دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. کلاهِ گشاد به‌ سر‌رفتگی

    هر کسی که در ایران زندگی می کند، کم یا بیش حداقل یکبار در زندگی یا در نمونه های حاد آن، دست کم یکبار در روز، چنین احساسی به او دست می دهد که "عجب کلاهی سرم رفته". احساس مرغِ همسایه غاز بودن، یکی از احساسات ازل و ابدی بشر است اما در ایران، نه تنها مرغ همسایه که موش و سوسک و جیرجیرک و کرمهای همسایه هم غاز و تیهو هستند و فقط وقتی که از مرز ایران رد می شوند و مهر ورود فرودگاه ایران در تذکره آنها درج می شود، تبدیل به موجودات حقیری که الان هستند می شوند.

    تصویری که ایرانیها از زندگی در خارج از مرزهای ایران دارند به این شکل است که هر روز نزدیک ظهر (نه صبح زود) در رختخوابی مشرف به یک دریاچه با نوک شاخه های پر شکوفه درختان و برگهای سبز فرورفته در آب، چشم باز می کنند و یک ندیمه جوان و زیبا با کیمونوهای رنگین کمانی آسیای شرقی، دست به سینه و مودب تعظیم کرده و به نرمی می گوید صبح بخیر سرورم، چه چیزی احتیاج دارید در این روز زیبا؟ مابقی روز هم به همین سیاق در تخیل ابر وار ایرانی به سر می شود. در نظر ایرانیهای مقیم ایران، خارج نشینانِ بی درد هر لحظه دارند رویاهای آنها را زندگی می کنند و در مرادهای آنان غلت وا غلت می زنند. آنها کسانی هستند که نصف ایران‌نشیان هم کار نمی کنند اما درآمدشان سر به فلک می زند. آن هم با آن همه آزادی و امکانات و عشق و حال دائمی. اغلب هم چنین موقعیتی را آن وقت که ارزان بوده داشته اند که خیلی کم هزنیه که یعنی تقریبا مفت، بروند و در بهترین کشور دنیا الان غرق نعمت باشند. آخر جمله شان هم این است: ما هم اینجا خودمون رو حروم کردیم، "والا به خدااااا".

    این احساس از کجا نشات می گیرد و چرا چنین شده که همه یا حداقل بیشتر مردم ایران تصور می کنند که تمامی اهالی کره زمین در عشق و حال دائمی به سر می برند و بدبخت ترین آدمیان کره خاکی، کسانی هستند که در سرزمینی به نام ایران زندگی می کنند؟ این سندرم خود بدبخت بینی، دلایل متعددی می تواند داشته باشد. برخی بیرونی هستند و به سابقه تاریخیِ دائم در بلابودن ایرانی بر می گردد. او که هر وقت چشم باز کرده، غول نتراشیده و نخراشیده ای در کسوت بیابان گرد و مغول و اجنبی بالای سر خودش دیده که به قصد تاراج او آمده. همین شده که دیگر دلش نیامده چشمانش را باز کند و همینطور در خواب غفلت مانده. تازه، در عالم خواب یا خود به خواب زنی هم چندان بد نمی گذرد. چشمانت را می بندی و از این دنیای دون و دغل به جهانی سراسر گل و سنبل پر می کشی. هر چقدر که دلت بخواهد، بر توسن خیال می تازی و بدون یک ریال هزینه تا هر سراپرده ای که دلت بخواهد سر می کشی. اما اشکال کار در اینجاست که تا ابد نمی توانی در خواب بمانی یا خودت را به خواب بزنی. بالاخره یک روز باید چشمانت را باز کنی و هر چقدر که دیرتر این مهم را انجام دهی، گرفتاریهایت بیشتر و بیشتر می شود.

    یک دلیل دیگر هم تجربه زیسته ای است که کمر به اثبات همه این بدفکریهایِ ایرانی بسته است. به قول طرف که می گفت: "نمی دانم چرا هر چه گم می شود همه به من شک می کنند" و دیگری در جوابش می گفت: "نمی دانم چه حکمتی است که متاسفانه همیشه هم درست فکر می کنند و شوربختانه همه اشیاء گم شده هم نزد تو پیدا می شود". یعنی اینکه این احساس منفی همیشه همیشه هم فقط احساس منفی خالی نیست و خیلی از اوقات واقعا کلاه سر آدم رفته است. این وضعیت به مثال جاده ای است یک طرفه که همه راننده ها در جهت درست رانندگی می کنند و فقط یک راننده مجنون در بین آنها، شروع می کند خلاف جهت مسر رانندگی کردن. مسلم است که این کار غیر معمول چندان هم بی زحمت نیست و طبیعی است که برخوردهای مختلفی از سطحی و معمولی تا عمیق و خطرآفرین پیش بیاید. تمام مردم دنیا –به غلط یا درست بودن آن کاری نداریم و فقط در پی تشریح موقعیت هستیم –چیزهایی را می خورند، می پوشند، می نوشند، می بینند، تجربه می کنند و... که تقریبا در اغلب کشورهای جهان رایج است و مشکلی در آن نیست. اما در ایران باید از همه خوردنی ها، پوشیدنی ها، نوشیدنی ها، دیدنی ها، تجربه کردنی ها و... جهان چشم بپوشی که خب این کار امر ساده ای نیست و هزینه های گزاف تحمیل می کند. آن هم نه در دوره پارینه سنگی که بشر در تمام طول عمرش به غیر از چند وابسته خانوادگی و قبیله ای، دیگر آدمی را به خود نمی دید؛ بلکه در عصر ارتباطات و اطلاعات و دنیای بدون مرز و شیشه ایِ رسانه های مردم‌نهاد.

    در حالی که من فکر می کنم آنچنان هم که فکر می کنند و به تصویر می کشند "در شرق و غرب خبری نیست". نه اینکه شرایط با اینجا فرق نکند، اما مدینه فاضله ای که تمام مصائب دنیا پشت درهایش مانده و آن درها، ابواب‌الجنه واقعی باشند هم نیست. زندگی خارج از مرزهای ایران هم قطعا مسائل و مشکلات خاص خودش را خواهد داشت. با همه روزمرگی ها، غربت، زبان، فرهنگ، تنهایی، بی رسمی و ... به ویژه برای مردمان احساسی و تا خرخره فرورفته در فرهنگ و سنت ایرانی با بوی چلوکباب و قلیان، آن مدینه فاضله، چندان هم فاضله به نظر نمی آید. اما نمی دانم چه سری است که نه آنهایی که می روند و رحل اقامت در بلاد فرنگ می افکنند واقعیات را بازگو می کنند و برای اینکه حرص ایران نشیان را در بیاورند، یک بهشت شبانه روزی و دائم الشعف از آنجا ترسیم می کنند و نه آنان که در ایران مانده اند، بعضی از زمزمه های "خارج از مرزهای مام وطن چندان گاوی سر راهت سر نمی برند" را می شنوند. هر یک بر سیاق خود به تنومندسازی آن ور آب، و حقیرسازی این ور آب مشغولند. حال آنکه باید گفت، زندگی در یک کشور یا مکان خاص علاوه بر شرایط و شانس و امکانات، به روحیات و خلقیات خود فرد هم بر می گردد. یعنی هر کس باید نسخه مخصوص روحیات خودش را بیابد. چه بسیار افرادی که با احساس خلا در زندگی خود مواجه شده و راه را در هجرت و رفتن به کشوری دیگر گمانه زده اند و بعد از رفتن تازه دیده اند که عجب کلاهی در آنجا به سرشان رفته.

    همین است که ایرانیها (به قول محسن نامجو "ایرونیها") چه اینور آب و چه آن ور آب، این احساس کلاه گشاد بر سر رفتگی را دائم باید با خود به این سوی و آن سوی بکشانند.

  2. اینجا آتن 10: ایفلای 85ام: سفر از من باز نمی‌گردد

    شمس لنگرودی به زیبایی می گوید: بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد

    روز آخر سفر حکایت غریبی دارد. گویی تازه از خواب پریده ای. به سرعت برق و باد می گذرد و تو می مانی و یک دنیا خاطره رنگین و یک عالمه حسرت جاهای نرفته و ندیده. با این امید که شاید در سفری دیگر، بی حسرت کوله پشتی ات را به دوش بکشی.

    پنجشنبه شده و جرس فریاد می دارد که بربندید محملها. روز خنک 7 شهریور 98 است و قبل از رفتن به فرودگاه بازهم باید تلاشی بکنم که شاید بشود مسترکارت را خالی کرد و این مشکل را هم حل کرد. ساعت 13.10 دقیقه پرواز برگشتم است.

    همه اش کلمه آخر در ذهنم می چرخد. آخرین صبحانه، آخرین کوچه، آخرین خیابان و آخرین میدان سینتگما. فروشگاه زنجیره ای پابلیک ساعت 9 باز می شود. اگر ساعت 11 فرودگاه باشم خوب است. فروشگاه و قسمت موبایل و لپ تاپ و هر خرت و پرت دیگری را زیر و رو می کنم. اما نمی شود و بامید فرودگاه دوحه راهی می شوم.

    هنوز هم نمی توانم با این یک قلم جنس کنار بیایم. اینکه، آدم برای رفتن به فرودگاه بین المللی و سفر خارجی با مترو برود فرودگاه. مسیر طولانی است. بخشی از مسیر زیر زمین و بخشی دیگر روی زمین است. از کنار کارخانه های بزرگ و فروشگاه ایکیا رد می شویم. مناظر سرسبز است و دیدنی. فرودگاه در روز جلوه دیگری دارد. کلمه های سیزن که همه اش در آژانسهای مسافرتی از آن حرف می زنند را حالا دارم درک می کنم. شلوغ و رنگارنگ و پر هیاهو.

    اینبار یادم می ماند که بگویم کنار پنجره بدهد. هر چند روی بال باشد اما باز بهتر از ردیف وسط است. از گیت رد شدن مصیبتی است. صفی طولانی و هوا هم گرم است. اما همه آرام هستند و بلوایی در کار نیست. وقتی از بازرسی رد می شویم یک بچه تمام فرودگاه را گذاشته روی سرش. تفنگ پلاستیکی دارد که نمی گذارند ببرد توی هواپیما.

    پرواز سر وقت انجام شد و کنارم آقای نشسته بود که تا نزدیکی های آخر پرواز که من خواستم دوری بزنم از جایش تکان نخورد. جزیره های یونان که تا می خواهی یکی را ببینی از بالا، تمام شده و دیگری شروع شده همینجور میایند و می روند. کشتی ها دیده می شوند اما قایقها فقط خطی از خودشان به جای می گذارند.

    در فرودگاه دوحه نزدیک یک ساعتی وقت دارم و بعد پرواز بعدی. فرودگاه پر استرسی است. همه در حال دویدن هستند و آنقدر گیتهایش پر سر و صدا و با عجله و سخت گیری است که آدم ترس برش می دارد.

    تنها سوغاتی که بچه ها خواسته اند مک دونالد است. در فرودگاه نیست و از کینگ برگر برایشان می گیرم و امیدوارم که سالم بماند تا به مقصد می رسد. این هم از جاذبه های توریستی است که فقط در کشور ما دیده می شود. غذایی که تمام ملت جهان می خورند را باید به عنوان سوغاتی بیاریم. یاد عادت روستای خودمان می افتم. قدیمها که در شهر و دیار ما بربری نبود، هر کسی که از تهران می آمد یکی از سوغاتی های ویژه و دلبرانه اش نان بربری بود.

    خانم و آقای ایرانی در حال سفارش و خرید برگر هستند و یک صد دلاری می دهند که طرف نمی گیرد و می گوید نه خرد داریم و نه می توانیم این صد دلاری را بگیریم. یاد 500 یورویی خودم می افتم.

    پرواز با ده دقیقه ای تاخیر انجام می شود که جالب است در پروازهای دیگر اینطور نیست. با اینکه جایم کنار پنجره است، وقتی می رسم به صندلی می بینم دو خانم مسن دو صندلی کنار پنجره را اشغال کرده اند. می خواهند جابجا شوند که می گویم مشکلی نیست و می نشینم. از همان ابتدا همسفرهای دلنشینی به نظر می رسند. عکسهای تبلیغی هواپیما که از مناظر قطر پخش می شود به مسجد می رسد و خانمه می گوید این مسجد را ساخته اند که روی ایران را کم کنند. راننده تور می خواسته مرا ببرد آن مسجد را ببینم گفته ام خودمان به اندازه کافی در کشورمان داریم. دو خانم خواهر هستند و از سن لویس آمریکا با پروازی طولانی آمده اند. سن لویس را به خاطر یحیی پسر خانم رهادوست که دانشجوی آنجا بود و کتاب چرا نویسنده بزرگی نشدم ایشان که در آن شهر رخ داده خوب می شناسم. یکی از آنجا بازنشسته دانشگاه است. صحبت دانشجویان ایرانی می شود که می گویم در گذشته از هر 20 دانشجوی یک کلاس، 15 نفر ایرانی بوده اند. می گویند که خیلی کم شده و در سال گذشته فقط 7 دانشجوی ایرانی به سن لویس آمده بود. یکی از ایشان خانه ای دارد که به دانشجویان ایرانی اجاره می دهد. ماهی 700 دلار هم می گیرد. با هم در مورد دانشجوها و اساتید و پروژه های دانشجوهای ایرانی صحبت می کنند که خیلی بامزه است. می گوید فلانی دانشجوی دکتر مددی بوده ولی رها کرده. از بس سخت می گیرد و جزئیات کارهایشان را هم کارشناسانه می گوید. خلاصه، کمی به صحبت و کمی به مطالعه می گذرد.

    اتفاق عجیب در این پرواز، وجود وای فای است که بعد از بلند شدن و رد کردن مدت امنیتی پرواز فعال می شود و می توانی وصل شوی و در ارتفاع 40.000 پایی اینترنت داشته باشی. در همانجا یک استوری از وای فای در اینستاگرام گذاشتم. دوستی آنلاین بود و گفت که چند سال پیش فیلمی را دیده تخیلی بوده و در آن فیلم در هواپیما اینترنت فعال بوده. حالا این تخیل هم به امری واقعی بدل شده.

    همین که پله را می گذارند و می آییم در هوای آزاد، بوی دود همه جا را می گیرد و فکر می کنم که آتش سوزی شده. یادم می آید که این بوی وطن است.

    چند نکته در مورد آتن و این سفر هست که قبلا از قلم افتاده و در این آخرین یادداشت باید به آن اشاره کنم.

    تتو و پرسینگ به یک ترند جهانی بدل شده و ظاهرا قرار است نقش به روز بودن را ایفا کند. فکر می کنم آدمها آنقدر چیزهای مختلف دیده اند که اشباع شده اند و دیگر بدن معمولیشان جواب نمی دهد و با تتو و پرسینگ دارند این بدن معمولی را به یک اتفاق غریب بدل می کنند. اتفاقا در یکی از نشستهای ایفلا هم به این موضوع که آیا کتابداران پرسینگ کنند خوب است یا بد اشاره می کردند.

    گدا در یونان رویت شد. در کشورهای دیگر ندیده بودم. البته گداها نه به آن شکلی که درب و داغان در ایران می بینیم. آرام و خواهند اما طلبکار نیستند. در کشورهای اروپایی دیگر ندیده بودم.

    مترو اگر دستفروش نداشته باشد جایی می شود سوت و کور. چیزی شبیه متروهای آتن که نه کسی جنس زیر قیمت می فروشد و نه کسی حراجش کرده. بی هیجان از داد زدن دست فروشهای مترویی.

    پارکینگ هم ظاهرا از مشکلات این جامعه است. چون هتلم در مرکز شهر است فراوان می بینم که در جای جای شهر پارکینگ عمومی هست. این معضل را همینطور رها نکرده اند و برایش راه حل یافته اند و پارکینگهای فراوان در جای جای شهر در نظر گرفته اند که نگهبان دارد. یک چیز جالب دیگر اینکه اگر ون یا ماشین بزرگی در جایی که تنگ است پارک کند فلاشر ماشین را روشن می گذرد که ماشینهای دیگر متوجه آن شوند.

    موتورسواری زنان هم در اینجا رایج است. اغلب موتورهای وسپا و برقی سوار می شوند. موتورهای سنگین هم هست که آدم را اسیر می کند با آن غرش طوفانی اش. واقعا ما چرا باید بی دلیل از این همه لذت شیرین بی بهره باشیم. موتورسواران مجهز هستند و تند می رانند و صدای موتورهایشان هم ترسناک است و هم آدم را سرحال می کند. اگر تجربه موتورسورای با سرعت داشته باشید می دانید که از چه حرف می زنم.

    آبگرمکنهای خورشیدی هم فراوان دیده می شود و تقریبا در تمامی پشت بامها موجود است. اینها قدر انرژی را می دانند و اگر چیز خوب و پاک و سالمی باشد حداکثر استفاده را از آن می کنند.

    دیش ماهواره هم در اغلب پشت بامها و پشت پنجره خانه ها دیده می شود. اما کسی با آن مشکلی ندارد. حالا نمی دانم برای دیدن برنامه های کانال های 1 تا 6 از آن استفاده می کنند یا کانالهای منحرف غربی!

    فرشهای تبریز در یکی از کوچه پس کوچه ها فروخته می شد. یک مغازه ای بود با مجسمه ای کوتوله و هندی در ورودی اش و یکی دو قالی آویزان از در. داخل شدم و دیدم چقدر ایران در آنجا حضور دارد. پرس و جو کردم و گفت اغلب قالی ها ایرانی است و هندی و ترکیه ای هم هست. نزدیک به شش هزار یورو قیمت یک قالی دو متری تبریز بود که خوب می شناخت. گفتم ایرانی ام و گفت از همان اول فهمیدم. نوع نگاه ایرانی ها به قالی فرق می کند.

    سنگ فرش خیابانهای اروپایی و بخشهای تاریخی آدم را اسیر می کند. خود سنگ فرش پیامی ویژه گویی دارد که بدون هیچ تلاشی شما را در خلسه ای از تاریخ و سنت و گذشته می برد. اینجا هم سنگ فرش زیاد است و کوچه ها اغلب با سنگ فرش پوشانده شده اند. اما سنگ فرشی که نه ماشین و نه پا را آزار نمی دهد و به این سرعت هم خراب نمی شود. مدام هم یاد کتاب "سنگ فرش هر خیابان از طلاست" می افتم.

    انجیر و زیتون هم درختهای رایجی است و با بادی که دائم می وزد آدم را یاد رودبار خودمان می اندازد. انجیر آنقدر فراگیر است که روی میز صبحانه همیشه هست و الحق هم درشت و آبدار و خوشمزه است.

    ماشین‌ها از سمت راست حرکت می کنند و فرمانشان هم سمت چپ است. در نوشته های قبل از سفر که می خواندم نوشته بودند که جهت حرکت ماشینها مثل انگلستان و از چپ با فرمان در راست است. تعجب کردم که مگر یونان مستعمره انگلستان بوده که چنین چیزی باشد.

    بوکینگ و هتل هم در ایران جواب نداد و به همین دلیل مجبور شدم هزینه بیشتری بپردازم. وقتی این را به دوستی گفتم که هتل آپارتمانها را تا آخرین مرحله می رفتم و در مرحله پرداخت خطا می داد گفت که اگر با فیلترشکن می رفتی و آی پی ایران نبود شاید می شد. این هم تجربه ای شد که اگر عمری باشد و جرات سفری باشد برای سالهای آینده.

    جیرجیرک‌ها را هم قبلا حضورتان معرفی کرده ام. شب و روز می خواندند و یکی دو تا هم نبودند. گویی حقوق بگیر هستند و اگر نخوانند کارفرمایشان دعوایشان می کند.

    تعهد عکسی خارجی ها هم جالب است. وقتی از کسی می خواهی که ازت عکس بگیرد، آنقدر با دقت می خواهد عکس بگیرد و فیگور عکاسی می گیرد که آدم خودش شرمنده می شود. در عکس هم تعهد درونی و اخلاقی دارند.

    گرافیتی هم جزء چیزهای غریبی است که بر در و دیوار آتن به وفور دیده می شود. هر کس هر طور که دلش خواسته هنرش را به نمایش گذاشته و بعضی طرح های زیبا و البته برخی هم چشم‌آزار به وجود آورده اند.

    مهاجرت یک فیزیک دان را هم شاهد بودم. در هواپیمای تهران به دوحه وقتی پیاده می شدیم آقا و خانم مسنی با زوج جوانی حرف می زدند که فارغ التحصیل شریف بودند و بورس فیزیک از دانشگاه لوس آنجلس گرفته بودند و حالا باید 13 ساعت در فرودگاه می ماندند تا به پرواز آمریکا برسند و برای همیشه از این کشور بروند. چند نفر دیگر با این شرایط در پرواز بودند؟ روزی چند نفر اینطوری داریم که از کشور خارج می شوند؟ چقدر باید این مغزها و نخبه های ما بروند و هی حسرت بخوریم؟

    روز یکشنبه 17 شهریور 98 خانم پورخامنه که بسیار مشتاق هستند و با حضورشان فروغ دیگری به ایبنا داده اند، میزگردی تشکیل داده بودند و با آقای دکتر زمانی (کتابخانه ملی) و آقای طیرانی (کتابخانه مجلس) در مورد ایفلا و تجربه هایمان صحبت کردیم. نکته آقای دکتر زمانی جالب بود که ایفلا به دنبال کتاب و کتابخانه در سطح جامعه است که ما به آن "کتابداری اجتماعی" می گوییم. اما در کشور ما کتابداری بیشتر به دنبال کار فنی بوده است. به همین خاطر چندان استقبالی از ایفلا نداریم. من همچنان معتقدم و بودم که کلا کشور ما راهبرد مناسبی برای ایفلا ندارد و فقط جرقه های شخصی و فردی در مورد آن داریم.

    بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد

  3. اینجا آتن 9: ایفلای 85ام: عرب محله

    آخه کی می تونه ساعت 8 صبح در محل کنفرانس حاضر باشه برای ارائه مقاله. آن هم بعد از اینهمه شب نخوابی و بدو بدو. در گام شمار موبایل دیدم که بعضی روزها تا 12 کیلومتر هم راه رفته ام. با این حال صبح بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحانه مفصل همیشگی، یعنی چیزهایی که امکان ندارد در حالت معمولی بخورم، راهی محل کنفرانس می شوم. آخر ساعت 8.5 صبح شروع نشست 208 ایفلا باعنوان: "ادواریها، منابع پیایندی و ارتباطات علمی مرتبط با استانداردها – ادواریها و سایر منابع پیایندی" (چه عنوان شلم شوربایی) است و قرار است تا 10 ادامه داشته باشد. ساعت 8 می رسم و اول می روم سراغ سالن اسکالکوتاس. هیچ کس نیست. سالن بزرگ و شیب دار و مثل بقیه سالنها تاریکی است. می روم اتاق سخنرانان و دوباره برنامه را نهایی می کنم و یک قهوه خوب با شکر و یک آب گازدار بر می دارم (فکر کنم تنها جایی است که نوشابه، و آب و قهوه رایگان دارد).

    می روم در سالن و با دیگران که تقریبا همدیگر را می شناسند خوش و بشی می کنم و می رویم در جایگاه سخنرانان می نشینیم. اینجا برای سخنرانی، همه سخنرانها می آیند بالا و می نشینند و وقتی مسئول نشست اسمها را صدا می کند می روند پشت تریبون و مقاله را ارائه می کنند. اسلایدها با عکس و مشخصات هم قبلا در سیستم وارد شده است. مقاله ما برگرفته از پایان نامه خانم نگین شکرزاده است. ارائه مدلی برای نشریات فارسی کتابخانه ملی بر اساس استاندارد پرس‌اُاُ (الگوی مفهومی مدیریت نشریات ادواری) است که 90 مجله کتابداری فارسی زبان در سامانه رسای کتابخانه ملی را بررسی کرده ایم. نشست دو رئیس از آمریکا دارد که یکی خانم بِکِت که رئیس آی اس اس ان (شماره استاندارد بین المللی پیایندها) است و دیگری خانم مرینگ. 7 مقاله قرار است ارائه شود. اسم زومر، آلبرگ و انیل که مقاله دارند و کنارم نشسته اند مو به تنم سیخ می کند. سالها است اینها را در مقالاتشان می شناسم و از ایشان می خوانم و حالا اینجا شانه به شانه مایا زومر (ماجا نوشته می شود) نشسته ام و در گوشی با هم پچ پچی هم می کنم. خانم پاسیار و معماریان از کتابخانه ملی ایران هم عضو همین نشست ایفلا هستند و حضور پیدا می کنند. آقای دکتر خسروی هم افتخار می دهند و به سالن تشریف می آورند. مقاله را که ارائه می کنم گویی بار سنگین بیش از هشت ماه دوندگی از دوشم برداشته می شود.

    جالب است که بعد از نشست در قسمت نمایشگاه خانم معماریان را می بینم و در مورد مقاله صحبت می کنیم. خانم معماریان مسئول شاپای ایران در کتابخانه ملی هستند. در بررسی مجلات ما در مقاله اشاره کرده بودیم که حدود 80 درصد مجلات شاپا ندارند. اما منظورمان این بوده که در فهرستنویسی اینها را وارد نکرده اند نه اینکه خود مجله نداشته باشد. ایشان می گوید خانم بکت (رئیس آی اس اس ان) پرسیده که چرا این مقدار مجله شاپا ندارد. برایشان توضیح دادم که مشکل از سیاست فهرستنویسی در ایران بوده که شابک و شاپا را تا سالها از پیشینه های فهرستنویسی حذف می کردیم و خواستم که این توضیح را به خانم بکت هم بدهند. فقط ماندم که چقدر دقیق هستند این خارجکیها.

    در این روز که آخرین روز حضور من در ایفلای امسال بود و دیگر فردا از صبح راهی فرودگاه هستم، سعی کردم حسابی از بخشهای مختلف استفاده کنم. به همین خاطر مفصل و دقیق رفتم سراغ بخش نمایشگاه. اسکنرهای پیشرفته که هم اسکن می کند و هم ورق می زند بخش عمده ای از تجهیزات بود. قیمت آنها از 70 هزار دلار تا 150 دلار در نوسان بود. جالب بود که نماینده شرکت آمریکایی

    با آقای دکتر زمانی رفتیم دفتر سالمرون و لایتنر که هدیه انجمن را به آنها بدهیم. بدون هیچ تشریفاتی یک خانمی آنجا بود که گفت الان جلسه هستند و لوح را با یادداشت آنجا گذاشتیم که به دستشان برسد. بعد هم لوح انجمن را به رئیس انجمن کتابداران آمریکا دادیم و عکسی به یادگار گرفتیم. جالب این است که تمام این روسا در عین سادگی و با خوشرویی تمام برخورد می کنند.

    در دور بعدی نمایشگاه گردی، یک پایگاه جالب اطلاعات و آمار چینی را دیدم. شرکتی بود که هر آنچه اطلاعات آماری و حیاتی دیگر برای کشور چین لازم بود تهیه می کرد و به هر کس و هر نهادی که می خواست می فروخت. یک ایده خوب برای راه اندازی در ایران که مشکل اطلاعات و آمار یک معضل همیشگی است. دستگاه گردگیر کتاب، میکروفیلم ساز هم از دیگر تجهیزات خوب بود. آقاهه می گفت بهترین راه نگهداری بلندمدت اطلاعات میکروفیلم است. راست هم می گوید. کار سختی است انتقال اطلاعات بر روی آن اما در بلندمدت یکی از مطمئن ترین روشهای نگهداری اطلاعات است. در نشست متادیتا شرکت کردم. مختصر و مفید و سریع گزارش می دادند و بیشتر روی تحولات جدید تاکید می کردند که باید استاندارد هم باشد. فرازه هایی پلاستیکی و جالب دیدم که روی قفسه سوار می شد و راحت کتاب را نگه می داشت. از دیگر اقلامی که در چند غرفه بود، وسایل و تجهیزات صحافی ساده و سریع بود. پلاستیکهای چسب داری که سریع می توانی روی کتابهای آسیب دیده بچسبانی و از هم پاشیدن شیرازه جلوگیری کنی. وقت ناهار که شد دوباره دست به کیف شدیم و برنج و قورمه سبزی و نان و آجیل و غذاهای دوستان دیگر محفل را گرم کرد.

    مطلبی که در مورد ایفلا نوشته بودم خیلی مفصل بود و امروز بخش دوم آن هم منتشر شد. خیلی خوب و خوشحال کننده است که داغ داغ مطلب و تحلیل آدم منتشر شود. آقای دکتر محمود آموزگار لطف کرده بود و مطلب را در استوری اینستای خودش که خیلی پرمخاطب است گذاشته بود که یعنی توجه ها را جلب کرده و این خیلی چسبید.

    قرار بود که امشب برای شام در جایی دور هم جمع شویم و مراسمی ایرانی بگیریم. البته به بهانه تولد پریسا خانم پاسیار هم بود که این سه سال گذشته اش را در کشورهای مختلف برگزار کرده اند و در حواشی ایفلا. کارهای فراوانی داشتم و برای مراسم رای گیری و پیش اختتامیه ها نایستادم.

    یکی از گرفتاریهایم این بود که مسترکارتی که سال گذشته گرفته بودم در حال منقضی شدن بود. یعنی زمان کمی داشتم و مقدار زیادی هم دلار در آن داشتم. در کشور خودمان هم که نمی شود از آن استفاده کرد و در صورتی که تاریخ کارت تمام شود دیگر نه از پول خبری هست و نه راه به جایی می شود برد (این هم دردی درمان ناپذیر از امور مالی کشور ما). تصمیم گرفتم که اگر بشود پول را خرج کنم. رفتم سراغ خرید گوشی که دیدم مصیبت زیاد دارد. هم اینکه گزینه های موجود در فروشگاه زنجیره ای پابلیک، چنگی به دل نمی زدند و هم اینکه بعد از به ایران آوردن باید 16 درصد برای فعال سازی و ثبت بدهی. معلوم هم نیست چه مشکلات دیگری داشته باشد. لپ تاپ و طلا را هم امتحان کردم که هیچ کدام گزینه های مناسبی نبودند و ریسک خیلی بالایی داشتند. خیلی هم وقت گذاشتم و به نتیجه ای نرسیدم.

    یکی از عجایب پنهانی که اینبار کشف کردم این بود که هر کجا فروشگاه و خرید باشد، حتما پای یک ایرانی در میان است. در حالا سر و کله زدن با گوشی ها بودم که مکالمه ای فارسی توجهم را جلب کرد. پسر نوجوانی داشت از خصوصیات هر کدام از گوشی ها برای پدرش می گفت و با خیال راحت که هیچ کس در این ته دنیا زبانش را نخواهد دانست به فارسی توضیحات مبسوط و تحلیلهای ایرانی از بازار گوشی می کرد. یک چیز دیگر هم اینکه اگر شما در مناطق شلوغ وای فای گوشی را روشن کنی بازهم احتمال اینکه یک اسم ایرانی در بین وای فایهای فعال ببینی بسیار بالاست. من که دیدم یک وای فای نوشته "Jamalian".

    لوکیشن محل برگزاری مراسم را دوستان فرستاده بودند. خوشبختانه اینترنت همراهم خیلی کمک می کرد و این سیم کارت ناجی این سفر شده بود. تماس گرفتند که مکان عوض شده و جای دیگری رفته ایم که دوباره اعلام کردند. به آنجا که رسیدم همه نشسته بودند و هنوز غذا نیاورده بودند. همه در مورد ایفلا و برنامه ها و تجربیات آن صحبت می کردند. تولد برای خارجی ها خیلی اتفاق مهم است و معمولا برای آن خیلی ذوق می کنند. چه مال خودشان باشد و چه مال دیگری فرق نمی کند. بعد از شام که مرغ و کباب و پاستا بود و البته در رستورانی حلال با فضایی روباز و زیبا به نام الکساندرو. بعد هم کیک تولد و شمعی که روشن نمی شد و با سختی روشن کردیم و مدیریت رستوران هم تولدت مبارکی گذاشت و خاطره ای دیگر از ایفلا برای همه ما رقم خورد. یک نسخه از کتاب "شبه در مسیر غرب" از بریل مرکاب (معشوقه آنتوان دو سنت اگزوپری یعنی نویسنده شازده کوچولو) را به عنوان هدیه تولد به ایشان دادم. بعد از شام دوستان قصد عزیمت با مترو کردند اما من تصمیم گرفتم که این شب آخری را در شبهای آتن، خیابان گردی کنم.

    از مسیری که گوگل مپ می داد راه افتادم و یکباره خودم را در محله عربها یافتم. برخلاف بقیه محله ها خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود. آدمهای مختلفی در رفت و آمد بودند یا در گوشه و کنار ایستاده بودند و معمولا سیگار می کشیدند. آدم یاد محله های خلافکار و خطرناک فیلمهای هالیودی می افتاد. هم جالب بود که در آتن که معمولا کوچه هایش خلوت است چنین شلوغی هست و هم راستش یک کم ترسیده بودم و احتیاط می کردم. مغازه ها هم مثل بقالی های خودمان بود. همه چیز داشتند و قیمتها هم به مراتب ارزانتر بود و باعث شد قهوه مورد نیازم را خریداری کنم که در این سفر کلا از یادم رفته بود. گوشی هایی هم که در فروشگاه پابلیک قیمت کرده بودم در این محله حدودا 20 تا 30 یورو ارزانتر بودند. خوش خوشان در هوای خنک و دل انگیز آتن با موسیقی ملایمی در گوش رهسپار شدم تا بتوانم آخرین قطره های حضور در آتن تاریخی و زیبا را به جان دریابم. در میعادگاه شبانه آتن و میهمانهایش یعنی میدان سینتگما نشستم و قدری از موسیقی دائمی آنجا شنیدم و رفت و آمد مردم هزار رنگ و هزار حال، سرحالم آورد و خستگی از جانم به در کرد.

    اتفاق جالبی هم افتاد. روی همان پله های کنار پارلمان یونان و نزدیک آرامگاه سرباز گمنام که همیشه جوانها در حال موسیقی پخش کردن و رقص بودند ظاهرا دو دستگی رخ داد. به همین خاطر، دو جوانی که صاحب باند موسیقی بودند آن را خاموش کردند و کول گرفته و بردند در زاویه دیگری از میدان و این قسمت بی موسیقی شد. در آنجا بساط پهن کردند اما مشتری نداشتند. دیدم که ظاهرا اختلاف سلیقه های تند و تیز در همه جای دنیا دیده می شود.

    شب که برگشتم هتل ساعت حوالی 12 بود. نشستم به نوشتن و در لابلای آن وسائل جمع کردن. خوبی برگشتن این است که می دانی چه وسایلی داری و باید فقط آنها را در چمدان بچپانی. دیگر نگران چروک شدن لباسها و ریختن غذاها نیستی. چرا که لباسها یک راست باید بروند در لباسشویی و غذاها هم که خورده و تمام شده اند. تا ساعت 3 نیمه شب مشغول نوشتن و جمع آوری و بسته بندی وسایل بودم تا بالاخره زیپ چمدان کشیده شد.

  4. اینجا آتن 8: ایفلای 85ام: میک‌آپی کنم

    بعد از صحبت مفصلی با آقای دکتر خسروی و دکتر زمانی، در حال عبور از نمایشگاه و رفتن به سمت هتلهایمان هستیم. عصر دوشنبه 4 شهریور 1398 (26 آگوست 2019) است. در استند (شما به فارسی چی می گیدددد؟ مثل این خارجی ها) ایفلا خانم سالمرون در حال عکس گرفتن بودند. سلام و علیکی کردیم و قرار شد همانجا بنشینیم و صحبتی بکنیم. روز قبل از آن، آقای دکتر محمود آموگار که از دوستان نیک و اهل فرهنگ هستند، پیام دادند حالا که در ایفلا هستید با مسئولین ایفلا صحبت کنید که در صورت کاندیداتوری شهر یزد برای پایتخت جهانی کتاب، حتما حمایت کنند. قبلا دو بار تهران و نیشابور کاندید شده بودند ما رای نیاوردند. ایفلا، یونسکو و انجمن قلم جهانی روی این موضوع نظر دارند. موضوع حقوق کپی رایت و آزادی بیان دو نکته ای هست که ایران همیشه از این جهت برای پایتختی ضربه می خورد. البته آقای آموزگار توصیه کردند که به جزیزه کرت هم بروم و قبر نیکوس کازنتزاکیس را ببینم که متاسفانه نطلبید.

    خانم سالمرون خیلی خون گرم آمد و نشست و خودمانی شروع کرد به صحبت. وقتی پرسیدیم که بعد از این برنامه اش چیست؟ گفت که من شغل دارم و باید برگردم سر شغل خودم و ادامه بدهم. یعنی رئیس ایفلا بودن به این معنی نیست که کتابخانه و شغلت را رها کنی. امسال خانم مک کنزی جانشین سالمرون شدند و امیدوارم که خانم مک کنزی هم بتوانند بیایند ایران. دوستان آی بولتن قرار گذشته بودند که با چند نفر از سران کتابداری دنیا صحبت کنند و ویدئوهایی در مورد آینده کتابخانه ها که مرتبط با موضوع کنگره پنجم انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران هست ضبط کنند. خانم سالمرون گفت بگذارید بروم دفترم که آنجا هم لباسهایم مناسب ایران باشد و هم میک‌آپی بکنم که در تصاویر خوب بیافتم (خیلی راحت و صمیمی). در مورد یزد و پایتختی کتاب هم گفتند که با رئیس جدید باید صحبت کنند و راهبرد ایشان مهم است. در آخر هم هدیه انجمن کتابداری ایران (بشقاب میناکاری ایرانی) توسط رئیس انجمن یعنی آقای دکتر خسروی تقدیم خانم سالمرون شد.

    وقتی از سالن آمدم بیرون دنبال این بودم که یک جای جدید بروم. بر روی گوگل مپ و در قسمت اترکشن (جذابیتها) همه جاهای دیدنی را نشان می داد. از بین همه ساحل را انتخاب کردم. دیدن دریای زیبای مدیترانه و ساحلهای تمیز و آرام آتن جزء جذابیتهای سفر به یونان است. البته در جزایر خیلی زیباتر و دیدنی تر است اما به هر حال فعلا دست ما به جزایر نمی رسد و باید همینجا را دریابیم. رفتم به سمت بندر پیرس. در یک ایستگاه از دخترخانمی پرسیدم می خواهم بروم بیچ. ایشان هم با لهجه خیلی زیبایی گفتند: "ویچ بیچ؟" که فکر کردم شعر می گویند که اینطور قافیه دار و آهنگین است.

    غروب زیبای آتن و دریا را در کنار ساحل خیلی تمیز و آرام فالیرو گذراندم. آب دریا مثل آب مقطر تمیز و روان بود. به طوری که شنهای کف دریا تا جایی که دید داشت دیده می شد. آشغال و کثافتی هم کنار ساحل نبود. در همانجا دوش مخصوص در جایی خوب و تمیز برای کسانی که از دریا می آیند وجود داشت. وسائل ورزشی هم بود و هر کسی مشتاق بود می توانست ورزش کند. یک پیرمرد خیلی سن بالا چنان حرکات ورزشی سنگین را می زد که آدم فکر می کرد جوانی 20 ساله است. مردم هم بدون اینکه مزاحمتی برای کسی باشد و پلی و ماموری هی سوت بکشد و داد بزند، در آب شنا می کردند و لذت می بردند. عکسهای خیلی قشنگی از غروب آفتاب گرفتم که وقتی در شبکه های مختلف منتشر کردم خیلی با استقبال روبرو شد.

    در همین اثنا دوستان پیام دادند که قرار است ضیافت شامی با هم داشته باشیم. به همین خاطر دیگر وقت هتل رفتن و لباس عوض کردن نداشتم. با هم کوله ای که همیشه در سفر همراهم بود رفتم هتل پرزیدنت و جایتان خالی از آسانسور که پیاده شدم بوی قورمه سبزی تمام راهرو را گرفته بود. دوستان پلوپز و تجهیزات کامل آشپزی و پذیرایی داشتند و در قلب آتن یک قورمه سبزی (که یکی از نمادهای قوی ایرانی است) با برنج ایرانی و زعفران و سالاد شیرازی (نوستالژی ایرانی) زدیم. یاد آن گفته افتادم که ایرانیها خودشان را می کشند که بروند جنوب فرانسه یا جزایر قناری و آن وقت در به در دنبال رستوران ایرانی می گردند که همان غذاهای ایرانی را این بار در غربت بزنند. بعد از شام گعهده مفصلی در باب مسائل کتابداری ایران و جهان، خاطرات ایفلاهای مختلف و وضعیت آینده کشور و کتابداری پیش آمد.

    آخر شب نزدیک ساعت 12 بود که برگشتم به سمت هتل و در میدان سینتگما، دیدم که مراسم همیشگی رقص شبانه جوانان با حرکات خیلی عالی و پیچیده برقرار است. مردم هم با شور و شوق در رفت و آمد و دیدن و لذت بردن بودند. شهری زنده که آدم را به یاد همه شبهای خاطره انگیز کتابها و فیلمهای زیبا می اندازد.

    شب فرهنگی، یکی از مهمترین بخشهای ایفلا است. البته در اغلب همایشها و نشستهای علمی دنیا، چیزهایی شبیه کالچرال ایونینگ، گالا دینر، و ... برگزار می شود که پیامی ویژه دارد. در این مجامع معمولا نشستها رسمی و با تکلفهای مرسوم برگزار می شود (البته نه در حد متکلف بودن ما). اما با برگزاری چنین ضیافتهایی، فرصت برای گفتگو، شناخت و تعامل بیشتر فراهم می شود. در این ضیافتها، در فضایی غیر رسمی مهمترین اتفاق و هدف از برگزاری چنین رویداد بزرگی که همانا تعامل و گفتگو بین ملل، فرهنگها و افراد مختلف است تامین می شود.

    شب فرهنگی امسال ایفلا در مرکز فرهنگی بنیاد استاوروس نیارکاس برگزار شد. این مرکز جایی است که کتابخانه ملی یونان نیز در آنجا استقرار دارد. جالب است که اپلیکیشن برنامه های ایفلا این شب با عنوان "نشست 199" ثبت شده است. یعنی اینکه از مجموع حدود 250 نشست ایفلا یکی هم این شب است که جزئی از برنامه است و خیلی هم برای آن اهمیت قائل می شوند. در سنت حال حاضر ما ایرانیان، حرکات موزون و شادی و... نوعی وقت تلف کنی و به قول خیلی عامیانه قرتی‌بازی تلقی می شود. اما برای دنیا ارزش و احترام و جایگاه خاصی دارد. در این فضا است که همه چارچوبهای رسمی به کناری نهاده شده و آدمهای رنگارنگ از حدود 150 کشور دنیا در کنار هم به نوای دوستی بخش موسیقی گوش می دهند.

    برای رسیدن به این مرکز، از مراکز مختلف اتوبوسهای شیک و مجهز و خنکی (که در آن گرما و شرجی 6 عصر خیلی مناسب بود) گذاشته بودند. مسیر تقریبا طولانی بود که تا نزدیکی فرودگاه می رفت. در آنجا یک استخر مستطیل پر آب و زیبا در میانه بود و در سمت چپ ساختمان بلندمرتبه، شیک، جذاب و شیشه ای کتابخانه ملی و مرکز فرهنگی قرار داشت. معماری به گونه ای بود که می شد از جناح راست ساختمان و از میان باغات زیتون زیبا رد شوی و بروی تا پشت بام کتابخانه ملی و نمایی زیبا از شهر آتن را ببینی. البته آسانسور شیشه ای هم برای رفتن به پشت بام وجود داشت.

    در فواصل مشخصی در اطراف استخر، ظرفهای خوراکی گذاشته شده بود. غذاها هم برخلاف تصوری که ما از این همه ماهی و سالاد و اغذیه یونانی در کشورمان داریم، تنوع چندانی نداشت. دلمه برگ مو، کتلت، ماش (شاید هم کینوا)، سالاد کاهو با زیتون و چیزهایی که نمی شناختم، مرغ بریان شده و ریش ریش، کباب مخصوصی که کوچولو بود و برخی خوراکی های دیگر. برای نوشیدنی هم در مدارک ثبت نام دو کوپن گذاشته بودند که می شد نوشابه یا نوشیدنیهای غیرمجاز گرفت. یکی از مهمانها از شراب سنتی یونان به اسم اوزو تعریف می کرد که خیلی مشتاق بود بنوشد. اما وقتی کمی از آن را امتحان کرد به در و دیوار فحش می داد. ظاهرا بسیار سنگین و سوزان بود و ما ایرانیها از این بابت خیلی خوشحال شدیم که شانس مصرف چنین مزخرفاتی را نداریم. باد هم می آمد. آقای گوردون دونسیر که یکی از بزرگان حوزه سازماندهی اطلاعات و نوشتن مقالات کوتاه و پر ایده هستند، و همیشه ایشان را در حال نوشیدن نوشابه دیده ام که برای سنشان اصلا خوب نیست و البته همیشه هم تنها هستند، داشتند از خودشان پذیرایی می کردند که یک باد شدید آمد و ظرف غذا و نوشابه ایشان را مهمان استخر پر آب کرد.

    مراسم را حرکات موزون سنتی توسط همان گروه سنتی مراسم افتتاحیه ادامه یافت. اینها هر کدام نماینده شمال و جنون و شرق و غرب یونان بودند و با موسیقی مخصوص این نواحی رقصهای سنتی می کردند.

    یکی از اتفاقات خوب این شب فرهنگی دیدار با سحر خانم عباسی بود. ایشان دانشجوی سالهای 1383 من در مقطع لیسانس کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی در دانشگاه ایران بودند. یک کلاس عجیب و غریب داشتند که قبلا در موردش نوشته ام (خاطره: کلاسی که خوب شد تعطیل نشد). الان ساکن سوئد هستند و در یک کتابخانه عمومی مشغول به کار شده اند. انجمن کتابداران سوئد حدود 30 کتابدار جوان سوئدی را با هزینه خودش فرستاده بود ایفلا که بیایند و چیز یاد بگیرند و از خوش شانسی ما خانم عباسی هم در بین آنها بود. کلی صحبت شد. در مورد دو نویسنده محبوب سوئدی یعنی فردریک بکمن و یوناس یوناسون صحبت کردیم و ایشان لنا اندرسون را هم معرفی کردند که هنوز چیزی از ایشان نخوانده ام و باید حتما بخوانم.

    بقیه شب فرهنگی هم به دیدار از کتابخانه ملی یونان گذشت. کتابخانه جدیدی است که ظاهرا بخشی یا همه اش از طریق اسپانسر (همان خیریه خودمان) درست شده است. سیستم رده بندی دیویی دارد و در چندین طبقه قفسه ها و منابع فراوان را جا داده اند. کتابخانه تا دیر وقت شب هم باز بود و کتابداران پشت میزها بودند و وقتی روی پشت بام بودم فکر کردم شبانه روزی باشد که گفتم یادم باشد بپرسم. وقتی پائین آمدم تشنگی و صدای مهیب موسیقی آخر شب از خاطرم برد.

    ناگفته نماند که این شب فرهنگی با آنچه دو سال پیش در لهستان دیدم قابل مقایسه نبود و در مقابل آن مثل یک مهمانی خودمانی کوچک بود. هم از نظر اجرا و هم از نظر اطعمه و اشربه که در لهستان گویی تمام کشور بسیج شده بودند که نگذارند هیچ دو مزه ای شبیه هم باشد و اینجا متفاوت بود. دوستان می گفتند در مقایسه با ایفلای مالزی هم از آن شکوه و پذیرایی شرقی خبری نبود. به هر حال در حد وسعشان زحمت کشیدند و زحماتشان مشکور باد.

  5. اینجا آتن 7: ایفلای 85ام: مشکلتون با پول چیه؟

    اینها با پول مشکل دارند. یک اسکناس 500 یورویی به دست، راه افتاده ام و به همه صرافی ها، بانکها و هر جای دیگری که فکر کنید مثل میز ثبت نام و مدیریت ایفلا سر می زنم. بانکها می گویند که خرد کردن 500 یورویی ممنوع است و باید حتما حساب بانکی داشته باشی تا بریزیم به حسابت. دوشنبه 4 شهریور است و می خواهم پول خرد داشته باشم چرا که خرد کردن این مبلغ کلان!!!! سخت است. دکتر زمانی می گفت که از کل یوروی دنیا فقط 15 درصد آن 500 یورویی است و او در مدتی که بلژیک و اروپا بوده اسکناس 500 یورویی ندیده تا آمده تهران. ما هم به طنز گفتیم لابد از این 15 درصد حتما 16 درصد آن در تهران است. مثل ماشینهای پورش و بی ام دابلیو که مثلا از 100 ماشین سفارشی تولیدی، 95 تای آن در ایران و تهران است.

    اما این 500 یورویی یک خاصیت این را داشت که مجبورم کرد بانکهایشان را ببینم. اصلا فکر نکنید بانک در اینجا یعنی یک جای شلوغ و بزرگ و پر کارمند و مملو از سر و صدا. بانکها خیلی شکل بانک ندارند و خلوت هم هستند و دو سه نفری کارمند در آنها کار می کند. اما سیستم امنیتی در آنها خیلی جالب است. یک دکمه می زنی (در مترو و بانک و ساختمانها و ... این دکمه یک شکل است) و منتظر می شی تا چراغ روی در سبز شود، بعد داخل می شود و تازه می بینی توی یک قفسی که در گنده دیگری جلویت بسته است. بازهم همان دکمه را می زند و تا در قبلی بسته نشود این در سبز نشده و باز نمی شود. فرایند برگشت هم اینگونه است.

    بالاخره این اسکناس 500 یورویی من بالطایف الحیلی آب می شود. قسمت روزگار را ببین. خان سالمرون، رئیس ایفلا، دو سال پیش در اسفند ماه 96 آمده بود ایران. برای ویزایش 90 یورو پرداخته بود که باید کتابخانه ملی به آنها می داد و هنوز پرداخت نشده بود. با اتفاق و پیشنهاد آقای دکتر زمانی و آقای دکتر خسروی رفتیم بخش مدیریت ایفلا و خواستیم که آن را بپردازیم. گفتم که اینقدر ندارند و همینطور هم شد. وقتی رسید را دادند و خواستند که بقیه 410 یورو را بدهند، دیدند که ندارند. خانم مدیریت رفت به پذیرش و پول گرفت و آورد و خلاصه این ماجرا ختم به خیر شد.

    یکی از مشکلات داشتن گوشی آیفون، غیرفعال شدن اپل آی دی است. در آی‌پی ایران هم نمی شود اپل آیدی درست کرد و اگر اپل آیدی هم غیر فعال شود، روزآمدسازی نرم افزارها و کلی کارهای دیگر گوشی از دست می رود. در سالن که نشسته بودم، یادم آمد که مدتی است مصیبت اتمام اپل آیدی گریبانگیرم شده. همانجا شروع کردم به ثبت نام برای اپل آیدی. در کمال تعجب دیدم که درست شد و دارد کار می کند. واقعا زندگی و مسائل آن می توانند به این سادگی باشند؟ یا اینکه اگر برای آن زحمت بیشتری بکشیم و خون جگر بخوریم، ثواب بیشتری نصیبمان شده است.

    راستش را بخواهید من خیلی خوشحال نمی شوم که مملکتمان باز شود. فکر کنید که کشور ما هم مثل بقیه کشورهای دنیا شده و همه چیز در آن آزاد است. دیگر چه انگیزه ای برای رفتن به کشورهای دیگر می ماند؟؟!! همه جذابیت ماجرا به این است که از مرزها خارج شوی و نادیده ها و ناشناخته ها را کشف کنی. شبها که پیاده روی می کنم و در میدان سینتگما چند دقیقه ای را می نشینم، تعجب می کنم که نه پلیسی در کار است و نه گشتی و نه کسی کنترلی دارد، اما نه دعوایی دیده می شود و نه بی حرمتی و بی اخلاقی. هر کس هر طور که دلش می خواهد می پوشد و هر کار هنجارینی که خوشش بیاید انجام می دهد و هیچ دعوا و اختلافی هم پیش نمی آید. پس محدودیتهایی که داریم به یک دردی هم می خورند!!!

    روز قبل خانم دکتر کازرانی تماس گرفتند و گفتند که دوشنبه ساعت 11.45 مقاله شان باید ارائه شود و نتوانسته اند تشریف بیاورند. مقاله و اطلاعات را فرستادند. صبح رفتم بخش سخنرانان. تشکیلات خوب و منسجمی است. عکس گرفتند و بلافاصله در سیستم آپلود کردند. بعد هم اسلایدهایی که قبلا ارسال شده و آپلود کرده بودند را کنترل کردیم. سریع و حرفه ای اطلاعات وارد سیستم می شد که روی سیستم هر نشست قابل ارائه بود. خیلی خارجی و مهندسی شده بود. مقاله ایشان را با موضوع تحلیل مقالات ایرانی حوزه پرستاری مبتنی بر شواهد ارائه کردم و جالب بود که یک همکار احسان محمدی از آمریکا هم در پنل ما بودند که با هم عکس گرفتیم و برای احسان فرستادم. دنیای کتابداری جهانی هم دنیای کوچکی است و همه هم دیگر را شدید می شناسند.

    بعد از ناهار که با همراهی تیم ایرانی و امکانات موجود در کیفهایمان شکل گرفت، غذای آماده هانی و چیکا و فکر کنم کاچین، رفتیم برای بخش پوستر که وقت ارائه و نمایش آنها بود. بخش پوستر همایشهای بین المللی همیشه پر از ایده های خلاقانه است. استقبال از آن هم متفاوت و بالاست. بر خلاف کشور ما که هر مقاله ای ضعیف تر است می رود برای پوستر اما در ایفلا و همایشهای بین المللی مستقلا باید برای پوستر اقدام کرد. آنقدر ایده های جالبی هم برای طراحی و هم گزارشهای کارها دیده می شود که آدم به وجد می آید. بسیاری از اینگونه کارها هم در کتابخانه های ما انجام می شود اما یا اطلاع نداریم یا اعتماد به نفس لازم را نداریم و یا بلد نیستیم که آنها را جهانی کنیم و با انعکاس آنها به کتابداران دیگر در سراسر دنیا، حاصل کارهایمان را ثمربخش تر کنیم. خوب است کارگاه های مستقلی با تاکید بر ارائه پوسترهای جذاب در ایفلا برگزار شود و به همه علاقه مندان علاوه بر آموزش حرفه ای، جرات و جسارت ارائه کارهای خوب و خلاقانه کتابخانه که ممکن است برای خود ما عادی تلقی شود، آموزش داده شود. 

    خوشبختانه اینستاگرام انجمن کتابداری ایران هم راه افتاده و خیلی از اخبار ما را منعکس می کند. اینستاگرام، تویتر و فیسبوک، ابزارهای محبوب این روزهای ما هستند. اگر هشتگ ایفلا را هم وارد کنیم حتما عکسهایمان همه با هم دیده می شوند.

    امسال از چهار موسسه ایران نماینده در ایفلا وجود داشت. کتابخانه ملی 5 نفر، شهید بهشتی 1 نفر (بنده حقیر) نهاد کتابخانه های عمومی و در نهایت، کتابخانه مجلس که با دو تیم آمده بودند. یک تیم رسمی دونفره و یک تیم سه نفره که همکاران مجلس خودشان با خلاقیت و جذابیتی آمده بودند. زمینی آمده بودند استانبول و از آنجا هم به یونان و از اینجا هم به ایتالیا و سوئیس و فرانسه. اروپاگردی حسابی که با سرفرماندهی کوروش خان نوروز مرادی انجام گرفته بود.

    بعد از ناهار هر کسی رفت سراغ یکی از نشستها و پنلها. من هم سری به پنل متادیتا زدم. خیلی سریع گزارش می دادند و مسائل مختلفی را مطرح می کردند. بعد هم فرصتی دست داد تا با آقای دکتر زمانی و دکتر خسروی بنشینیم و قهوه ای بزنیم و در مورد مسائل مختلف صحبت کنیم. از وقتی که آقای دکتر صالح زمانی به بخش روابط بین الملل کتابخانه ملی آمده اند، الحق که تکان زمین لرزه ای و حرکت شدیدی در جریان بین المللی کتابخانه ملی و از همه مهمتر ایران به وجود آمده است. سر ایشان درد می کند برای ارتباطات بین المللی خیلی خوب. به دو زبان انگلیسی و فرانسه به خوبی صحبت می کنند و در طول این دو سه سال، بسیاری از افراد مهم ایفلا و جهان را در حوزه علم اطلاعات شناخته اند. رئیس ایفلا، کمیته مارک ایران، رئیس کتابخانه ملی مالزی، مجارستان و ... و تا حدود خانم جان ریچاردز که به دعوت کتابخانه های عمومی آمدند از ثمرات نیک فعالیتهای ایشان و تیم همراهشان است. با انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران هم مجله خیلی خوب "آی بولتن" را سردبیری و همراهی می کنند که خیلی تاثیرگذار بوده است.

    آقای دکتر فریبرز خسروی هم در این سالها به نظرم بیشترین ایفلانورد ایران بوده اند. خاطرات زیادی از ایفلاهای مختلف دارند که در همان عصر چای و قهوه حسابی تعریف کردند. از زمانی گفتند که آقای پیتر لور رئیس نشست کتابخانه های ملی بود و چقدر دوران طلایی برای این نشست بود. در کشورهای مختلف و شاید حدود 20 ایفلا را حضور داشته اند. در برخی از ایفلاها تنها نماینده ایران بوده اند. صحبت کردیم و قرار شد که اگر بتوانند یک جدولی از ایفلاهایی که حضور داشته اند و کسانی که همراهشان بوده اند تهیه کنند. همچنین اگر بشود یک تاریخ شفاهی برای ایفلاها تهیه شود و ایشان از مسائل و خاطرات و اتفاقات سفرهای ایفلا و تجربیات آن بگویند.

  6. اینجا آتن 6: ایفلای 85ام: تردد روی سن مطلقا ممنوع

    یکشنبه 3 شهریور از راه می‌رسد و صبح هم با صبحانه رنگارنگ و غیررژیمی هتل شروع می‌شود. لوبیا و نوعی برنج، بیکن و سوسیس و کالباس، پنیر فتا و پارمیزان، زیتون فراوان (البته سیاه و خیلی شور) و پودینگ و مربای انجیر و پوست پرتغال و خاگینه و صد البته قهوه عالی (اینجا کوفی صدایش می‌کنند). فکر می‌کنم پلاستیک روی سوسیها را نمی‌گیرند و همانطور سرخ می‌کنند که خیلی بد است. این‌ها باعث شده که معجون ارده و عسل و شیره توت و انگور و انجیر خودم باد کند. اگر غذا کم بیاورم می‌آیم سراغ این معجون دوست داشتنی.

    ساعت 10.30 امروز قرار است افتتاحیه رسمی ایفلای 85 باشد. با مترو سه ایستگاه می‌روم و به وقت می‌رسم. اما به سراغ پوستر نمی‌روم و در طبقه پائین در سالن جا خوش می‌کنم. قبل از ورود خانم‌ها و آقایانی با لباس‌های سنتی و محلی هستند که دیدن سنتی بودن آن‌ها لذت بخش است و با آن‌ها عکس می‌گیرم. عظمت جمعیت 3500 نفری که از حدود 147 کشور دنیا آمده‌اند اینجا معلوم می‌شود. خیلی‌ها هم هدفن ترجمه همزمان می‌گیرند. از جمله خانم بغل دستی من که صدای هدستش آرامش را از آدم می‌گیرد. با همه شلوغی جمعیت و سالن اما عاشق این برگزاری مراسم خارجی‌ها هستم. روی سن به آن بزرگی فقط یک تریبون است که لوگوی کنفرانس رویش چسبانده شده. دیگر هیچ به نر و خیر مقدم و هیچ چیز مزاحم و حاشیه ای دیگری نیست. سخنران‌ها بعد از معرفی می‌آیند وسط سن که تریبون هست و با صحبت کوتاه و وقت شناسانه ای می‌روند. هیچ کس هم به هیچ روی بر روی سن حرکت و رفت و آمد نمی‌کند. نمی‌دانم عکاسان و خبرنگاران کجا هستند که هیچ مزاحمتی از آنها نمی‌بینیم. شلوغی و تجمع آن‌ها اصلا وجود ندارد. وقتی قرار است که رقص برگزار شود دو آقای غول پیکر با تیشرت مشکلی می‌آیند روی سن که یک خانم هم همراهشان است. خانم لیوان آب روی تریبون را بر می‌دارد و آن دو تریبون را می‌برند. یک نفر دیگر هم کنار سن نشسته و سیم میکروفون را جمع می‌کند. سریع، راحت و بی حاشیه و بگیر و ببند. اگر روزی این اتفاق بر روی سن مراسم کشور ما بیافتد واقعا شاهکار می‌شود. در ایران 2000 نفر می آیند روی سن، در گوش مجری چیزی می گویند، برگه می دهند و .... یادم هست در یکی از جلسات رسمی آنقدر آدمهای مختلف آمدند و در گوش مجری حرف زدند و توصیه و سفارش کردند که یکباره عصبانی شد و شروع کرد به داد زدن. بی برنامگی همین می شود که باید همان لحظه روی سن همه چیز را هماهنگ و درست کرد.

    یکی از سخنران‌ها معاون وزیر فکر کنم فرهنگ یونان بود. به چشم خواهری ماشاء الله بلندبالا و زیباروی و خوش لباس. تمام تصوراتم از معاونان وزیر را به هم ریخت. برای ما معاون وزیر تعریف و استاندارد دیگری دارد. مراسم با اجرای آنتیگونه و نمادسازیهای زیبا و نمایش اپرایی ادامه پیدا کرد. بعد هم رقص و آواز زیبای سنتی با لباس‌های محلی از جنوب و شمال و شرق و غرب یونان و جزایر آن ادامه پیدا کرد. رقص و آوازشان مثل کردی خودمان بود و این قرابت فرهنگی جالبی را برای ما تداعی می‌کرد. دوستان ایرانی در طبقه بالا هستند و تا بعد از مراسم آن‌ها را نمی‌بینم.

    وقتی بیرون می‌آییم ظهر شده. دوستان ایرانی راهی ناهار می‌شوند. می‌روند میدان سینتگما که مک دونالد میل کنند. من می‌روم سراغ چسباندن پوستری که با آقای دکتر اصنافی و آقای دکامئی کار کرده‌ایم. متاسفانه علی رغم اینکه گفته بودند همه چیز برای نصب موجود است اصلا وضع خوبی در آنجا نیست. شش تکه کوچک چسب به درد نخوری به هر کس می‌دهند که اصلا کارایی ندارد. با چاقوی همه کاره خودم شروع می‌کنم و چسب‌های روی قاب پوستر را دوباره بازیافت می‌کنم و پوستر را در جایگاه شماره 3 برپا می‌کنم. پوسترهای جالب با طراحی و ایده های قشنگی هست. یک نفر پوستر را روی جنس پارچه تهیه کرده و آورده. کم حجم و قابل حمل و راحت. روی بعضی کیو آر کد گذاشته‌اند که لینک می‌شود به فول تکس مقاله. ایده های طراحی و کار پوستری همیشه جالب است.

    بازدید از نمایشگاه جانبی هم همیشه جذابیت‌های خودش را دارد که به آن مشغول می‌شویم. به ویژه به خاطر کارهایی که دارم اسکنرهای جدید که خودش اسکن می‌کند و به صورت خودکار ورق هم می‌زند خیلی جلب توجه می‌کند. چند مدلش را اینجا دیدم که برای کتاب‌های خطی و منابعی که نخواهیم برش بزنیم خیلی عالی است. دستگاهی هم بود که کتاب‌های را گردگیری می‌کرد. دستگاه میکروفیلم و میکروفیش ساز هم بود. همه تجهیزات دیگر هم جذاب و دیدنی بودند. بعد هم قرار بود دوستان برای شناسه و کنگره انجمن ویدئو تهیه کنند که با همراهی آنها با چند نفر آشنا شدیم.

    مراسم تمدید عضویت کتابخانه مان هم در ایفلا به انجام رسید. سال گذشته با هزار و یک مصیبت توانستم مدارک لازم برای عضویت را جور کنم. اما امسال یوروی رسمی خریدم و با خودم آوردم. بعد از پرداخت هزینه بلافاصله عضویت فعال شد و ایمیل آن به همکاران کتابخانه رسید. جالب است که هزینه عضویت کتابخانه ما 551 یورو شد و عضویت کتابخانه ملی هم همینقدر است. برگه حق رای در انتخابات چهارشنبه را هم به ما دادند. بحث عضویت انجمن در ایفلا هم مطرح شد و سابقه ای از تلاش‌های قبلی مان در این زمینه گفتم. آقای دکتر زمانی خیلی فعال و پیگیر دنبال قضیه را گرفتند. حداقل 259 یورو هزینه عضویت سالانه است اما همه اعضایی که از طرف انجمن شرکت کنند حداقل 25 درصد تخفیف شرکت در کنگره ایفلا می‌گیرند.

    از صبح کلی رفت و آمد و وارمر غذا و گیلاس و لیوان در جاهای مختلف قسمت نمایشگاهی می‌گذاشتند. از حدود ساعت 4 شروع کردند به آوردن فینگر فودها و نوشیدنی‌ها. دلمه، جوجه معرکه و خوشمزه، گوجه و پنیر و خیار، شامی، انواع شیرینی و انواع نوشیدنی‌ها در همه جا بود و پذیرایی مفصلی از مهمان‌ها کردند. آن‌هایی که اهل نوشیدنی های منشوری بودند هم حسابی دلی از عزا در آوردند. چون ظاهرا اینطور جاها از نوشیدنی های درجه یک و برندهای معروف استفاده می‌شود و همین  باعث می‌شود که خیلی طرفدار داشته باشد.

    از محل کنفرانس خارج شدم که برم تپه فیلوپوپو را ببینم. سه ایستگاه رفتم و دیدم که رسیده‌ام به میدان موناستیراکی. از قبل دنبال خرید بودم و حالا نطلبیده رسیده بودم اینجا که آن را مراد تلقی کردم. به نسبت جاهای دیگر قیمت‌ها خوب بود و خریدهایی کردم. اما دیدم که هی می‌گویند داریم می‌بندیم و تعجب کردم چون روزهای قبل بیشتر باز بودند. فهمیدم به خاطر یکشنبه است که زودتر تعطیل می‌کنند. آمدم میدان سینتگما. یک آقای موزیسینی آنجا می‌نواخت. یک ساعتی نشستم و رفت و آمد مردم و شور این شهر را دیدم و موسیقی شنیدم. حال خوبی بود. شهری که زنده باشد آدم را هم زنده می‌کند و حال زندگی می‌پراکند.

    آخر شب‌ها که لایکهای پست‌ها و نظرات اینستاگرام و فیس بوک را که نگاه می‌کنم، قشنگ معلوم است که اهالی آمریکای شمالی و کانادا و جنوبی در انتهای شب ما تازه بیدار شده‌اند و دارند استوی و پست‌ها را می‌بینند و لایک می‌کنند.

  7. اینجا آتن 5: ایفلای 85ام: پذیرایی فقط آب

    روز شنبه 2 شهریور 1398 است. اتاقم به دلیل نزدیکی به آشپزخانه صبح‌ها خیلی سر و صدا داشت. برای تعویض اتاق باید همه وسایلم را چمدان می‌کردم و می‌گذاشتم پذیرش تا شب که  برگردم و بروم اتاق جدید. خوشبختانه دو بشقاب میناکاری که انجمن برای مصاحبه کنندگان و یادگاری داده بود از چمدان خارج شد و نصف کل چمدان خالی شد و وسایل در آن جا شد. امروز راهی محل برگزاری کنفرانس شدم. دیدم که وقت هست و من هم هنوز کارت مترو نگرفته‌ام. متروی معمولی هم گران تمام می‌شود. شروع کردم به پیاده روی. گوگل مپ اگر مسیر را قبلا رویش پیدا کرده و مشخص کرده باشی، حتی در صورت آفلاین بودن هم اگر از آن خارج نشوی مسیر را می‌دهد. مسیری که می‌داد از وسط باغ ملی بود که امروز هم تعطیل بود. با کمی دور زدن خودم را رساندم محل برگزاری کنفرانس یعنی مگارون. مجموعه ای بزرگ و فوق العاده که گنجایش این همه مهمان یعنی بیش از 3500 نفر را دارد. جالب اینکه چنین اتفاق مهمی در این شهر هیچ انعکاس و نماد و نمایشی ندارد. تا جلوی مگارون متوجه بنرهای ایفلا نمی‌شوی. شاید از بس از این رویدادها می‌بینند دیگر سر و بی حس شده باشند.

    باید چند کار می‌کردم. اول ثبت نام خودم را تکمیل می‌کردم و بعد کتابخانه. پوستر را هم همراه آورده بودم که بچسبانم. هر کسی این پوستر را می‌دید می‌پرسید شمشیر است آورده ای؟ آخر با بسته بندی خاصی آن را آماده کرده بودم که عین شمشیر هم می‌نمود. در بدو ورود خانم معماریان را دیدم و گفت که نشستهای کتابخانه عمومی و ملی و استاندارد و ادواری‌ها که ایرانی‌ها ارائه و عضویت دارند در کالج برگزار می‌شود. اتوبوس‌هایی هم برای آنجا بود و زمان برنامه هم شده بود ساعت 11 که خوشبختانه وقت بود و به اتفاق دوستان رفتیم کالج.

    کلاسهای کالج برای برگزاری نشستهای مختلف در نظر گرفته شده بود. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های برگزاری این اتفاقات بزرگ در کشورهای اروپایی مساله سادگی برگزاری است. اصلا در قید و بند تشریفات نیستند. تنها وسیله پذیرایی دستگاه آب سرد کنی بود با کلی لیوان کنارش در سالن ورودی اصلی. هر چیزی هم که بخواهی خودت باید بخری از بوفه. آن هم قربانش بروم وقتی ظهر شد یک صف دو کیلومتری جلویش بسته شد. در نشست کمیته‌ها هم هر کسی چیزی داشت دست به دست می‌گرداندند و هر کسی دانه ای بر می‌داشت و می‌داد بغل دستی. البته خدایی چیزهای خوشمزه ای داشتند. همه هم باید ثبت نام کنند. حتی دوستان ایرانی که هر کدام عضو کمیته های مختلف بودند. جالب است که اصلا هم با کسی تعارف ندارند. هر چیزی سر جای خودش. به عوض اسیر کردن خودشان برای پذیرایی و این حواشی به اصل موضوع می‌پردازند. کاری ندارند شما با چی می‌آیی و کجا می‌روی و چی می‌خوری. مهم این است که به وقت برسی و از موضوعات استفاده کنی یا ارائه کنی. در نشست کمیته کتابخانه عمومی که یکی از شلوغ‌ترین و فعال‌ترین کمیته‌ها بود، شرکت کنندگان از بیش از 15 کشور حضور داشتند. این همه ایده و تجربه از کشورهای متفاوت و متنوع می‌تواند خیلی سازنده باشد.

    ساعت 13.15 نشست تمام می‌شد و ساعت 13.30 نشست بعدی. صف غذا هم طولانی و غیرقابل دسترس. خوشبختانه هم خوراک مرغ داشتم و هم بیف استروگانوف (فکر کن چه کنسرو باکلاسی است) و هم نان لواش. با همان‌ها ناهار را ردیف کردیم و در قلب تاریخ از گرسنگی رهایی یافتیم. در نشست های بعد از ناهار هم شرکت کردیم. تا ساعت سه و نیم که اتوبوس بر می‌گشت در کالج بودیم. برگشتیم محل برگزاری کنفرانس یعنی مگارون. رفتم دنبال ثبت نامم. یک آقای افغان به اسم اصیل در پذیرش بود که به زبان فارسی حرف می‌زد. خیلی عالی بود. با خیال راحت و احساس نزدیکی سوالات را پرسیدیم. خیلی هم همدلی می‌کرد. خودش البته در آلمان زندگی می‌کرد و عضو تیم برگزاری بود و نه کتابدار. هنوز محل پوسترها اجازه چسباندن نداشت و نمی‌شد آن را دنبال خود کشید. به همین خاطر پیش همین آقای اصیل گذاشتمش و رفتم که از وقتم استفاده کنم.

    در برگشت گفتم بروم تپه تاریخی فیلوپاپو را ببینم. پیاده راه افتادم که بیایم هتل و از آنجا بروم. یکباره خودم را جلوی موزه جنگ دیدم. بیرون محوطه که نیازی به بلیط هم نداشت کلی هواپیما و هلیکوپتر و مسلسل و توپ گذاشته بودند که می‌شد پشت توپ و مسلسل‌ها نشیت و عکس گرفت. تاریخ تحول مسائل مختلف جنگی را می‌شد آنجا به خوبی دید. یک نکته مهم این موضوع این بود که اغلب ابداعات و اختراعات بشر قبل از هر چیز در خدمت مقاصد جنگی و سلطه جویانه بوده و بعد رسیده به شئونات دیگر زندگی.

    بعد هم گوگل مپ یک مسیر میانبر سبز نشان داد که دیدم از دل باغ ملی می‌گذرد. خوشبختانه باغ ملی هم باز بود و قابل دیدن. درخت‌های سر به فلک کشیده و نسبتا متنوعی داشت. چیزی که جلب توجه می‌کرد دویدن آدم‌های مختلف در آن بود. با فرم خنده دار دوی ماراتن می‌دویدند. دختر و پسر هم فرق نمی‌کرد. هوای اینجا عالی و آسمان آبی است و ورزش خطری ندارد و می‌شود از آن لذت برد. کتابخوانی هم در جای جای باغ دیده می‌شد. در شهر هم دیده می‌شود. در کافه‌ها بعضی از آدم‌ها نشسته‌اند و کتاب می‌خوانند. محوطه باغ هم خاکی است و اصلا با آسفالت به این باغ زیبا و جنگی صدمه نزده‌اند. حس طبیعی خوبی هم دارد.

    یکی از دوستان خبرنگار ایبنا استوری و پستهای اینستاگرام را دیده بود و خواسته بود که مطلبی در مورد ایفلا بنویسم. با همه خستگی نشستم و شمردم و دیدم واقعا چقدر ما می‌توانیم از ایفلا بهره مند بشویم و همینطور ایفلا از ما استفاده کنه. خوشبختانه سریع هم در اینجا منتشر کردند. مزه مطلب به انتشار داغ داغ و به وقت مناسبشه که از دهن نیافته.

    از روزی که آمده ام تصمیم گرفته ام یک شب را بروم بیرون. اما مگر می شود. هم خستگی بیش از حد به خاطر تحرک و راه رفتن و هم تعهد به نوشتن شبانه. اگر یک شب ننویسم احساس می کنم که وقتم تباه شده است و این مطالب در وقت خودشان شیرین و دلنشین هستند.

  8. اینجا آتن 4: ایفلای 85ام: هادریان: کتابخانه‌ای از دل تاریخ

    از آکروپولیس که بیرون می‌آیم دوباره پیاده روی شروع می‌شود. در طول چند ماه گذشته، یعنی دقیقا از اردیبهشت تا الان حدود 5 کیلو وزن کم کرده‌ام. هم غذا را کنترل کرده‌ام و هم میزان شنای هفتگیم دست کم 500 متر اضافه شده است. اما به قول معروف "یک عمر عبادت به نگاهی به باد می‌ره" حالا امان از رژیم‌ها و کاهش وزن‌هایی که به یک همچین سفری به باد می‌ره. فقط پیاده روی های مفصل می‌تواند این درد را درمان کند. هم از زیبایی های محیط بیشتر بهره می‌بری و هم اینکه تمرین خیلی خوبی است. چند مسیر برای بیرون آمدن وجود داشت. فضای اطراف با درختان زیتون و کاج سوزنی و گاهی انار پوشیده شده است. جیرجیرک‌ها هم که تعهد و پشتکار محشری دارند و دائم و در هر حالی دارند می‌خوانند. از مسیری آمدم که بعد از یکی دو کوچه رستورانی سر نبش پدیدار شد. یکی از مهم‌ترین جاذبه های یونان همین رستوران‌ها و غذاهای مدیترانه ای و نسبتا ارزان (در قیاس با دیگر کشورهای مشابه) است. در هر جا هم با کلی ستون و سنگ‌های باستانی مواجه می‌شوی. حتی در مسیر ریل مترو و قطار. حتی در داخل ایستگاه مترو موناستریسکی کلی از این آثار باستانی همینطور مانده. کلا فکر کنم یونانی‌ها از بس آثار باستانی را جمع و جور کرده‌اند و هی خرجشان کرده‌اند خسته شده‌اند. البته این‌ها فقط متعلق به خود یونان نیست و حقیقتا میراث جهانی است و به یک کشور و یک مرز تعلق ندارد.

    در همین مسیر یک سری ستون و بناهای خیلی قدیمی و سنگ‌های تلنبار شده دیدم. رفتم و دیدم عجب جایی را کشف کرده‌ام. قبلا در موردش خوانده بودم که کتابخانه هادریان از جمله جاهای دیدنی است و حالا جلویم سبز شده بود بدون اینکه بدانم. برای یک کتابدار هیچی شیرین تر از رویارویی با کتابخانه آنهم از نوع یک عالمه ماقبل تاریخ نیست. کتابخانه ای که طومارهای پاپیروس و در دوره های احتمالا لوح های گلین و پوست نوشته و ... مواد اولیه‌اش را تشکیل می‌داده. البته برادران سقراط و افلاطون و ارسطو بخت این را نداشته‌اند از این مجموعه استفاده کنند. اما افکار و فلسفه آن‌ها از پایه های قدیمی بوده که وجود این کتابخانه که در سال 132 قبل از میلاد (فکرشو بکن) بنا شده را ضروری فرض کرده. به پذیرش گفتم من هم کتابدارم و می‌خواهم از این کتابخانه بازدید کنم و 4 یورو ندهم. گفت که کتابدارها هم باید بپردازند و فقط دانشجویان معاف هستند. کتابخانه با عظمتی بوده و در طول زمان خیلی سرد و گرم چشیده اما خوشبختانه همچنان به اسم کتابخانه در بین این همه مجموعه باستانی شناخته می‌شود.

    بعد از این همه آثار باستانی میدان موناستریسکی ظاهر می‌شود که قلب تپنده ای است. هزار رنگ و هزار صورت است. بخشی از کوچه های آن بازار معروف پاکاره وجود دارد که هر چه بخواهی در آنجا پیدا می‌شود. از یادگاری‌های یونانی تا لباس و غذا و به ویژه روغن زیتون. همینطور با مردم و محیط و خیابان رفتم و دیدنی‌های بسیار دیدم و یکباره به مترو رسیدم و دیدم که سه چهار ایستگاه آمده‌ام. خیلی از این خیابان‌ها و خود آکروپولیس هم راه ماشین و تاکسی و اتوبوس خور ندارد و تا جایی می‌شود رفت و بقیه‌اش پیاده است که خیلی هم خوب است کمتر به اینجاها صدمه می‌خورد. بعد هم خیابان چاتزیچریتسو اگر اشتباه نکنم ظاهر شد که برای پیاده روی عصرگاهی خیلی مساعد بود و مردم دسته دسته آنجا بودند.

    یک جایی در میز و صندلی یکی از رستوران‌ها نشستم تا هم نفسی تازه کنم بعد از این همه قدم زنی و هم اینکه با اینترنت مسیر را چک کنم. تشنه بودم شدید و خب با حساب ایرانی خرید آب معدنی به 2 یورو (یعنی حدود 26000 تومان) اصلا تو کت آدم نمی‌ره و خیانت به اقتصاد مملکته کلا. طبق رسم رستوران‌های اینجا یک لیوان بزرگ آب خنک که اول ورود می‌آورند برای من هم گذاشتند. گفتم دارم می‌روم اما می‌شود آب را بخورم. گفتند رایگانه و می تونی بخوری. شاید یکی از دلچسب ترین آب‌هایی بود که در زندگیم خورده بودم. نوازندگان و دست فروشان در جای جای این خیابان بودند. جالب اینکه اغلب دست فروشانی که دستبند و گردن بند و تسبیح و ... می‌فروختند، همگی با دست و در همانجا آن‌ها را می‌ساختند و می‌فروختند. انجیر و زیتون مهم‌ترین میوه های اینجا هستند. در جای جای شهر درختان آن هست و در این فقط که وقت رسیدن آن‌هاست در میز صبحانه هم انجیر دیده می‌شود. زیتون‌های متنوع هم همه جا دیده می‌شود.

    یکی از جالب‌ترین وسایل حمل و نقل اینجا اسکوتر است. اسکوترهایی که در همه جای شهر دیده می‌شوند و پارک شده‌اند. اپلیکیشنی به اسم لیمو دارند که اگر دانلود کنی و با آن کیو آر کد روی اسکوتر را اسکن کنی می‌توانی استفاده کرده و لذت سواری سریع و عالی با اسکوتر برقی را تجربه کنی.

    با تجربه این سال‌ها آموخته‌ام که نباید هتل را یکجا گرفت. چون اگر خوشت نیاید مصیبت خواهی داشت و ممکن است عوض کردن آن سخت باشد. دو شب هتلم تمام شده بود و باید فکر جایی می‌کردم. متاسفانه هتل آپارتمانهای خوب پیدا نشد. البته بود به قیمت مناسب اما نمی‌شد گرفت. چندجایی را در شهر پرسیدم و از شبی 70 یورو تا 200 یوری نیوهتل بود. دیدم بخواهم جابجا شوم هم سخت است و هم اینکه این هتل خودم که در قلب شهر است را از دست می‌دهم و کلی باید هزینه کنم برای رفت و آمد در سطح شهر. به هتل خودم گفتم به شرط ارائه تخفیف همینجا می‌مانم. به همین خاطر نزدیک به ده یورو تخفیف دادند و به شبی 75 یورو هتل توافق کردیم. البته به شرطی که نقدی بدهم و نه با کارت اعتباری. یک اسکناس 500 یوروی در آوردم و به پطرس خان پذیرش دادم. ماجرای پارسال با خانم ریبری در پرتغال سر این اسکناس 500 یوروی تکرار شد. بنده خدا آخرش گفت باید کپی از آن بگیرم. دستگاه خراب بود و نشد. اسکناس را برگرداند و گفت این پول خیلی زیادی است. من مسئولیت را نمی‌پذیرم. پیش خودت باشد تا فردا بدهی به مسئول شیفت صبح.

  9. اینجا آتن 3: ایفلای 85ام: دوربینهای خیانت کار

    امشب که قرار بود مطالب دیروز را تکمیل کنم و امروز را هم اضافه کنم، به خاطر نوشتن مطلبی که خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در مورد ایفلا خواسته بود عقب افتاد. حالا ببینم این نصف شبی تا کجا جان خواهم داشت و دوام می‌آورم که بنویسم و از مطالب عقب نیافتم.

    هوای مدیترانه ای اینجا با آن درختان زیتون خبر از بادهای شدید می‌دهد. امروز هم بادهایی اینجا می‌وزید که کم مانده بود آدم را از جا بکند. درختان کم جان و کم برگی اطراف آکروپولیس هستند که به هیچ وجه کفاف دهنده سایه لازم برای فرار از آفتاب سوزان را ندارند. اگر باد نیاید، همه مردم آب می‌شوند و می‌میرند از زور گرما و عرق و شرجی. خوشبختانه باد می‌آید و باید مراقب باشی که دوربینت یا کلاه و وسایلت را باد نبرد. راهی دیدار این دردانه تاریخ جهان شدم. با قلبی مملو از رویاها و همان حکایت زندگی کردن رویاهای دور و دراز.

    بگذارید یک اعتراف خودمانی بکنم. اگر پانصد دفعه دیگر هم تاریخ و جغرافی و باستان شناسی بخوانم هرگز و تا ابد فرق بین پارتنون، آگورا، آتنا و ... را نخواهم فهمید. به همین خاطر دیشب هر چه کردم که بنویسم چون می‌خواستم اطلاعات دقیق به دست بدهم نشد که نشد. اما حالا هم که دوباره آمدم بنویسم دیدم که این‌ها را آنطور که باید نمی‌شناسم. حالا به من چه که کی و چطور و به چه اسمی اینجا را ساخته‌اند که از قله توچال بالارفتن سخت تر است یاد گرفتن این اسامی و تاریخ باستان.

    من روایت خودم را می‌نویسم و حتما دوستان به راحتی با یک جستجوی کوچک می‌توانند همه این اطلاعات تاریخی را به دست بیاورند. من رسالتم ایستگادن و تا کمر خمر شدن در مقابل همت و اراده مردمان آهنین جانی است که با هیچ امکاناتی جز زور بازو و البته شلاق سر خدمتکاران، صخره های سنگ مرمرین را که امروز باید سنگ برهای الکترونیکی غول آسا ببرند و جرثقیل‌های غول پیکر بردارند و کمرشکن های چندین اسب بخاری حمل کنند را بریده و صیقل داده و حمل کرده‌اند و با آن ساختمان‌های عظیم و سر به فلک کشیده سنگی و هنری ساخته‌اند. ما الان کی همت و جربزه چنین کارهایی داریم. هنر الان ظریف و کوتوله است. مثل ماشین‌هایمان، مثل خانه‌هایمان، مثل زن‌هایمان، مثل گردن بندهایمان و غیره و غیره. حیرت می‌کنم وقتی کنار تخته سنگی محکم می‌ایستم و هر چقدر دست دراز می‌کنم می‌بینم بغل من که هیچ، بغل سه مرد درازدست لازم است تا دور این ستون را به بغل بگیرند. آن وقت نه یکی و دوتا که صدها ستون و سنگ های خارای تریلی‌بر را در بنای چنین ساختمانی زیبا به کار برده‌اند.

    آکروپولیس دژی شهری بوده که بر روی تپه ای بلندتر از دریا و دشت‌های اطراف ساخته شده است. درست مثل همه قلعه های دیگری که در ایران و دنیا دیده‌ایم. مثل قلعه رودخان در رشت، زیگورات در شوش و همچون قلعه ای در حلب سوریه و ارگ بم. اغلب این دژهای محکم نیز گفته می‌شود که از زیر تونل‌هایی دارد که راه به شهر می‌برند برای آذوقه هنگام جنگ و فرار در بدترین شرایط شکست. اینجا هم به عنوان شهری که باید مواظبت می‌شده بر روی صخره های سنگی طبیعی ساخته شده اما ستون‌های سفید و بزرگ و سنگ‌های چندین تنی در آن به کار رفته. در ورودی هم سنگ‌های طبیعی دارد و هم سنگ فرشی که هر کدامش یک نوع سنگ است و زیبایی خاص خودش را دارد. در حدود 3000 سال پیش این همه سنگ را آوردن و شروع به ساخت بنایی با این عظمت و بلندی و قدرت خیلی همت و پیگیری می‌خواسته است. نمی‌دانم چقدر طول کشیده اما واقعا حیرت آور و زیباست. تازه فقط خود بنا به تنهایی نبود که ساخته و مسقف و قابل استفاده شود. تمامی سر ستون‌ها زیرسقفی ها ظاهرا مجسمه های زیبای سنگی بوده که الان مقدار اندکی از آن‌ها باقی مانده است.

    در این مجموعه هم مسائل سیاسی و شهرسازی مطرح بوده و هم مسائل مذهبی و معبدسازی. مقداری از ستون‌های زیبا و بخشی از سردرها باقی مانده اما عمده بنا تخریب شده و ریخته. نوشته بود که خیلی از سنگ‌ها و ستون‌ها را انگلیسی در همان اوایل کاوش‌های باستان شناسی برده‌اند. درست مثل تخت جمشید ما. چیز خیلی جالب در جای جای آتن و به ویژه اطراف و اکناف آکروپولیس، وجود صدها قطعه سنگ و آثار باستانی است که گاه در کنار یک رستوران یا کافه ای قدیمی باکمی فنس از جامعه جدا شده و همینطور روی هم گردآوری شده. در خیلی از جاها نه بازسازی وجود دارد و نه سقفی بالای سر این سنگ‌های بدبخت است. فکر می‌کنم یونانی‌ها از بس که بازسازی و نگهداری کرده‌اند دیگرخسته شده و رهایشان کرده‌اند به امان خدا.

    سالن روبازی که همه آن را با اجرای کنسرت معروف و بزرگیانی که به نظرم در سالهای 2005 اجرا کرد می‌شناسند، نمونه ای زیبا از یک سالن نمایش آن هم روباز و خوش آب و هوا است. کنگره های سنگی اطراف و نشیمن‌های سنگی و نظم داخل آن که در حدود 3000 سال پیش ساخته شده، نشان از نبوغ و همت این ملت دارد. باغات و درختان سرسبز آتنی همه پیدایند و در پس زمینه آسمان آبی و این اثر معماری بزرگ، بیانگر جنگندگی بشر و همت و هنر اوست.

    جماعت خیلی زیادی هجوم آورده‌اند و با اینکه ساعت حدود 4 بعد از ظهر گرم تابستانی است اما کسی اهمیت نمی‌دهد و زیر آفتاب و باد می‌خواهند خودشان را به بناهای بالاتر و بالاتر رسانده و دوستان و پروفایلهایشان را با عکس‌هایی از یکی از خاص‌ترین و منحصر به فردترین جاهای جهان تر و تازه کند و فتیله قپی و پز را تا منتهی علیه ممکن بالا بکشند.

    به نظرم دوربینها به طور کلی و دوربین‌های موبایل به شکل خاص‌تر، خیانتی بزرگ به بشریت و فرهنگ کرده و می‌کنند. از یک طرف با هر قابلیت پیرفته ای و با هر تکنیک علمی و با هر ذوق خدادادی هنری که عکس بگیرید، یک اثر هنری زیبا خلق کرده ای، اما حقیقت را خیلی کتمان کرده ای. هر چقدر هم که یک عکس خارق العاده باشد اما بازهم نمی‌تواند جای تصویر حقیقی با چشم را بگیرد. باید این جاهای زیبا و خاص دنیا را فقط رفت و دید. عکس‌های دوربین‌ها مثل فرزند نامشروعی هستند که هستند اما حقیقت و اصالت ندارند. از سوی دیگر هم، بشر را معتاد زاویه بندی و عمق میدان و تناسب طلایی و ... کرده‌اند. آدم‌ها بیشتر از آنکه ببینند و در ذهن حک کنند فقط به دنبال زاویه بندی و عکس گرفتن هستند. از بیماری سلفی و خودشیفتگی به نمایش گذاشتن پیکره های پروتزی (خدایی در اروپا این عمل‌ها و آرایش‌های آنچنانی و ... خبری نیست) بگذریم.

     

  10. اینجا آتن 2: ایفلای 85ام: آکروپولیس

    دو کار مهم را باید انجام می دادم. اول اینکه حتما یک سیم کارت می گرفتم. و دیگر کارت مترو و اگر هم شد تور اتوبوسی شهر آتن مثل تجربه پارسال بارسلونا که خیلی خوب بود. آخر بدون اینترنت اصلا کاری از پیش نمی رود. در هر سفر به دفعات بیشماری از خودم می پرسم آدمهایی که قبل از وجود اینترنت و این همه امکانات سفر می کردند و آن هم سفر خارجی، چطور این کار را می کرده اند؟ آیا چنین چیزی ممکن است که آدم نه گوگل مپی، نه بوکینگی و نه مسیریابی را نداشته باشد و بخواهد در کشوری دیگر سفر کند؟ به همین خاطر حتما باید سیم کارتی برای اینترنت به همراه می داشتم. از قبل یک گوشی قدیمی که مال یک آقای دکتر بوده و فقط دو بار زمین خورده و اِل ای دی آن خرد شده را با خودم برداشته بودم. سیم کارت کاسمو با 8 گیگ اینترنت و حدود 10 ساعت مکالمه برای یکماه را به قیمت 12 یورو گرفتم و همانجا فعالش کردم. تنها ایرادش این است که فقط با شماره های یونان می شود تماس گرفت و به خارج از کشور نمی شود زنگ زد. به هر حال همین امروز امتحانش را پس داد و جاهایی که لازم بود حتما اینترنت داشته باشم تا بتوانم مسیریابی کنم خیلی کمک کرد. دمش گرم.

    هتل با صبحانه است. هزینه بیشتری بر می دارد و برای من که به صبحانه مخصوص خانگی عادت دارم و همراهم آورده ام، بار اضافی است. چون باید وقتت را با زمان صبحانه هتل هماهنگ کنی. هر چند که امروز حسابی دلی از عزا درآوردیم و به قولی شکممون نو نوار شد. آن هم با بیکن و سوسیس کالباس و پنیری که در مملکت خودمان جرات نمی کنیم بخوریم.

    بعد از صبحانه راهی شهر شدم. هر چند دیشب خیلی دیر خوابیده بودم اما صبح نسبتا خوب بیدار شدم و کارها را دنبال کردم. اول رفتم سراغ سیم کارت. همان میدان سینتگما که یکی از معروفترین میدانهای جهان و یونان است، مرکز همه فعالیتها شد. هم آبنمای زیبایی دارد و هم مرکز تجمع مردم است و هم پارلمان یونان و هم گرند هتل قدیمی یونان آنجاست. تابستان است و فصل توریست و سفر. مردم دسته دسته با لباسهای رنگارنگ و در شکل و شمایلهای "هرکس هر جور دلش بخواه" می آیند و می روند. به هر زبانی هم صحبت می شود. خیلی جالب است که لباسهایشان به ویژه لباس خانمها صرف نظر از منشوری بودن و این حرفها، بسیار به صرفه و کم هزینه می شود. اغلب شلوراکهای کوتاه و تاپ و یک صندل خیلی سبک به تن و پا دارند. خب این مقدرا کم پارچه که نازک هم هست از یک طرف چون مواد اولیه کمی برده ارزانتر تمام می شود و از طرف دیگر چون چند لایه نیست و نازک است طبیعتا خنک و تابستانی است و هر جا که بروند کمتر از وسائل سرمایشی باید استفاده کنند و همین خودش باعث صرفه جویی می شود. آدمها هم راحت و بی غم و غصه (به ظاهر) هر طور و هر جا بخواهند می روند و غلغله ای در شهر است. شهری زنده و پوینده. به مدد توریست –یعنی صنعت بدون دود- هر جای دنیا آباد می شود.

     اول اینکه در ضلعی از میدان سینتگما (به معنی قانون اساسی)، قبری هست که می گویند مزار سربازی است به اسم ماراتن (همین دو ماراتن) که نمی دانم چقدر افسانه و چقدر حقیقت است که از مرز ایران تا همین میدان دویده تا خبر شکست لشکر یونان را بدهد. همیشه سربازانی با لباس فرم مخصوص آنجا نگهبانی می دهند. ساعت تغییر شیفتشان که می شود با مراسمی زیبا و خاص و جذاب، رژه مخصوصی می روند و شیفت را تحویل می دهند. چقدر خوب است که دنیا رسم و رسومش را حفظ می کند. چه همه آدم جمع شده بودند و این مراسم را دیدند. کبوترها هم آن اطراف را روی سرشان گرفته و بدون ترس هر جایی نوک می زنند. حتی روی سر و دست هم به دنبال غذا می نشینند.

    در جایی دیگر یک خوانند با سیستم مخصوص و صدای بلندی نشسته و از کله صبح آواز می خواند. شاید چیزی مثل سلطان قلبهای ما یا آهنگهایی که ظاهرا همه با آنها خاطره دارند. کوچه پس کوچه های آتن، که روزگاری پذیرای سقراط و افلاطون و ارسطو و زنون (یکی الئایی و دیگری کیتیونی) و سِنِکا و مارکوس آورلیوس (امپراطور رم) بوده، همه سنگ فرش شده و از بس توریست (سالانه حدود 16 میلیون نفر) روی آنها پا زده اند همه سنگ فرشها براق و صیقلی شده اند. در کوچه ها مثل همه جای کشورهای اروپایی گل و بوته هست و البته کافه و میز بار و ... که اینجا رنگ و بوی مدیترانه ای هم دارد. اتوبوسهای توریستی روباز هم به رنگهای جذاب می چرخند و کلی توریست را جابجا می کنند. تراموای قدیمی هم برای گردش شهری هست.

    کافه ها را که دیگر نگو. هر ساعت شبانه روز که بیایی عده ای نشسته اند یا می خورند و یا گپ می زنند. رفتم به سمت "باغ ملی یونان" که در کمال تعجب دیدیم تعطیل است. علتش هم جالب بود. گفتند چون باد شدیدی می وزد و در بعد از ظهر قرار است شدیدتر هم بشود، باغ تعطیل است. راست هم می گفتند چون در آکروپولیس، واقعا جاهایی باد نزدیک بود آدم را بیندازد. آنقدر قوی و شدید بود.

    بعد از ناهار با گوگل مپ دیدم که پیاده 14 دقیق راه تا آکروپولیس است. راه افتادم و از بین کوچه بازارهای رنگارنگ و شلوغ و پر از گل و گیاه گذشتم و کلی ساختمانهای قدیمی بازسازی شده تاریخی دیدم تا بالاخره به آکروپولیس زیبا رسیدم.

    چیزهایی که یک عمری عکس آنها را دیده ای و همیشه در حسرت دیدار آنها بوده ای، وقتی که فرصت دیدار از نزدیک دست می دهد، اولش آدم باور نمی کند. این اتفاق در مورد ایفل و تاج محل و لوور هم قبلا برایم افتاده بود. و به قولی رویایی را که رویای خود تو بوده و الان رویای خیلی از آدمهای روی کرده زمین به شمار می رود را تعبیر کردن و زندگی کردن، خیلی جالب است و باید قدردان آنه بود.

    خوشبختانه بعد از یک پیاده روی طولانی وقتی که آمدم استراحتکی بکنم تا با قوای بیشتری و آماده ای بتوانم این یگانه دنیا را ببینم، دیدم که وای فای رایگان هم هست. دوباره در مورد آکروپولیس و پانتئون و... خواندن و اطلاعاتم به روزتر شد تا آمادگی کامل دیدن برایم فراهم شود. ورودی آکروپولیس 20 یورو بود که بعد از خرید بلیط و کنترل آن وارد محوطه زیباو اعجاب انگیز آن شدیم. آخر نمی شود آکروپولیس را به این سادگی و در حال خواب آلودگی تشریح کرد. پس بیزحمت جایی نروید و منتظر بمانید تا در پست بعدی در مورد آن بنویسم.

تمامی حقوق مطالب محفوظ است