دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. اکسیری به نام حوصله
    حتماً هر انسان معقولی در مقاطعی از زندگی یا در انتهای آن از خودش می‌پرسد که تا اینجای زندگی دستاورد من چه بوده؟ این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که هم گذشته زندگی را تفسیر می‌کند و هم چراغی برای آینده آن می‌افروزد. ممکن است هر کس به فراخور روحیه، محیط، اطرافیان، شکست یا موفقیت در زندگی، یک یا چند چیز را مهمترین دستاورد زندگی خودش معرفی کند. ممکن است این تنوع دریافتها باعث شود که افرادی بپرسند بالاخره کدامیک از این‌ها مهم‌ترین اصل زندگی است که ما بخواهیم از
  2. الکل زندگی‌ات باش
    دو سه پیس الکل زدم و مالیدم به دستم. بعد دوباره دو پیس دیگر و مالیدم دور کیف جیبی‌ام. وقتی کیف را برگرداندم وحشت کردم. گفتم ای داد و بیداد، الکل چرم کیف را خراب کرد و پوستش را کند. روی آن دست کشیدم تا ببینم عمق فاجعه چقدر است. اما ناخودآگاه لبخند ملیحی روی لبانم نشست. دیوانه‌وار شروع کردم به الکل زدن و حسابی کیفم را غسل دادم. تازه متوجه شده بودم که در گوشه و کنار و لای دوختها و قسمتهایی که کارتها را می‌گذارم و پشت طلقی که باید شفاف باشد تا کارتها از پشتش
  3. روزی پدر می‌شوی
    به نام خرد فرزند عزیز و دلبندم وقتی که بچه بودیم و پدرم از دست ما ناراحت می شد و ما را تنبیه می کرد و بعد دستهای زبرش را روی سرمان می کشید، با خودمان فکر می کردیم که این دیگر چه جورش است؟ نه به آن سخت گیریها و تنبیهات و نه به این مهربانی و دست نوازش کشیدن. وقتی شروع می کرد به صحبت می گفت، شما حالا متوجه نیستید. یک وقتی می رسد که آنچنان پشیمان بشوید که چرا به حرفهای پدر و مادرم و بزرگترها گوش نکردم.
  4. بدنام برو از همه دور شو
    به کرونا که فکر می‌کنم نمی‌انم چرا همه‌اش این آهنگ کوچه بازاری با ترجیع‌بند " بدنام برو از همه دور شو " میچرخد توی سرم. اگر چه آدم موقعیتی نوشتن نیستم و خیلی جوگیر نمیشوم. اما این یکی فرق می‌کند. شاید هر کدام از ما خیلی اتفاقات متفاوت و سخت و تلخی را تجربه کرده باشیم. اما این یکی جنسی از همه جنس‌ها بدجنستر دارد. تا بیخ حلقمان آمده و اصلا نمی‌دانیم با کی و چی طرفیم. وقتی بیرون می‌رویم وسواس فکری و رفتاري رهایمان نمی‌کند.
  5. پس کاری کن که همیشه بتوانی بنویسی‌‌اش
    یک وقتی –که یادم نمی آید کِی – در یک جایی – که یادم نمی آید کجا – مطلبی در مورد نوشتن از من منتشر شد. در آن نوشته اشاره کرده بودم که چقدر خوب است آدمی تمام افکار، یافته ها، برداشتها و روزانه هایش را بنویسد. نظرات مختلفی در زیر آن نوشته از افراد گوناگون رسید که خیلی خوب و مفید بود. اما یکی از این نظرات خیلی پربسامدتر از بقیه بود. "اینکه دلمان می خواهد بنویسیم و چند بار هم اینکار را کرده ایم، اما به دلیل ترس از چیزهایی که نمی خواهیم دیگران بدانند و از سوی
  6. بغض زندگی را بخند
    سال‌هاست که همه تلاش ما در خانه و با بچه ها این است که تا می توانیم طنز ببینیم. ناخودآگاه اینطور پیش آمده که البته ما هم جلویش را نگرفتیم و به آن خوش آمد گفتیم. بر اثر اتفاقاتی از جمله همکاران خیلی خوب مدیریت کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی و خیلی ماجراهای دیگری که بر اثر قانون جذب –به هر چه فکر کنید برایتان پیش می آید- کلا گرایش به طنز در زندگی شکل جدی پیدا کرده است. روز سه شنبه 10 دی 98 یک فایل تصویری در شبکه های مجازی پخش شد و تقریبا تا ظهر ده دوازده
  7. هر چی درستش خوبه
    عقربه های ساعت قجریِ آنتیک بالای سرش روی 4 و 23 مانده بود. ساعتی که سالهاست همین جا و با همین عقربه ها سر جای خودش باقی مانده و دستی از آستین روزمرگی ها بیرون نمی آید که آن را به امروز و حال برساند. وقتی اتاق را ترک می کنم و بیرون می آیم، مردنگی های سردر ساختمان از شیشه های رنگی طبقه دوم عمارت به چشم می آیند که یاد روزهایی را زنده می کنند که همه آنها روشن می شد و زندگی را نوید می داد. حالا سالهاست که ندیده ام این مردنگی های سرخ و سبز و آبی، نوری را به خود
  8. کلاهِ گشاد به‌ سر‌رفتگی
    هر کسی که در ایران زندگی می کند، کم یا بیش حداقل یکبار در زندگی یا در نمونه های حاد آن، دست کم یکبار در روز، چنین احساسی به او دست می دهد که "عجب کلاهی سرم رفته". احساس مرغِ همسایه غاز بودن، یکی از احساسات ازل و ابدی بشر است اما در ایران، نه تنها مرغ همسایه که موش و سوسک و جیرجیرک و کرمهای همسایه هم غاز و تیهو هستند و فقط وقتی که از مرز ایران رد می شوند و مهر ورود فرودگاه ایران در تذکره آنها درج می شود، تبدیل به موجودات حقیری که الان هستند می شوند.
  9. اینجا آتن 10: ایفلای 85ام: سفر از من باز نمی‌گردد
    شمس لنگرودی به زیبایی می گوید: بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد روز آخر سفر حکایت غریبی دارد. گویی تازه از خواب پریده ای. به سرعت برق و باد می گذرد و تو می مانی و یک دنیا خاطره رنگین و یک عالمه حسرت جاهای نرفته و ندیده. با این امید که شاید در سفری دیگر، بی حسرت کوله پشتی ات را به دوش بکشی. پنجشنبه شده و جرس فریاد می دارد که بربندید محملها. روز خنک 7 شهریور 98 است و قبل از رفتن به فرودگاه بازهم باید تلاشی بکنم که شاید بشود مسترکارت را خالی کرد و
  10. اینجا آتن 9: ایفلای 85ام: عرب محله
    آخه کی می تونه ساعت 8 صبح در محل کنفرانس حاضر باشه برای ارائه مقاله. آن هم بعد از اینهمه شب نخوابی و بدو بدو. در گام شمار موبایل دیدم که بعضی روزها تا 12 کیلومتر هم راه رفته ام. با این حال صبح بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحانه مفصل همیشگی، یعنی چیزهایی که امکان ندارد در حالت معمولی بخورم، راهی محل کنفرانس می شوم. آخر ساعت 8.5 صبح شروع نشست 208 ایفلا باعنوان: "ادواریها، منابع پیایندی و ارتباطات علمی مرتبط با استانداردها – ادواریها و سایر منابع پیایندی" (چه

تمامی حقوق مطالب محفوظ است