دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. 180 روز شیرین رفته و 180 روز بی طعم نیامده

    آخرین روز تابستان است. روز عجیبی است. ابرهای بی باران گله به گله آسمان را گرفته‌اند. همه چیز دست به دست هم داده تا این ته مانده آخرین روز تابستان، طعم گس دلتنگی به خود بگیرد. هوا طوری است که نمی‌شود در اتاق دوام آورد. بعد از مدتها توانسته‌ام یک روز کامل را در کتابخانه بگذارنم. اما نزدیکهای غروب دیگر طاقت نمی‌آورم. بساطم را جمع می‌کنم و می‌روم به سمت اتاقم در دانشکده. آنجا مامن بهتری برای دلتنگی است. چرا که خاطرات تلخ و شیرین زیادی را شاهد بوده و تاب آورده و دم بر نیاورده. همین که دلت تنگ شود و هوس کوه و دشت و دمن کنی، از گوشه پنجره می‌توانی توچال و هیاهوی زندگی پنهان در دره‌هایش که در صلابت و سکوت قله خاموش می‌شود را نظاره گر باشی. با این حال در اتاق دنج و غار تنهایی‌ام هم دوام نیاوردم.

    زدم بیرون. باید راه می‌رفتم تا کمی این هوا را با قدمهایم قابل تحمل تر کنم. می‌روم بالای کوه پشت دانشکده که همیشه خدا خلوت است و پرنده پر نمی‌زند. کمی که راه می‌روم حالم بهتر می‌شود. اصلاً راه رفتن انگار تمام سلولهای آدم را زنده می‌کند. خیلی از نویسنده‌های بزرگ مثل کوندرا، موراکامی و ... زیاد راه می‌رفته‌اند. گویی قدم مغز را به تلاطم می‌اندازد. به تهران بزرگ و بخشی تمیز و بخشی آلوده نگاه می‌کنم. چقدر آدمها الان در جای جای شهر همین احساس مرا دارند؟ روز آخر تابستان برای آنها چه طعمی دارد؟ چه خاطره تلخ یا شیرینی از آن دارند؟ به اینها فکر می‌کنم و راه می‌روم و چندتایی هم عکس برای صفحه اینستاگرام گروه می‌گیرم. آنقدر از حس دلتنگی و زیبایی طبیعت پر می‌شوم که نمی‌توانم دیگر خودم را نگه دارم. زودتر می‌آیم پائین و کامپیوتر را روشن می‌کنم و همانطور کجکی می‌نشینم و شروع می‌کنم به نوشتن. اینطور وقت‌ها اگر بخواهم منتظر مقدمات و جور شدن شرایط باشم، یا حسم را از دست می‌دهم یا دیگر انگیزه نوشتنم و کلمات صیقل خورده در تیغ آفتاب و باد طبیعت، حس و حالشان را از دست می‌دهند. همینطور بی آداب و ترتیب و فقط یک احساس لحظه‌ای را بدون ویراستاری یا فکر کردن به سوژه‌ای خاص، مکتوب می‌کنم. نمی‌دانم خوب در می‌آید یا نه. حالا فقط امید دارم که به دلتان بنشیند. شاید شما هم همین حس را در این لحظه‌ها داشته باشید. کسی چه می‌داند. از آنها بنویسید.

    عجیب هوایی است. گرفته و دقیقاً مناسب با موود همه آدمهای پائیزگریز. از کجا این هوا فهمیده که روز 31 شهریور، روزی است که همه در ته دلشان –ولو هیچ هم نگویند و به روی خودشان نیاورند- حسرت و دلتنگی پنهان دارند.

    آخر می دانید، آخرین روز تابستان فقط یک روز معمولی نیست. حسرت یک دوره شش ماهه شور و حال است که از سبزه‌های نورسته بهار آغاز می‌شود و بعد از هیاهو و شیرینی عید و لذتهای عطرآگین و سبزینه بهاری، بالاخره در انتها به تابستان شیرین و آبدار و آب‌باز ختم می‌شود. ولی وقتی تمام می‌شود می‌روید به سمت سرما و یخبندان و مدرسه و شبهای بلند و روزهای کوتاه و تازه وقتی پائیز رنگین تمام می‌شود باید بروی توی دل سیاه زمستان و حالا کی از آن بیرون بیایی خدا می‌داند. آنقدر طولانی می‌شود و هی باید پله پله و مرحله مرحله لباس و پالتو و دستکش روی خودت بپوشی که آخرش دیگه طاقتت طاق می‌شود.

    این هوا همه‌اش از صبح هی دست دلم را می‌گیرد و کشان کشان می‌برد به غروب بادآلود و گرفته 31 شهریور 1370. روزی که زندگی مرا به دو قسمت مساوی تقسیم کرد. تا قبل از آن روز، زندگی معمولی مثل همه آدمها داشتم که با خانواده‌ام و همه ملزومات یک زندگی روستانی آشنا بوده و آخت گرفته بودم. کار کرده بودم، مدرسه رفته بودم و رسیده بودم به دیپلم و کنکور. اما وقتی نتایج کنکور 27 سال پیش اعلام شد و من به اشتباه –جزء معدود کتابدارهایی هستم که واقعاً اشتباهی در رشته کتابداری قبول شدم که ماجرای مفصلی دارد- در کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم، روز 31 شهریور باید بار و بنه می‌بستم و راهی مشهد می‌شدم. باید همه آن زندگی با درختان و گیاهان را و همه دوستانم را رها می‌کردم و می‌رفتم به سوی سرنوشتی نامعلوم.

    آن روز غروب، با علی قرار گذاشتیم و دوربین 110 را فیلم انداختیم و رفتیم روی تپه پشت خانه‌مان. عصر پنجشنبه بود و همه مردم داشتند می‌رفتند بهشت فاطمه (اسم قبرستان روستای ماست) یا بر می‌گشتند. بعد از فاتحه خوانی، که گویی اگر هر پنجشنبه سر خاک نمی‌رفتیم، گناه کبیره مرتکب شده بودیم، زدیم به کوه. رفتیم بالای بالا و از آنجا شروع کردیم به عکس گرفتن. آرتیمان در دره سبز خودش انتظار گردوتکانها را می‌کشید و اینکه تابستان جایش را به پائیز بدهد و بعد هم برگهای سبز زرد شوند و بریزند و زمستان و دوباره بهار و زندگی از نو. باد می‌آمد. بادی شدید. اتفاقاً هیچ کدام از عکسهای آن روز هم خوب نشد. آخر می دانید که آن وقت با دوربین معمولی آنالوگ که عکس می‌انداختی اگر دستت تکان می‌خورد عکسها تار می‌شد و ناجور. از بی باد می‌آمد نشد یک عکس درست و حسابی بگیریم. اما همان عکسهای تار و نامشخص هم هنوز بوی آن هوا و حس و حال غریبی که داشتم را برایم زنده می‌کنند.

    مثل همه نوجوانهایی که دوستان صمیمی دارند و در دوره مدرسه یا دانشگاه باورشان نمی‌شود که روزی از هم جدا شوند، ما هم باورش برایمان سخت بود که روزی برسد که از حال و روز هم خبردار نباشیم یا نتوانیم همدیگر را ببینیم و حرف بزنیم. دو اتفاق دلتنگ کننده افتاده بود. دوستانم در دانشگاه قبول نشده بودند، هر چند به اندازه من تلاش نکرده بودند، و دیگر اینکه من که تا حالا با خانواده و این دوستان زندگی کرده بودم، حالا باید راهی دیاری بشوم که زندگی مستقل و بدون خانواده را بیاغازم. آن هم بدون کوچکترین شناختی از شهری که می‌روم یا رشته‌ای که می‌خواهم بخوانم یا اتفاقی که ممکن است برایم رخ بدهد. خلاصه اینکه از یک طرف خوشحال و مشتاق بودم که از این زندگی یکجایی روستایی کنده می‌شوم و تجربیات جدید به دست می‌آورم و از طرف دیگر از ناشناخته‌های فراوانش دلتنگ و کمی نگران بودم.

    حالا هر وقت که می‌رسیم به آخرین روز تابستان، با حسرتی عمیق به 180 روز شیرینی که رفته و 180 روز نمی‌دانم چه طعمی که دارد می‌آید نگاه می‌کنم. البته حالا بهتر شده. قدیم‌ترها که از چند روز قبلش تمام وجودم از فکر به انتهای تابستان و اول مهر سراسر وحشت می‌شد به طوری که دیگر نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم. بالاخره یک روز در حوالی اواخر تابستان که از دست آن حال بد به کوه پناه برده بودم، نشستم و با خودم فکر کردم و کلنجار رفتم و به ریشه یابی موضوع پرداختم. دیدم بیشترین ترس و وحشت من از پائیز و مهر به گذشته‌ام بر می‌گردد. مثل همه بچه‌ها، بازشدن مدرسه‌ها و سختی‌ها مدرسه و ضدحالهای آن مهمترین عامل تلخی پائیز بود. ما یک گرفتاری دیگر هم با پائیز داشتیم. پائیز که می‌رسید، در روستای گردوپرور ما که مایحتاج یکسال همه باید از گردوها تأمین می‌شد، آغاز سختی‌های فراوان بود. می‌بایست به مدرسه می‌رفتی و بلافاصله بعد از تعطیلی مدرسه خودت را به باغ می‌رساندی و گردو جمع می‌کردی. حالا یا کار برای خانواده بود یا گردو پوشاجنه برای خودت که رقابتی سخت بود و چشم و هم چشمی هم زیاد داشت و اگر کسی در گردو پوشاجنه موفق عمل نمی‌کرد به عنوان آدمی بی عرضه شناخته می‌شد.

    هوای کوهستانی منطقه ما طوری بود که باعث می‌شد دستها همه ترک بردارد و پوستها خشک و زخمی بشود. گردوها باید پاکول (جدا کردن پوست سبز گردو "آلنگها" که دستها را سیاه می‌کند) می‌شد. بعد خشک و بعد هم شکسته و مغز می‌شد تا برای فروش آماده شود. اگر باران می‌بارید یا باد می‌آمد، در آن سوز و سرما و تاریکی هوای اول صبح باید خودت را به باغ می‌رساندی که گردوهایت را غارت نکنند و بلکه خودت هم به نان و نوایی برسی.

    همه اینها برای همچو منی که چندان تعلق خاطری به زندگی کشاورزی نداشتم مایه عذاب بود. هر چه تابستان دلبر و شیرین رفتار و خوش طعم بود، این پائیز از دماغمان بیرون می‌کشید. بالاخره کلاه نداشته‌ام را قاضی کردم و دیدم که الان من هیچ کدام از این شرایط را ندارم و اول پائیز هم قرار نیست که کسی بازخواستم کند بابت حمام و مو و ناخن و مشق و مدرسه. گردو پوشاجنه ای هم در کار نیست. فقط می‌ماند تلخی ماسیده در روح و جسممان که از کودکی در ناخودآگاهمان رخنه کرده که باید یکجوری با آن کنار بیاییم. و البته همچنان رفتن تابستان زیبا و آزاد و تفریح‌مایه و بازشدن مدرسه و دست و پا بستگی برای سفر و هر برنامه‌ای مطابق با برانامه مدرسه‌ها، گوشه دل آدم را دل چرکین می‌گذارد، اما آدمی با هر چیزی کنار می‌آید و عادت می‌کند.

    بعدها آنقدر دیگر با پائیز کنار آمده بودم که با دوست خوبی سر این قضایا کلی جر و بحث داشتیم که او هم مثل قدیم من پائیز ستیز بود و من برایش از زیبایی‌های فصل "عشق و مشق و انار" و "فصل رنگین طبیعت" و این‌ها می‌گفتم و آخر سر هم آنقدر خاطرات زیبا برایش در این فصل رقم خورد که او هم پائیزی شد. آخر نمی‌شود همه‌اش بی انصافی کرد و مثلاً یک خانه گرمی که غروب سرد پائیزی تو را در آغوش می‌کشد و کنار پنجره‌اش می‌توانی نظاره گر باران دلربای پائیزی باشی و برگهای زرد و نارنجی که از درختها جدا شده و می‌ریزند را ببینی و همزمان قهوه‌ات را مزه مزه کنی و خانه دلت گرم و رؤیایی بشود، را صرفاً به خاطر اینکه پائیز است، تلخ بپنداری. پائیز زیبا هم که دارد می‌آید، گفتنی‌های خودش را دارد. کافی است پنجره دلت را به سمت دنیا و طبیعت زیبا بگشایی تا پائیز هم بشود ساقدوش خوشروی بهار.

  2. فقط بخواه

    بهرام رادان را در صفحه اینستاگرامش می‌بینم که دارد یک لایو ویدئو از خودش در نروژ را منتشر می‌کند. می‌چرخد و اطراف را نشان می‌دهد و شاد است. زندگی که شاید آرزوی صدها نفر از آدم‌های روی زمین باشد. چطور رادان اینطوری شده؟ باور کنید که استعداد و شانس و همه این‌ها حرفی بیش نیست. بیش از همه خودش خواسته و بوده و راهش را یافته. کاری که ما نمی‌کنیم. فقط رویا می‌بافیم بدون اینکه قدمی برایش برداریم. مثلا خود من. آنقدر حاشیه و کارهای صد من یک غاز دارم که اصلا به رویاهای بزرگ فکر نمی‌کنم. یا بهتر بگویم. یک گیر ذهنی شخصی دارم. عادت کرده‌ام که زندگی من همین زندگی حداقلی است و باید باشد. آن زندگی‌ها از جای دیگری آمده. شانس داشته‌اند. پدر و مادر یا تربیت خاص داشته‌اند. اما این‌ها هیچ کدام درست نیست.

    فقط یک چیز درست است

    آن‌ها خواسته‌اند. هنوز هم می‌خواهند.

    باور کنم (برای خودم) که همین الان هم دیر نیست. اگر چیزی را با تمام وجود بخواهم همه چیزم را فدایش می‌کنم. از وقت و کار همه خواسته‌هایم می‌گذرم و به آن می‌رسم. دور از دسترس هم نیست. اما مشکل این است که ما عموما نمی‌خواهیم. چون نمی‌خواهیم، تلاش نمی‌کنیم. چون تلاش نمی‌کنیم، فکر می‌کنیم که نمی‌توانیم و این چرخه و حلقه‌ها همین طور یکی یکی پشت هم می‌رود تا به شکست و ماندن در مانداب زندگی برسد.

    مثلا من می‌توانم به جای این کارها که از صبح انجام می‌دهم مثل چک ایمیل، چک صفحه های مجازی، جواب دادن به ایمیل‌ها و پیام‌های کسانی که هیچ تعهدی در مقابل آن‌ها ندارم، راه انداختن کارهای صد من یک غاز دیگران و حرف زدن و وقت کشی‌های فراوان و فراوان، فقط و فقط روی کارهایی که مفیدند متمرکز شوم.

    یا اینکه به جای صدتا کار نیمه کاره و بی ارزش و کم ارزش، یکی دو کار جدی، قوی، پر ارزش و ماندگار را دنبال کنم. مگر غیر از این است که آدم‌های موفق همیشه یک یا دو سه تمرکز خیلی محدود دارند؟ آن‌ها روی چیزی متمرکز می‌شوند و تا آن را به نتیجه مطلوب نرسانند از پای نمی‌نشینند. آن‌ها، کار را با وسواس و بر اساس یک ایده و نظر و درست و قوی انتخاب می‌کنند. بعد آنقدر روی آن پافشاری می‌کنند و متمرکز می‌شوند تا از سیر تا پیاز آن برایشان ملکه ذهنی می‌شود. آن وقت است که همه قوت‌ها و هم کاستی‌ها را به درستی می‌شناسند. پس تلاششان را متمرکز می‌کنند تا ضعف‌ها را از بین ببرند و همه را به قوت تبدیل کنند و موفقیت را در آغوش بکشند.

    دیگر اینکه، کارهای اداری و ضعیف دم دستی را نباید جدی گرفت. اینکه من به عنوان استاد دانشگاه حتما باید به این کارهایی که الان می‌پردازیم بپردازم، اصلا درست نیست. اگر مثلا روی یکی دو موضوع متمرکز شوم و هر سال به جای چند مقاله پراکنده، دو یا سه مقاله جدی و علمی و بین المللی بیرون بدهم، هم به اندازه این کارهای پراکنده ارزش دارد و هم اینکه از لحاظ علمی و کاری بار خودم را بسته‌ام. به قول ورزشی‌ها، بدون اما و اگر همه آنچه را که به عنوان یک عضو هیات علمی در طول یک سال لازم دارم به دست می‌آورم.

    اما افسوس و صد افسوس که ما قدرت نه گفتن، انتخاب بر اساس نظریه برترین‌ها و فقط به دنبال رویای خویشتن رفتن را نیاموخته‌ایم. زندگی‌هایمان گاهی چنان هرزه و آغشته به ولنگاری می‌شود که آدم از خودش تعجب می‌کند. به قول نادر ابراهیمی 24 ساعت شبانه روز برای زندگی و کار و موفقیت نه تنها کم نیست که بسیار هم زیاد است اگر ما از حواشی بپرهیزیم و به اصل‌ها چنگ بیندازیم و به دنبال بهترین و موثرترین رویاها قدم برداریم.

    بارها و در جاهای مختلف این را گفته‌ام که بهار رهادوست در کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم" به کنکاش دلایل نرسیدن‌هایش پرداخته و خیلی هم خوب و عالی جواب داده است. اما برای من و از نظر من فقط یک دلیل مهم‌ترین دلیل نویسنده بزرگی نشدن بوده و هست. نخواسته‌ایم. حالا اینکه چه‌ها باعث شده نخواهیم یا نتوانیم بخواهیم یا هر شکل دیگری که موضوع را طرح کنیم داستان دیگری دارد. اما اگر آدمی در درون خودش بخواهد و با تمام قوا و اعضا و جوارح و سلول‌هایش چیزی را طلب کند، محال است که به آن یا چیزی مشابه یا برتر از آن دست پیدا نکند. مهم‌ترین قدم رسیدن با اولین قدم یعنی خواستن شروع می‌شود و باید مراقبه کرد که این خواستن همیشه و همواره با شما باشد و بماند و سرچشمه جوشان تمامی انگیزه‌ها و قدم‌هایتان باشد.

    این‌هایی که گفتم دغدغه های یک آدمِ ایستاده در میانه راه زندگی است. خوشبینانه اش این است که هنوز می‌شود تصور کرد که مانده های پیش روی زندگی با رفته های پشت سر گذاشته‌اش برابری دارد و هنوز رفته‌ها بر مانده‌ها نچربیده. اما اگر پرده غفلت به کناری ننهی، دیر نخواهد بود که با اشک و آه و زانوی غم در بغل، فقط باید حسرت خورِ رفته های در خواب و غفلت باشی. این دقیقا همان حالی است که به سعدی دست داده (البته حال سعدی کجا و حال ما کجا) و فرموده:

    ای که پنجاه رفت و در خوابی          مگر این چند روزه دریابی

     

  3. اینجا بارسلونا (1): ایسکو 15: تک چرخهای زنانه

    سفر مثل فحشِ دعوا مي ماند. وقتي که دعوا تمام مي شود و در خودت فرو مي روي و عملياتت را مرور مي کني، تازه يادت مي افتد که چه فحشهاي آب نکشيده شيريني مي توانسته اي بدهي اما در آن لحظه حضور ذهن نداشته اي و افسوس مي خوري که چرا اين ذهنت ياري نکرده و طرف را با اين فحشهاي جگرسوز مستفيض نکرده اي. حالا وقتي کارت با يک شهر تمام مي شود و از آن مي روي، يکي يکي از اقصي نقاط جهان و سايتها و کتابها، توصيه ها و يادآوري هايي به دستت مي رسد که فلان جا را ديده اي؟ به فلان موزه سر زدي؟ و ... که دلت را حسابي کباب مي کند. حالا مدتها بعد از سفر بارسلونا، مي بينم با همه چيزهايي که ديده ام، گویی هيچ از اين شهر دلرباي زيبا نديده ام.

    اسپانيا، سرزمين افسانه اي زيبا، با همه گاوبازها و فوتبالها و کارناوالهايش، بالاخره مرا در آغوش کشيد. طبق معمول، بعد از پیاده شدن از هواپیما و گرفتن چمدان، به سراغ توریست آفیس (اداره گردشگری؟!) مستقر در فرودگاه می روم. آدرس را نشان دادم و از جوابهای خانم توریست آفیس چشمهایم گرد شد. فرمودند که این آدرس و هتل واقع در شهری دیگر است و در بارسلونا نیست. در ادامه توضیح دادند که هتل شما در سن کوقت (Sant Cugat) است که شهری در حومه بارسلونا است. سراغ مترو و کارت مترو چند روزه و اعتباری مشابه آنچه در پورتو داشتم را می گیرم که هیچ کدام وجود ندارد. جالب اینجاست که از فرودگاه به مرکز شهر یعنی میدان کاتالونیا، مترو وجود ندارد و باید با اتوبوس به آنجا رسید. اتوبوس را پیدا می کنم و مبلغ 5.10 یورو نقدا دریافت می کند و سوار می شوم. مثل قطارهای بین شهری فرانسه جای مخصوص چمدان در وسط اتوبوس دارد که در سه طبقه می شود انواع چمدانها را جا داد. دوباره به سوی سرنوشتی نامعلوم رهسپار می شوم. تجربه سوار اتوبوس بین شهری شدن به صورت نصفه و نیمه و رفتن از دل اتوبانهای بارسلونا جالب است. تازه یادم می آید که آن هواپیمایی رایان ایر بی انصاف چطور صلات ظهر گرسنه و تشنه رهایم کرده در این غربت. کوله ام را می گردم و تنها خوردنی که می یابم، ظرف آجیل است. نمی شود چمدان را باز کرد و باید طوری رفع گرسنگی کرد و زنده ماند تا به آب و آبادی برسیم.

    خیلی باکلاس یک پلاستیک برای پوست آجیلها روی صندلی پهن می کنم و ظرف آجیل را هم همانجا می گذارم و شروع می کنم به آجیل خوردن و تماشای شهر. یاد آجیل خوری سال پیش در هندوستان می افتم. داشتیم از دهلی به سمت شهر چندیگر می رفتیم و سوار یک ون بودیم با دوستان شرکت کننده در کنفرانس Ilips. در بین راه زهراجون ظرف آجیلی در آورد و به همسفران تعارف کرد. هر کدام قدری برداشتند و ما شروع کردیم به خوردن و لذت بردن از مسیر سبز و ابری جاده. کمی که گذشته، شرلی کروز از فیلیپین، پرسید اینها چیست و چطوری باید خورد؟ چرا مزه اش یک جوری است؟ اینجا بود که همه یک صدا شدند که راست می گوید. تازه دوزاری ما افتاد و شروع کردیم به آموزش تخمه شکستن و خوردن هر کدام از اقلام آجیل عیدی. اینجا بود که لبیبه گفت من همه اش را با پوست خورده بودم.

    بارسلونا شهری زنده است. شلوغ و پر جنب و جوش. اولین چیزی که توجهم را جلب می کند، تعداد زیاد موتور سوارهای آن است که در شهرهای دیگر چندان رایج نیست. خانمهای موتورسوار هم کم نیستند و برای ما خیلی غریب و عجیب می نماید. همه موتورسواران کلاه کاسکت دارند و در عقب همه موتورها جعبه کوچکی است که جای کلاه کاسکت موتور سوار و راکب عقب آن است. جالب است که خیلی از راننده های موتور خانم هستند که دوست پسر یا همسرشان را ترکشان سوار کرده و در خیابانها رانندگی می کنند.

    از خیابانهای زیبا و تمیز و سرسبز می گذریم و در میدانی شلوغ و رنگارنگ به اسم میدان کاتالونیا (Plaça de Catalunya) پیاده می شویم. این مکان قلب بارسلونا است. به عنوان محل اصلی تجمع‌های شهر، که مثل میدان انقلاب یا توپخانه، محل تقاطع قطارها و اتوبوسها و متروها است. اتوبوسهای توریستی از این میدان شروع می کنند و به این میدان ختم می کنند. خیابان معروف و زیبای رامبلا از اینجا شروع شده و تا ساحل پیش می رود. می توانید در حالی که مردم بارسلونا و توریست‌ها را در رفت‌ و آمد نظاره می‌کنید، از فواره‌ها، مجسمه‌ها و فضای باز آن لذت ببرید. این منطقه همچنین آغاز بهشت خرید شهر است چرا که چهار مرکز خرید مهم از اینجا به بیرون منشعب می‌گردند.

     

    پرس و جو می کنم و می گویند که از آنجا باید دوباره قطار حومه شهر بگیرم تا برسم به سن کوقت. چیزی حدود نیم ساعت راه است و 3.10 یورو هم هزینه دارد. علامت قطار هم جالب است که در کنار همه خطهای با حروف الفبا و حرف و عدد، یک علامت زنجیره است که نشانه قطار برون شهری است. ساعت نزدیک 2 و نیم ظهر است و هوای بارسلونا تقریبا گرم و شرجی. طبق برنامه قبلی ام قرار بود که ناهار را در هواپیما بخورم اما بعدا یادم آمد که هواپیمای رایان ایر است و برهوتی لم یزرع. به همین خاطر گرسنه مانده بودم و با چند شکلات و بیسکویت و کمی آجیل تناول شده در اتوبوس تا کاتالونیا، از توی کوله پشتی تا اینجا دوام آورده بودم. مانده بودم که چه کنم. آیا بروم تا سن کوقت و چمدان بگذارم و دوباره برگردم یا اینکه همین جا در شهر بگردم. دیدم که یک جای قضیه می لنگد و هر چه می کنم نمی توانم تصمیم درست بگیرم. دلیل اصلی هم افت شدید قند خون آن هم برای آدم غذاخوری مثل من بود. به همین خاطر اولین کاری که کردم این بود که در یک گوشه خلوت تر، چون این میدان بزرگ و زیبا و تاریخی اصلا خلوتی ندارد، جایی گیر آوردم و نشستم و بساط ناهار، که طبق معمول از غذاهای هانی بود و این بار قرعه فال به اسم خوراک مرغ زده شد، را به راه کردم. آب نمای زیبا و تمیز و گرد میدان، گلهای اسطخودوس و میمون و پریوش و ...، کبوترهای فراوان و اهلی و این همه آدم از هر رنگ و شکل، پس زمینه خوبی برای یک ناهار دلچسب بود.

    بعد از ناهار به این صرافت افتادم که چه برنامه ریزی می تواند بهترین کار برای دیدن این شهر زیبا در زمان بسیار کم باشد. اتوبوسهای توریستی روباز و زیبا در اطراف میدان به چشم می آمدند که در دو رنگ قرمز و آبی آسمانی بودند. فکر کردم که اگر اینها با شرایط مناسبی شهر را نشان می دهند بهتر است از آنها استفاده کنم. از باجه مدیریت آنها در میدان سوال کردم و فرمودند که بلیط یک روزه آنها 30 یورو و دو روزه 40 یورو می شود. فکر می کردم که این اتوبوسها آدم را می برند و هر جا نگه می دارند و همه می روند بازدید و باز سر یک ساعت همه با هم بر می گردند و سوار شده و راه می افتادند. به هر حال امروز را مناسب برای آنها نمی دیدم. به ویژه اینکه چمدانم همراهم بود و در اتوبوس هم جایی برای آن نبود. مسئول یکی از اتوبوسها توضیح داد که می توانم چمدان را در کمد امانات مخصوص چمدانها (Locker) در آن سوی میدان بگذارم. مرام گذاشت و برگه ای هم داد که با ارائه آن می توانستم تخفیف بگیرم. رفتم به سوی آن آدرس اما در بین راه و آن سوی میدان متوجه شدم که وای فای رایگان قابل دسترس است. کمی اینترنت حالم را حسابی جا آورد (واقعا اعتیادی است برای خودش آن هم در سفری اینچنین). اینترنت مغزم را ریست کرد. به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین جا و همین امروز شهر را بکاوم و به فردا موکول نکنم. دوباره چمدان به دست راه افتادم.

    یاد گرفته ام که در شهرهای توریستی هر جا که رفت و آمد زیاد است و شلوغ، یعنی اینکه آنجا خبری هست. به همین خاطر دوباره راه افتادم و گفتم چرخی بزنم ببینم ملت کجا می روند و آیا چیزی دستگیر آدم می شود؟ دنبال جمعیت هزار رنگ و هزار بو و مدل راه افتادم. جمعیت به سوی خیابانی سنگ فرش که در جنوب میدان بود در حرکت بود و وقتی وارد آن خیابان شدم دیدم که خودرویی رفت و آمد ندارد و خودش یک پا سالن کنسرت و تفریح و خرید و توریست کش است. از سنگ فرشها و ساختمانهای گوتیک قدیمی و مدرن لذت می بردم و کوچه به کوچه می رفتم که یک جا دیدم ملت جمع شده اند و صدای موسیقی زیبایی می آید. ایستادم و دیدم یک گروه موسیقی دارند می نوازند بسیار زیبا و سی دی خودشان را هم تبلیغ می کنند. از پشت سرم کلمات آشنایی به گوش خورد و متوجه شدم دو جوان ایرانی اند که یکی به دیگری می گوید: بپرس ببین سیم گیتارش را از کجا خریده؟ با خودم فکر کردم که شاید از دیدن یک ایرانی که آنها را با این سر و وضع ببینند شاید چندان خوشحال نشوند. همینطور یاد این خاطره یک نفر افتادم که می گفتم رفته بودیم آنتالیا و همراهان تور ما آمده بودند کنار ساحل. دختر خانمی می خواست لباس عوض کند و مادرش در صدد بود که حوله ای جلویش بگیرد. هی نگاه کرد به این طرف و آن طرف و آخر سر هم حوله را سمت ما گرفت. یعنی ما نامحرم و همه آن اجنبی ها محرم بودند.

    راه را ادامه دادم و آخر سر به یک خیابان عریض و خیلی بیش از حد پر رفت و آمد رسیدم که بعدا فهمیدم خیابان معروف رامبلا است. پیاده رو این خیابان در وسط است و در دو طرف ماشینها رفت و آمد می کنند و پیاده روهای کناری هم پر است از رستوران و کافه و گالری هنری و سینما و تئاتر و مراکز خرید. اما اصل جریان در همین پیاده رو وسط است. تا دلت بخواهد در اطراف و اکناف پیاده رو هنر و صنعت و تجارت هست. صندلی های کافه ها در اطراف است و پر از آدمهای سرخوش و بخور که انواع و اقسام دست پختهای اروپایی و ... را می بلعند و یک جرعه نوشیدنیهای رنگی هم رویش. در قسمتی از خیابان، طراحان و کاریکاتوریستها نشسته و در حال نقاشی از مردم یا طراحی برای دل خودشان هستند. با پرداخت اندکی می توانی یک کاریکاتور یا طرح سریع از خودت به دست بیاوری. موسیقی زنده که نگو و نپرس. هر کس با هر هنری اینجا به نوایی می رسد.

    قسمت اصلی این مجموعه هنری در بخش انتهایی خیابان است که به میدان کلمپ و ساحل دریای مدیترانه می رسد. افراد پانتومیم کار به شکل شخصیتهای مختلف با گریم و لباس و رنگ خاصی ثابت ایستاده اند که در ابتدا که چندتای آنها را دیدم، فکر کردم مجسمه هستند تا اینکه بعدا فهمیدم اینها آدمهای زنده و متحرک هستند که برای لقمه ای نان حلال خود را به این شکل در آورده اند. هر کسی می رود کنار آنها و با انداختن سکه ای در ظرف جلویشان با آنها عکس می گیرد. آنها هم برای آدمها کم نمی گذارند و انواع شکلکها و فیلمها را بازی می کنند. از تک تک آنها فیلم می گیرم و همانجا به مدد وای فای رایگان شهری، در اینستاگرام می گذارم که خیلی با استقبال مواجه می شود. البته از همین جا به مشتریان محترم اینستایی عرض کنم که چون در اینستاگرام فقط تا ده تصویر می شود آپلود کرد دیگر ظرفیت بیشتر از اینها نبود و الا تعداد این هنرمندان بسیار بیشتر بوده که فیلمهایش در آرشیو موجود است.

    هر چند که چمدان بر روی سنگ فرشها به سختی حرکت می کند و واقعا تمرین خوبی برای تقویت پشت بازو است، اما زیباییهای این نقطه سحرآمیز از هستی آنقدر هست که آدم سنگینی چمدان و کوله پشتی را تحمل کند. بالاخره خیابان تمام می شود و به میدانی با مجسمه ای بلند و زیبا محوطه ای باز با چشم اندازی به کوه های بلند و سبز اطراف می رسم که یادمان کریستف کلمب است. پشت میدان هم ساحل زیبای دریا است. با آبی سبز و آرام و تمیز که در یک قسمت ماهی های بزرگ (آخ اگر ایران بود) به اندازه ماهی شوریده و راشکو در حال جست و خیزند و یک جای دیگر آب هم چندتایی عروس دریایی سفید و زیبا در حال عشوه گری هستند.

    ساحل پر است از کشتی و قایق و بلم و کرجی و هر چیز دیگری که اسمش را من نمی دانم. کشتی های توریستی روباز و زیبا و دلبرانه هم هستند. تا دلت بخواهد ملت عکس و فیلم می گیرند و از این همه زیبایی لذت می برند. یک طرف میدان ریکشا مثل آنها که در هند است می چرخد و با رکاب زدن توریستها را به اینطرف و آن طرف می برد. به سمت پلی می روم که ملت روی آن تردد می کنند. دیواره پل فلزی و کف آن چوبی است. کمی که جلو می رویم یکباره یک زنگ شروع می کند به زدن و مردم متوقف می شوند. نمی دانم جریان چیست؟ یکباره می بینم یک کشتی بزرگ با دکلی بلندتر از ده متر که پنج شش متری بلندتر از پل است در حال حرکت است. شصتم خبردار می شود که احتمالا می خواهد از پل رد شود. اتفاق جالب و هیجان انگیز اینجاست که وسط پل شروع می کند به حرکت کردن و به یک طرف می چرخد و پل کاملا باز می شود. چند کشتی و قایق از وسط پل رد می شوند. همه ملوانها لباس یکدست و زیبا دارند و وقتی از کنار اسکله رد می شوند شروع می کنند به نواختن موسیقی و برای مردم دست تکان می دهند. بعد هم پل بر می گردد سر جای خودش و این جمعیت خروشان به سمت دریا و مرکز خرید بزرگ آن سوی پل هجوم می آورند. آنقدر جمعیت زیاد است که آدم یاد راهپیمایی های دشمن شکن خودمان می افتد.

    در کنار دریا، ساختمانهای زیبا با معماری مدرن به چشم می خورد. تا چشم کار می کند قایقهای شخصی، پارویی و کشتی های بزرگ دیده می شوند. آب آرام و مواج و زیبا است و انعکاس خورشید در آن تلالویی خاص دارد. چند دختر خانم زیبا با اندک لباسی که بر تن دارند کنار ساحل در حال طراحی و نقاشی این مناظر زیبا هستند. تله کابینی طولانی از نوک قله های سرسبز به سمت دریا می آید و از اینجا رهسپار آن سوی ساحل روبرو می شود که آدم دلش می خواهد دار و ندارش را بدهد و سوار این تله کابین، بهشت بارسلونا را نظاره گر باشد. در بخش شرقی ساحل، دهکده المپیک است با معماری مدرن شهری که برای برگزاری مسابقات المپیک باسلونا در سال 1996 طراحی شده است. مرغان دریایی بر فراز شهر و ساحل می چرخند و هر جا که گیر بیاورند می نشینند و از مردم هراسی ندارند. دل کندن از این همه زیبایی سخت است اما چه می شود کرد که غروب نزدیک است و من هم نمی دانم چه سرنوشتی برای امشبم رقم خواهد خورد.

    عزم برگشت می کنم و با مترو خودم را می رسانم مرکز فرماندهی این شهر یعنی میدان کاتالونیا. از آنجا با قطار برون شهری رهسپار سن کوقت می شوم. در بین راه از جنگلهایی سبز و انبوه می گذریم که آدم را یاد سیاهکل می اندازد. قطار هم یادآور پل ورسک و جنگل طلای مازندران است. از چند نفری سوال می کنم اما انگلیسی نمی دانند تا خانم میان سال محترمی وظیفه راهنمایی کاملم را برعهده می گیرد. در ایستگاه سن کوقت پیاده می شوم. اطراف ایستگاه شلوغ است و چند کافه دور آن است. فکر می کنم همه شهر اینگونه است. اما سخت در اشتباهم. این شهر حاشیه ای بارسلونا، یک محیط بسیار آرام و خلوت دارد. در ایستگاه اتوبوس از خانم سوال می پرسم و می گوید اتفاقا خودش هم آنجا می رود. اتوبوس شماره L8 می رسد و ما ره به جایی کناره جنگل می رساند.

    تازه آنجاست که متوجه می شوم وارد یک دانشگاه شده ام. دانشگاهی که ظاهرا مثل سیاست گدایی دانشگاه های خودمان به درآمدزایی رو آورده و مهمانسرای شیک و تمیز دانشگاه را به عنوان هتل به توریستها می دهد.

     

    خیابانهای بارسلونا یک پا سالن مد است. خانمها با انواع لباسهای محلی و مدرن و بین المللی در رفت و آمد هستند. انواع رنگهای پوست را می شود دید. هر کس از جایی از جهان آمده. سیاه و سفید و زرد و ... پوشش عمومی اغلب خانمها شلوارک و تاپی ساده است که با یک صندل کوچک و جمع و جور، کارشان را راه می اندازد. اما دیده می شود که بعضی از آنها مانند مانکنهای توی سالن مد با آخرین مد لباس در تردد هستند. این منظر و این مقدار آدم یادآور جهان وطنی است بی مرز که هر کس با هر فکر و شکل و اخلاق، دارد راه خودش را می رود و به صورت و زبان خودش از مواهب این جهان بهره می گیرد. حقیقتا همه آدمهای دنیا به ویژه ما ایرانیها که دیدگاهمان نسبت به جهانی کمی محدودتر است باید ساعتها در این مناطق بایستیم و تردد کنیم تا بیاموزیم که این هستی، نامحدودتر و بی مرزتر از عقده ها و قضاوتها و انتظارات بی جای ماست. دنیا جای بیش از حد بزرگی است و محدودیت دید و چشم ما دلیل بر اشتباه بودن رفتار و کردار عالمیان نیست. باید دید و چشید و بویید تا کنه هستی کثیر و بی انتها و زیبا را درک کرد.

    پیوند این نوشته که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

     

    https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/12/1792716/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7

     نوشته شده در سالن مطالعه کتابخانه عمومي شهدا

    10/5/1397

  4. اینجا پورتو (6): ایسکو 15 م: یک حاجی 55 یورویی

    هر آمدنی را رفتنی است و از رفتن گریزی نیست. بالاخره روز موعود فرا می رسد. باید رفت و یک شهر را با همه لحظه های ویژه و خاطره انگیزش جا گذاشت. پنجشنبه 21 تیر 1397 (12 جولای 2018) و پنجمین روز سفر است و باید راهی سفری کوتاه و درون اروپایی بشوم. پورتو در غربی ترین نقطه اروپا و در ساحل اقیانوس اطلس واقع است و با اینکه پرتغال و اسپانیا با هم همسایه هستند اما بارسلونا در شرق اسپانیا است و حالا باید از غربی ترین نقطه به شرق اسپانیا سفر کنم که نزدیک به دو ساعت پرواز است. بلیط رایان ایر در موبایل است و بدون دغدغه فکر می کنم که چه راحت با اتوبوس و بعد مترو از میدان آلیادوس خودم را به فرودگاه پورتو خواهم رساند. قرار است ساعت 11.30 پرواز از پورتو به بارسلونا باشد و با خودم فکر می کنم خوب است ساعت 10.30 فرودگاه باشم که یک ساعت قبل از پرواز است و کافی هم هست. با احتساب زمان برای رسیدن به فرودگاه فکر می کنم که نیم ساعت هم زودتر بیرون بروم یعنی ساعت 9 که با خیال راحت آنجا برسم. غافل از اینکه که چه ماجراها انتظارم را می کشند. وسائل را که قبلا جمع کرده ام، بسته بندی و تکمیل می کنم که خوشبختانه از همان یک چمدان و یک کوله پشتی که لپ تاپ هم در آن است تجاوز نمی کند. آخرین عکسها را با اتاق و هتل می گیرم و می زنم بیرون و کلید را طبق آنچه مری روز اول گفته در سبدی توی حال می گذارم و در را می بندم و خلاص. اما اولین مشکل این است که آسانسور از دیروز خراب شده و حال با چمدان سه طبقه را پائین رفتن معضلی می شود که چاره ای نیست و با توجیه آخرین بار بودن، سختی اش قابل تحمل می شود. از ایستگاه سن ژوستا سوار می شوم و در میدان آلیادوس هم مترو می گیرم و فکر می کنم که با خیال راحت می نشینم و قطار هم سر وقت به فرودگاه می رسم. اما کی فکرش را می کند که سهم فرودگاه بین المللی یک شهر مهم اروپایی از مترو، همان یک ایستگاه معمولی مثل همه ایستگاه های دیگر یک خط طولانی مترو باشد. فکر می کردم مثل ایران است که آخر خط فرودگاه خواهد بود و آنجا که برسیم همه ملت پیاده می شوند و من هم دنبال آنها می روم. سوار می شوم و جای نسبتا راحتی برای خودم و چمدان پیدا می کنم و تصمیم می گیرم از شهر و آخرین جرعه های بودن در آن لذت ببرم. دیروز دکتر منصوریان یک دکلمه با صدای خودش از شعر "چاوشی" استاد مهدی اخوان ثالث برایم فرستاده. شعری زیبا که مهمترین بخش آن می گوید "من اینجا بس دلم تنگ است.... به کجای این شب تیره بیاویزم.... ". آن را می شنوم و دوباره و سه باره و با شهر یکی می شوم. حس رفتن این شعر در دل و جانم رسوخ می کند. به نظرم می رسد مسیر طولانی و کمی غریبه شده. از خانمی که رو به رویم نشسته می پرسم این قطار کی به فرودگاه می رسد. با تعجب می گوید که این قطار فرودگاه نمی رود. اولش باور نمی کنم و نمی خواهم قبول کنم اشتباه شده. اما ظاهرا قضیه جدی است. در اولین ایستگاه که کمی دور از شهر و حالت روستاگونه دارد پیاده می شوم و ملت می گویند که باید چند ایستگاه برگردم و آنجا یک قطار دیگر بگیرم به سمت فرودگاه. ساعت نزدیک ده است و قلبم دارد می ایستد. ضمن اینکه تازه یادم می آید که این یک پرواز بین المللی و از کشوری به کشور دیگر خواهد بود و اگر با احتساب فرودگاه امام خمینی در نظر بگیریم باید حداقل سه ساعت قبل از پرواز آنجا برسم. با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم که هیچ رقمه با مترو نخواهم رسید. به فکر تاکسی می افتم و از مردم می پرسم که تاکسی می خواهم و انتظار دارم که کسی گوشی اش را در بیاورد و مثلا با اوبر یا مای تاکسی برایم تاکسی ارزان بگیرد. اما چنین چیزی نیست و استفاده از تاکسی به عنوان یک امر لوکس و لاکچری است که کسی چندان با آن دمخور نیست. چرا که تاکسی بسیار گران است و هم اینکه وسائل نقلیه عمومی مثل اتوبوس و مترو فراوان و سهل الوصول است و هم فرهنگ استفاده از خودرو شخصی و تاکسی چندان رایج نیست. به همین خاطر مردم فقط خیلی مبهم به میدانگاهی در آن شهر یا روستا که اسم و مشخصاتش هم یادم نیست اشاره می کنند که ممکن است آنجا تاکسی پیدا شود. سراسیمه و نگران به پرس و جو می پردازم و سعی می کنم تاکسی پیدا کنم در حالی که چمدانم را هم دنبالم خرکش می کنم. بالاخره ایستگاه تاکسی ها را پیدا می کنم. دو سه تاکسی که یکی بنز و دیگری تویوتا پریوس (مدل اروپایی که کمی چراغها و ساختارش با ایران فرق می کند) و دیگری مارکی است که نمی شناسم ایستاده اند. به یکی می گویم و می پرسم می رسیم یا خیر؟ توضیح می دهد که حدود ده دقیقه خواهد بود. در اینجا کلا تاکسی خطی وجود ندارد و برای مسیرهای مشخص اتوبوس و مترو هست و اگر کسی غیر از اینها را بخواهد باید تاکسی دربست بگیرد. سیستهای تاکسی نسبتا ارزان و مناسب هم هست که اسنپ و تپسی ما از روی آنها گرفته شده اند. Uber و My Taxi مهمترین آنها است. جالب اینکه وقتی توی گوگل مپ جستجو می کنی علاوه بر اطلاعات دیگری مثل رانندگی، مترو، اتوبوس و پیاده، قیمت اوبر و مای تاکسی را هم می دهد. اوبر را روی گوشی ام نصب کرده ام اما برای استفاده از آن دو امکان لازم است که هیچ کدام را ندارم. یعنی اینکه اول باید اینترنت داشته باشم و دوم اینکه امکان جواب دادن به تلفن را داشته باشم. به همین خاطر نمی شود به آنها فکر کرد. سوار تاکسی مردی جا افتاده و آرام و در عین حال تر و تمیز می شوم. می پرسم چقدر می شود و می گوید حدود ده یورو. چاره ای نیست و باید رفت. می پرسد دیرت شده و مثلا برای اینکه دندان گردی نکند می گویم نه ولی خب زودتر برسیم بهتر است. می بینم که دکمه تاکسی متر را می زند و کمی خیالم راحت می شود. اما رگ ایرانی ام نمی گذارد آرام باشم و فکر می کنم که اگر حالا برود چند دور قمری بزند تا مسیر را دورتر کند و احیانا پول بیشتری بگیرد چه خاکی به سرم کنم؟ می پرسد کدام شرکت هواپیمایی پرواز دارم و وقتی می گویم رایان ایر می گوید که باید برویم ترمینال 2. خوشبختانه با 10.75 یورو کار تاکسی راه می افتد. تجربه ای جدید در تاکسی سواری اروپایی که قبلا خیلی از آن می ترسیدم. هر چند این مبلغ به پول ما (یعنی حدود 103.000 تومان) هزینه ای گزاف برای تاکسی است اما اگر از آن کمک نمی گرفتم به پرواز نمی رسیدم و این یعنی به هم ریختن تمامی برنامه ها. خودم را می رسانم به کانتر رایان ایر و پرواز بارسلونا. خانم گیت می گوید که خیلی دیر است و گیت تقریبا بسته شده است. با این حال قبول می کند که کارم را انجام دهم. خوشبختانه از قبل هزینه حمل چمدان را پرداخت کرده ام. همانطور که گفتم اغلب پروازهای داخلی کشورها و درون اروپایی بار ندارند و حتما باید پول جداگانه برای بار بپردازید. این را قبول می کند اما مصیبت عظما چیز دیگری است. فامیلی ما از قدیم یک حاجی اضافی ابتدایش داشته که همیشه مایه دردسر بوده است. یادم می آید اولین بار در سال 1369 که قرار بود برای کنکور ثبت نام کنم به این مصیبت واقف شدم. دفترچه کنکور را گرفته بودم و با شور و شوق آمدم خانه و شروع کردم به تکمیل پیش نویس آن در همان دفترچه کاهی. مشخصاتم را تا جایی که عقلم می رسید تکمیل کردم. عصر که برادرم آمد فرمها را به او نشان دادم. اولین اشکالی که گرفت همین بود که فامیل ما "حاجی" زین العابدینی است و نه زین العابدینی خالی. البته در روستای ما خیلی از آدمها فامیل زین العابدینی خالی دارند و بعدا من اقدام کردم که این حاجی را بردارم که ماجرای مفصل و جالبی دارد و اینجا مجال پرداختن به آن نیست. خلاصه اینکه از آن وقت کنکور من فهمیدم که یک تکه مزاحم در فامیلم هست که باید حواسم به آن باشد و تا قبل از آن چندان مساله ای پیش نیامده بود که من کار رسمی بخواهم بکنم و این فامیل مساله ساز باشد. بارها پیش آمده که این فامیل را ننوشته ام یا در جاهای مختلف ذکر نشده و مشکلاتی برایم پیش آورده. به ویژه در زمانی که رادیو می رفتم این مساله همیشه یک موضوع بغرنج بود و با آفیش صدا و سیما باید دو سه بار چک می کردم. این بار هم این مشکل به سروقتم آمد اما با استرس و هزینه ای سنگین. خانم گیت گفت که فامیل شما در پاسپورت "حاجی زین العابدینی" است اما بلیط شما به اسم "زین العابدینی" رزرو شده. همین خودش شد آغاز ماجرایی که با آن وقت کم واقعا وحشتناک بود. با کسی تماس گرفت و گفت که باید اسم بلیط را عوض کنی و این خودش کلی هزینه دارد. چاره ای نبود و باید می پذیرفتم چون در غیر این حالت تمام برنامه هایم به هم می ریخت. چیزهایی که گفت که در آن حال نفهمیدم که رقم 107 یورو درونش بود و از شنیدنش وحشت کردم. یک برگه داد که بروم پیش مدیریت و با چه حال نذاری دویدم پیش ایشان و خوشبختانه مثل ادارات ایران خیلی وقت گیر نبود چون قبلا آن خانم هماهنگ کرده بود. مدیریت مبلغ 55 یورو (528.000 تومان) درخواست کرد که مجبور شدم از گوشه جگرم سوا کنم و بگذارم روی میز. بعد هم بدو بدو رفتم کانتر که چون این پرواز با پرواز مکزیک یکی بود کس دیگری در حال خدمت گرفتن بود. خانم کانتر تا مرا دید به آن آقا توضیح داد که کار من عجله است و پروازم در حال پریدن است و آن آقا هم با معذرت خواهی از من (چقدر شعور) رفت عقب ایستاد تا کار من انجام شد و چمدان را تحویل گرفتند و کارت پرواز دادند. دوان دوان رفتم گیت که می ترسیدم آنجا هم مثل ایران بخواهند دوباره بازرسی کنند. اما خوشبختانه همان ورودی که بازرسی شده بود مشکل حل شده و سریع رفتم به سمت گیت و دیدم که ملت توی صف گیت ایستاده اند. کمی خیالم راحت شد و خودم را آدمی خسته و عرق کرده و گرمازده در بین این همه آدمهای رنگارنگ که بیشتر برای تفریحات تابستانی به بارسلونا می آمدند یافتم. تجربه تلخ و سنگینی بود که یادم باشد فامیلی من یک فامیل کامل است که باید عین به عین پاسپورت و مدارک رسمی باشد و نباید در نوشتن آن در هیچ جا کوتاهی کنم که مصیبت گریبانگیرم نشود؛ دیگر اینکه قبل از هر پروازی حداقل یک ساعت وقت آزاد در نظر بگیرم برای حوادث غیرمترقبه ای مانند این. همانطور که گفتم پرواز رایان ایر، پروازی نسبتان ارزان است که با به حداقل رسانیدن خدمات هزینه ها را کاهش داده است. جالب بود که لباس رسمی کارکنان مرد و خدمه این شرکت شلوارک سرمه ای با آستین کوتاه بود (فکر کنید یونیفورم رسمی در ایران را با این لباس که کاملا مناسب خدمت طراحی شده است). شاید این لباس علاوه بر راحتی و سهولت کار کردن در هوای گرم تابستانی (البته این چند روز حداکثر دما 25 درجه بود) صرفه جویی در پارچه را هم داشته باشد که به نسبت یک شلوار کامل هزینه کمتری دارد. خود هواپیما کوچک و دو ردیف سه تایی داشت که من قبلا زمان رزرو بلیط، صندلی 26آ یعنی کنار پنجره را انتخاب کرده بودم. جالب بود که اینجا دیگر دالان پروازی و اتوبوس برای رسیدن به هواپیما در کار نبود. ملت از در بیرون می رفتند و بعد از یک مسیر حدود 200 متری به هواپیما می رسیدند. در جلو و در عقب باز بود و یک سری از ملت هم از در عقب وارد می شدند که سریعتر جابجا شده و سرجایشان می نشستند. وقتی به صندلیم رسیدم دیدم که یک پسربچه کوچک روی صندلی 26آ نشسته و کمربندش را هم بسته و یک خانم هم صندلی وسط نشسته است. کتاب و هدفن و پاوربانک و خودکار و کاغذم را از کوله برداشتم و آن را بالا گذاشتم و به خانم گفتم که جای من است. فرمودند که اگر می شود شما همین ردیف اول راهرو بنشینید چون این بچه دلش می خواهد که کنار پنجره باشد. چاره ای نبود و هر چند کلی برنامه برای فیلم و عکس و مستندات هم از پورتو و بارسلون داشتم اما نمی شد دل یک بچه را شکست. وسایل و کتابم دستم است که می نشینم و می شنوم که کسی از صندلی بغلی با لهجه ای خاص و به فارسی می گوید: "برگَ اَضافی"؟! این عنوان کتاب منصور ضابطیان است که دستم است و قرار است بخوانم. بر می گردم و مردی را می بینم که در ردیف وسط صندلی های سه تایی کناری نشسته و دو پسربچه شبیه هم (بعدا می فهمم دوقلو هستند) که کلاههایی با لبه لگو به سر دارند، پرسشگر این سوال است. با لهجه می پرسد ایرانی هستید؟ می گویم بله و سر صحبت باز می شود. تاجیکی هستند که در ولایت بدخشان به دنیا آمده و رشد کرده اند و الان ساکن مسکو. خیلی هیجان انگیز است که در این گوشه دنیا و در این هواپیمای نه چندان لوکس و بعد از آن همه استرس و دوندگی پرواز، کسی به زبان فارسی و آن هم با لهجه شیرین تاجیکی شروع کند به فارسی حرف زدن و دقیقا و اتفاقی هم صندلی و هم ردیفی تو شده باشند. خانم بغل دستی ام گل نسا نام دارد که همسر ایشان است و آن بچه سه ساله هم امین پسر کوچکشان است. جلیل و جمیل اسم دو پسر دوقلوی دیگرشان است که امسال قرار است بروند مدرسه و بابایشان می گوید سوادشان صفیر است (یعنی مدرسه نرفته اند هنوز). اسم آقاهه خیلی جالب است: بازار. اول فکر می کنم می گوید بزرگ ولی بعد توضیح می دهد بازار=مارکت و خودش ادامه می دهد که شما چنین اسمی در ایران ندارید. به او می گویم که همه دنیا الان چشمشان به مسکو است و از همه جا آمده اند آنجا برای جام جهانی و آن وقت شما در اینجا چه می کنید؟ فوتبال دوست ندارد و می گوید مهم نیست. آمده اند لیسبون و چند روزی آنجا بوده و حالا رهسپار بارسلونا بودند که ده روزی هم آنجا بمانند و برگردند مسکو. خیلی خارجی و لوکس و خواستنی. شنیدن این اسامی و دمی صحبت کردن در مورد زبان فارسی آن هم به زبان فارسی خیلی چسبید. می گفتند که در تاجیکستان هم دیگر زبان فارسی را بچه ها نمی دانند و خود ایشان در بدخشان به روشی خاص خواندن و نوشتن فارسی آموخته اند. هواپیمایی رایان فقط به شما صندلی می دهد و دیگر خبری از سرویسهای لوکس و آن چنانی نیست. یک لیوان آب خواستم که خانم خدمتکار خیلی ریلکس فرمودند ندارند و اگر خواستم می توانم بخرم. آن هم به نرخ ناکجاآباد. غذا و پذیرایی هم فروشی است و یک مجله مانند می دهند که قیمت و مشخصات همه غذاها و نوشیدنی ها و البته سایر اقلام فروشی داخل هواپیما مثل لوازم آرایش، ادکلن، وسائل تزئیناتی و لوکس دیگر را در خودش دارد. جالب است که همین بروشور هم جایی برای نگهداری ندارد. یعنی اینکه صندلی هواپیما آن جیب کوچولوی پست صندلی را ندارد که بتوانید مثلا این بروشور یا کتاب یا حتی یک برگ کاغذ را درون آن بگذارید و باید وسائل را همینطور توی دستتان نگه دارید. در ابتدای پرواز هم به روشی کاملا ابتدایی مقررات پرواز را توضیح دادند و کارت مخصوص پرواز که توضیحات در مورد جلیقه و خطر را دارد هم به پشتی صندلی جلو چسبانده بودند. بنابراین این وظیفه هم به راحتی و خیلی سردستی به انجام رسید. کمی که از پرواز گذشت، خدمه که خیلی هم تعداد آنها زیاد نبود، همان چرخ دستی پذیرایی را به راهرو آوردند و شروع کردند به تبلیغ و معرفی و فروش اقلام خوراکی. بعد از اتمام این کار دیدیم که شروع کردند به تبلیغ چیزهایی مثل دئودورانت و ... که از بلندگوی هواپیما پخش می شد و قیمت واقعی گفته می شد و میزان تخفیف ویژه این پرواز هم ذکر می شد. یاد متروی خودمان افتادم که فروشنده ها داد می زنند همین را مثلا باید از مغازه دارهای چراغ برق به 15000 تومان بخری اما اینجا فقط 5000 تومان است. بعد هم خدمه یک پلاستیک دستشان گرفتند و شروع کردند به جمع کردند آشغالها. زمان نشستن آنقدر هواپیما بد نشست که دل و جگرمان آمد توی دهنمان. طوری که وقتی شتاب اولیه بعد از نشستن تمام شد همه شروع کردند به کف زدنی ممتد و خوشحال از اینکه سالم نشسته بودیم. فرودگاه بارسلونا در کنار دریا است و ورودیه آن از روی ساحل است. کشوری سرسبز با شیروانی های قرمز در لابلای درختان فراوان و دریابی نیلگون مدیترانه که ساحلی با آفتاب گیرها و کافه های ساحلی زیبا دارد، خوش آمد گویی خیلی خوبی برای مسافران به شمار می آید. همه اینها نوید می دهد که این شهر شما را با جان و دل می پذیرد و آماده است تا لحظه های شاد و خاطره انگیز بودن در این شهر را برای همیشه با تصویری کارت پستالی از ورود و خروج شهر، برای همیشه در خاطرتا حک کند. با بازار خان و خانواده یک عکس سلفی گرفتم که خوشحال شدند و آرزو کردیم که روزی همدیگر را در تهران ببینیم. جالب است که به محض رسیدن به فرودگاه هر کشور، پیامک همراه اول به همراه قیمتها و توضیحات در مورد رومینگ می رسد که خوشحال کننده است کسی حواسش بهت باشد و آدم یادش می افتد که: "هیچکس تنها نیست، همراه اول!!!". این پیامک حاوی چنین اطلاعاتی برای بارسلونا بود: "با سلام مشترک گرامي همراه اول ضمن آرزوي سفري خوش، تعرفه ريالي خدمات رومينگ در اپراتورVodafone کشور اسپانیا دريافت مکالمه: 22500 مکالمه داخلي : 22500 مکالمه با ايران : 22500 ارسال هر پيامک: 3000 اينترنت(مگا بايت): 3000 روشن کردن گوشي و دريافت پيامک رايگان است همواره اول با رومينگ همراه اول" در قسمت کنترل گذرنامه خوشبختانه مشکلی نبود و کارها به سرعت و سهولت انجام شد و من از کشور پرتغال وارد کشور اسپانیا شدم. پیوند این مطلب (پورتو 6) که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است: https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/04/1786120/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2

  5. اینجا پورتو (6): ایسکو 15 م: یک حاجی 55 یورویی

    هر آمدنی را رفتنی است و از رفتن گریزی نیست. بالاخره روز موعود فرا می رسد. باید رفت و یک شهر را با همه لحظه های ویژه و خاطره انگیزش جا گذاشت. پنجشنبه 21 تیر 1397 (12 جولای 2018) و پنجمین روز سفر است و باید راهی سفری کوتاه و درون اروپایی بشوم. پورتو در غربی ترین نقطه اروپا و در ساحل اقیانوس اطلس واقع است و با اینکه پرتغال و اسپانیا با هم همسایه هستند اما بارسلونا در شرق اسپانیا است و حالا باید از غربی ترین نقطه به شرق اسپانیا سفر کنم که نزدیک به دو ساعت پرواز است. بلیط رایان ایر در موبایل است و بدون دغدغه فکر می کنم که چه راحت با اتوبوس و بعد مترو از میدان آلیادوس خودم را به فرودگاه پورتو خواهم رساند. قرار است ساعت 11.30 پرواز از پورتو به بارسلونا باشد و با خودم فکر می کنم خوب است ساعت 10.30 فرودگاه باشم که یک ساعت قبل از پرواز است و کافی هم هست. با احتساب زمان برای رسیدن به فرودگاه فکر می کنم که نیم ساعت هم زودتر بیرون بروم یعنی ساعت 9 که با خیال راحت آنجا برسم. غافل از اینکه که چه ماجراها انتظارم را می کشند. وسائل را که قبلا جمع کرده ام، بسته بندی و تکمیل می کنم که خوشبختانه از همان یک چمدان و یک کوله پشتی که لپ تاپ هم در آن است تجاوز نمی کند. آخرین عکسها را با اتاق و هتل می گیرم و می زنم بیرون و کلید را طبق آنچه مری روز اول گفته در سبدی توی حال می گذارم و در را می بندم و خلاص. اما اولین مشکل این است که آسانسور از دیروز خراب شده و حال با چمدان سه طبقه را پائین رفتن معضلی می شود که چاره ای نیست و با توجیه آخرین بار بودن، سختی اش قابل تحمل می شود. از ایستگاه سن ژوستا سوار می شوم و در میدان آلیادوس هم مترو می گیرم و فکر می کنم که با خیال راحت می نشینم و قطار هم سر وقت به فرودگاه می رسم. اما کی فکرش را می کند که سهم فرودگاه بین المللی یک شهر مهم اروپایی از مترو، همان یک ایستگاه معمولی مثل همه ایستگاه های دیگر یک خط طولانی مترو باشد. فکر می کردم مثل ایران است که آخر خط فرودگاه خواهد بود و آنجا که برسیم همه ملت پیاده می شوند و من هم دنبال آنها می روم. سوار می شوم و جای نسبتا راحتی برای خودم و چمدان پیدا می کنم و تصمیم می گیرم از شهر و آخرین جرعه های بودن در آن لذت ببرم. دیروز دکتر منصوریان یک دکلمه با صدای خودش از شعر "چاوشی" استاد مهدی اخوان ثالث برایم فرستاده. شعری زیبا که مهمترین بخش آن می گوید "من اینجا بس دلم تنگ است.... به کجای این شب تیره بیاویزم.... ". آن را می شنوم و دوباره و سه باره و با شهر یکی می شوم. حس رفتن این شعر در دل و جانم رسوخ می کند. به نظرم می رسد مسیر طولانی و کمی غریبه شده. از خانمی که رو به رویم نشسته می پرسم این قطار کی به فرودگاه می رسد. با تعجب می گوید که این قطار فرودگاه نمی رود. اولش باور نمی کنم و نمی خواهم قبول کنم اشتباه شده. اما ظاهرا قضیه جدی است. در اولین ایستگاه که کمی دور از شهر و حالت روستاگونه دارد پیاده می شوم و ملت می گویند که باید چند ایستگاه برگردم و آنجا یک قطار دیگر بگیرم به سمت فرودگاه. ساعت نزدیک ده است و قلبم دارد می ایستد. ضمن اینکه تازه یادم می آید که این یک پرواز بین المللی و از کشوری به کشور دیگر خواهد بود و اگر با احتساب فرودگاه امام خمینی در نظر بگیریم باید حداقل سه ساعت قبل از پرواز آنجا برسم. با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم که هیچ رقمه با مترو نخواهم رسید. به فکر تاکسی می افتم و از مردم می پرسم که تاکسی می خواهم و انتظار دارم که کسی گوشی اش را در بیاورد و مثلا با اوبر یا مای تاکسی برایم تاکسی ارزان بگیرد. اما چنین چیزی نیست و استفاده از تاکسی به عنوان یک امر لوکس و لاکچری است که کسی چندان با آن دمخور نیست. چرا که تاکسی بسیار گران است و هم اینکه وسائل نقلیه عمومی مثل اتوبوس و مترو فراوان و سهل الوصول است و هم فرهنگ استفاده از خودرو شخصی و تاکسی چندان رایج نیست. به همین خاطر مردم فقط خیلی مبهم به میدانگاهی در آن شهر یا روستا که اسم و مشخصاتش هم یادم نیست اشاره می کنند که ممکن است آنجا تاکسی پیدا شود. سراسیمه و نگران به پرس و جو می پردازم و سعی می کنم تاکسی پیدا کنم در حالی که چمدانم را هم دنبالم خرکش می کنم. بالاخره ایستگاه تاکسی ها را پیدا می کنم. دو سه تاکسی که یکی بنز و دیگری تویوتا پریوس (مدل اروپایی که کمی چراغها و ساختارش با ایران فرق می کند) و دیگری مارکی است که نمی شناسم ایستاده اند. به یکی می گویم و می پرسم می رسیم یا خیر؟ توضیح می دهد که حدود ده دقیقه خواهد بود. در اینجا کلا تاکسی خطی وجود ندارد و برای مسیرهای مشخص اتوبوس و مترو هست و اگر کسی غیر از اینها را بخواهد باید تاکسی دربست بگیرد. سیستهای تاکسی نسبتا ارزان و مناسب هم هست که اسنپ و تپسی ما از روی آنها گرفته شده اند. Uber و My Taxi مهمترین آنها است. جالب اینکه وقتی توی گوگل مپ جستجو می کنی علاوه بر اطلاعات دیگری مثل رانندگی، مترو، اتوبوس و پیاده، قیمت اوبر و مای تاکسی را هم می دهد. اوبر را روی گوشی ام نصب کرده ام اما برای استفاده از آن دو امکان لازم است که هیچ کدام را ندارم. یعنی اینکه اول باید اینترنت داشته باشم و دوم اینکه امکان جواب دادن به تلفن را داشته باشم. به همین خاطر نمی شود به آنها فکر کرد. سوار تاکسی مردی جا افتاده و آرام و در عین حال تر و تمیز می شوم. می پرسم چقدر می شود و می گوید حدود ده یورو. چاره ای نیست و باید رفت. می پرسد دیرت شده و مثلا برای اینکه دندان گردی نکند می گویم نه ولی خب زودتر برسیم بهتر است. می بینم که دکمه تاکسی متر را می زند و کمی خیالم راحت می شود. اما رگ ایرانی ام نمی گذارد آرام باشم و فکر می کنم که اگر حالا برود چند دور قمری بزند تا مسیر را دورتر کند و احیانا پول بیشتری بگیرد چه خاکی به سرم کنم؟ می پرسد کدام شرکت هواپیمایی پرواز دارم و وقتی می گویم رایان ایر می گوید که باید برویم ترمینال 2. خوشبختانه با 10.75 یورو کار تاکسی راه می افتد. تجربه ای جدید در تاکسی سواری اروپایی که قبلا خیلی از آن می ترسیدم. هر چند این مبلغ به پول ما (یعنی حدود 103.000 تومان) هزینه ای گزاف برای تاکسی است اما اگر از آن کمک نمی گرفتم به پرواز نمی رسیدم و این یعنی به هم ریختن تمامی برنامه ها. خودم را می رسانم به کانتر رایان ایر و پرواز بارسلونا. خانم گیت می گوید که خیلی دیر است و گیت تقریبا بسته شده است. با این حال قبول می کند که کارم را انجام دهم. خوشبختانه از قبل هزینه حمل چمدان را پرداخت کرده ام. همانطور که گفتم اغلب پروازهای داخلی کشورها و درون اروپایی بار ندارند و حتما باید پول جداگانه برای بار بپردازید. این را قبول می کند اما مصیبت عظما چیز دیگری است. فامیلی ما از قدیم یک حاجی اضافی ابتدایش داشته که همیشه مایه دردسر بوده است. یادم می آید اولین بار در سال 1369 که قرار بود برای کنکور ثبت نام کنم به این مصیبت واقف شدم. دفترچه کنکور را گرفته بودم و با شور و شوق آمدم خانه و شروع کردم به تکمیل پیش نویس آن در همان دفترچه کاهی. مشخصاتم را تا جایی که عقلم می رسید تکمیل کردم. عصر که برادرم آمد فرمها را به او نشان دادم. اولین اشکالی که گرفت همین بود که فامیل ما "حاجی" زین العابدینی است و نه زین العابدینی خالی. البته در روستای ما خیلی از آدمها فامیل زین العابدینی خالی دارند و بعدا من اقدام کردم که این حاجی را بردارم که ماجرای مفصل و جالبی دارد و اینجا مجال پرداختن به آن نیست. خلاصه اینکه از آن وقت کنکور من فهمیدم که یک تکه مزاحم در فامیلم هست که باید حواسم به آن باشد و تا قبل از آن چندان مساله ای پیش نیامده بود که من کار رسمی بخواهم بکنم و این فامیل مساله ساز باشد. بارها پیش آمده که این فامیل را ننوشته ام یا در جاهای مختلف ذکر نشده و مشکلاتی برایم پیش آورده. به ویژه در زمانی که رادیو می رفتم این مساله همیشه یک موضوع بغرنج بود و با آفیش صدا و سیما باید دو سه بار چک می کردم. این بار هم این مشکل به سروقتم آمد اما با استرس و هزینه ای سنگین. خانم گیت گفت که فامیل شما در پاسپورت "حاجی زین العابدینی" است اما بلیط شما به اسم "زین العابدینی" رزرو شده. همین خودش شد آغاز ماجرایی که با آن وقت کم واقعا وحشتناک بود. با کسی تماس گرفت و گفت که باید اسم بلیط را عوض کنی و این خودش کلی هزینه دارد. چاره ای نبود و باید می پذیرفتم چون در غیر این حالت تمام برنامه هایم به هم می ریخت. چیزهایی که گفت که در آن حال نفهمیدم که رقم 107 یورو درونش بود و از شنیدنش وحشت کردم. یک برگه داد که بروم پیش مدیریت و با چه حال نذاری دویدم پیش ایشان و خوشبختانه مثل ادارات ایران خیلی وقت گیر نبود چون قبلا آن خانم هماهنگ کرده بود. مدیریت مبلغ 55 یورو (528.000 تومان) درخواست کرد که مجبور شدم از گوشه جگرم سوا کنم و بگذارم روی میز. بعد هم بدو بدو رفتم کانتر که چون این پرواز با پرواز مکزیک یکی بود کس دیگری در حال خدمت گرفتن بود. خانم کانتر تا مرا دید به آن آقا توضیح داد که کار من عجله است و پروازم در حال پریدن است و آن آقا هم با معذرت خواهی از من (چقدر شعور) رفت عقب ایستاد تا کار من انجام شد و چمدان را تحویل گرفتند و کارت پرواز دادند. دوان دوان رفتم گیت که می ترسیدم آنجا هم مثل ایران بخواهند دوباره بازرسی کنند. اما خوشبختانه همان ورودی که بازرسی شده بود مشکل حل شده و سریع رفتم به سمت گیت و دیدم که ملت توی صف گیت ایستاده اند. کمی خیالم راحت شد و خودم را آدمی خسته و عرق کرده و گرمازده در بین این همه آدمهای رنگارنگ که بیشتر برای تفریحات تابستانی به بارسلونا می آمدند یافتم. تجربه تلخ و سنگینی بود که یادم باشد فامیلی من یک فامیل کامل است که باید عین به عین پاسپورت و مدارک رسمی باشد و نباید در نوشتن آن در هیچ جا کوتاهی کنم که مصیبت گریبانگیرم نشود؛ دیگر اینکه قبل از هر پروازی حداقل یک ساعت وقت آزاد در نظر بگیرم برای حوادث غیرمترقبه ای مانند این. همانطور که گفتم پرواز رایان ایر، پروازی نسبتان ارزان است که با به حداقل رسانیدن خدمات هزینه ها را کاهش داده است. جالب بود که لباس رسمی کارکنان مرد و خدمه این شرکت شلوارک سرمه ای با آستین کوتاه بود (فکر کنید یونیفورم رسمی در ایران را با این لباس که کاملا مناسب خدمت طراحی شده است). شاید این لباس علاوه بر راحتی و سهولت کار کردن در هوای گرم تابستانی (البته این چند روز حداکثر دما 25 درجه بود) صرفه جویی در پارچه را هم داشته باشد که به نسبت یک شلوار کامل هزینه کمتری دارد. خود هواپیما کوچک و دو ردیف سه تایی داشت که من قبلا زمان رزرو بلیط، صندلی 26آ یعنی کنار پنجره را انتخاب کرده بودم. جالب بود که اینجا دیگر دالان پروازی و اتوبوس برای رسیدن به هواپیما در کار نبود. ملت از در بیرون می رفتند و بعد از یک مسیر حدود 200 متری به هواپیما می رسیدند. در جلو و در عقب باز بود و یک سری از ملت هم از در عقب وارد می شدند که سریعتر جابجا شده و سرجایشان می نشستند. وقتی به صندلیم رسیدم دیدم که یک پسربچه کوچک روی صندلی 26آ نشسته و کمربندش را هم بسته و یک خانم هم صندلی وسط نشسته است. کتاب و هدفن و پاوربانک و خودکار و کاغذم را از کوله برداشتم و آن را بالا گذاشتم و به خانم گفتم که جای من است. فرمودند که اگر می شود شما همین ردیف اول راهرو بنشینید چون این بچه دلش می خواهد که کنار پنجره باشد. چاره ای نبود و هر چند کلی برنامه برای فیلم و عکس و مستندات هم از پورتو و بارسلون داشتم اما نمی شد دل یک بچه را شکست. وسایل و کتابم دستم است که می نشینم و می شنوم که کسی از صندلی بغلی با لهجه ای خاص و به فارسی می گوید: "برگَ اَضافی"؟! این عنوان کتاب منصور ضابطیان است که دستم است و قرار است بخوانم. بر می گردم و مردی را می بینم که در ردیف وسط صندلی های سه تایی کناری نشسته و دو پسربچه شبیه هم (بعدا می فهمم دوقلو هستند) که کلاههایی با لبه لگو به سر دارند، پرسشگر این سوال است. با لهجه می پرسد ایرانی هستید؟ می گویم بله و سر صحبت باز می شود. تاجیکی هستند که در ولایت بدخشان به دنیا آمده و رشد کرده اند و الان ساکن مسکو. خیلی هیجان انگیز است که در این گوشه دنیا و در این هواپیمای نه چندان لوکس و بعد از آن همه استرس و دوندگی پرواز، کسی به زبان فارسی و آن هم با لهجه شیرین تاجیکی شروع کند به فارسی حرف زدن و دقیقا و اتفاقی هم صندلی و هم ردیفی تو شده باشند. خانم بغل دستی ام گل نسا نام دارد که همسر ایشان است و آن بچه سه ساله هم امین پسر کوچکشان است. جلیل و جمیل اسم دو پسر دوقلوی دیگرشان است که امسال قرار است بروند مدرسه و بابایشان می گوید سوادشان صفیر است (یعنی مدرسه نرفته اند هنوز). اسم آقاهه خیلی جالب است: بازار. اول فکر می کنم می گوید بزرگ ولی بعد توضیح می دهد بازار=مارکت و خودش ادامه می دهد که شما چنین اسمی در ایران ندارید. به او می گویم که همه دنیا الان چشمشان به مسکو است و از همه جا آمده اند آنجا برای جام جهانی و آن وقت شما در اینجا چه می کنید؟ فوتبال دوست ندارد و می گوید مهم نیست. آمده اند لیسبون و چند روزی آنجا بوده و حالا رهسپار بارسلونا بودند که ده روزی هم آنجا بمانند و برگردند مسکو. خیلی خارجی و لوکس و خواستنی. شنیدن این اسامی و دمی صحبت کردن در مورد زبان فارسی آن هم به زبان فارسی خیلی چسبید. می گفتند که در تاجیکستان هم دیگر زبان فارسی را بچه ها نمی دانند و خود ایشان در بدخشان به روشی خاص خواندن و نوشتن فارسی آموخته اند. هواپیمایی رایان فقط به شما صندلی می دهد و دیگر خبری از سرویسهای لوکس و آن چنانی نیست. یک لیوان آب خواستم که خانم خدمتکار خیلی ریلکس فرمودند ندارند و اگر خواستم می توانم بخرم. آن هم به نرخ ناکجاآباد. غذا و پذیرایی هم فروشی است و یک مجله مانند می دهند که قیمت و مشخصات همه غذاها و نوشیدنی ها و البته سایر اقلام فروشی داخل هواپیما مثل لوازم آرایش، ادکلن، وسائل تزئیناتی و لوکس دیگر را در خودش دارد. جالب است که همین بروشور هم جایی برای نگهداری ندارد. یعنی اینکه صندلی هواپیما آن جیب کوچولوی پست صندلی را ندارد که بتوانید مثلا این بروشور یا کتاب یا حتی یک برگ کاغذ را درون آن بگذارید و باید وسائل را همینطور توی دستتان نگه دارید. در ابتدای پرواز هم به روشی کاملا ابتدایی مقررات پرواز را توضیح دادند و کارت مخصوص پرواز که توضیحات در مورد جلیقه و خطر را دارد هم به پشتی صندلی جلو چسبانده بودند. بنابراین این وظیفه هم به راحتی و خیلی سردستی به انجام رسید. کمی که از پرواز گذشت، خدمه که خیلی هم تعداد آنها زیاد نبود، همان چرخ دستی پذیرایی را به راهرو آوردند و شروع کردند به تبلیغ و معرفی و فروش اقلام خوراکی. بعد از اتمام این کار دیدیم که شروع کردند به تبلیغ چیزهایی مثل دئودورانت و ... که از بلندگوی هواپیما پخش می شد و قیمت واقعی گفته می شد و میزان تخفیف ویژه این پرواز هم ذکر می شد. یاد متروی خودمان افتادم که فروشنده ها داد می زنند همین را مثلا باید از مغازه دارهای چراغ برق به 15000 تومان بخری اما اینجا فقط 5000 تومان است. بعد هم خدمه یک پلاستیک دستشان گرفتند و شروع کردند به جمع کردند آشغالها. زمان نشستن آنقدر هواپیما بد نشست که دل و جگرمان آمد توی دهنمان. طوری که وقتی شتاب اولیه بعد از نشستن تمام شد همه شروع کردند به کف زدنی ممتد و خوشحال از اینکه سالم نشسته بودیم. فرودگاه بارسلونا در کنار دریا است و ورودیه آن از روی ساحل است. کشوری سرسبز با شیروانی های قرمز در لابلای درختان فراوان و دریابی نیلگون مدیترانه که ساحلی با آفتاب گیرها و کافه های ساحلی زیبا دارد، خوش آمد گویی خیلی خوبی برای مسافران به شمار می آید. همه اینها نوید می دهد که این شهر شما را با جان و دل می پذیرد و آماده است تا لحظه های شاد و خاطره انگیز بودن در این شهر را برای همیشه با تصویری کارت پستالی از ورود و خروج شهر، برای همیشه در خاطرتا حک کند. با بازار خان و خانواده یک عکس سلفی گرفتم که خوشحال شدند و آرزو کردیم که روزی همدیگر را در تهران ببینیم. جالب است که به محض رسیدن به فرودگاه هر کشور، پیامک همراه اول به همراه قیمتها و توضیحات در مورد رومینگ می رسد که خوشحال کننده است کسی حواسش بهت باشد و آدم یادش می افتد که: "هیچکس تنها نیست، همراه اول!!!". این پیامک حاوی چنین اطلاعاتی برای بارسلونا بود: "با سلام مشترک گرامي همراه اول ضمن آرزوي سفري خوش، تعرفه ريالي خدمات رومينگ در اپراتورVodafone کشور اسپانیا دريافت مکالمه: 22500 مکالمه داخلي : 22500 مکالمه با ايران : 22500 ارسال هر پيامک: 3000 اينترنت(مگا بايت): 3000 روشن کردن گوشي و دريافت پيامک رايگان است همواره اول با رومينگ همراه اول" در قسمت کنترل گذرنامه خوشبختانه مشکلی نبود و کارها به سرعت و سهولت انجام شد و من از کشور پرتغال وارد کشور اسپانیا شدم. پیوند این مطلب (پورتو 6) که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

     

    https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/04/1786120/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2

  6. اینجا پورتو (5): ایسکو 15 م: کتابفروشی للو یا آتلیه ایرمائو

    آن همه راهی که شب گذشته نزدیک ساعت 12 شب رفته بودم و خستگی این چند روزه بدجور از پا درم آورده بود. طبق برنامه قرار بود که پنجشنبه هم حرکت کنم به بارسلونا. بنابراین همین امروز را وقت داشتم که شهر پورتو را ببینم. حدود ساعت 8 صبح بیدار شدم و بعد از صبحانه مفصل ایرانی، شروع به کار کردم. چهارشنبه 20 تیر 97  (11 جولای 2018) و آخرین روز سفر است.

    وقتی می گویم صبحانه یعنی معجون دست سازی که سالهاست صبحانه خانوادگی ما شده که شامل ارده خام سبوس دار (رنگ این ارده که مقوی تر و اصیل تر است سیاه است) به همراه عسل و کمی هم شیره انگور که با مغز گردوی اصل تویسرکانی (اگر کسی پیدا کند چرا که همه درختان گردوی آرتیمان و تویسرکان ما به مرض "کرم خراط" مبتلا و خشک شده اند) سرو می شود. اینها همه را به اضافه 20 عدد نان لواش تهرانی در چمدان گذاشته و برده ام. اگر چه لذت چشیدن و خوردن غذاهای مختلف یکی از مهمترین جاذبه های سفر به شمار می آید، اما وقتی شما یک ترازوی لعنتی به اسم برابری تومان و یورو داشته باشی و دائم حساب کنی که مثلا یک فنجان قهوه 6 یورویی که در گرانترین کافه تهران ممکن است حدود 15 هزار تومان برایتان آب بخورد و اینجا می شود حدود 60 هزار تومان، ترجیح می دهی با نوستالژی مزه های وطنی کنار بیایی و عوضش شهر و دیارشان را ببینی. چرا که هزینه حمل و نقل خیلی بالا می افتد و چاره ای جز استفاده از وسائل حمل و نقل عمومی گران هم نداری. باری، بعد از تجربه سفرهای مختلف، بهترین کار را این دیدیم که حتما غذا به اندازه کافی همراه داشته باشیم. بهترین غذا هم، غذاهای بسته بندی و متنوع و عمرا خراب نشونده هانی است. انواع خورشتها و خوراکها و برنج را دارد. تاریخ روی بسته نشان می داد تا سال 2019 هم تاریخ انقضا دارد. روز قبل از سفر با فربد رفتیم سوپر مارکت و حساب کردم که حدود 11 وعده غذا لازم دارم. بنابراین 8 بسته غذای مورد علاقه ام یعنی فسنجان برداشتم و خوراک مرغ و قورمه و  بادمجان. که وقتی با اعتراض روبرو شدم فسنجانها به 5 بسته کاهش یافت. یک بسته هم برنج آماده که فقط باید گرمش کنی. محض احتیاط، دو عدد تن ماهی هم به منو اضافه شد که البته همانطور سالم به ایران برگشت. همان سرشب، فربد دخل یکی از خوراک مرغها را آورد و این مرغ بینوا از سفر اروپا جا ماند. کل این مجموعه که به غیر از روزهای کنفرانس و وعده های داخل هواپیما، غذا مرا تامین می کرد مجموعه شد 110 هزار تومان که اگر می خواستم همین تعداد وعده های غذایی در ارزانترین رستورانهای اروپا بخورم حداقل 200 یورو یعنی چیزی حدود 2 میلیون تومان خرج روی دستم می گذاشت. اگرچه آدم خوش خوراکی هستم و عاشق تست انواع غذا و خوراکی، اما رفتن و دیدن دنیا و کشف جاهای جدید خیلی بیشتر از وعده های غذایی که لذت آنی خوردن به آدم می دهد برایم ارزش داد.

    به هر حال آن روز صبح و قبل از رفتن رفتم سراغ سایت https://www.edreams.com/  که دیروز مری معرفی کرده و گفت برای گرفتن بلیط خیلی مطمئن است و خودش از آن استفاده می کند. بعد از کلی بالا و پائین، بلیط برای ساعت 10.25 صبح روز پنجشنبه از پورتو به مقصد بارسلونا با هواپیمایی رایان ایر (که ماجرایی دارد برای خودش) به مبلغ 96 یورو رزرو می کنم و با کارت اعتباری (چقدر کار راه انداز است) هزینه اش را پرداخت می کنم (هر چند می دانم به نامردی 2.5 درصد بابت تبدیل دلار به یورو کم می کند اما بدون کارت هیچ راهی ندارد). این رایان ایر همان است پارسال که در ایفلای لهستان بودیم از ورشو به ورتسلاو با آن سفر کردیم. یک شرکت هواپیمایی درپیت برای پروازهای داخل اروپا است. جالب است که هر چیزی در آن هزینه جدا دارد. مثلا بار را باید جدا خرید کنی و هزینه کارت پرواز را هم جداگانه بدهی. ماجرای هواپیمایش را هم بعدا می نویسم.

    خیالم که راحت می شود می روم سراغ سایت https://www.booking.com/ و هتل را با هزار و یک وسواس و سختی انتخاب و تکمیل می کنم که قرار می شود در چک این هتل هزینه اش یعنی 96 یورو برای دو شب را پرداخت کنم. با همه وسواسم نمی دانستم که هتل در شهری به اسم سن کوقت واقع شده و یکی از دلایل ارزانی اش، علی رغم امکانات عالی که نوشته دارد، همین دور بودن از مرکز بارسلونا است.

    حالا خیالم از بابت سفر به بارسلون راحت شده و می روم سراغ شهر. از روی نقشه ها، مطالب خوانده شده و گوگل مپ فهرست جاهای دیدنی که در این یک روز باید ببینم را در می آورم و از امکانات مترو و اتوبوس برای رفتن به آنجا را هم از روی گوگل مپ استخراج می کنم. الان به یک سیستم برای این کار رسیده ام. محل مورد نظر را پیدا می کنم و می روم در قسمت نقلیه عمومی. اول یک اسکرین شات از کل مسیرها و شماره خطها و ... می گیرم. بعد وارد هر کدام می شوم و ایستگاه ها را باز می کنم و اسکرین شات، بعد قسمت ابتدا و انتهای مسیر را اگر غریبه باشد برای رفتن به صورت پیاده عکس می گیرم و بدون اینترنت هم در نمی مانم.

    روز اول که آمده بودم به این هتل چون بلد نبودم کل خیابان را پیاده آمده بودم. چند مغازه را سرسری دیده بودم که قیمتهای نسبتا مناسبی داشتند. چون مغازه های اینجا خیلی زود می بندند عصرها نمی شود به آنها سر زد. بنابراین خودم را به با اتوبوس به ابتدای خیابان می رسانم و گشتی در مغازه ها می زنم. معمولا در اروپا، مناطق حاشیه ای به نسبت قسمتهای مرکز شهر، قیمتهای مناسب تری دارند. بر عکس ایران که اطراف و بالاشهر گرانتر از مرکز شهر هستند. موفق می شوم یکی دو تکه جنس انتخاب و ابتیاع کنم. از قسمتهای خیلی جذاب این سفرها رفتن به سوپرمارکتهای محلی است که مستقیما می روم سر قفسه قهوه ها. اگر چند چیز در دنیا باشد که در مقابل آنها زانوهای من سست شده و اختیار از کفم برود، قطعا یکی از صدرنشینهای آن قهوه است. هم عاشق آن هستم و هم اینکه خوب می شناسم و قیمت ریز و درشتش را دارم. به همین خاطر بخش مهمی از چمدان بازگشت من معمولا با انواع قهوه ها پر می شود. قهوه های نسبتا خوبی که می شود یک بسته 250 گرمی آن را به حدود 2.5 یورو خرید. بالاخره بعد از غلبه بر وسوسه های فراوان با سه بسته قهوه خارج می شوم اما همچنان دلم پیش قهوه هاست و دوست دارم که بیشتر و بیشتر از آنها ابتیاع کنم.

    سر راهم یک مغازه عجیب و غریب می بینم که متوجه می شوم مغازه تتوکاری است. انواع و اقسام طرحها و مدلهای تتوی رنگی و سیاه و سفید و ترسناک و رمانتیک روی در و دیوار است. داخل می شوم و نگاهی می اندازم. خانم و آقایی که آنجا هستند خودشان از تتوها جالب ترند و اصلا ویترین خود تتو آنها هستند. خانم موهایش را کاملا صورتی روشن کرده و فقط چند نقطه از قسمتهای نمایان بدنش طرح و نقش ندارد. آقا هم به جز قسمت ریش و موی سرش، بقیه اندامهایش کاملا تتوکاری است. تصاویر نصب شده توی مغازه هم خودش یک دنیا حرف دارد. از تتوی قسمتهای خصوصی بدن و آویزان کردن انواع حلقه و نگین و ... بگیر تا تتوهای رمانتیک و ملویی که آدمهای مختلف روی بدنشان زده اند. می پرسم که آیا تتو آماده هم دارند که می گوید فقط با دستگاه نقش می زنند. البته منظورم آن عکس برگردانهای توی آدامس خرسی ها که در دوران طفولیت با تف روی دست و پا می چسباندیم مد نظرم نبود و کمی پیشرفته تر آن را در نظر داشتم که در این مکان یافت نمی شد. در این سفر و به ویژه در بارسلونا دیدم که جامعه بشری تقریبا در تسخیر تتو و تتوکاران در آمده. از طرح های رنگی و بسیار زیبایی که روی بازو یا پشت ساق پای خانمهای زیبا نقش بسته تا بدنهای قلچماقهایی که مثل دفتر نقاشی غضنفرِ 6 ساله از سولوقون، همه نشان از تنوع خواهی بشر امروز دارند. یعنی اینکه همه دنبال راهی هستند که به طریقی این خود واقعی را زیر نقابهایی دیگر پنهان کنند که سر از صنعتی پول آور در آورده است. فروشگاه های بسیار زیادی هستند که هم خودشان تتوکاری می کنند و هم ابزار و ادوات آن را به قیمتهای گزاف می فروشند.

    می روم هتل و خریدها را می گذارم و در این فاصله، نگاهی هم به اینستاگرام می اندازم که دوستی قدیمی از آمریکا روی خط آمده و دارد حسابی درد و دل می کند و نمی شود با او حرف نزد. ده بیست دقیقه ای با هم حرف می زنیم و دوباره در گرمای حدود 12 ظهر می زنم به دل شهر افسونگر پورتو.

    مثل همه شهرهای دیگر اروپایی، پورتو هم یک میدان اصلی دارد به اسم آلیادوس که تقریبا سرفرماندهی همه اتفاقات اطراف شهر است. از آنجا می شود به قسمتهای مختلف شهر دسترسی داشت. هر چند پورتو شهری بزرگ و از نظر آثار تاریخی پخش و گسترده است اما به هر حال این میدان زیبا که تمام سنگ فرش است و یک ساختمان به سبک گوتیک در وسط آن است و اطرافش هم ساختمانهای قدیمی طور و زیبا هست، مرکزیتی دارد. در گوشه گوشه آن مجسمه دیده می شود و وسط آن هم حوضچه پلکانی هست چون میدان شیب دارد.

    در تمامی مناطق شهر فروشگاه های ورزشی پر و پیمانی می شود دید که بخش عمده ای از اجناس آنها به قهرمان این روزهای پرتغال یعنی کریس رونالدو تعلق دارد. از ساده ترین چیز یعنی لباس ورزشی رونالدو تا جاسوئیچی و ماگ و هزار خرد ریز دیگر حتی تا لباس زیر رونالدویی. گاو قرمز نماد تیم پرتغال در مغازه ها نصب است و انواع لباسها و توپهای پرتغال به توریستها فروخته می شود. همچنین، لباس و اشیاء مربوط به تیم معروف FC Porto هم که تیم این شهر است جایگاه خودش را دارد. فربد از قبل گفته که برایش حتما لباس پرتغال را از پرتغال بگیرم. جالب اینکه اغلب اجناس در همه جا یک قیمت دارند و در بعضی موارد که مغازه ها حاشیه ای تر هستند ممکن است متفاوت باشد. یک توپ تیم پرتغال را که قیمتی حدود 10 تا 13 یورو دارد در یک مغازه که فروشنده هندی دارد و خوشحال می شوم که انگلیسی خوب بلد است به قیمت 6 یورو می خرم و خوشحالم که دست خالی نیستم.

    خوبی فصل توریستی یعنی تابستان در شهرهای اروپایی این است که خیلی لازم نیست شما خودتان را برای پیدا کردن مراکز دیدنی و تفریحی به زحمت بیاندازید. کافی است لشگری را که مثل صف مورچه ها دنبال هم از به یک سمت می روند را دنبال کنید. آن وقت می بینید که از یک جای دیدنی سر درآوردید که اصلا قبلا بهش فکر نکرده بودید یا اگر از روی نقشه می خواستید به آنجا برسید خیلی سخت می بود. کلیساها، معمولا جزء شاهکارهای معماری هستند و در مراکز تاریخی به طور معمول یکی دوتا از آنها پیدا می شود. از بس کلیسا دیده ام دیگر وارد خیلی از آنها نمی شوم، هر چند که همچنان دیدن آرامش سرداب مانند کلیساها و محرابهای زیبا و سقفهای بلند جذاب است.

    ساعت حدود یک و نیم است و متوجه می شوم که دست و پایم در حال ارتعاش است. این نشانه ای است از اینکه باطری من کاملا تمام شده و اگر کمی دیر غذا به بدنم برسد هر آینه در این غربت نقش زمین خواهم شد. می روم آن طرف برج و در یک پارک پر از درختان بلند سایه دار روی نیمکتی می نشینم. بقچه غذایم را باز می کنم و سفره یکبار مصرفی را که فربد برایم بریده و دور یک کاغذ پیچیده باز می کنم و پهن می کنم. فسنجان و نان لواش در این قسمت تاریخی شهری دور از خاورمیانه، نوستالژی دست پخت مادر بزرگ را دارد و از غذاهای لذیذ تمام کافه های این شهر دلچسب تر است.

    از قبل برنامه ریزی کرده ام که حتما کتابفروشی معروف للو و ایرمائو  (Lello & Irmão) که یکی از زیباترین و معروف ترین کتابفروشی های جهان است را ببینیم. قدمت آن به 1906 بر می گردد. با نسخه آفلاین گوگل مپ آن را دنبال می کنم و وقتی می رسم می بینم که ناهار را در خیابان آن طرف تر آن خورده ام و اصلا حواسم نبوده که این فاصله را نروم و دور نزنم. این کتابفروشی از چند جهت برای من مهم و دیدنی است. یکی از نظر معماری که به سبک گوتیک طراحی شده و معماران معروفی ساختمان و داخل آن را طراحی کرده اند. دیگر اینکه کتابفروشی است و رشته و حرفه من می طلبد که هیچ کتابخانه و کتابفروشی را از دست ندهم. سوم و مهمتر از همه اینکه، خانم جی کی رولینگ، نویسنده معروف و خالق هری پاتر قبل از اینکه اینقدر معروف و پولدار شود، در ابتدای دهه 1990 در این شهر زندگی می کرده و معلم زبان بوده. بسیاری معتقدند و شاید خودش هم گفته که در فضاسازی هری پاتر بسیاز از فضای افسانه ای این کتابفروشی واقعا زیبا بهره برده است. چرا که ایشان عادت داشته عصرها دلی دلی کنان برود به این منطقه از شهر و در طبقه دوم کتابفروشی بنشیند و ضمن نوش جان کردن قهوه عصرگاهی، تورقی هم در کتابها بکند. اما احتمالا از همان وقت آنقدر مسحور فضا شده که همه شخصیتهای هاگوارد را در این فضا تجسم کند و یکی یکی از پله های قرمز افسونگر آن بالا و پائین بفرستد تا بالاخره هری پاتر ماندگار به منصه ظهور برسد.

    کتابفروشی آنقدر کارش گرفته که اگر هیچ کتابی هم نفروشد از طریق ورودیه 5 دلاری که از توریستها می گیرد، بیشتر از کتابفروشی درآمد دارد. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که صفی نسبتا طولانی جلوی در شکل گرفته. رفتم و مودت ته صف ایستادم و هی از در و دیوار و مردم عکس گرفتم. آخر برایم خیلی جالب بود که در این غوغای رسانه های مجازی و ملتی که هر کدام نیم کیلو تبلت و موبایل دستشان است و سرشان را از آن بیرون نمی آورند، چطور می شود که اینجوری دم یک کتابفروشی صف می کشند و حاضرند 5 یورو هم فقط برای ورود به آن بپردازند. در این حین خانمی از کارکنان کتابفروشی با یونیفرم مخصوص آنها آمد و از همه می پرسید که بلیط دارید و من گفتم ندارم و فکر کرده بودم که همان دم در باید بگیرم. فرمودند که اول بروم آن بالاتر و در گوشه میدان از مغازه ای که آنجا است بلیط تهیه کنم. رفتم و دیدم که چه خبر است. یک فروشگاه دو طبقه خیلی خیلی بزرگ آنجاست که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هری پاتری و سوغاتی پورتویی می فروشد. یک گوشه هم جاروی جادویی و لباس هری پاتر هست که ملت با آن عکس می گیرند. در پشت مغازه و زیرزمین هم طراحی و دکوراسیون جالبی از کتابهای آویزان و مانکنهای پلاستیکی چسب زده و اشیاه مختلف فروشی بود که باز ملت به صف ایستاده و بلیط می خریدند. خانم بلیط فروش هم از همه می پرسید که از کدام کشور آمده اید و توضیح می داد که اگر کتابی بخرید از این 5 یوروی شما مبلغی کم می شود. بلیط گرفتم و دوباره برگشتم توی صف و داخل کتابفروشی شدم. فضا دو طبقه و برای آن همه جمعیت نسبتا کوچک است. طبقه های کتاب از زمین تا سقف رفته اند و میزهایی هم در گوشه و کنار هست که انواع کتابها که بیشتر به پرتغالی و اسپانیایی است و بعضی به فرانسه و انگلیسی روی آن قرار دارد. همین طور انواع لوازم التحریز و بازهم اشیای یادگاری. یکی از زیبایی های کتابفروشی پله های زیبای وسط آن است که با رنگ قرمز روکش شده و وقتی می رود به پاگرد به دو قسمت تبدیل شده و می رود طبقه دوم که باز قفسه ها از زمین تا سقف کتاب دارند. فضاسازی گوتیک و قدیمی و ستونهای طراحی شده وقتی به سقف شیشه ای نقاشی شده با رنگهای شاد و ویترای مانند می رسند به اوج زیبایی تنه می زنند. در وسط این سقف رنگی زیبا این جمله نوشته شده است: «شایستگی در کار است». کتابها خیلی تخصصی نیستند و کتابهای جدید را هم در بر نمی گیرند و بیشتر کتابهای کلاسیک را دارند. ویرایشها و نسخه های متنوعی از آثار کلاسیک می شود اینجا پیدا کرد. هم مناسب برای سوغاتی و هم زیبا برای یادگاری و یادآوری این کتابفروشی و شهر پورتو. چندین ویرایش و طرح های مختلف از مسافر کوچولو به زبانهای مختلف پیدا کردم. قمیت کتابها از قیمت معمول کمی گرانتر است اما برای کسی که دل در گروه کتاب و پیوند دادن خاطره یک شهر و سفر زیبا با کتاب دارد، چندان مبلغ چشمگیری به شمار نمی آید. در مطالب و راهنماهای سفر به پورتو نوشته بود که سخت گیریهای زیادی در کتابفروشی برای عکس گرفتن مخاطبین صورت می گیرد. اما چیزی که من دیدم نه تنها سخت گیری نبود که بیشتر به یک آتلیه بزرگ و سنتی می مانست که در جای جای آن به ویژه روی پله ها، افراد مختلف عکسهای عادی و هنری و با ژستهای آن چنانی می گرفتند و کسی هم کاری به کارشان نداشت.

    بعد از کلی بالا و پائین رفتن در کتابفروشی می آیم بیرون و در صندلی کافه کناری آن می نشینم و طبق عادت اعتیادشده ام، می روم سراغ وای فای های فعال که خوشبختانه یکیشان کار می کند و اینترنت به راه می شود. همانجا داغ داغ عکسهای کتابفروشی را در اینستاگرام و فیس بوک می گذارم و چندتایی را برای شبکه های مختلف اجتماعی می فرستم که دوستان خیلی خوششان می آید از این فضا و معماری و نقشهای زیبا. آپلودینیگ باید داغ و همان لحظه های که آدم جوگیر و در حس و حال محل و زیباییهایی دیده شده است اتفاق بیافتد. وگرنه بعدش می شود مثل نان بیات شده و اگر چه بازهم قشنگ است اما آن لذت و تازه از تنوردرآمدگی انتشار سرصحنه را ندارد.

    یک چیز جالب که در این کتابفروشی دیدم، دو نفر شرق آسیایی (آخر ما همه چشم بادامی ها را چینی می خوانیم) روی گوشی های موبایلشان لنزی را با گیره وصل کرده بودند که اولین بار بود می دیدم. لنز جدا می شد و می توانستی روی دوربین سلفی یا دوربین اصلی بگذاری و عکسهایی دقیق تر با قدرت زوم و کیفیت بهتر بگیری.

    در میدان چسبیده به کتابفروشی و در کنار حوض زیبای وسط و کلیسایی که نقاشی آبی سرامیکی در نما دارد عکس می گیرم. یک ماشین فراری زرد رنگ هم وسط میدان پارک کرده اند که حضوری مدرن در بستری کاملا تاریخی و سنتی دارد و یاد پارادوکس سنت و مدرنیته می افتم.

    تصمیم می گیرم ادامه روز را در کنار رود دورو و بعد هم اقیانوس بگذرانم. اقیانوس آتلانتیک یا همان اطلس خودمان تمام ضلع غربی پورتو را گرفته و نمی شود آدم تا اینجا بیاید و برای اولین بار اقیانوس را از نزدیک نبیند. خط 500 را سوار می شوم و از محله قدیمی ریبریا که قبلا دیده ام و کنار پل زیبای لوییس اول (پل سفید اهواز خودمان) در حاشیه رود دورو پیش می رویم تا به منطقه ای که رود به دریا می پیوندند برسیم. در رودخانه قایقهای تفریحی و پارویی روی آب هستند و در اقیانوس کشتی های بزرگ در حال حرکت یا لنگر گرفته دیده می شوند. هوا ابری و آفتابی است و کمی شرجی و گرم است. در کنار ساحل شنی، افراد مختلفی در حال آفتاب گرفتن هستند. بعضی ها هم که بیشتر بچه ها هستند، پریده اند توی آب و مشغول شنا و آب بازی‌اند. در یک قسمت ساحل، اسکله مانندی با ارتفاع بلند و سیمانی هست که از دور جمعیت زیادی را روی آن می بینم. از همان فاصله معلوم است که دارند از بالا که حدود 5 تا 6 متر ارتفاع دارند شیرجه می زنند توی دریا. دوری کنار ساحل می زنم. قسمتهایی که مردم توی آب هستند ماسه ای است و برخی قسمتها هم سنگی. جالب اینکه ساحل بسیار تر و تمیز است و از شیشه نوشابه و جلد چیپس و ... خبری نیست. دستشویی و دوش هم برای استفاده مردم موجود است و چند تنی هم به عنوان ناجی از دور حواسان هست که اتفاقی برای مردم نیافتد. اقیانوس چشم انداز وسیعی دارد و در غروب خورشید رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. می روم به سمت آن اسکله که مردم شیرجه می زدند. فاصله دور است و تا من برسم اغلب خانمها و آقایان دارند لباس می پوشند که بروند. فقط یک پسر سیزده چهارده ساله است که روی اسکله فیگور پرش گرفته و دوستش آماده است که ازش فیلم بگیرد. من هم دوربین را روی فیلم می گذارم و منتظرم که بپرد. هی خیز بر می دارد و دوباره می ترسد و بیخیال می شود. یکی دو دقیقه در این حالت سست عنصری می ماند تا بالاخره می پرد توی آب و مثل برق گرفته ها، پله های آهنی تعبیه شده توی دیواره سیمانی را میگیرد و می آید بالا. حسابی قرمز شده و می پرسم آب سرد است که می لرزد و می گوید یخ می زنید.

    تصمیم به برگشت می گیرم و همان خط 500 را سوار می شوم. کارتم را می کشم و صدای متفاوت و ترسناکی مثل جیغ می دهد. راننده می گوید کارت را بده و امتحان می کند و می گوید تمام شده. 1.90 یورو می دهم و یک بلیط بهم می دهد. خوبی پورتو و البته بارسلون این است که می شود بلیط اتوبوس را همان جا نقدی خرید و درگیر دستگاه های پیچیده خرید بلیط نشد. جاده ساحلی باریک است و ترافیک بدی شده است. خوشبختانه اتوبوس وای فای دارد و جلوی حوصله سررفتن را می گیرد.

    بر می گردم به مرکز فرماندهی شهر یعنی میدان اونیدا داز آلیادوس (Avenida dos Aliados)تا بقیه حمله را طراحی کنم. در قسمت تخت وسط میدان یک جایگاه (استیج) درست کرده اند که روزهای قبل فکر می کردم برای کنسرت یا مراسمی که معمولا در مناطق اصلی شهرها رایج است درست شده باشد. اما عصر که بر می گردم و صدایی را از آنجا می شنوم متوجه می شوم که این جایگاه چیزی نیست جز یک تلوزیون خیلی بزرگ برای تماشای فوتبال. وقتی در بهبوهه یک هشتم نهایی در کشوری فوتبالی باشی که در چنبره عکس و تصویرهای CR7 غرق شده، در میدان اصلی آن هم فوتبال پخش کردن امری طبیعی است. چقدر حسرت می خورم که بازی ایران و پرتغال را در این شهر نبودم تا احتمالا به عنوان تنها طرفدار تیم ایران در بین این جمعیت، وقتی پیکه آن لایی معروف را می خورم، چهره مردم را ببینم. یا وقتی بیرانوند پنالتی کریس رونالدو را می گیرد ببینم مردم چه کلمات تشویق آمیز فوتبالی را نثار او و کریس می کنند. مردم از دختر و پسر و پیر و جوان آمده اند و نوشیدنی و خوراکی به دست روی زمین تمیز سنگ فرش نشسته و دارند فوتبال تماشا می کنند. هر چند تیم پرتغال حذف شده اما جام جهانی چیزی نیست که به این راحتی بشود آن را از دست داد. کمی فوتبال می بینم و عشق این مردم به فوتبال برایم جالب است. بچه ها اغلب لباس CR7  به تن دارند و از این طرف به آن طرف می دوند. بقیه با صحنه های فوتبال بالا و پائین می شوند. هر چند دوست دارم با این هیجان همراه باشم و با تجربه متفاوت فوتبال دیدن در این نقطه دنیا و شکل خاص درگیر باشم، اما دیدنی های دیگری هم در شهر هست که مرا به سوی خود می خواند.

    همین طور که دارم قدم می زنم و از یک گوشه یک خیابان البته سنگ فرش و تر و تمیز میروم یک ساختمان با ورودی بسیار بلند و باشکوه نظرم را جلب می کند. می روم آن طرف و وارد می شوم که می بینم یک ایستگاه قطار است که بعدا می فهمم ایستگاه قطار سائو بنتو (Rail Station Sao Bento)و یکی از قدیمی ترین ایستگاه های قطار دنیا است. کاشی های آبی کوچکی که حدود 20.000 هزار تا هستند، کنار هم قرار گرفته و طراحی زیبایی روی دیوار و سقف بلند آن به وجود آورده که از جاذبه های توریسی پورتو به شمار می آید. جالب است که هنوز هم دارد کار می کند و قطارها در آنجا مسافر سوار و پیاده می کنند.

    خوانده بودم که بازار مرکادو بولهائو (Mercado Bolhao)جایی است کثیف اما می شود سنت و فرهنگ پرتغالی را در آنجا به وضوح دید. مسیریابی می کنم و راهم را به آن سو کج می کنم. قبلا بارها از ایستگاه معروف بولهاتو گذشته بودم و این حس خوبی دارد که چند روز در یک شهر باشی و احساس کنی که بعضی قسمتهای آن را می شناسی. حسی از تسلط و اعتماد به آدم دست می دهد. می رسم به یک خیابان که طبق معمول سنگ فرش خاص خودش را دارد و خوشبختانه ماشینی در آن تردد نمی کند. بنابراین با خیال راحت می توانی از وسط خیابان بروی و مغازه های فراوان و رنگارنگ آن را تماشا کنی. اغلب مغازه ها در همه جای شهر از نظر جنس و شکل اداره یکسان هستند. با قیمتهایی که تقریبا با هم یکی است و تفاوت چندانی ندارند. یعنی همه از نظر ما بسیار گران هستند. به ویژه مارکها و فروشگاه های معروف که دیگر شورش را در آورده اند و قیمتهایشان برای ما مثل یک شوخی می ماند. مثلا یک تیشرت به قیمت 140 یورو. بیشتر می خندم تا تعجب کنم.

    ساعت از 9 شب گذشته ولی هنوز هوا روشن است و مردم در رفت و آمد. دیگر از پا افتاده ام و تصمیم می گیرم برگرم. از اینکه کارتم تمام شده دمغم و دیگر هم فایده ندارد که کارت اعتباری بگیرم. چون فقط همین امشب را باید سوار اتوبوس شده و فردا هم برای رفتن به فرودگاه نیاز به بلیط دارم.

    با خودم دو تا کتاب آورده ام. یکی کتاب "برگ اضافی" منصور ضابطیان که در هواپیما نصفش را خواندم و طبق معمول سفرنامه است اما تکه تکه از کشورهای مختلف و دیگری "پیرمرد صد ساله ای از پنجره فرار کرد" از یوناس یوناسون. اما راستش علی رغم میل و کششی که به خواندن کتاب دارم، کمتر می روم سراغشان. چرا که می خواهم تا آخرین قطره و نفس از زیباییهای شهر بهره ببرم. کتاب را هر جا می شود خواند اما دیگر معلوم نیست که من در طول عمرم بتوانم پورتونوردی کنم. با پوزش و ضمن احترام به همه کتابخوانان، از من می شنوید کتاب خوب در سفر همراهتان داشته باشید اما بگذاریدش برای پروازهای طولانی و کسل کننده در هواپیما، به ویژه هواپیماهای ایرانی و پروازهای برگشت از استانبول به تهران که هیچ سرگرمی ندارند و حسابی کلافه تان می کنند.

    پیوند این مطلب که در خبرگزاری تسنیم منتشر شده است:

    https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/04/27/1779007/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1

  7. اینجا پورتو (4): ایسکو 15 م: یک اسکناس 500 یورویی؟!!

    همین که آدم فکر کند احتمالاً اولین و آخرین بار در عمرش هست که به یک شهر سفر می‌کند، باعث می‌شود سفرهای خارجی در زمره پرزحمت ترین اوقات زندگی آدم به شمار بیایند. به وِیژه اگر در کشور و شهری باشی که دیدنی زیاد دارد، آدم از پا می افتد. هم زمان کم است و هم دیدنی‌ها بسیار و آدم حیفش می‌آید که چیزی را ندیده بگذارد.

    روز سه شنبه 19 تیر 1397 (10 جولای 2018) است (تازه متوجه شده‌ام که یادداشتهای قبلی تاریخ ندارد و چون یادداشتها به تاریخ روز منتشر نمی‌شوند شاید اشکالی در زمان بندی به وجود بیاید). روز سرنوشت است و ارائه مقاله. اینجا با هر کسی که آشنا می‌شوی، دو سؤال مهم می‌پرسند. اول اینکه اینجا مقاله داری و کی هست؟ دوم اینکه استادی یا دانشجو. اغلب هم استاد هستند که خیلی جالب است آدمهای سن بالا می‌آیند می‌نشینند و با دقت مباحث را گوش می‌دهند و نظر و پیشنهاد و کامنت هم می‌دهند. بر عکس ایران که اولاً آدمهای مسن را در کمتر نشست و همایشی می‌توانی ببین و دیگر اینکه اگر هم بیایند باید کسی باشد که‌تر و خشکشان کند از گل نازک‌تر به آنها نگویند و چندین صدر مجلس برایشان باز کنند که به تریج قبایشان برنخورد که بروند و پشتشان را نگاه نکنند. گویی همیشه از بدبختهای کم سن ترها طلب کارند. وقت سخنرانی و بعد از آن هم کسی جرات نمی‌کند جیکش در بیاید. اما در اینجا، همه یک جورهایی یکسان هستند و کسی برای دیگری نوشابه اضافه باز نمی‌کند. هیچ VIP و جایگاه ویژه و آدمهای جدا نداریم. همه با هم یکسان غذا می‌خورند، هر جا و هر طور دلشان خواست می‌نشینند اما در مورد مقاله‌ها نظر و سؤال فراوان دارند. یعنی کاملاً رویکرد علمی است.

    ساعت حدود 11 توانستم با استراحت اندکی که کرده بودم سرپا شده و راهی محل کنفرانس بشوم. این یک نشست استثنائا در سه سالن برگزار می‌شد تا بتوانند به همه مقاله‌ها برسند. نشست‌ها با جدیت دنبال می‌شد و از چمن گلی سازماندهی دانش و اطلاعات بود. اما یک نکته خیلی جالب در مقاله‌ها و ارائه‌ها، توجه خاص و عمیق به مباحث فلسفی بود. به ویژه اساتید و برخی از دانشجویان دکتری، خیلی جالب و علمی بنیانهای نظری و فلسفی صاحب نظران فلسفه عمومی –نه رشته کتابداری- را مطرح کرده و بر اساس آنها مقاله و پژوهش خودشان را شکل داده و ارائه می‌کردند.

    وسط گوش دادن به سخنرانی بودم که دیدم یک نفر از پشت سر به شانه‌ام زد. برگشتم و دیدم جناب بیرگر یورلند بزرگ است که لپ تاپش را داد به من با یک مطلبی که اشاره کرد بخوانم. دیدم مقاله ماجا زومر در دائره المعارف سازماندهی دانش در مورد LRM است. یادم آمد دیروز که به یورلند گفته بودم در این حوزه‌ها کار می‌کنم و اشاره کرده بود به این مقاله، حالا آورده که من ببینم. چقدر بزرگوار و افتاده و در عین حال حواس جمع.

    ناهار شد و رفتیم برای غذا. مثل دیروز یک جعبه سفید کوچک دستمان دادند. محتویات آن شامل یک ساندویچ (دیروز مرغ بود و امروز تن ماهی) به همراه سه عدد سس کوچک خردل، کچاپ و فرانسوی و یک میوه (دیروز موز و امروز سیب) و یک آبمیوه. هر کس هر جایی که دلش می‌خواست غذایش را می‌خورد. یک تراس بود که از آنجا رودخانه دورو و نمایی بسیار زیبا از پورتو دیده می‌شد. غذا به دست رفتم و دیدم یک مرد میانسالی با موهای نیمه سفید تنها نشسته و دارد غذا می‌خورد. رفتم و سلام کردم و پرسیدم مزاحمش نیستم که با هم غذا بخوریم. جواب مثبت داد و به محض اینکه گفتم از ایران هستم گل از گلش شکفت. چرا که دکتر فتاحی را می‌شناخت و گفت که اسمش بابیک و رئیس شاخه لهستان ایسکو است. نمی‌دانید چه حال خوبی دارد وقتی یک هموطن دوست را در کشور دیگری می‌شناسند و با احترام از او یاد می‌کنند. در ایسکوی والنسیا دکتر فتاحی را دیده و در ایسکوی 2014 که در کراکف برگزار شده دکتر فتاحی مقاله داشته اما نتوانسته بیاید و او مجموعه مقالات را برایش فرستاده اما هیچ وقت دستش نرسیده. بعد یک کتاب در مورد کراکف داد که به دکتر بدهم. من هم از حضور سال گذشته‌ام در ایفلای لهستان گفتم و خوشبخانه زبان مشترک خوبی پیدا کردیم. بعد از ناهار مرا صدا کرد و یک مجموعه مقالات ایسکوی 2014 کراکف داد که بدهم به دکتر فتاحی. گفت حالا خیالش راحت شده که دیگر امانتی سالم می‌رسد چون به پست اطمینانی نیست. من هم به شوخی گفتم من فکر نمی‌کنم اینطور باشد و با آقای اشتفن مسئول انتشارات ایسکو خندیدیم. اظهار خوشحالی کردم و البته در دل ترازوی شرکت هواپیمایی جلوی چشمم مجسم شد.

    یکی از کارهایی که در برنامه سفرم بود حتماً انجام بدهم، واریز حق عضویت ایفلای کتابخانه مرکزی بود. در سفری که خانم گلوریا سالمرون، رئیس ایفلا، به ایران داشت و از کتابخانه هم بازدید کرد، به این توافق رسیده بودیم که کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی عضو ایفلا بشود. مدت‌های مدیدی طول کشید تا بودجه آن که از اسفند توافق شده بود حاضر شود. در این فاصله همه چیز کن فیکون شد و قیمت یورو از حدود 4500 یک باره رسید به بیش از 9000 تومان. بالاخره چند وقت پیش با پیگیری و فشاری که آوردیم، پنج میلیون تومان به حساب من واریز شد که حق عضویت ایفلا را بدهم. با کارت اعتباری خودم نشد و صرافی‌ها هم که دیگر کار نمی‌کنند و ارز بانک مرکزی هم که درش تخته است. بانک پذیرنده هم دویچه بانک هلند است که ایران جزء تحریمی‌هایش است. چرا که می‌گوید من تراکنش فراوانی با آمریکا دارم و ریسک نمی‌کند که از ایران چیزی بپذیرد. به همین خاطر مبلغ 526 یورویی که باید به عنوان حق عضویت بپردازیم را هم من در سرجمع یوروهایم گذاشتم که اگر بشود اینجا انجامش بدهم. در این چند روزه دنبال بانک گشتم ولی کمتر چیزی دستگیرم شد. به همین خاطر رفتم سراغ میز پذیرش و مشکل را گفتم که همه جواب دادند مشکل ممکن است توسط رئیس دانشکده که میزبان کنفرانس هم هست حل بشود. دنبالش گشتم و دیدم خانم فرناندا خیبریو (Fernanda Ribeiro) (تعجب نکنید در پرتغالی "ر" را "خ" تلفظ می‌کنند) است که خیلی جالب است هم علم اطلاعات خوانده و تدریس می‌کند و هم از اعازم سازماندهی اطلاعات است و با همه ایسکویی ها دوست و این کنفرانس هم به همت و امکانات ایشان میزبانی شده است. موضوع را بهش گفتم و اول کمی تردید داشت و اطمینان دادم که پول را نقداً می‌دهم. دست به کار شدیم و روی گوشی من که لینک درگاه بانک بود را آوردیم و چند باری تلاش کردیم و نشد. چون به زبان پرتغالی هم بود متوجه نشدیم. بعد پیامها را خواند و گفت که ویزاکارتش به علت چندبار زدن اطلاعات اشتباه، مسدود شده. تازه متوجه شد که کد انتقال وجه پیامک می‌شود که از من پرسید برای تو پیامک شده و توضیح دادم که برای شماره‌ای که با حساب در ارتباط است و گوشی‌اش را درآورد و دید پیام آمده که وارد کردم و نشد و از طریق یک ویزا کارت دیگر اقدام کرد. متوجه شدم تا الان چنین کار و انتقالی انجام نداده و وقتی تمام شد یک اسکناس 500 یورویی و بقیه‌اش را گذاشتم روی میز. 500 یورویی را با حالتی خاص و هیجان زده بردشت و نگاه کرد و گفت این اولین بار است که 500 یورویی دستش می‌گیرد. چرا که این اسکناس بزرگترین اسکناس یورو است و تا حالا چنین پول نقدی نداشته و اغلب از کارت اعتباری استفاده می‌کند. خلاصه اینکه این پرداخت هم بالاخره در این سفر به ثمر نشست و فکر می‌کنم بیشترین ثمرش برای فراناندا بود که یک کار جدید و تجربه نویی را از سر گذراند.

    بعد از ناهار با خانمی از مارسی فرانسه آشنا شدم که در دانشکده ارتباطات و روزنامه نگاری بود ولی خودش کتابداری خوانده و بیشتر این درسها را می‌داد. همچنین با جفری که از آمریکا آمده بود و دانشجوی دکتری بود و قرار بود روی سازماندهی و کتابسنجی کار کند که استثنائا مقاله نداشت و فقط آمده بود ایده و نظر بگیرد.

    ساعت 4.30 که بعد از ساعت قهوه نشستها شروع می‌شد، ارائه مقاله ما به عنوان اولین مقاله بود. مقاله به خوبی ارائه شده و جمعیت زیادی هم در سالن، که سالن اصلی بود، نشسته بودند. زمان پرسش و پاسخ که شد گفتند خیلی کوتاه چونکه قرار است مجمع عمومی ایسکو در اینجا برگزار شود. به همین خاطر سریع قائله ختم به خیر شد.

    در مجمع عمومی هم بدون مقدمات اضافه و شعر خوانی و ...، رفتند سراغ گزارش و تغییراتی که باید به تصویب مجمع می‌رسید و انتخابات دور جدید. مهم‌ترین تغییر اینکه مقر ایسکو از آلمان به کانادا منتقل شود که مدتها روی آن کار کرده بودند. یکی از مهمترین دلایل این بود که کمتر کسی زبانی آلمانی می‌داند و این کار را سخت می‌کند. باید یک کشور انگلیسی زبان باشد که قوانینش هم راحت باشد. انگلیس سخت بود و آمریکا هم برای ویزا و دیگر کارها سخت می‌گرفت. به همین خاطر کانادا انتخاب شده است که باید کارهایش انجام بشود. همچنین، محل برگزاری دوسال بعد ایسکو، کشور دانمارک معرفی شد (امیدوارم بطلبد). گزارش‌های دقیقی داده شد. از جمله اینکه دارایی‌های ایسکو در دوره قبلی یعنی 2014 که تحویل این خلایق شده مبلغ 45000 یورو بوده و الان دارایی‌ها در نیمه سال 2018 حدود 32000 یورو است.

    بعد از مجمع هم دعوت کرده بودند برای ضیافت شام (Gala Dinner) در کاسا دا موسیکا. از محل کنفرانس تا آنجا حدود ده دقیقه پیاده روی بود که با یک آقایی همراه شدیم و به مدد گوگل مپ موفق شدیم به راحتی آنجا را پیدا کنیم. در بین راه با آقای همراه صحبت کردیم و طبق معمول پرسیده شد از کجا هستید. که فرمودند از استرالیا و پرسیدم کدام ایالت که گفت وگاوگا. پرسیدم اعضای دپارتمان اطلاعاتش را می‌شناسید که گفت خودم رئیس دپارتمان هستم. گفتم پس باید حمید و یزدان را بشناسید که با تعجب پرسید مگر شما می‌شناسید و پرسید کجایی هستم؟ وقتی گفتم ایران کلی خوشحال شد. انگار فامیل و بچه محل باشیم اینجوری شد که خیلی جالب بود. فکر کردم دنیا چقدر کوچک است. ایشان آقای حیدر (Hider) رئیس گروه علم اطلاعات دانشگاه وگاوگا بود که دکتر منصوریان و جمالی همکارش شده بودند. عکسی به یادگار با هم گرفتیم و برای یزدان و حمید فرستادم. آمدنش هم خیلی جالب بود. از وگاوگا به ملبورن و دوبی و لیسبون و با قطار به پورتو. چیزی نزدیک به 40 ساعت پرواز و حرکت. اول اینکه ثبات قدمش چقدر خوب بود که این همه راه را کوبیده و آمده. دوم اینکه بنده خدا نمی‌دانسته که می‌تواند پرواز مستقیمی به پورتو پیدا کند و این همه راه از لیسبون را با قطار گز نکند.

    قبل از شام در تراس چندتایی عکس با همراهان از آمریکا گرفتیم که برای همه فرستادم و کلی شاد شدند. یک نکته جالب ایسکو این بود که کمتر کسی عکس می‌گرفت. حتی از مراسم افتتاحیه و اختتامیه هم عکسی رسمی نگرفتند چه برسد به اینکه فیلمبرادی و ضبط کنند. آدم‌ها هم کمتر با هم عکس می‌گرفتند و وقتی من باهاشن سلفی می‌گرفتم و چند دقیقه بعد هم برایشان ایمیل می‌کردم خیلی متعجب می‌شدند.

    سرشام همراه جناب پیتر اوهلی از آلمان شدیم که دو دوره رئیس ایسکو بوده. با خانم آمده بود و بسیار پر انرژی و خوش مشرب بود و علی رغم سن بالایش خیلی بگو و بخند و پر رفت و آمد. جالب بود که ایشان هم دکتر فتاحی را می‌شناخت. می‌گفت که تازگی‌ها یادگیری زبان اسپانیایی را آغاز کرده و یکی از دلایل برگزاری کنفرانسهای ایسکو در کشورهای اسپانیایی زبان این بود که یک جوری زبان جدیدش را تقویت کند. حالا چقدر راست و چقدر شوخی نمی‌دانم.

    شام هم یک سوپ غلیظ پر از همه چیز به عنوان پیش غذا، ماهی مخلوط در پودینگ سیب زمینی که کاملاً میکس شده بود و رویش بامیگوی خیلی ریز شده و با سیر زیاد تفت داده شده تزئین شده بود. طعم خوبی داشت ولی فکر کردم اگر آدمی بد غذا باشد و مثلاً از ماهی و میگو خوشش نیاید چه عذابی خواهد کشید.

    اما قسمت تلخ و سخت ماجرا از این به بعد یعنی پس از اتمام شام بود. ساعت حدود 10.30 شب تصمیم گرفتم برگردم. بیرون آمدیم و طبق بررسی‌هایم ایستگاه را پیدا کردم. اما چون دیر وقت بود و اتوبوسها فقط تا ساعت حدود 8 کار می‌کنند دیگر اتوبوسی در کار نبود. دیروز مری گفته بود که یک خط شبانه است اما متاسفانه من فراموش کردم. کار اشتباهی کردم و از ملت پرسیدم که گفتند باید با مترو بروم. مترو رفتن همان و قر و قاطی شدن خط و خصوط و برنامه‌ها همان. در ایستگاهی پیاده‌ام کردند که مجبور شدم دوباره سوار خط دیگری بشوم و یک جوان همراهم شد و کلی کمک کرد که به ایستگاه مد نظرم برسم و بعد یک قطار دیگر و در نهایت جایی آمدم بیرون. اینترنت هم نداشتم که خودم مسیریابی درست بکنم. خلاصه گفتند بروم بیرون و راهی نیست. نشان به آن نشان که حدود یک ساعت و نیم در این غربت پیاده روی کردم. سر آخر هم یک اتوبوس پیدا شد که سوار شدم و می‌دانستم کجا باید پیاده شوم اما آنقدر ذوق زده شده بودم از اینکه نجات پیدا کرده‌ام و نشسته‌ام توی اتوبوس یک ایستگاه را رد کردم. دوباره مجبور شدم پیاده برگردم و ساعت یک نصف شب در اتاقم را باز کردم و چون مرده‌ای متحرکت یک راست رفتم به رختخواب.

    امروز، وقتی با آدمها حرف می‌زدم متوجه بعضی کلمات نمی‌شدم که از توی دیکشنری سریع نگاه می‌کردم. بعد با خودم فکر کردم که واقعاً یادگیری زبان چه وسعت تقریباً غیر قابل دسترسی دارد. می دانی چقدر کلمه باید بلد باشی. از لباس و خورد و خوراک و غذا و هر چیزی دیگری که بگویی را باید اول کلمه‌اش را بدانی و آن هم درست و و همه را بنویسی و مسائل ادبی و اداری را هم رعایت کنی. کار سختی است حقیقتاً.

  8. اینجا پورتو (3): ایسکو 15م: شهر سنگ فرشی

    همه اش با خودم فکر می کنم و از چند نفری هم پرسیده ام و هنوز هم انگشت به دهان و متحیرم که مردم گذشته بدون در اختیار داشتن امکانات کنونی ما، چطور سفر می کردند. الان به مدد امکانات بلیط آنلاین گرفتم، هتل رزرو کردم، هتل عوض کردم، مسیریابی  و رفتن با مترو و و اتوبوس را به راحتی انجام دادم. حال فکر کنید بدون اینها واقعا سفر چقدر سخت و البته پرهزینه تر خواهد شد. خوشبختانه کم کم به گوگل مپ و امکانات اقیانوس وار آن مسلط شده و به راحتی منطق آن را درک می کنم و می توانم برنامه سفر را تنظیم کنم. به همین دلیل، از قبل محل هتل، شیوه رسیدن به آن از طریق مترو و اتوبوس، شماره خطوط، ایستگاه ها، ساعت حرکت و حتی چگونگی رسیدن از سالن فرودگاه به ایستگاه را استخراج کرده و از همه عکس گرفته ام. اولین کارم در فرودگاه این است که به سراغ توریست آفیس یا همان اطلاعات توریستی می روم و چند و چون شهر و مسیر را یک بار دیگر با او چک می کنم. مردم کم انگلیسی می دانند و اینجا بهترین جا برای راهنمایی گرفتن است. قبلا خوانده بودم که گرفتن کارت مترو مقرون به صرفه است. یک عدد سه روزه آن را به 15 یورو خریدم. فقط وقتی یادم آمد که می توانستم با ده یورو اینترنت هم داشته باشم خیلی دلم سوخت که چرا گوشی دیگری نیاوردم که همه جا اینترنت داشته باشم. الان واقعا بدون اینترنت نمی شود زندگی کرد. جالب این است که در پورتو همه اتوبوسها وای فای رایگاه پرسرعت دارند و چیزی لذت بخش تر از این نیست که توی اتوبوس خنک بنشینی و مناظر زیبای شهر را ببینی و عکس بگیری و به اشتراک بگذاری و در مورد شهر بیشتر بخوانی و بدانی. چیز دیگری که بازهم هیچ چیز بهتر از آن نیست، در سفر بهتر از این نیست که همیشه کارت کامل همراه داشته باشی و هر وقت هر جا خواستی بروی با سربلندی و افتخار آن را بزنی و بروی. چرا که خریدن بلیط هم از دستگاه ها کار ساده ای نیست. روز آخر که تاریخ بلیطم تمام شد فهمیدم که چقدر هم صرفه جویی شده و هم ارزشمند بوده. چرا که هر اتوبوس یا مترو حداقل 1.90 یورو آب می خورد که به حساب هر یورو 9000 تومان امروز می شود حدود 19000 تومان. یعنی نرخ اسنپ به دورترین نقاط تهران.

    طبق نقشه سوار اتوبوس شده و خودم را به هتل رساندم. جالب بود که نقشه خودم یک ایستگاه را گفته بود که خانم راهنمای توریست یک ایستگاه دیگر را گفت و وقتی رسیدیم فهمیدم که ایستگاه ایشان کلی راه را دورتر می کرد. هتل چسبیده به خیابان و ایستگاه بود. یک امکان جالب گوگل مپ دارد که هر منطقه را می خواهی یک دوربین 360 درجه فعال می شود و می توانی یک دور بزنی و تصویر با کیفیت از آن ببینی. اینجا را قبلا دیده بودم اما نه به این زیبایی. حیاط پر بود از گلی آبی و کامل و ریز که خیلی زیباست. نخل و مگنولیا و کاکتوس و یک گل که مثل نیلوفر اما بلند و آویزان است و زیبا. طبق اطلاعات بوکینگ (سایت رزرو هتل) باید 36 یورو می پرداختم. اما آنها 38 یورو گرفتند. بعدا به آنها گفتم و توضیح دادند که مالیات شهری است و به ازای هر شب برای هر نفر می شود 2 یورو. بعد از بیش از 30 ساعت بیخوابی هتل خنک و رو به منظره زیبا می چسبید. هنوز هم هزینه هتل در دنیا علی رغم گرانی یورو، نسبت به کشور ما مناسب تر است. هتل ها حتی ضعیف ترین آنها امکانات حداقلی اولیه مثل حوله و سشوار و ... را فراهم می کنند. با این حال من ریسک نکره و همه چیز با خودم آورده بودم. البته طبق قانون مرفی کافی است که یکی از این چیزها را نیاورده باشی، آن وقت بیچاره می شوی و دیگر نمی شود هیچ جا پیدایش کرد.

    پورتو شهری بزرگ است. دومین شهر بزرگ پرتغال بعد از لیسبون که جمعیت زیاد حدود 4 میلیون نفری نسبت به سایر شهرهای اروپایی دارد. وقتی در کوچه پس کوچه های آن قدم می زنی متوجه می شود که در همه جای شهر می شود کوچه پس کوچه های سنگفرش شده زیبایی را دید و از راه رفتن در آنها لذت برد. گیاهان خاص مناطق گرمسیری جنوبی و بندری که زیبایی خیره کننده ای به این شهر داده است. نکته جالب اینکه علی رغم بندری و شرجی بودن، گرمای سوزان مناطق جنوبی را ندارد و اغلب خنکی هوا حتی در تابستان حس می شود.

    الان یاد گرفته ام که دیگر هتل را به صورت کامل نگیرم. یک شب را بگیرم و اگر خوب بود و البته تکمیل نشده بود بقیه اش را بگیرم. چون هتل هم مثل خربزه قاچ نشده است و آدم نمی داند چه در انتظارش خواهد بود. این هتل هم همنطور بود و خانم هتلی گفت که در طبقه پائین جا دارند و در بالا جا نیست. من هم گشتم و هتل دیگری پیدا کردم که به نسبت ارزانتر می افتاد. اما غافل از اینکه واژه ها بار معنایی دارند.

    وقتی رسیدم واقعا اولین چیزی که برای بقا لازم داشتم اینترنت بود و بعد استراحت. به همین خاطر علی رغم خستگی مثل تشنه ای که به آب برسد حظی وافر از اینترنت بردم و بعد استراحتی کردم و زدم به شهر. از همان اول دو قسمت را در نظر داشتم که ببینم. یکی رود "دورو" و دیگری "اقیانوس اطلس". فکرش را بکن، همه آن نقشه های اعصاب خردکنی که از بچگی توی درس جغرافیا دیده ای و اسم ترسناک دریای آتلانتیک، حالا در چند قدمی اش باشی. رفتم مرکز شهر و خیلی خلوت و خالی دیدمش. بعد فهمیدم عصر یکشنبه است و ملت در پارتی ها و کلابها مشغول هستند و کمتر به مناطق تاریخ سر می زنند. بعد از روی حس مسیریابی غریزی رفتم به سمت رودخانه. آنجا بود که یواش یواش جمعیت و توریستها در کوچه پس کوچه های منتهی به رودخانه دیده شدند. غروب زیبایی بود که مناظر سرسبز و شیروانی های قرمز آن سوی رود به همراه کافه ها و رستورانها و نوازنده های دور و اطراف زیبایی دو چندانی به آن می داد. قایقها روی رودخانه حرکت می کردند و چقدر دلم سوخت که از این همه رودی که ما در ایران داریم، یکی از آنها چنین امکانی را ندارد که گردشگران بتوانند دوری روی رودخانه بزنند و کلی هم درآمد کسب شود. یک پل زیبا مثل پل سفید اهواز هم دو طرف رود را به هم وصل می کند که بعدا فهمیدم آن طرف رود شهر دیگری است. عشاق و دلدادگان در غروب رویایی این بندر ساحل اقیانوس، جلوه های مهرآمیز بیشتری به محیط می دادند.

    اینجا شبها خیلی دیر تاریک می شود. تا مدتها بعد از ساعت 9 شب هنوز هوا روشن است. البته به همان نسبت هم صبحها دیر هوا روشن می شود. آنقدر غرق فضای لذت بخش کنار رود شدم که دیدم نزدیک ساعت ده شب است و خواستم برگرم. اما دیگر نایی نمانده بود. رفتم ایستگاه اتوبوس و منتظر شدم. کمی گذشت و یک اتوبوس آمد و بدون توجه به من رفتم. جدول ساعت حرکت اتوبوسها را نگاه کردم دیدم دیگر خبری نیست. بعدا متوجه شدم که اینجا اتوبوس سواری قواعد خودش را دارد. به همین خاطر وقتی اتوبوس می آید باید دست بلند کنی که بایستد والا می رود. وقتی هم اتوبوس می آید همه از در جلو سوار می شوند و حتما از در عقب پیدا می شوند. همان جلوی در هم کارت می زنند. جالب اینکه اگر کسی کارت نداشته باشد همانجا میتواند از راننده بخرد که امکان خیلی خوبی است. خلاصه، آن شب مسیری که آمده بودم را با تمام خستگی پیاده گز کردم و به اتوبوس رسیدم و 11 شب رسیدم هتل. پیاده روی شبانه با این همه توریست و کافه و رستوران و شلوغی شهر، خالی از لطف نبود. قرار داشتم که شب شرح سفر بنویسم و وسائلم را جمع کنم و نقشه ها را بریزم که صبح بروم هتل جدید چمدانم را بگذارم و از آنجا بروم کنفرانس. اما گویی از هوش رفته بودم و ساعت 4 صبح بیدار شدم و به کارها رسیدم ولی بیخوابی اذیت می کرد. بالاخره 7 صبح بعد از صبحانه شال و کلاه کردم و رفتم به سمت هتل جدید. وقتی آنجا رسیدم تازه متوجه شدم که هتل خاصی مثل مدل نانسی و لهستان است و پذیرش ندارد. دسترسی به صاحب آن هم نداشتم. اگر چه برایش نوشته بودم که صبح می آیم اما گویی ایمیلم را ندیده بود. به هر حال چمدان به دست دوباره راهی شدم و طبق نقشه ام باید در ایستگاهی پیاده می شدم اما با زبان دست و پا شکسته دیگران متوجه شدم که مسیر خوبی نیست. به همین خاطر یک خانم مهربان راهنمایی ام کرد تا به محل کنفرانس رسیدم. کلا آدمهای متعهد و مهربان و همراهی هستند و اگر احساس کنند که نیاز به کمک داری واقعا همراهی ات می کنند.

    در برنامه کنفرانس نوشته بود میز پذیرش و ثبت نام از 8 و نیم فعال است. راس هشت و نیم رسیدم و کمی به سختی محل کنفرانس را پیدا کردم. در دانشکده هنرهای زیبا برگزار می شد. رفتم میز پذیرش و کمی منتظر شدم تا کارهایشان منظم شود. بعد که شروع کردند دیدم من اولین مشتری و کسی هستم که ثبت نامش را تائید می کنند. همان اول گواهی شرکت در کنفرانس و ارائه مقاله، یک برگه برای شام مهمانی افتخاری، سه برگه برای کافی شاپ و قهوه بعد از ناهار و چند نقشه و یک شیشه کوچک قشنگ که فهمیدیم مهمترین سوغاتی پورتو یعنی شراب سنتی آنجا است که متعجب ماندیم با آن یکی چه کنیم.

    آدمهای مختلفی آمدند اما نه آنطور که کنفرانسهای هندی یا ایفلا هست. کلا چون ایسکو خیلی تخصصی است افراد کمی در آن حضور دارند. چند پیرمرد آمدند و خیلی ها همدیگر را می شناختند. یکی از آن پیرمردها ریچارد اسمیراگلیا بود که او را می شناختم که سردبیر مجله ایسکو هم هست. ایسکو انجمن بین المللی سازماندهی دانش است و از سال 1989 یعنی 1368 تاسیس شده و در آلمان مستقر شده است. هر دو سال یک بار کنفرانسی برگزار می کند. قبلا آقای دکتر فتاحی و خانم پریرخ شرکت کرده بودند و خیلی ها آنها را می شناختند. همانطور که گفتم آقای دکتر احسان محمدی هم قبلا پوستر ما را ارائه کرده بود.

    مراسم راس ساعت شروع شد. البته تصور اینکه قرآن و سرود و هزار و یک مقام تشریفاتی بیاید و صحبت کند را از سر به در کنید. چند نفر مثل رئیس و نایب رئیس و ... رفتند روی سن نشستند و کمی صحبت و خوش آمد و تمام. دقیقا سر همان نیم ساعتی که باید تمام شد و همه رفتند به سمت دو سالنی که نشستها همزمان برگزار می شد. مسئول نشست اول آقای اسمراگلیا بود. پیرمرد تحلیل گری که خیلی هم چاق شده و توان راه رفتنش سخت است. اما همچنان سرپا است و نظر می دهد و کار می کند. کلا خارج از کشور همه افراد مسن به این راحتی خودشان را نمی اندازند و تا جایی که بتوانند خودشان را سرگرم می کنند.

    سخنرانها از هر جای جهان آمده بودند و نشستها دقیق و سر وقت شروع و تمام می شد. یک نکته جالب این بود که همه سخنرانها بودند و غایبی نداشتیم. این نشان می دهد آنهایی که مشتاق هستند و حوزه را می شناسند شرکت می کنند و برایشان خیلی مهم است ادامه این کنفرانس. اغلب شرکت کنندگان یا استاد دانشگاه بودند یا دانشجوی دکتری و کتابدار حرفه ای کمتر در آن دیده می شد. روی موضوعات مختلفی هم کار کرده بودند. از موضوعات به نظر ما قدیمی و نخ نما شده تاموضوعات دقیق و جدید. خیلی از کارها حرفه ای و کاملا دقیق و برخی سطحی و ساده. اما به هر حال هر کدام یک ایده محوری داشتند.

    یکی از کارهای مهمی که باید دراین سفر انجام می دادم پیگیری مجلات و عضویت ایرانیها در ایسکو بود. از سال 1391 که ایسکو ایران تشکیل شد مشترک مجله آن شدیم. یعنی با پرداخت حق عضویت مجله هم ارسال می شد. از دو سال پیش گفتند اگر کسی مجله چاپی نمی خواهد می تواند فقط 15 یورو پرداخت کند اما برای مجله تقریبا دو برابر. یکسال مجله الکترونیکی خواستم که هیچ وقت دسترسی نیافتم و سال پیش مجله چاچی درخواست دادیم اما بازهم دریافت نکردیم. رفتم سراغ آقایی که مجلات ایسکو و کتابها را می فروخت و ماجرا را گفتم. چون قبلا ایمیل داده بودم می شناخت. از مشکلاتش گفت و اینکه جایشان عوض شده و کارمند ندارند و کارها زیاد است و نمی رسد. قرار شد بعد از کنفرانس پیگیری کند.

    آقای دکتر فتاحی گفته بودند سلام ایشان را به بیرگر یورلند، نظریه پرداز بزرگ اطلاع رسانی که نظریه تحلیل حوزه ایشان خیلی معروف است برسانم. جلسات که تمام شد و راهی ناهار شدیم، به ایشان گفتم و چند نفر ایرانی که با ایشان کار کرده بودند را نام بردند و رفتیم ناهار را با هم خوردیم. فکرش را هم نمی کردم یک روز با یکی از نامدارترین نظریه پردازان رشته مان هم نفس و هم ناهار شویم. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم. مهمترین چیزی که گفتیم این بود که از ایشان سوال کردم فکر می کنید که حرفه و رشته ما چه خواهد شد؟ جواب دادند: آنچه فکر می کنم یا آنچه امید دارم؟ من هم گفتم آنچه فکر می کنید. با تاسف گفت رشته و حوزه ما در حال حذف شدن است. دلیلش هم این است که کلا دانشگاه ها به بنگاه اقتصادی تبدیل شده است. نه تنها رشته ما که کلا دانشگاه شکست خورده است. چرا که دانشجو را به عنوان مشتری می شناسد و ما هم به عنوان استاد دانشگاه عامل فروش علم و دانش شده ایم. به همین خاطر شاید بتوان گفت که دانشگاه باشیوه سنتی آن به آخر خط رسیده و علم و دانش آنطور که باید مورد توجه قرار نمیگرد. دانشگاه هم چیزی جدای از علم نیست و علم هم مبتنی بر اطلاعات است که باید کتابداران سامان بدهند و وقتی محصول آنها مشتری جدی نداشته باشد، آنوقت این رشته هم حذف خواهد شد. بعد در مورد آنچه که امید دارد پرسیدم. گفتند که باید مسیرها تغییر کند. این شیوه پرداختن دانشگاه به دانش و دانشجو و نگاهی که کاملا اقتصادی است و آنها را به عنوان مشتری نگاه می کند، نمی تواند راه به جایی ببرد. باید علم و دانش به عنوان یک موجودیت مستقل مورد توجه قرار بگیرد و نه فقط به عنوان ابزاری برای کسب درآمد.

    ناگفته نماند که بیخوابی این چند روزه و شب قبل چنان حالم را بد کرده بود که دیدم نمی توانم در جلسات بنشینم. از مسئول اجرایی پرسیدم که آیا جایی برای استراحت هست؟ دقیقا جایی مثل نمازخانه مد نظرم بود. گفتند که ندارند و می توانند یکی از اساتید بخواهند که من بروم اتاقشان و استراحت کنم که دیدم ایده خوبی نیست. بالاخره با کمک نگهبان کتابخانه را پیدا کردند که گفتن جای خلوتی است. یک کتابخانه بزرگ و تقریبا 5 طبقه با چیدمان عالی. یک پلکان داشت که می رفت در یک لابی در طبقه زیرین و مبلمانی آنجا بود. لابلای همه قفسه ها میز و صندلی بود و دانشجوها بین آنها نشسته و با آرامش کار می کردند. جالب بود در جای جای کتابخانه چیزهایی مثل ماشین تحریر، برگه دان کتابخانه  و دیگر ابزارها سنتی کتابداری را گذاشته و حالت موزه به آن داده بودند. آن پائین و پشت یک قفسه سرم را روی میز گذاشتم و خوابم برد. اما بین خواب و بیداری متوجه شدم که خیلی آدم آمد و رفت. روزهای بعد دیدم هر استادی دانشجویانش را به نوبت می آورد و از همه جای کتابخانه بازدید می کنند که خیلی جالب بود. تا ساعت 5 عصر به سخنرانی ها گوش کردم و با خیلی ها آشنا شدم. قرار بود مسئول هتل جدید که با ایمیل در ارتباط بودیم، ساعت 7 بیاید. به همین خاطر زودتر بیرون آمدم و اتوبوس سواری کردم با چمدان در دست تا به هتل رسیدم. زود بود و رفتم دوری در اطراف زدم. ساعت 7 نیامدند و ساعت 7 و ربع وحشت کردم. نمی دانم چطور شد که یکباره دیدم یک وای فای بدون رمز است و متصل شدم. ایمیل زدم و در واتس آپ پیام فرستادم. جوابی نیامد و با همان واتس آپ زنگ زدم. ترسیده بودم که اگر نیاید شب را چه کنم. البته چیزی پرداخت نکرده بودم اما خب جایی هم نمی شد به سرعت پیدا کرد. بالاخر جواب داد و گفت همکارش الان می آید. وقتی آمدیم توی هتل برایم جالب بود. یک آپارتمان بود که خود مری خانم با دوست پسرشان در یک قسمت زندگی می کردند و سه اتاق دیگرش را اجاره می دادند. اتاق کناری یک پسر و دختر بودند و اتاق تهی هم به من رسید. دستشویی و حمام هم مشترک. اینجا بود که معنی کلمات "separation"  و "entire" برایم روشن شد. یعنی اینکه اتاق هاستلی و مشترک نباشد اما قسمتهای مشترک می تواند باشد.

    یک اتاق با تخت و امکانات لازم گرفتم و وسایل را آوردم تو مری کامل برایم شهر و جاهای دیدنی آن را توضیح داد. شب باید اسلایدهای فردا را کامل می کردم. با هر سختی بود این کار را کردم و مثل هر شب بیهوش افتادم تا صبح که گفتم نمی توانم زود بروم و ساعت 10 رسیدم به کنفرانس. 

    پیوند این قسمت در خبرگزاری تسنیم

     

  9. اینجا پورتو (2): ایسکو 15م: دروازه اروپا در خواب

    داریوش ارجمند در سکانسی از فیلم "آدم برفی" آنجاکه توی کافه با اکبر عبدی که پشتی رفیق ایرانیش درآمده روبرو می شود و صد دلاری می پیچد تا آتش، می گوید: "مرد می خواد که پاش به دروازه اروپا برسه و رفیقش رو به دلار نفروشه". از آنجا این دروازه اروپا و آرزوی رفتن و دیدنش توی دلم ریشه و جوانه زد و هنوز هم در حال رشد و نمو است اما طلبیدنی در کار نیست، وقتی هواپیمای ترکیش ایر پرید و بعد از حدود ساعتی من از بیهوشی کامل به خاطر بدو بدوهای فراوان این چند هفته و بی خوابی شب گذشته درآمدم رفتم سراغ مانیتور روی صندلی و یک راست بخش موسیقی و آنجا هم موسیقی ترکی. آن هم نه موسیقی بزن و بکوب دار امروزی. موسیقی مقامی ترکی که آن ملودی های سوزناک و پرده های ریز یک پنجم را دارد و ته مانده احساس شرقی را به غلیان وا می دارد. آخر استانبول در فکر و خاطرم چیزی مثل آبادان بچگی و خاطرات سفرهای تجاری بابابزرگ تاجرم را دارد. یک فیلم که فکر کنم اسمش همین "استانبول" بود از ساخته های "افشین شرکت" دیدم که آنقدر موسیقی پایانی ترکی آن به دلم نشسته بود که تا مدتها فقط توی سرم آن ملودی ها می چرخید. از همه اینها پررنگ تر، یک نوار کاست ترکی استانبولی با صدای ابراهیم تاتلیسس بود که یکی از آشناها سال 1362 رفته بود ترکیه و چون آهنگهای این آلبوم تازه گل کرده بود و همه کافه ها آن را می گذاشتند، خریده و آورده بود. آهنگ "انسان‌الله حمدا..." هم یکی از آنها بود که این آشنای ما هر جا می رفتیم توی پخش قدیمی ماشین پیکانش دائم می گذاشت و خاطره های استانبول را در پس زمینه آن تعریف می کرد و در آن سالهای خشن و قحطی زده برای ما حکم کیمیا را داشت و استانبول خود بهشت بود. حالا بالاخره دارم می روم به سوی این عروس شهرهای خیالی ذهنم.

    هواپیمایی ترکیش ایر هم تجربه جدیدی بود. علی رغم اسمی که دارد و تلاشش برای تنه زدن به هواپیمایی های خوب جهان، اما همچنان از ایرلاینهای خوب دنیا که قبلا تجربه کرده ام مثل ایرفرانس، قطر، امارات و ... عقب است. هم از نظر کلاس مهمانداری و هم از نظر کیفیت امکانات و پذیرایی. سیل ایرانیهای مسافر استانبول هم بیداد می کند. زن و بچه و پیر و جوان در حال حمل دلارهای بی زبان مملکتی هستند که عرضه جذب توریست نداشتنش پیشکش، همین مسافران خودش را هم نمی تواند نگه دارد. شلوغ است و کلی از گروه های همراه هم صندلی هایشان جدا افتاده. یکی دو خانواده جای هم نشسته اند. خوبی اینطور مواقع و به خصوص وقتی پای سفر خارجی و هواپیمای خارجی وسط باشد، این است که مردم تا سرحد ممکن سعی می کنند خودشان را نگه دارند اما پشت آن لبخند مصنوعی روی لبانشان فحشهای آب نکشیده ای است که دارد خودش را به در و دیوار لب و دندان می زند که سرازیر شود. خوشبختاته مشکلات این خانواده ها باعث می شود یک آقای شیک و فارسی دانی را بیاورند و همه را راست و ریس کند و این وسط صندلی کناری من خالی شود. یکی از همان آقاها طاقت نمی آورد و می گوید شانس شما بود که صندلی کناریتان خالی شود.

    ما هم بند و بساط را پهن کردیم که ببینیم این سه ساعت و نیم پرواز را می شود چیزی خواند و نوشت یا خیر. غافل از اینکه دوندگی و بیخوابی های چند وقت گذشته، که قبل از سفر انگار واجب است، چنان بیهوشمان کرد که چیزی نفهمیدیم. آخر کی این قانون را گذاشته که سه ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشیم (البته در فرودگاه ایران واقعا لازم است چون دو سه تا صف طویل از همان در ورودی تا تحویل چمدانها داری برعکس همه جای دیگر دنیا). پرواز ما ساعت 5.30 صبح بود و ساعت 1 نیمه شب از خانه زدیم بیرون و از شب قبلش که آن هم کم خوابیده بودیم دیگر تا فردا شب موفق به خواب درست و حسابی نشدیم الا چرتهای توی پرواز. یعنی نزدیک به 30 ساعت بیخوابی.

    بعد از پذیرایی هم دیدم حیف این مناظر زیبای صبحگاهی نیست که آدم از دست بدهد. ابرهای زیبا، نور خورشید لابلای آنها و ایران و ترکیه از بالا. پشت سرم دو خانم مسن بودند. یکی می رفت آلمان برای تولد نوه اش و دیگری به دانمارک برای دیدار پسرش. اولی زرنگ و دنیادیده و دومی پر از استرس که هر کسی را می دید می پرسید دانمارک می رود و نگران بود که چطور خودش را برساند.

    هواپیما از روی دریا وارد فرودگاه بندری آتاتورک استانبول شد که هم دریا و هم سرسبزی فرودگاه دیدنی بود. از قبل فکر کرده بودم که اگر بشود تا ساعت 11.50 که پرواز به پورتو است بروم و دوری در شهر بزنم. در صف کنترل پاسپورت که بودیم یک آقای یزدی مانندی که کاغذ لوله بلندی دستش بود و معلوم بود برای ارائه پوستر در کنفرانسی دارد می رود آمد و پرسید من می توانم بروم تا وقت پروازم در شهر بگردم. ایرانیهای داخل صف پس از رایزنی فراوان به این نتیجه رسیدند که اول باید پاسپورت چک بشود. من هم پرسیدم اما گفتند وقت نداری و بروی بیرون دو تا پاسپورت چک خواهی داشت که خیلی طولانی می شود. به همین خاطر، یاد فرودگاه دوبی بعد از سفر بنگلادش افتادم که از ابتدا تا انتهای فرودگاه را چند بار کامل و با جزئیات کامل دیدم تا وقت بگذرد، اینجا هم همین روش را پیش گرفتم.

    فرودگاه استانبول بزرگ و پر رفت آمد است. تابستان هم که باشد دیگر غلغله مسافر است. همه چیز به سبک اروپایی است. تازه اینجا توی فرودگاه و در فری شاپ است که حقیقت گران شدن دلار و یورو خودش را می کوبد توی صورت و چشمم. در حالت معمولی که آدم سرو کاری با خرید ارزی ندارد این موضوع چندان خودنمایی نمی کند. اما تا اولین قیمتها را دیدم و با اغماض به یوری 9000 تومانی تبدیل کردم تازه فهمیدم وقتی می گوییم گران است از چه حرف می زنیم. مثلا با این محاسبه یک ظرف بزرگ آب معدنی حدود 15000 تومان آب می خورد. یک بسته باسلق یا یک ساندویچ یا یک نوشیدنی چیزی حدود شصت هفتاد هزار تومان می شود. وقتی داغ دلت بیشتر تازه می شود که می بینی سال گذشته همین وقت قیمتهای آنها همین بوده و اصلا تغییری نداشته اما آن وقت شما مثلا 50 هزار تومان پرداختی ات می شده ولی الان می شود 90 هزار تومان. برای خودشان هم خیلی چیزی نرمال است و قیمتی ندارد اما وقتی به پولی که ما بابت یورو می دهیم تبدیل می شود افتضاح قضیه و گنده کاریهای اقتصادی که ما مردم عادی باید تاوانش را بدهیم، رو می شود.

    یک چیز جدید و ناب در فرودگاه استانبول کشف کردم که نظیرش را در جای دیگری ندیده بودم. در یک زیرزمین و در جایی کاملا گم (سوراخ سنبه واقعی) جایی پیدا کردم که رویش نوشته بود "Rest zone"  (محل استراحت). خیلی جای خوب و جالبی بود و ابتکاری. اتاقی بود که چند تشک تویش انداخته بودند و گوشه و کنارش چندنفری در حال خر و پف بودند. هر چند خیلی ساده بود و چندان هم تمیز نبود اما واقعا برای کسانی مثل من که بیخوابی پروازی می کشند عالی بود. کمی استراحت کردم اما خواب درست و حسابی انجام نشد و همه اش فکر می کردم حیف این وقتها است که می توانم چیزی ببینم و آن را به خواب بگذارنم (بیماری که در سفر می گیرم). یک چیز دیگر هم که آموختم، سالنها و بخشهای ویژه ای بود که مثلا برای پروازهای ترکیش ایر بود. رفتم سراغشان و تا کارت پرواز را دیدند با لبخند و محترمانه فرمودند این بخشها فقط برای بیزنس و فرست کلس است و شماها آخ و پیفی هستید و آنجا راهتان نمی دهند.

    یک عیب بزرگ و دلگیرکننده فرودگاه استانبول این بود که هر چه کردم موفق به اتصال به اینترنت نشدم که نشدم و از این بابت نمی بخشمشان. ثبت نام می کردم و کد تائید هم می آمد اما سیستم جوری تنظیم شده بود که کد را نمی خواند و دستی هم نمی شد وارد کرد. خلاصه بی اینترنت مجبور شدیم سر کنیم و فقط یواشکی رومینگ را فعال کردم و یک پیام دادم که رسیده ام و سریع دوباره بستم. چرا که هزینه رومینگ ممکن است از هزینه کل سفر هم بالاتر بزند.

    خلاصه، وقت پرواز بعدی شد که به سمت گیت رفتم و چشمتان روز بد نبیند. شلوغی واقعی و غلغله آنجا بود. جمعتی بود از همه رنگ و نژاد و شکل و زبان. با این همه، بدون مزاحمتی یا سر و صدای اضافی برای کسی. تابستان است و فصل سفر. پوشش آقایان، اغلب شلوارک و خانمها هم که هزار و یک مدل و رنگ اما ساده و نپوشیده. با این حال نه کسی نگاه می کرد و نه کسی کاری به کس دیگری داشت.

    بعد از کلی انتظار گیت باز شد و سوار شدیم. این بار هواپیما کوچک تر بود و دو ردیف سه صندلی داشت. خوبی بلیط من این بود که زمان گرفتن بلیط از من سوال کردند که صندلی کنار پنجره می خواهم یا وسط که همه پروازها را پنجره برایم گرفتند. یک آقا و خانم اهل ترکیه ای هم کنارم نشستند. صندلی ها تنگ و جا خیلی کم بود. اینجا هم از شدت گرسنگی سر ظهر و خستگی و بیخوابی سریع بیهوش شده و باز تا زمان پذیرایی چیزی نفهمیدم. وقت پذیرایی جالب بود که خانم مهماندار خیلی زشت رو (عجیب بود) پرسید چیکن و یک چیز دیگری که من نفهمیدم. من چیکن انتخاب کردم ولی غذایی که آوردند، یک سری ماکارونی درشت (پاستا) بود که با رب و پیاز تف داده بودند و ما چیکنی در آن ندیدیم.

    اینبار بر خلاف هواپیمای قبلی، منوی فارسی نداشت. یو اس بی هم داشت اما فلش مر نخواند و الا مثل سفر مالزی، چه حالی می داد که آدم روی اقیانوس و در آن ارتفاع و غربت موسیقی دلخواه ایرانی و سوزناک خودش را گوش کند. اما فیلمها و موسیقی و سرگرمی و دوربین جلو و زیر هواپیما به قوت خودش باقی بود. با کارتون دیدن و مطالعه و موسیقی شنیدن 6 ساعت پرواز سپری شد. جالب بود که این خانم و آقای بغل دستی از جایشان تکان نخوردند و فقط وقتی من خواستم که به دستشویی بروم آقاهه یادش آمد و هوس دستشویی کرد. در این هواپیما بر خلاف پروازهای ایرانی که همه می خواهند از همه چیز سر در بیاورند، کسی زیاد رفت و آمد و شلوغ بازی نمی کند.

    این پرواز هم کلی مناظر زیبا به همراه داشت. برای اولین بار بخش کمی از بال جلوی دیدم را گرفته بود می شد چیزهایی از زمین را دید. وقتی هواپیما داشت ارتفاع کم می کرد و به پورتو رسید از آن بالا چند چیز خیلی به چشم می آمد.

    یکی توربینهای بادی بود که خیلی زیاد در کوه و کمر به چشم می خورد و معلوم بود حسابی از این نعمت خدادادی بهره می گیرند. دیگری راه های فراوانی بود که مثل خطهای در هم و برهم در دل مناطق تقریبا سرسبز همه جا از نوک کوه گرفته تا ته دره دیده می شد که نشان می دهد این کشور هزینه می کند و کمی هم تمول برای انجام چنین کارهایی دارد و مهمتر اینکه به فکر راحتی مردم کشور و سهولت رفت و آمد هست. دیگر اینکه پورتو شهری بسیار وسیع و طولانی می نمود. یعنی از وقتی که آثار شهری دیده شد تا نشستن در فرودگاه، مدت مدیدی هواپیما داشت از روی مناطق حوالی پورتو که ساختمان داشت و آباد بود می گذشت. و آخرین و مهمترین موضوع اینکه کشوری سرسبز می نمود. نه فقط سبزی طبیعی بیابان و کوه و کمر که در درون شهر در جای جای آن شما سبزه و درخت و طبیعت را می دیدی که تقریبا متعادل می زد. بر خلاف ایران که شما وقتی تهران را از بالا می بینید فقط چند نقطه اندک آن سبزی به چشم بیا دارد اما اینجا قشنگ سبزی مناطق و پخش بودن آن در همه جا به چشم می آمد.

    چرخهای هواپیما به زمین خورد در حالی که من دل توی دلم نبود که این شهر نشسته بر ساحل اقیانوس اطلس در تقریبا غربی ترین نقطه اروپا چه خواب و خیالی برایم در سر خواهد داشت.

  10. اینجا پورتو (1): ایسکو 15م: چطوری کریس

    چهار سال پیش، وقتی فینال جام جهانی برزیل با باخت تاریخی 7 بر 1 برزیل در مقابل آلمان به اتمام رسید، صبح روز بعدش نوشتم "جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟". اصلا فکرش را هم نمی کردم که در بهبوهه یک چهارم نهایی جام جهانی 2018 روسیه، در هتلی در پرتغال نشسته باشم و بخواهم سفرنامه پرتغالی بنویسم. آن هم در شرایط جالبی که ایران و پرتغال بازی جانانه و تاریخی را با هم به انجام رسانده و نتیجه شگفت آور مساوی را رقم زده بودند و آن لایی که به پیکه زدند، گویی کیلومتر جام جهانی را در چشم ما ایرانیها صفر کرد. بعد از آن ویدئوی کری‌خوانی بیرانوند قبل از بازی با پرتغال، هر کس می شنید که راهی پرتغالم می گفت رفتی آنجا به رونالدو بگو: چطوری کریس؟! جالب اینکه در این گروه مرگ دور اول جام جهانی، اسپانیای نامدار نیز هم گروه ایران بود و مقصد بعدی سفر من بعد از پورتو، رفتن به بارسلونا در اسپانیا است. شاید این هم از شگفتی های جام جهانی باشد.

    عصر روز 18 مهر 1391 بود که آمدیم ایرانداک و دور هم نشستیم تا دکتر فتاحی از پدیده جدیدی به اسم ایسکو رونمایی کرد. همان سالها بود که شنیدیم دکتر فتاحی و خانم پریرخ رفته اند اسپانیا و کما بیش اسم ایسکو به گوشمان خورده بود. بعدا که با ایسکو آشنا شدیم، فهمیدیم که برای شرکت در کنفرانس ایسکو نهم (11 مارس 2009) رهسپار اسپانیا شده بودند. ایسکو مخفف انجمن بین المللی سازماندهی دانش است که از سال 1389 (1367) پایه گذاری شده و به امور مختلفه مرتبط با حوزه سازماندهی دانش در سطح دنیا می پردازد. خلاصه اینکه در آن روز تاریخی، شاخه ایران ایسکو جایکوب شد و در طول این سالها چندان کسی از ایران موفق نشد که مقاله ای در آن ارائه کند. در سال 2015 یک مقاله پوستری ما برای کنفرانس شاخه انگلستان ایسکو پذیرفته شد که آقای احسان محمدی که آن وقت دانشجوی دکتری در ولورهمپتون انگلستان بودند (الان آمریکا هستند) لطف کرد و راهی لندن شد و به نمایندگی از ما پوسترمان را ارائه کرد. برای هر کسی که دلبسته سازماندهی اطلاعات است، ایسکو حکم حج تمتع را دارد. بنابراین، علیرغم همه مشکلاتی که بود، عزمم را جذب کرده بودم که هر طور هست در یکی از کنفرانسهای ایسکو شرکت کنم و حالا (ساعت 5.15 صبح به وقت اینجا و حدود 2.5 نصف شب به وقت تهران) از هتل آنتاس هاوس پورتو دارم تجربه شرکت در کنفرانس ایسکو را گزارش می کنم.

    در طول این چند ساله، برای هیچ سفر خارجی به اندازه این سفر شک و تردید به وجودم ندویده بود. چرا که از وقتی خبر ارسال و پذیرش مقاله رسید، وضعیت ارزی، دلاری، یورویی و ارتباطات خارجی کشور یکباره شروع کرد به حرکت متناقص عجیب و غریبی؛ به طوری که اولی رفت به سمت عرش و دومی رفت به سمت فرش. با این همه، وسوسه دیدن این همه سینه چاک سازماندهی اطلاعات از سراسر جهان در یک نقطه روی کره زمین، آنقدر قدرت داشت که با یوروی بیش از 9000 تومان راهی دیار کریس رونالدو شویم. اما در طول این دوساله گذشته، یک نقطه اتکای ذهنی وجود داشته که بیشتر از نیمی از سختی و دلهره سفر را آسان کرده. وقتی ویزای شینگن چندبار ورود و تاریخ دار در جیبت داشته باشی، وسوسه اروپاگردی هم به سرت بزند، حتی یوروی 9000 تومانی هم جلودارت نمی شود.

    کار پژوهشی خیلی خوب خانم نگین شکرزاده، دانشجوی کارشناسی ارشد ما، بر روی الگوی PRESSoo ایفلا، و تلاش و توانایی ایشان، باعث شد که یک مقاله خوب انگلیسی از کار در بیاید و راهی ایسکو شود. برعکس سایر کنفرانسها، این کنفرانس پذیرش اولیه را داد اما خواست که حتما هزینه ثبت نام حداقل یک نفر را واریز کنیم تا پذیرش نهایی را بدهد. خوشبختانه از مایملک سفر سال گذشته ایفلا در لهستان، مستر کارتی با مبلغ کارراه اندازی دلار که به قیمت 3750 تومان (تازه خیلی گران حساب کرده بود) باقی مانده بود که اگر هر سه ماه یکبار از آن خرید نکنی، مبلغ 3 دلار از کارت بر می دارد. هزینه 120 یوروی ثبت نام را با کارت پرداخت کردیم که دیدیم نامردی نکرده و 150 دلار از کارت کم کرده. جویا شدیم و دیدیم که هزینه تبدیل دلار به یورو را هم به نامردی از کارت ما برداشته است. خلاصه ثبت نام انجام شد و پذیرش آمد و طبق معمول گیر و گرفتاریهای گرنت و فرمهای سفر و ... که بازهم مثل همیشه علی رغم داشتن حدود یک ماه وقت، حضرات اداری دانشگاه در هفته آخر با هزار بگیر و ببند بالاخره مجوزهای لازم را دادند.

    دو سه روز مانده به سفر بلیط و یک روز مانده به پرواز هتل رزرو کردیم و رهسپار شدیم. اما این بار تجربه جدید دیگری را از سر گذراندم. ایران پرواز مستقیم به پرتغال ندارد و دو مسیر رایج آن از طریق هواپیمایی "ترکیش ایر" و "ال ایتالیا" است که با توجه به زمان و شرایط و هزینه، همای سعادت این سفر روی دوش ترکیش نشست و من عازم استانبول زیبا شدم.

تمامی حقوق مطالب محفوظ است