تسبیح به هم مرتبط کننده، نقشی بود که سریالها و فیلم‌های آن زمان ایفا می‌کردند و ما هم با آن‌ها زندگی می‌کردیم و با شادی و غم هنرپیشه‌ها مودمان تغییر می‌کرد. چنان که گفتم، اگر چه مردم گزینه دیگری برای سرگرمی نداشتند ولی، کارگردان‌هایی مثل علی حاتمی (هزاردستان)، محمدعلی نجفی (سربداران)، رضا سبحانی (سطان و شبان)، کیهان ملکی (بوعلی سینا) که بنیه و تجربه کار قبل از انقلاب را داشتند، موفق شدند در زیر همه فشارها و سختی جنگ، مفری برای آسایش خیال مردم در تلویزیون بگشایند. هم‌نسلان ما نمی‌توانند بازی‌های عالی کسانی چون علی نصیریان، محمدعلی کشاورز، سوسن تسلیمی، امین تارخ، داود رشیدی، جمشید مشایخی، افسانه بایگان، شهلا ریاحی، گلاب آدینه، مهدی هاشمی و بسیار بازیگران توانای آن دهه را از یاد ببرند. 

  7. در آرزوی یته پرنده

    داشت اولین لقمه چلوکباب را توی دهانش می‌گذاشت که دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرسیدم: "خب آقا رضا، هنوز ورزش ادامه دارد؟". سرش را بلند کرد و با آن چشم‌های قهوه‌ای رنگ، نگاهش تا عمق جانم نفوذ کرد. داشت می‌گفت که بله، در دو رشته؛ کنگ فو توآ و کیک بوکسینگ. داشت می‌گفت و هر کلمه یک سال مرا به عقب می‌برد. تا رسیدم به حول و هوش 30 سال پیش. وقتی او استاد و اسطوره کنگ‌فو توآی ما بود.

    شدم آن نوجوان کلاس دوم راهنمایی که هر روز و روزی دو سه بار به عشق دیدن آن کتاب جلد قرمز و آن تصویر جادویی رویش که ورزشکار سیبیلو و مو فرفری در حال پرواز را تصویر کرده بود که روی هوا یته پرنده زده بود و بالای تصویر نوشته بود "تکواندو پومسه". آخرش با هر زحمتی بود آن کتاب را به 12 تومان (120 ریال) خریدم و در خیالاتم خودم را همان ورزشکار روی جلد می‌دیدم که با خواندن این کتاب می‌تواند هر حرکت ورزشی را اجرا کند و دخل بچه های مزاحم کلاس و در مسیر مدرسه را بیاورد. اما با اولین تورق در کتاب و دیدن تصویرهای سیاه و سفید و بی کیفیت و توضیحات پیچیده حرکات، قصر آرزوهای قهرمانی ورزش‌های رزمی ویران شد. آخر کتاب در سال 1362 و با امکانات ضعیف آن وقت منتشر شده بود و نمی‌شد انتظار کتابی تمام رنگی و عالی را داشت. با این حال، تخمی که آن تصویر رویایی روی جلد کاشته بود، با همه بد بیاریها در جایی عمیق جا خوش کرد تا روزی و روزگاری دیگر رخ بنماید. الان که به رگ و ریشه های این اشتیاق به ورزش‌های رزمی فکر می‌کنم به معلم عربی و دینی آن وقتمان یعنی آقای ظاهری و بعد هم فیلم‌های راه اژدها و اژدها وارد می‌شود و ... که اوایل جنگ به وفور پخش می‌شدند و البته من داستانشان را ده‌ها بار از همکلاسی‌ها شنیده بودم، می‌رسم. آقای ظاهری که خودش تکواندوکار بود یک روز صبح آمد سر صف و گفت همه به شکل خاصی صف بکشیم و شروع کرد به تمرین های رزمی. یک روز هم پایش را 180 درجه باز کرد که دیگر ما سر از پا نمی‌شناختیم از شدت هیجان این حرکت معلممان.

    سال بعد که دانش آموز سوم راهنمایی شدم، در هوای شهریور ماه 1365 نمی‌دانم چطور شد که از کلاس ورزشی به اسم "رزم آوران اسلام" سر در آوردم (البته جزئیاتش در دفتر خاطراتی مربوط به همان دوران ثبت است اما حالا به آن دفتر دسترسی ندارم و به امانت پیش دوستی عزیز مانده و امیدوارم روزی سالم به دستم برسد و دوباره این جزئیات مانده در خاطر را با آن تطبیق بدهم). ورزشی بود که بیشتر مختص جبهه ای‌های آن زمان بود و اغلب فرماندهان جنگی و افراد جبهه رفته در آن کلاس فعالیت داشتند. تا وقتی که تابستان بود می‌توانستم هر طور هست از روستا به شهر بیایم و در کلاسهای رزم‌آوران شرکت کنم. اما وقتی پائیز شد و هوا زود تاریک می‌شد دیگر نمی‌شد این کلاس را ادامه داد و با تمام عشقی که به آن داشتم مجبور به رها کردنش شدم.

    امروز که هوای 28 اسفند را تنفس کردم یکبار دیگر رفتم به اسفند 1365. از مدت‌ها پیش شنیده بودم که رضا شکوهی در زمان سربازیش در کرمانشاه ورزشی را شروع کرده و یک خط در میان برای بچه های آبادی حرفش را می‌زد و حتی با برخی از آن‌ها تمرین هم کرده بود. دوباره داغ ورزش رزمی زنده شد و در حوالی 28 اسفند و در هوایی که خوب حس و بویش را به خاطر دارم، اولین تمرین کنگ فو را شروع کردم. روز بعدش هم راهی کرمانشاه شدیم برای تعطیلات عید و چقدر دلم سوخت که نمی‌توانم تمرینات آن را جدی بگیرم. اما همان بهار بود که قلاب ما به ورزش کنگ فو گیر کرد. وقتی می‌اندیشم که چه انگیزه ای داشتیم و چه سختی‌ها برای کنگ فو تحمل کردیم خودم تعجب می‌کنم. آن وقت‌ها، کنگ فو فدراسیون نداشت. کنگ فو توآ که شاخه ایرانی ورزش کنگ فو جهانی است، توسط پروفسور ابراهیم میرزایی در سال 1352 رسما تاسیس شد و بعدا به اسم ورزشی ایرانی در جهان ثبت شده و معروف شد. پرفسور میرزایی در زمان شاه با غلامرضا پهلوی اختلاف پیدا کرد و کنگ فو تعطیل شد. بعد از انقلاب هم شروع خوبی داشت تا اینکه به خاطر فعالیت‌های سیاسی پروفسور میرزایی دوباره دچار مشکل شده و تعطیل شد. اما شاگردان و همراهان آن به صورت مخفیانه در کوه و جنگل و جاهای دور افتاده تمرین کرده و به کار خودشان ادامه می‌دادند و تعداد شاگردان آن گسترش می‌یافت.

    در ابتدا جایی پشت تپه آرتیمان شروع کردیم. بهار که شد و هوا بهتر شد، به توی باغ‌ها و جاهایی که علف داشت کوچ کردیم. در آنجا تعدادمان هر روز کم و کمتر می‌شد و چهره های جدیدتری می‌آمدند که با همان سرعتی که آمده بودند می‌رفتند. آخر این جور کارها فلسفه و انگیزه می‌خواهد. تمام زندگی‌مان شده بود میت، ماکی وارا و تهیه لباس و شال کنگ فو. تمرین‌های سخت و طاقت فرسا. استادمان می‌گفت باید هم جسم و هم روح را تقویت کرد و اصلا اسم اولین آکادمی کنگ فو توآ "باشگاه تن و روان" نام داشت. به همین خاطر می‌بایست با پای برهنه روی برف و آسفالت و خاک بدویم تا پاهایمان پینه بسته و چیزی را حس نکند. برای از بین بردن چربی و کم کردن دور شکم، طناب کلفتی را دو نفره به شکم می‌بستیم و سفت پیچ می‌خوردیم تا به هم می‌رسیدیم و کلی پوستمان خراشیده و زخم و زیلی می‌شد. برای قوی کردن دست‌ها در شن مشت و پنجه می‌زدیم. ابزاری را ساخته بودند به اسم "ماکی وارا". یک تخته که زیر آن را خالی کرده بودند و چند لایه بود و می‌بایست با "سیکنها" یعنی برآمدگی استخوان دو انگشت اشاره و کناری روی آن کوبید تا پهن و قوی شود. پاها می‌بایست 180 می‌شدند تا بتوانی ضربات را کامل اجرا کنی. در کنار همه این تمرینات سخت، تقویت روح هم می‌بایست به سختی انجام می‌گرفت. تقویت اراده و تلاش برای انجام هر خواسته و رسیدن به آرامش روحی مهم‌ترین آموزه های کنگ‌فو بود. جالبی قضیه این بود که هر چند وقت یک بار، یک آدم فضول ما را لو می‌داد و مامورهای کمیته آن وقت می‌آمدند سراغمان که باشگاهتان باید تعطیل شود و بساطمان به هم می‌ریخت و باید می‌رفتیم کوه و بیابان دیگری را برای تمرین پیدا می‌کردیم. خیلی جالب بود که برای ورزش کردن هم شما اجازه نداشتی و کلی می‌بایست بابت آن تاوان پس بدهی. هم به پلیس (کمیته چی ها) هم به خانواده‌ها و مردم آبادی که این کار ورزشی را کاری زشت و عبث به شمار می‌آوردند.

    من هم با تعدادی از دوستان شروع به کنگ فو کردیم و از آنجا که من چیزی را شروع نمی‌کنم و اگر شروع کردم دیگر تا پای جان هم که شده تلاش می‌کنم ادامه بدهم، با کنگ فو زندگی کردم تا رسیدم به کنکور و بعد هم قبولی در دانشگاه که دیگر امکان ادامه‌اش وجود نداشت. تا خط 4 رفتم و استادم می‌گفت که خوش آتیه خواهم بود. سال‌ها زندگی ما شده بود: اوسایا، یته پرنده، یته، کیاتو، یت کیاتو، یته برش و دیگر حرکات کنگ‌فو. شکست اجسام هم برای خودش عالمی داشت. طوری که هر روز دو آجر را می‌گذاشتیم و آجرهای دیگر یا سنگ‌های مرمر می‌گذاشتیم و با دست و سر شروع می‌کردیم به شکستن. در پیچ و خم زندگی، کنگ فو هم فقط به خاطره ای شیرین و افتخارآمیز بدل شد و هر چند فراموش نشد اما همیشه یک حسرتی نسبت به آن وجود داشت. هر فرصتی که پیش می‌آمد چشمه هایی از هنر کنگ فو را به نمایش می‌گذاشتم. مثلا با چوب مثل نانچیکو کار می‌کردم و همه کیف می‌کردند.

    این حسرت کنگ‌فویی ادامه داشت تا بالاخره بعد از سال‌ها وقتی فرزاد که کلاس چهارم شد و عشق ورزش‌های رزمی در او جوشید، رفتیم و یک باشگاه پیدا کردیم که کنگ‌فو داشت. اما نه کنگ فو توآی خشن و جدی ما. بلکه سبکی به اسم "نیو کنگ‌فو". یکی از شاخه های تازه تاسیس شده کنگ‌فو که آقای معصومی پایه گذار آن بود. همان کنگ فو توآ با تغییراتی در تکنیکها و حرکات دیگر. نیوکنگ فو را هم با فرزاد شروع کردیم و علی رغم همه مشکلاتی که ممکن بود وجود داشته باشد، بعد از حدود بیست سال دوباره برگشتم به همان روزها و خاطرات نوجوانی و کنگ فو. اما حالا دیگر فدراسیون داشت و باشگاه و بدون آن سختی‌ها. در این سری جدید هم آنقدر جدی تمرین می‌کردم که بالاخره شدم استاد نرمش کلاس و در غیاب استاد تمرین می‌دادم. آدم‌های مختلفی می‌آمدند و می‌رفتند. مثل همه کلاسهای ورزشی. اولش همه شور و شوق فراوان دارند و انتظارشان این است که همه هفته اول بتوانند بهتر از بروسلی حرکات نمایشی بزنند و در دفاع شخصی سرآمد باشند. اما وقتی می‌بینند که این راه دراز انتها ندارد سرخورده شده و می‌روند پی کارشان. یکی از بهترین قسمت‌های کنگ فو، تمرین تمرکز و ذن و کار روی ذهن است. چون اعتقاد بر این است که اول باید ذهن آرام و متمرکز باشد تا تن بتواند حرکات را به درستی انجام داده و نتیجه ای شیرین به دست آید. دوره جدید کنگ فو مصادف شده بود با اتمام پایان نامه دکتری. هر روز از ساعت 8 صبح می‌رفتم کتابخانه ملی و مشغول کار تز می‌شدم و عصر که می‌آمدم اگر کنگ فو نبود هزار درد مثل آرتروز و دیسک گرفته بودم. ولی افسوس که خرداد 1391 دردی را در کمرم احساس کردم و ترسیدم که ورزش باعث صدمات بیشتر شود. تصمیم گرفتم مدتی استراحت کنم و افسوس و صد افسوس که آن دو هفته دیگر انتها نیافت و رابطه ما با کنگ فو دوباره به تیرگی گرایید.

    اگر چه کنگ فو ورزش سنگینی برای سن و سال ما به شمار می‌آید، اما آموزه‌هایش همیشه همراه آدم می‌ماند. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که کنگ فو باعث شده ما خیلی از مسائل زندگی را بهتر درک کنیم و حتی در زندگی خصوصی هم بهتر بتوانیم با مسائل کنار بیاییم. حالا وقتی کارتون پاندای کنگ فو کار را می‌بینم، در کنار طنزی که پاندا دارد، اما عشقش به کنگ فو را به خوبی درک می‌کنیم. 

  8. حیوانات بدشانس ما (2)

    هشدار: بیماران قلبی، متعصبان حیوان دوست، دلسوزان دو آتشه محیط زیست و خانم‌های باردار، نخوانند.

    در پست قبلی دلگفته‌ها یعنی "حیوانات بدشانس ما (1)"، ماجراهای ما و برخی حیوانات را نوشتم. حالا در این پست می خواهم مابقی حیوان نوازی!هایمان را هم بنویسم. فقط بازهم خواهشم این است که خود را در فضای روستایی پر از درخت و رودخانه و میوه در حدود 30 سال پیش قرار دهید که حیوانات چه آفتی به شمار می رفتند و بعد قضاوت کنید.

    سگ: وقتی توی هر سوراخ و سنبه کوچه پس کوچه های دهلی و چندیگر و آگرا در هندوستان، باید نوک پنجه و با مراقبت کامل پاهایت را بر می داشتی و می گذاشتی که پایت روی یک سگ یا فضولات آن نرود، همه اش به این فکر می کردم که اگر این سگها در آرتیمان آن وقت ما بودند چه سرنوشتی می یافتند؟ سگها عموما دو دسته می شدند، یک دسته سگهای صاحب دار بودند که خیلی محترم و البته رشک برانگیز به شمار می آمدند. چرا که هر کسی سگ داشت می توانست کلی ملت را با آن بترساند. البته کسی خیلی خوشش نمی آمد و آنهایی که گوسفند داشتند و سگ نگه می داشتند خیلی مقبولیتی نداشتند. اما یک دسته هم سگهای معروف به سگ کردها بود که هنگام کوچ عشایر در بهار –که از جنوب می آمدند و در کوههای اطراف آرتیمان ساکن می شدند- آنها را می دیدیم. سگهای گردن کلفت و زیاد اما آموزش دیده برای مراقبت از گله. اغلب وقتی کسی می خواست سگ خوب و باتربیتی تهیه کند صبر می کرد تا اوایل اردیبهشت که عشایر (به گفته ما کردها) می آمدند و آن وقت در ازای کمی برگه زردآلو یا قیسی یا چیزهای دیگر سگ یا توله ای از آنها می گرفت.

    ما با سگها عموما در جنگی دائمی و تاریخی به سر می بردیم. هر جا که آنها را می دیدیم و شرایط مناسب بود با تمام قوا به آنها یورش می بردیم و البته آنها هم اگر فرصتی می یافتند از حمله و گاز گرفتن و تکه پاره کردن دریغ نمی کردند. اصلا بعضی روزها بود که مثلا کسی گله ای سگ وحشی را در کوه یا بیابان رد زده بود و می آمد و خبر می داد و بچه ها جمع می شدند و با ابزارهایی نظیر تیرکمان، قلاب سنگ و چوب می رفتند برای سگ کشی و سگ زنی که تفریحی به غایت دلنشین به شمار می آمد. تا مدتها بعد از آن روز هم تعریف می کردند که کی با قلاب سنگ چندتا سگ را زد و مثلا فلانی با تیرکمان چشم یا دندان سگ را شکست از بس نشانه گیری دقیقی داشت. کل عید سال 1366 را در منطقه فرهنگیان کرمانشاه که تازه در حال ساخت خانه های جدید بود، در جنگی تمام عیار از سوی من و مجتبی و اسماعیل و یک گله سگ وحشی گذشت که هر روز با ابزارها و تکنیکهای جدید به جنگ آنها می رفتیم.

    تنها باری که من با یک سگ رابطه مسالمت آمیز پیدا کردم در بهمن سال 1365 بود که به دلیل موشک باران کرمانشاه و تهران و بمباران شهر ما، مدرسه ها تعطیل بود و همه فامیلهای کرمانشاهی و بعضا تهرانی در آرتیمان سکنی گزیده بودند و زمستان هم حسابی بهاری شده بود برای خودش. ما هم بر عکس همیشه که زمستانها نمی توانستیم به باغ برویم حالا دائم توی باغ پلاس بودیم. در این اثنا سگی شیری رنگ و بی صاحب دور و بر ما پیدا شد و با اولین تکه نانی که برایش انداختیم حسابی جلد و رام ما شد. آخر ذات سگ این است که حتما صاحب داشته باشد، حتی اگر صاحبش کتکش هم بزند باز سگ بدون صاحب نمی تواند سر کند. خلاصه این سگ دائم همراه ما بود هر جا می رفتیم دنبالمان می آمد. تا اینکه یک روز پسر خاله ام همراه ما آمد و وقتی به باغ رسیدیم، این سگ به رسم خوش خدمتی، دم چرخان و با سرعت به سمت ما آمد، که پسرخاله ام از همه جا بی خبر فرار کرد و سگ هم برای بازی دنبالش کرد. پسر خاله بینوا که حسابی ترسیده بود با اینکه بلد نبود از درختی بالا برود بر اثر ترشخ آدرنالین چنان از یک گردوی تنومند بالا رفت که ما همه متعجب شدیم. حالا بعد از اینکه ماجرا را برایش گفتیم ماجرای اصلی شروع شد. اینکه دیگر نمی توانست از درخت پائین بیاید و با چه زحمتی آوردیمش پائین.

    اما شیرین ترین خاطره از سگها، خاطره های دائیهایم است. خاطره هایی که از عید امسال که برادرم برای فرزاد تعریف کرده، هر بار که دوباره بازتعریفشان می کنیم از خنده ریسه می رود و بیحال می شود. چندین ماجرا از سگها دارند.

    اول اینکه دائی کوچکم یک سگ را آورده بود و یک کت تنش کرده و عینکی آفتابی برایش زده و چپقی هم در دهانش گذاشته و کلاهی لبه دار بر سرش و آورده و بسته بود جلوی باغشان. هر کسی از آنجا رد می شد از دیدن این موجود عجیب و غریب خنده اش می گرفت و نقش دهان به دهان به تمام آبادی رسیده بود و هنوز هم مردم از آن یاد می کنند.

    سگی دیگر را برده بود و زنده زنده در خاک کرده و یک لوله آفتابه را گذاشته بود توی دهان سگ و سرش را از خاک بیرون گذاشته بود که سگ بتواند نفس بکشد. تفریح دیگر هم سگ سواری بود که یک سگ را می گذاشتند توی فرغان (وسیله حمل مصالح ساختمانی) و با سرعت تمام با فرغان می دویدند. سگ بینوا از ترس به لرز می افتاد و نه می توانست بایستند و نه می توانست فرار کند. عاقبت با وحشت از فرغان پائین می پرید و روی زمین غلطان می شد و صحنه خنده داری درست می کرد.

    ولی از همه متفاوت تر این بود که سگی را درون گونی می کردند و چند نفری با زحمت فراوان از نردبان چوبی می بردند روی پشت بام. بعد به نوبت از آن بالا می انداختندش پائین. سگ بیچاره زوزه کنان فرار می کرد تا دوباره می گرفتند و نوبت فرد بعدی بود.

    یک بار دیگر هم در روستای ما سگی پیدا شد که به مردم حمله می کرد. سگی که گفتند هار شده. چند نفری را گاز گرفته بود و مردم در به در دنبال آن بودند. آن روز اولین بار بود که بیماری هاری در انسان را شنیدیم و آمپول کزاز و هاری به گوشمان خورد. دو سه روزی مردم در هول و حراس بودند تا اینکه مسئولین جنگلبانی وارد ماجرا شدند. یک روز صبح در مسیر مدرسه بودیم که صدای چند تیر به گوشمان رسید. اینجور وقتها کل آبادی می شد خبرگزاری برای انتقال چنین اتفاق هیجان انگیزی. جواد اوستاعلی، تنها شاهد دانش آموزی ماجرای شکار سگها توسط جنگلبانها بود. بچه های مدرسه دسته دسته به سراغش می رفتند و ماجرا را جویا می شدند. چیزی که از آن واقعه به خاطرم می آید گفته های جواد در مورد بوی تیزی بود که وقتی سگ را زده اند در هوا منتشر شده و هنوز بینی اش از آن بوی تیز پر بود.

    عقرب: یکی از ترسناک ترین موجودات روی زمین عقرب است. آنقدر که ما از عقرب حساب می بردیم از هیچ جانور دیگری –حتی مار- حساب نمی بردیم. عقرب ریز، موذی و نامرد است و در اولین فرصت نیش می زند. به همین خاطر و بر اساس تجربه تقریبا می دانستیم چه جاهایی عقرب خیز است و در برخورد با آنجاها احتیاط کامل را به خرج می دادیم. تجربه عقرب گزیدگی خودم در این پست "آش با سس عقرب" آمده است. اما نمی دانم ماجرای عقرب گزیدگی مادرم را هم نقل کرده ام یا خیر. سه سال مداوم عقرب مادرم را نیش زد. یک بار ماه رمضان بود و سر نماز انگشت کوچک پایش و یک بار دیگر انگشت دستش و یک بار دیگر هم فکر می کنم بازهم پایش بود. به همین خاطر که عقربها از ما زهر چشم گرفته بودند همیشه مراقبشان بودیم و البته در کمین تلافی و انتقام.

    پارسال در تعطیلات نوروز بود که با خانواده داشتیم از راهی باریک در میان سبزه های تازه رسته باغات آرتیمان رد می شدیم که از رو به رو خانواده دوست و همسایه قدیمیمان صادق را دیدیم که می آمدند. بعد از سالها دیدن ایشان خیلی خوب بود. با هم همراه شدیم و وقتی به نزدیک بهشت فاطمه ده (همان بهشت زهرا است) رسیدم صادق یک خاطره از بچه گی های ما و نترس بودن من تعریف کرد که خودم اصلا به خاطر نداشتم. گفت که یک روز آمده بودیم همینجا برای بازی و توت خوردن. یکباره یک عقرب سیاه و درشت را دیدیم و خواستیم آن را بکشیم که محسن گفت ولش کنید برای من. بعد سریع یک تکه نخ پیدا کرد و عقرب را با چوبی نگه داشت و نخ را به دم عقرب گره زد و عقرب را مانند سگی خانگی که قلاده به گردنش بیاندازند دستش گرفت و با خودش آورد و کلی با آن نمایش اجرا کرد. آخر سر هم عقرب را وسط گذاشت و دورش را نفت ریخت و آتش زد. معمولا عقربها وقتی گیر می افتند و راه فراری ندارند خودشان را نیش می زنند و می کشند. این عقرب هم خودش را نیش زد و کشت.

    یک روز تابستان داشتیم خانه دایی ناصر را تعمیر می کردیم و که رفتیم به سراغ کیسه های سیمان چندسال مانده. دو تای اول را که برداشتیم یکباره وول وول جانورانی را دیدیم که اول نفهمیدیم چه هستند. آخر رنگشان تمام سفید بود. بعد فهمیدیم که آنجا یک عقرب مادر بچه گذاشته و اینها بچه های ریز ریز آن هستند. تا حالا عقرب سفید ندیده بودیم. همه را با انبردست گرفتیم و در شیشه الکل انداختیم که خیلی بامزه شده بود. معمولا عقرب مادر همه بچه عقربها را روی پشتش سوار می کند و اینطرف و آن طرف می برد.

    یکبار هم در کرمانشاه مهمان منزل خاله بودیم. آخر شب که خواستند رختخواب پهن کنند، یکباره ولوله برپا شد. چون مدتها رختخوابها جابجا نشده بودند، یک عقرب آنجا را دنج و آرام یافته و حسابی زاد و ولد کرده بود. همه میزبان و مهمانها دست به کار شدند و با احتیاط کامل تمامی رختخوابها را آوردند توی حیات و ده ها عقرب ریز و درشت از لابلای آنها بیرون کشیدند. آن شب نه کسی جرات کرد روی آن تشکها بخوابد و از آن لحافها رویش بکشد و نه اصلا کسی تا صبح خواب آرام به چشمش آمد.

    تلخ ترین خاطره عقربی، مربوط به خاطره پدرم است. وقتی که 7 سالش بوده، خواهری در قنداق داشته که مادر بزرگم برای دوشیدن گوسفندها می رود و بچه را می سپرد به پدرم. یکباره بچه شروع می کند به گریه و پدرم بغلش می کند و هی می بیند که بچه دادش بیشتر بالا می رود. تا اینکه بالاخره ساکت می شود و می خوابد. مادر بزرگ که می آید و می بیند بچه رنگش عوض شده و خوابش غیرطبیعی است ماجرا را می پرسد و پدر برایش تعریف می کند. وقتی قنداق بچه را باز می کنند تمام بدن بچه را کبود می یابند و یک عقرب در قنداق پیدا می شود. آنقدر بچه را نیش زده تا بچه ای که می رفت عمه مقدسه ما باشد، در همان نوزادی از دنیا رفت.

  9. حیوانات بدشانس ما (1)

    هشدار: بیماران قلبی، متعصبان حیوان دوست، دلسوزان دو آتشه محیط زیست و خانم‌های باردار، نخوانند.

    در را که باز می‌کنم موجود سیاه و گنده‌ای از جلوی در می‌پرد هوا، طوری که من هم عقب می‌پرم. گربه خپل و زشتی است که از بس وزنش زیاد است نمی‌تواند فرار کند با اینکه خیلی ترسیده. پا که توی کوچه خلوتِ ساعتِ هفت صبح جمعه می‌گذارم، هشت گربه را در اطراف و اکناف کوچه می‌بینم. همه رنگ و همه مدل. مثل همه کوچه‌ها و خیابان‌های دیگر تهران که پر شده از گربه‌های گنده و نترس و پر افاده. گویی همه خودشان را گارفیلد تصور می‌کنند. از بس که مردم بهشان می‌رسند. هر کسی را می‌بینی پلاستیک استخوانی در دست دنبال سگ و گربه های داخل کوچه و خیابان و بیابان می‌گردد که آنها را سیر کند. این کار خیلی خوب است و گاندی هم گفته "اگر می‌خواهی فرهنگ یک جامعه را بشناسی، نوع رفتار آنها با حیوانات را ببین ".

    اما من همیشه به این موضوع نقد دارم. آخر چطور می‌شود که آدم‌های دور و برمان را تا می‌توانیم بچزانیم و یک دم از ما در امان نباشند، اما اینطور خودمان را برای حیوانات به کشتن بدهیم. خیلی‌ها را دیده‌ام که محال است به یک انسان کمکی کنند ولی می‌روند و برای حیوانات بی سرپرست غذا می‌خرند یا آنها را می‌برند بیمارستان، در صورتی که هر طور بتوانند آدم‌های دیگر را تلکه می‌کنند و سرت را برگردانی یک کلاه گشاد سرت گذاشته‌اند. دلایل متعددی می‌شود برای این پارادکس‌های رفتاری جستجو کرد، اما آنچه بیشتر از همه این روزها به چشم می‌آید، کلاس داشتن این رفتار است. منکر دوستی با حیوانات و رابطه خوب با آنها نیستم، اما گویی الان حیوان در بغل داشتن و غذا دادن به حیوانات بی سرپرست یکی از نمادهای کلاس بالایی است.

    اما راستش را بخواهید ما اینجوری نبودیم. همیشه وقتی شهری‌ها –به ویژه کودکانشان - را می‌دیدیم که مثلا از دیدن گوسفندان آنقدر به هیجان می‌آیند که هر آینه ممکن است خفه شوند و ببعی کنان دنبالشان راه می‌افتادند؛ ا سوار شدن روی یک الاغ تجربه‌‌ای منحصر به فرد برایشان به شمار می‌آمد، و بچه‌ها چنان غرق بره‌ها و مرغ و خروس‌ها می‌شدند که حتی سر سفره ناهار هم حاضر نمی‌شدند، چشمانمان از تعجب باز می‌ماند. جالب‌ترینش بچه یکی از فامیل‌هایمان بود که هر وقت ازش می‌پرسیدند برای چه دوست داری بروی خانه پدربزرگت؟ خیلی شفاف می‌گفت به خاطر گوساله‌ها. یک روزی هم یک ماچ گنده از وسط پیشانی کره خر مش مراد کرد و با تمام احساس گفت الهی قربانت بروم. پدرش به طنز می‌گفت: "تا حالا به من نگفته قربانت بروم و اینطور بوسم نکرده که این خر را بوس می‌کند".

    هر چند که الان ممکن است کمی عجیب به نظر برسد اما در بافت زندگی ما، حیوان یعنی مزاحم، آفت و تخریب‌کننده کشاورزی و زندگی. به همین دلیل بدون کوچکترین شک و تردیدی هر حیوانی به غیر از حیوانات اهلی و خانگیِ مفید را باید می‌زدی و تار و مار می کردی. شاید هم از بس دور و بر ما زیاد بودند دیگر برایمان جذابیتی نداشتند و همیشه آنها را حاضر و مزاحم تلقی می کردیم.

    حالا یکی یکی به ترتیب حیوانات می‌نویسم که رابطه ما با حیوانات چگونه بود. البته پیشاپیش می خواهم خواهش کنم که اگر توانستید خودتان را در آن بافت و محیط قرار بدهید و بعد قضاوت کنید.

    دم دستی ترین حیواناتی که دائم دور و بر ما بودند عبارت بودند از گنجشک، مار مولک، ملخ، خرچسونک، گربه، سگ، سار، آلاملیچ. حیوانات دیگری هم بودند که کمیاب بودند و دیدن و خدمت کردن به آنها موهبتی به شمار می آمد مانند مار، عقرب، سنجاب، کفتر گاوی، گراز و ...

    گنجشک: گنجشکها فراوان بودند و خیلی راحت به دام می افتادند. کافی بود در یا پنجره اتاق را باز بگذاریم و چند دقیقه وارد اتاق نشویم. چندین گنجشک می پریدند توی اتاق و اگر به موقع در و پنجره را می بستی، خیلی راحت شکارت را زده بودی. گرفتنشان هم چندان مشکل نبود. بینواهای متوحش و هراسان به هر سو پرواز می کردند و شیشه ها را تشخیص نمی دادند. با سرعت به شیشه می خوردند و بیحال روی زمین می افتادند. یکی از تورهای تفریحی ما برای بچه های غریبه و شهری همین گرفتن گنجشک بود. آنها تصور می کردند که گنجشک مرده و کلی غصه می خوردند. اما برای ما قضیه فرق می کرد. خیلی راحت برش می داشتیم و نوکش را توی یک لیوان آب می کردیم و بعد از چند ثانیه جان می گرفت.

    روش دیگری هم برای گرفتن گنجشکها داشتیم که کمی سخت بود اما خیلی فنی و هیجان انگیز بود. یک تکه نخ می بستیم به یک تکه چوب کوچک و آن را زیر یک غربال می گذاشتیم و کمی گندم زیر آن می ریختیم. گنجشکها برای خوردن دانه ها هجوم می آوردند و وقتی نخ را از دور می کشیدی، روی آنها می افتاد و یکی دو گنجشک نصیبت می شد.

     آن وقت تفریحات مختلف با گنجشک شروع می شد. مثلا، نخی را به پایش می بستیم و کاغذی یا چوبی را به آن آویزان می کردیم. گنجشک بیچاره که در هوا رها می شد مثل هواپیمای باربری آن شی را با خودش به هوا می برد. اما اغلب چون این شیء آویزان به درختی یا سیمهای برق گیر می کرد بیچاره گنجشک سقوط می کرد.

    اما هیجان انگیزترین تفریح با گنجشکها این بود که دوتای آنها را با نخ به هم می بستیم و رهایشان می کردیم روی هوا. هر کدام به یک طرف پرواز می کرد و بیچاره ها مدام سقوط می کردند و آخر و عاقبت هم جایی گیر می کردند که دیگر کسی بهشان دسترسی نداشت تا آنها را آزاد کند.

    گربه: کلا دیدن گربه هایی که آزادانه و با تبختر راه می روند و کسی کاری به کار آنها ندارد، هنوز هم برایم تعجب آور است. آخر هیچ گربه ای جرات نزدیک شدن به ما و حریم ما را نداشت. اگر هم گذرش به جایی نزدیک بچه ها می افتاد برای اولین و آخرین بار بود. خانه ما طوری بود که یک کوچه در سمت راست و یک کوچه در سمت چپ داشت و پشت آن هم خانه دیگری نبود و هنوز هم نیست، چرا که وصل به کوه است و جنبنده ای در آنجا سکنی نتوان گزید. گربه های آشنا و وارد به محل چنین خبطی نمی کردند. اما گربه های غریبه و تازه کار معمولا از روی دیوار همسایه می پریدند روی دیوار ما و از جلوی یک اتاق می گذشتند و می رسیدند به ایوانی در وسط که دو اتاق بالای آن ایوان بود که هر دو درهای بزرگی با پنجره های شیشه ای رو به ایوان داشتند. بعد می بایست از ایوان و جلوی این دو اتاق رد شوند و برسند به تراس بزرگ جلوی اتاق آخر و بپرند روی دیوار و از آنجا از روی کوچه پرش کنند روی دیوار همسایه و بروند. من معمولا زیر کرسی در اتاق اول بالای ایوان درس می خواندم و سنسورهایم به گربه بسیار حساس بود. تا شَبَه گربه را حس می کردم به اندازه ای وقت داشتم که سریع جست بزنم و خودم را به ایوان برسانم و قبل از اینکه گربه بپرد روی دیوار همسایه، فیضی به او برسانم. گربه های غربیه خیلی نمی دانستند و یکی دو بار اول حسابی مشت و مال داده می شدند. اما آنها که حرفه ای شده بودند خیلی سریع می رفتند و رسیدن به آنها مهارت خاصی نیاز داشت. اینکه گربه ای روی ما را کم کند و بهش نرسیم خیلی افت داشت. به همین خاطر باید با سرعت مافوق نور از زیر کرسی رها شده و خودم را می رساندم به تراس. یکبار، یکی از این گربه ها تا متوجه شد که حرکت کرده ام با تمام سرعت حرکت کرد و خودش را به دیوار رسانید و پرید و من هم در آخرین دقایق بین زمین و آسمان بهش رسیدم و ضربه ای حواله کمرش کردم که با جیغ بنفشی و با شکم پهن کوچه شد. فکر کردم تمام کرده، ولی دیدم لنگان لنگان بلند شد و در رفت.

    یکی دیگر از قصی القلبی نسبت به گربه ها، ماجرای گربه مشهد است که در پست سوتیهای انسانی آمده است.

    دیگر اینکه، یک روز که زیر کرسی نشسته بودم و اوایل بهار بود و هوا کمی گرم شده بود، در اتاق باز بود تا هوای آزاد وارد اتاق شود. یک گربه بینوا به خیالش که کسی در خانه نیست وارد اتاق شد. وقتی خوب آمد وسط اتاق، با همان شگرد گنجشک گیران، سریعا در را بستم و گربه که احساس زندانی شدن کرد، متوحش شده و شروع کرد به دویدن و بالا و پائین پریدن و من هم دنبالش. غافل از اینکه گربه با گنجشک خیلی فرق دارد. نشان به آن نشان که بیش از هفتاد درصد وسایل اتاق زیر و رو شدند و گرب پرید پشت تلوزیون و وقتی به سویش رفتم نمی دانم چطور تلوزیون 14 اینچ سیاه و سفیدمان که قرمز رنگ بود را هل داد و تلوزیون سقوط کرد. شانسی که آوردم این بود که در حمله قبلی یک بالش را به سمت گربه پرتاب کرده بودم و بالش همانجا جلوی میز افتاده بود و تلوزیون که با صورت پائین آمد روی آن افتاد و صدمه ای ندید. من که حسابی ترسیده بودم در اتاق را باز کردم و گربه چنان شروع کرد به دویدن که از نرده ها پائین افتاد و فکر کنم هنوز هم که هنوز است دارد می دود.

    سیاقونه (سار)، آلاملیچ: این دو پرنده که اسم محلی دارند در زمره پرندگان مزاحم برای درختان توت به شمار می آیند. میوه توت طوری است که خیلی شل روی ساقه چسبیده و با کوچکترین حرکتی از ساقه جدا شد و روی زمین می افتد. سیاقونه یا همان سار، با رنگی مشکی و آلاملیچ با رنگ قهوه ای کمرنگ، در خرداد و تیر که وقت رسیدن توتها است پیدایشان می شود. آنها از توتها تغذیه می کنند که مشکلی نیست. اما مساله این است که به صورت گروهی و تعداد زیاد روی درختها می نشینند و همه توتها را می ریزند. به همین خاطر دستگاهی ابتکاری در آنجا درست کرده اند به اسم "تق تقه". یک تکه تخته را روی بالاترین شاخه های درخت می بندند و یک تکه تخته دیگر را هم بالاتر به صورتی که روی آن عمود باشد می بندند و طنابی بلند را از آن آویزان می کنند که تا پائین درخت می رسد. طناب را که از پائین بکشی این دو تخته به هم می خورند و صدای تق تق تولید می کنند و باعث می شوند که پرنده های توت‌خوار و مزاحم بترسند و فرار کنند. اما بعد از مدتی این صدا بی اثر می شود و دیگر پرنده ها را نمی ترساند. یکی دیگر از روشها، نصب آئینه در جاهای مختلف درخت است که وقتی پرنده ها خودشان را در آن می بینند یا نور در آن منعکس می شود، می ترسند و فرار می کنند. با این همه بازهم پرنده ها ضرر زیادی می زنند.

    برای فراری دادن پرنده ها، با تیر و کمان دست‌ساز به جان آنها می‌افتادیم. البته وقتی فامیل‌هایمان که تفنگ بادی داشتند و می‌آمدند آنجا، نانمان از نظر شکار توی روغن بود و کلی آلاملیچ صید می کردیم. چون این پرنده ها زیاد و گله ای بودند، همین که یک تیر را به وسط آنها پرت می کردی، یکی دو تا زخمی می شدند و می افتادند. بلافاصله بالای سرش ظاهر می شدیم و کله اش را با دست می کندیم. کنار جوی آب پر و بالشان را می کندیم و می شستیم و با تکه ای چوب آنها را به سیخ می کشیدیم و گوشتی ترد و ظریف را به دندان می کشیدیم.

    اگر حالی باشد این قصه دراز خواهد بود...

  10. امیدوارم هیچ انسانی در هیچ دست‌شویی گیر نکند

    تا زمانی که آدم چیزی را خودش تجربه نکند یا تجربه‌ای مشابه تجربه واقعی را از سر نگذراند، هر چقدر هم برایش توضیح بدهند معنا و مفهوم آن عمل را درک نمی‌کند؛ مانند تجربه بوییدن گل که فقط باید حس شود و هیچ فیلسوف و نویسنده و شارحی قادر نخواهد بود که بو را برای کسی معنی و مفهوم کند. هر کدام از ما لابد تجربیاتی استعاری در این زمینه داریم. اولین‌های آن از تجربه «جیزه» شکل می‌گیرد که هر چقدر هم بچه را بترسانی که داغه و جیزه، معنی و مفهوم آن را نمی‌فهمد تا اینکه دستش را خودش بزند یا اتفاقی بخورد به بخاری یا کتری داغ. آن وقت است که جیزه ابعاد و معنی دیگری برایش پیدا می‌کند. چیزی که تجربه حسی و تجربه زیسته، دو عبارت دلالت‌کننده بر مصادیق آن هستند. باری، من هم یکی دو تجربه این‌چنینی دارم که نه در کودکی و جیزگی که در جوانی و بزرگ‌سالی برایم رخ داده است.

    یکی از آن‌ها بر می‌گردد به تجربه بنزین بازی. از قدیم و ندیم شنیده بودیم که بنزین قدرت اشتعال بالایی دارد و فرار هم هست؛ اما اینکه قدرت اشتعال بالا یعنی چه و چطور اتفاق می‌افتد را به صورت امری انتزاعی می‌دانستم اما ابعاد واقعی آن را نه. تجربه دیگر هم ماجرای زندانی شدن در دست‌شویی است.

    روزی در عنفوان جوانی با دوستان و همکاران مرکز اطلاع‌رسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی – که هنوز با وزارت کشاورزی ادغام نشده و وزارت «جک» از سر نام جهاد و کشاورزی درست نشده بود- زده بودیم به کوه. آن تا بستان‌های زیبا و دل نشین سال‌هال 1377 و 1378 خیلی از روزهای تعطیل را با هم به کوه می‌زدیم. در یکی از این روزها، من خواهرزاده‌ام (مسعود) را که آن وقت‌ها حدود 10 سال سن داشت به همراه خودم برده بودم (یاد آن جوک می‌افتم که گروهی می‌خواستند بروند کوه و هر کسی گفت من یک چیزی می‌آورم و رندی هم در آمد و گفت: من داداشم را می‌آورم). برای راحتی حال مسعود، موتورشان را هم سرجهازی او داده بودند که برای ماشین اذیت نشویم. چون آن سال‌ها این همه ماشین توی خیابان نبود و ما هم وسعمان نمی‌رسید (شاید هم عقلمان نمی‌رسید) که آژانس بگیریم و سریع برسیم به پای کوه (عقل بشریت هم هنوز به اسنپ و تپ سی نرسیده بود). می‌بایست با مینی بو سهای تجریش بیاییم و از آنجا هم با کلی دردسر خودمان را به دارآباد که میعادگاهمان بود برسانیم و این خودش یعنی یک مسافرت. القصه، ما صبح زود با مسعود از خانه بیرون زدیم و در بین راه یک ظرف جای آب لیمو را هم در پمپ‌بنزین برای آتش گیراندن پر از بنزین کردیم.

    برای صبحانه اتراق کردیم و آتش را روشن کردیم. چندی که گذشت چو بهای جدید روی آتش گذاشتیم و چون شعله آن کم جان بود من تصمیم گرفتم که کمی آن را قوی تر کنم تا چایی زودتر دم بکشد. برای همین، در ظرف بنزین را باز کردم و همان طور که آن شعله کم رمق در حال جرقه زدن بود خواستم که بنزین را رویش بریزم تا جانی بگیرد. چشمتان روز بد نبیند. تا بنزین با آتش رسید، به طرفه‌العینی دیدم که بنزین از روی هوا دارد پرواز می‌کند و مانند گرگ گرسنه‌ای که شکار را بزند دارد خودش را می‌رساند به ظرف پلاستیکی و عن‌قریب که دست و جان من هم در این آتش سرکش بسوزد. در حرکتی غریزی ظرف را به سمت رودخانه پر آب دارآباد پرتاب کردم. مسعود هم همان کنار و بین رودخانه و آتش نشسته بود و داشت آب و گل بازی می‌کرد و خرچنگ بینوایی را که از آنجا رد شده بود، آبتنی می‌داد. ظرف با شعله‌های آتش، پروازکنان از روی هوا حرکت کرد و از روی سر مسعود عبور کرد و در وسط رو خانه فرود آمد. در چشم به هم زدنی تمام سطح آب که بنزین روی آن پاشیده شده بود به شعله آتش بدل شد. من هم هاج و واج مانده بودم و هنوز باورم نمی‌شد که در این چند ثانیه چنین اتفاق خطرناکی افتاده باشد. تازه آنجا بود که من معنی اشتعال‌زایی را درک کردم.

    تجربه دیگر هم تجربه‌ای از جنس دیگر است که هنوزم هم که به آن فکر می‌کنم هم خنده‌ام می‌گیرد و هم پشتم تیر می‌کشد. بیشتر آدم‌های روی کره زمین تجربه زندان و زندانی شدن واقعی را ندارند (بسی مایه خوشبختی است). من هم مثل همه مردم چنین تجربه‌ای نداشته و حالا هم ندارم؛ اما روزی تجربه مشابهی برایم رخ داد که ابعاد و مفهوم زندان و از آن بدتر زندان انفرادی را روشن کرد.

    ماجرا از این قرار بود که حدود اواخر آذر 1381 خانواده خواهرم رفته بودند سفر و فقط مسعود (باز هم حضور پررنگ مسعود) به خاطر مدرسه از این قافله جا مانده بود. از آنجا که می‌بایست با سرویس به مدرسه برود و سرویس هم از خانه خودشان سوارش می‌کرد و سیستم موبایل هم این قدر پیشرفته نشده بود که همه موبایل داشته باشند حتی راننده سرویس‌ها که بشود به راننده خبر داد، قرار بر این شد که من شب را بروم خانه آن‌ها که صبح مسعود را راهی مدرسه کنم. صبح روز پنجشنبه بود و محل کار من تعطیل که برای خودش نعمتی به حساب می‌آمد. صبح که شد صبحانه مسعود را دادم و چون قرار بود امروز بابا و مامانش بیایند و ظهر هم با همان سرویس برگردد خانه خودشان، کلید در خانه را به او دادم که بتواند ظهر بیاید خانه. سرویس که آمد سوارش کردم و برگشتم که آماده بشوم که بروم خانه خودمان. قبل از رفتن گلاب به رویتان رفتم دست‌شویی. وقتی وارد دست‌شویی شدم طبق عادت با اینکه کسی در خانه نبود در دست‌شویی را قفل کردم. وقتی که در را قفل کردم حس کردم یک صدای اضافی از در به گوش رسید؛ ولی با خودم گفتم حتماً در این‌ها صدایش این‌طوری است و من به آن عادت ندارم.

    دستم را شستم و موهایم را شانه کردم و در فکر و خیال اینکه الآن رفتم خانه چه کنم، قفل در را چرخاندم. با کمال ناباوری دیدم که دستگیره قفل به راحتی چرخید. آخر معمولاً وقتی در قفل باشد به دلیل فشاری که به زبانه قفل می‌آید، دستگیره سخت تر می‌چرخد و معمولاً هم با صدایی مبنی بر باز شدن قفل همراه است؛ اما نه چنین صدایی شنیده شد و نه نشانه‌ای مبنی بر تحت فشار بودن زبانه که حالا آزاد شود. یکی دو بار دیگر زبانه را چرخاندم اما دریغ از صدا و نشانه‌ای از بازشدگی.

    با کمال حیرت و هم ناباوری که خب چیزی نیست والان درست می‌شود چند باری دستگیره قفل و دستگیره در را چرخاندم و در را کشیدم و هل دادم اما باز شدنی در کار نبود. خنده‌ام گرفته بود و هنوز هم باور نمی‌کردم که در قفل شده و باز نمی‌شود؛ در عین حال، ذهنم مدام روی راه‌های برون‌رفت (مثل این متن‌های سیاسی) از این چالش دور می‌زد و مشغول بود. کمی ایستادم و وضعیت خودم را بررسی کردم. ساعت 7.15 صبح روز پنجشنبه بود و من در طبقه اول یک آپارتمان چهار طبقه در دست‌شویی بودم که به نظر می‌رسید درش قفل شده و قابل باز شدن نیست و نه جای نشستن دارم و نه فضایی برای نفس عمیق کشیدن که بتوانم بهتر فکر کنم. همین طور سر پا ایستاده بودم و به در و راه‌های باز کردن آن و منافذ دیگر در و دیوار و سقف دست‌شویی نگاه می‌کردم و نقشه‌های مختلف بیرون رفتن از آنجا را می‌کشیدم. هیچ صدایی هم از جنبنده‌ای در ساختمان شنیده نمی‌شد. همه بچه‌ها رفته بودند مدرسه و چون روز پنجشنبه بود اغلب اداری ها تعطیل بودند و بیرون نمی‌رفتند و بازاری ها هم صبح به این زودی بیرون نمی‌روند؛ بنابراین، در ساعتی بودم که به نظر نمی‌رسید رفت و آمدی در کار باشد. تا مدتی سرگردان بودم. بعد نگران شدم، ترسیدم، عصبانی شدم. اولش یکی دو ضربه آهسته به در زدم شاید کسی بشنود. اول صبح روز نیمه تعطیل هم درست نبود که کسی را اذیت کنم. با عصبانیت و ناراحتی و سرگردانی منتظر بودم ببینم چه می‌شود. دست‌شویی نزدیک راه‌پله‌ها بود و اگر کسی رد می‌شد صدایش را می‌شنیدم؛ اما دریغ از صدای پای کسی. نیم ساعتی گذشته بود که کسی از راه‌پله رد شد و شروع کردم به در زدن تا شاید صدایم را بشنود اما خیلی آرام و مؤدبانه؛ اما طرف رفت و صدایم را نشنید. تازه اگر هم می‌شنید که کاری از دستش بر نمی‌آمد. هنوز فکر می‌کردم الآن به زودی راهی پیدا می‌شود و در باز می‌شود.

    یک ساعتی گذشت و کم کم باورم شد که گیر افتاده‌ام و راه چاره‌ای نیست؛ اما باز هم خجالت می‌کشیدم به در بزنم یا کمک بخواهم. یک ساعت دیگر گذشت. نه کسی از راهرو رد شد و نه من دیگر می‌توانستم سر پایم بایستم. عصبانیت به تمام وجودم سرایت کرده بود و هیچ راه و چاره‌ای نداشتم. دیدم نمی‌شود. الآن نزدیک دو ساعتی باید گذشته باشد و حدود ساعت 10 صبح باشد. شروع کردم به ضربه زدن به در. اولش آرام اما کم کم با لگد و مشت و آفتابه و توالت شور به جان در افتادم. کم کم صدایم هم در آمد و اولش گفتم کمک و کمی بعد عربده می‌کشیدم «کمک، کمک...». ماشاءالله آپارتمان‌نشینی هم جوری مردم را بار آورده که او لا صدا به گوش کسی نمی‌رسد و اگر هم برسد کسی کاری به کار دیگران ندارد. نشان به آن نشان که یک ساعتی عربده و در کوبی کردم و خبری نشد. در این فاصله هم فکر می‌کردم که چطور باید از اینجا نجات پیدا کنم. حالا به فرض اگر کسی هم بخواهد کمک کند چطور باید بیاید تو و کمک کند. یک نقشه بی‌عیب و نقص ترسیم کردم.

    همان طور که گفتم آن وقت‌ها هنوز موبایل فراگیر نشده بود و حتی تلفن خانگی هم در خیلی از خانه‌ها نبود از جمله خانه خودمان؛ یعنی می‌بایست اسم بنویسی و در نوبت بمانی تا چند ماه و حتی چند سال که خطی خالی شود یا ظرفیت بالا برود که یک خط تلفن به شما بدهند. اتفاق جالب این بود که همین دیروز بعدازظهر خانه خواهر خانم تلفن کشیده بودند و همان باری که شماره تلفنش را گفته و من در دفتر تلفنم نوشته بودم، آن را حفظ‌شده بودم. فقط خدا خدا می‌کردم که در اثر استرس از یادم نرود.

    همین طور به در می‌کوبیدم و عربده می‌کشیدم اما دریغ از کمک. ناامید شدم و از کوبیدن به در و کمک خواستن دست کشیدم. نشستم کف توالت و گریه‌ام گرفته بود. اسیری بودم که دستم از همه جا کوتاه شده بود. مسعود هم تا ساعت 2 بعد از ظهر مدرسه بود و کم کم گرسنگی هم مستولی می‌شد. باورش سخت بود که در یک آپارتمان از صبح تا ظهر فقط یک نفر رد شود. در این درماندگی و بیچارگی، صدای پایی شنیدم. باورتان نمی‌شود که چطور از جا جستم و مثل رابینسون کروزوئه در جزیره متروک که کشتی نجات ببیند، دیوانه‌وار شروع کردم به کوبیدن به در و عربده کشیدن و کمک خواستن. کسی که رد می‌شد یک خانم از همسایه‌ها بود. اولش ترسیده بود و مانده بود که چه کند. بعد آمد پشت در و کمی گوش ایستاد ببیند موضوع از چه قرار است. وقتی التماس و درماندگی من را فهمید پرسید چه شده. از همان پشت در توالت و در آپارتمان موضوع را برایش گفتم. پرسیدم در خانه تلفن دارند و خوشبختانه داشتند. گفت حالا چه کنم؟

    نقشه‌ای که در این مدت کشیده بودم از این قرار بود که باید تلفن کند به خواهر خانمم به همان شماره‌ای که دیروز وصل شده و من حفظ‌شده بودم. به او بگوید برود مدرسه مسعود (هم خانه‌شان نزدیک مدرسه بود و هم مدرسه را بلد بود). کلید را بگیرد و بیاید اینجا در را باز کند. سوئیچ رنو 5 من (یادش به خیر، اولین ماشینم رنو 5 سفید رنگی بود) که روی اپن است را بردارد و برود از توی صندوق ماشین ابزارها را بیاورد. لولای در از بیرون باز نمی‌شد. باید از دریچه کوچک بین توالت و حمام که خوشبختانه هنوز هواکش روی آن نصب نکرده بودند ابزارها را تو بی اندازد. البته باید اول آن‌ها را توی پارچه‌ای بپیچد که هم نشکنند و هم نروند توی سوراخ دست‌شویی. یک چکش هم از همسایه بگیرد و بگذارد روی آن‌ها چون نمی‌دانستیم چکش خواهرم این‌ها کجاست. خلاصه، این فرایند که بروند و کلید بیاورند هم یک ساعتی طول کشید. وقتی در آپارتمان را باز کردند دیگر نمی‌توانستم سر پا بایستم؛ اما با نزدیک شدن جرقه‌های نجات کمی جان گرفته بودم. طبق نقشه‌ام ابزارها را دادند و من با پیچ‌گوشتی و چکش لولای در را باز کردم و در را از جا در آوردم. البته از فرط عصبانیت و خستگی و گرسنگی و بیچارگی خیلی وحشیانه که دیگر برایم مهم نبود در خراب شود یا بشکند یا طور دیگری بشود. فقط می‌خواستم از آن زندان وحشتناک و شش ساعت درماندگی نجات پیدا کنم. در که باز شد آن را گوشه‌ای انداختم و بیرون پریدم. آن قدر عصبانی بودم که در را هم سر جایش نگذاشتم و همین طور دست‌شویی را بدون در گذاشتم.

    هنوز هم بعد از این همه سال وقتی وارد دست‌شویی می‌شوم و می‌خواهم در را قفل کنم اول یکی دو بار آن را آزمون می‌کنم. هنوز هم باورم نمی‌شود که شوخی شوخی این‌طور توی دست‌شویی حبس شده‌ام. شانسی که آوردم این بود که معمار خوش‌ذوق (و شاید ...) این ساختمان، هواکش را نه در سقف که طوری تعبیه کرده بود که یک سوراخ مابین حمام و دست‌شویی باشد و در آنجا هواکش نصب شود. حالا هوای دست‌شویی را ببرد به حمام یا هوای حمام را به دست‌شویی مشخص نبود. هر چه بود دریچه نجات من شد. باز هنوز هم وقتی به دست‌شویی جدیدی می‌روم نگاه می‌کنم ببینم از آن سوراخ‌ها در دیوارش دارد که راه فراری باشد. متأسفانه در دست‌شویی های جدید هیچ همه دیوارها و سقف بسته و اگر اتفاقی آدم در دست‌شویی گیر کند معلوم نیست چه سرنوشتی پیدا کند. از ته دل امیدوارم که هیچ انسانی در هیچ دست‌شویی گیر نکند.

تمامی حقوق مطالب محفوظ است