دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. زندگی، چکه چکه (1)

    می‌خواستم قبل از اینکه مهلت نانوشته یکماهه دلگفته ها تمام شود مطلبی را متفاوت قلمی کنم. شروع کردم و نوشتم و نوشتم و شد مطلبی با عنوان "روزنوشت‌های کتابداران سنگ بنای تاریخ زنده رشته" که از سخن هفته لیزنا سر درآورد. چون دیدم به درد همه کتابداران می‌خورد و ممکن است افراد کمی به این خانه سر بکشند جز دوستان جان جانی که وفادار آن مانده‌اند. به همین خاطر به آنجا فرستادم و در اوج تعطیلات یعنی 14 خرداد 97 منتشر شد که مشتاقات می‌توانند بخوانند.

    اما در مورد مطلب این ماه دلگفته‌ها، عرض کنم که اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد که دیگر شیدایی ما سر به آسمان می‌ساید، داشتم در احوال این دو ماهه چون برق گذشته سیر می‌کردم که دیدم چقدر اتفاقات مهمی برایم رخ داده. بدم نیامد که شمه‌ای از احوالات این جانب در بهار برایتان بگویم تا هم اشتراک تجربه و احساس بشود و هم در تاریخ بماند و شاید روزی به کار خلق‌الله بیاید. طرفه آنکه مدتی روزنوشت می نوستم و با دوستی عزیز با هم به اشتراک می‌گذاشتیم که هنوز هم خواندن آنها شوق‌آور و خوشحال کننده است. یک مساله دیگر هم در مورد روزنوشته ها این است که فکر می‌کنم همه آدمها (بعید می دانم استثنا داشته باشد) به زندگی همدیگر علاقه مند هستند و مشتاقند تا بدانند دیگران در زندگی خصوصی خود چگونه گذران می‌کنند. بخشی از این به خاطر فضولی است (که جزء سرشت آدمی است) اما بخشی برای درس آموزی و الگوگیری است که همه ما دوست داریم بدانیم آدمهای دیگر به ویژه موفقها چه می‌کنند و اگر شد ما هم از آنها بیاموزیم.

    همانطور که در این مطلب "روزنوشت‌های کتابداران سنگ بنای تاریخ زنده رشته" نوشتم خانم رهادوست 3 بهمن 1396 آمد کتابخانه ما و وقتی از کارهای متنوع و مختلف کتابخانه برایش گفتیم، اشاره کرد که هر کس یک دفتر داشته باشد که اتفاقات روزانه را بنویسد چقدر خوب است و از من پرسید که داری؟ گفتم دفتر به آن معنا ندارم اما الان می‌توانم به شما بگویم که هفته پیش، ماه پیش، سال پیش و حتی ده سال پیش در چنین روزی کجا بوده‌ام و چه کرده‌ام و چه اتفاق مهم زندگی یا کاری برایم افتاده است. سالهای سال که تقویم‌های جیبی کوچک دارم در درون آنها وقایع مهم هر روزه را می‌نویسم و یک تفریحم این است که هر چند وقت یک بار به سراغشان می‌روم و مثلاً سال پیش یا 5 سال پیش در چنین روزی را می‌بینم که چه شده است. یک تایم تیبل (برنامه ماهانه) دارم که خودم طراحی کرده‌ام و همیشه خدا همراهم است و برای هر ماه یک برگ A4 دارد که به تفکیک روز جدا شده و جلسات و قرارهای روزانه را در آن می‌نویسم. در خانه ما همه چیز از سیر تا پیاز خرج کرد و درآمد با سه ستون موضوع، قیمت و تاریخ نوشته می‌شود. خودش یک دفتر خاطرات است که ارزیابی اقتصادی و مالی هم می‌دهد. سر هر ماه هم مخارج آن ماه حساب می‌شود و در آخر سال هم دخل و خرج و تراز سالانه. نه به عنوان وسیله‌ای برای صرفه جویی یا هر گیر دادن مالی، فقط به عنوان یک سند که الان بعد تاریخی و خاطراتی پیدا کرده. اتفاقاً از روی همین مدارک برای همگان گفتم که سال پیش و ماه پیش در این تاریخ چه رخدادی وجود داشته که همه متعجب شدند. اما واقعاً ضرورت دارد که آدم حتماً حتماً بنویسد. چه وقایع نگاری، چه دفتر خاطرات، چه کارنگاری و ... دفترهای خاطره قدیمی حکم طلا را دارند و باید قدرشان را دانست و الان باید چیزهایی نوشت مثل اندوخته که برای سالهای بعد به کار آید و شما با آنها دلخوش باشید و خاطرات شیرین دلتان را گرم کند.

    بگذریم. حالا تصمیم گرفته‌ام تا میانه اردیبهشت را تا جایی که شد بنویسم. ببینیم چه پیش می‌آید:

    • عید را در همدان، آرتیمان و زیبا کنار گذراندیم. کتاب خواندیم و کلی فک و فامیل دیدیم و تفریحات روزمره‌ای که باید ذهن و دل را آماده یک سال کند. روز اول عید پدر و مادر رفتند برای نوعید شوهر خاله مرحومم به کرمانشاه و ما که نمی‌خواستیم روز اول سال با عزا شروع شود و کار دیگری هم نداشتیم با خانواده برادرم چون هر دو میهمان خانه پدری بودیم، راه افتادیم و رفتیم بروجرد زیبا. باغ پرندگان را دیدیم و جای همه خالی کباب خوش طعم و معروف بروجرد را تجربه کردیم. البته در سه وعده آنقدر که بچه‌ها در حرکتی نادر اعلام کردند که دیگر نمی‌خورند.
    • 28 فروردین: مجمع عمومی انجمن کتابداری برگزار شد. از سال 1381 عضو فعال انجمن هستم و در این مجمع آقای دکتر مقصود فراستخواه صحبت‌های شیرینی کردند که کلیدواژه کنشگر مرزی ایشان هم ماندگار شد و هم دستمایه طنز.
    • 29 فروردین 97: در رادیو گفتگو یک برنامه داشتیم با این مشخصات که پخش شد:
    • برنامه "مناظره اجتماعی" با موضوع «پائین بودن سرانه مطالعه» از رادیو گفتگو. با حضور دکتر محسن حاجی زین‌العابدینی و دکتر دهنادی و آقای کفاش. مجری: علی جعفری؛ تهیه‌کننده: خانم پرندآور. تاریخ ضبط: 29/1/97. ساعت 10-12. زمان پخش: سه‌شنبه 4/2/97، ساعت 16.
    • 29 فروردین 97: نشستی در ایبنا داشتیم با مشخصات زیر:
    • حاجی‌زین‌العابدینی، محسن. میزگرد ایبنا با موضوع ((جریان حرفه‌ای کتابداری از دانشگاهیان این رشته جلو افتاده است)). خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا). تاریخ مصاحبه 29/1/97. تاریخ انتشار: 3/2/97. شرکت‌کنندگان در مصاحبه: سید ابراهیم عمرانی، سیامک محبوب، مصاحبه‌کنندگان: مهتاب دمیرچی، آقای حسین‌زاده.
    • 30 فروردین 97: با سه نفر از دوستان جان رفتیم لاهیجان و سیاهکل و زیباکنار. تا توانستیم خندیدیم. ناهار را در رستوران پرویز رشت آن‌قدر خوردیم که دیگر جای یک‌دانه برنج هم نداشتیم. بعد هم چند زمین و باغ و ملک دیدیم که به حمدالله هیچ‌یک را هم نتوانستم بخریم و جای دیگری سرمایه‌گذاری کردیم. برگشتن از جنگل‌های زیبای سیاهکل برگشتیم و کیف کردیم. جایی که در زلزله 1396 در رودبار کامل تخریب‌شده بود را دیدیم. شب هم رفتیم باغ یکی از دوستان در روستای زاغه نزدیک آبیک و کلی خنده و خاطره.
    • 1 اردیبهشت 97: یک جلسه با مدیران اجرایی دانشکده‌های و واحدهای دانشگاه در مورد امور کتابخانه داشتیم. برای اولین بار چنین جلسه‌ای برگزار می‌شد و اصلاً خوب نبود. خیلی‌هایشان متأسفانه درک درستی از کتابخانه و جایگاه آن نداشتند و خیلی تأسف خوردم.
    • 2 اردیبهشت 97: رویای مکتبی عزیز به همراه شیرین و راینر از آلمان آمد ایران. رفتم فرودگاه دنبالشان و همان روز نرم‌افزار ویز را نصب کرده بودم که خیلی برای مسیریابی کمک کرده و می‌کند. از چند ماه قبل رؤیا برنامه را گفته بود و قرار بود شب را خانه ما باشند و فردا رهسپار یزد شوند. صبح باران می‌آمد و دیر از خانه بیرون آمدیم و لحظه آخر به هواپیما رسیدند. اما هواپیما نتوانست در یزد بنشیند و برگشتند تهران و یزد حذف شد و رفتند اصفهان. رؤیا تا 23 اردیبهشت ایران بود و روز 20 اردیبهشت با هم رفتیم تا پلور و راینر دماوند را از نزدیک دید و عکس گرفت و بعد هم ظهر ویلای خانم انصاری در دماوند و مدرسه طبیعت و در باران شدید برگشتیم.
    • 4 اردیبهشت 97: رفتم کاشان. در بهار و باران و عطر و گلاب. در مورد تجربه‌های جهانی پایتخت کتاب صحبت کردم و سوتی هم دادم. پایتخت کتاب 2019 را شارجه قطر معرفی کردم که بعد متوجه شدم که حواسم نبوده و مربوط به امارات است. با آقای شش جوانی همسفر بودیم و آشنا شدیم و سفر خاطره سازی بود.
    • 5 اردیبهشت 97: رئیس کتابخانه ملی چک آمد ایران. کمیته روابط بین‌الملل انجمن با کتابخانه ملی برنامه‌های خوبی برایشان تدارک دیده بودند. به یمن حضور یکی از دانشجوهای دانشگاه در روابط بین‌الملل کتابخانه ملی، همه کسانی که آنجا می‌آیند یک سر هم به کتابخانه مرکزی ما در دانشگاه شهید بهشتی می‌زنند و بازتاب خوبی دارد. همه هم عاشق کتابخانه کودک زیبای ما در کتابخانه می‌شوند. بعد از این مراسم ناهار ویژه و بهاری با دوستان قدیمی و دلنشین در کتابخانه ملی داشتیم که خیلی اتفاق خوش‌آیند و در زمره غیرمنتظره‌های اردیبهشتی رده‌بندی شد.
    • 6 اردیبهشت 97: فرزاد مریضی سختی گرفت و باید پنی‌سیلین می‌زد. یکی را تست کرده و زده بود. دومی را زیر با نمی‌رفت بزند. خودم دست به کار شدم و بعد از مهروموم‌ها پنی‌سیلین تزریق کردم. فربد داشت از هیجان آمپول زدن من به فرزاد سکته می‌کرد. کلی فیلم و عکس گرفت و برایش اتفاقی غیرقابل باور بود.
    • 8 اردیبهشت 97: شورای هماهنگی کتابخانه‌های دانشگاه در دانشکده تربیت‌بدنی برگزار شد. از آبان 94 که آمدم کتابخانه این شورا را راه‌اندازی کردم و هر ماه در کتابخانه یک دانشکده برگزار می‌شود که الان یک دور کامل آن تمام‌شده و دور جدید شروع شده است.
    • 10 اردیبهشت 97: ناهار بازنشستگی آقای دکتر عباس گیلوری همکار قدیمی ما در مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد بود. اولین بازنشسته از نسل کسانی که کارشان را با مرکز JSIS شروع کرده بودند. ناهار در رستوران بلوط بود با کبابهای یک متری معروفش. قدیم‌ترها این مراسم با املت صبحانه‌ای برگزار می‌شد ولی اخیراً ارتقا یافته و به ناهاری مجلل در کنار همکاران و دوستان قدیمی تبدیل شده که خیلی می‌چسبد.
    • 11 اردیبهشت 97: رئیس کتابخانه ملی صربستان نشستی در کتابخانه ملی داشت و نتوانستیم میزبان ایشان در کتابخانه دانشگاه باشیم. شاعر بود و از کتابداری و کتابخانه اطلاع چندانی نداشت و خیلی توی باغ نبود. انگلیسی هم نمی‌دانست.
    • 11 اردیبهشت 97: قرار است در تیرماه المپیاد جهانی زیست شناسی در دانشگاه برگزار شود و کتابخانه ما هم بخشی از محل برگزاری است. 300 نفر از همه کشورهای دنیا می‌آیند. باید کتابخانه را برایشان آماده می‌کردیم. همین روز شروع کردند به جابجایی مرجع کتابخانه و حالا نزدیک یک ماه است که تمامی زیر و زبر کتابخانه به هم ریخته و تیشه و ماله و نقاشی و کلی کارهای دیگر. راضی هستیم هر چند خیلی سخت است. بالاخره یک روز باید این اتفاق می‌افتاد. هزینه‌ای میلیاردی برای برگزاری هست و باید بازسازی محیط از این محل تأمین اعتبار و درست شود.
    • 12 اردیبهشت 97: نمایشگاه کتاب در مصلی شروع شد. اتفاق مهم و فرهنگی سال. به چند جهت درگیر نمایشگاه می‌شویم. اول خرید کتابخانه‌های خودمان که امسال حدود 600 میلیون تومان بودجه گرفتیم، دوم نشستهای نمایشگاه که امسال فقط دو تا داشتیم، سوم خرید برای سایر جاها، و چهارم بازدید با بچه‌ها و کتاب خریدن و ترافیک حاصل از نمایشگاه و ... امسال هم باران آمد و کلی بساط نمایشگاه را به هم ریخت. فرزاد برای خودش رفت نمایشگاه و کلی کتاب خرید. با فربد رفتیم و اولش نمی‌دانست چه کند و چه بخرد. اما در نشر افق یک کتاب دید با عنوان "شاهزاده ایرانی" که فیلش را دیده بود. مشتاقانه تورق کرد و آن را خرید و بعد هم یخش آب شد و نیم میلیونی کتاب خرید. مجموعه نیلی که از روی فیلیکس ساخته شده خیلی خوب بود. در غرفه فرهنگنامه خانم مسئول ازش پرسید اگر یه سوالی داشته باشی از کجا جوابش رو پیدا می‌کنی. تند و تیز گفت از فرهنگنامه. تا خانومه آمد شروع کند گردنش را کشید و گفت همه‌اش را داریم. خانومه گفت یعنی چندتایش؟ این را هم دارید؟ گفت تا جلد 17 و حرفش. بنده خدا دیگر چیزی نگفت و فقط تشویق کرد. من هم کیف کردم. آقایی آنجا داشت کتابها را نگاه می‌کرد که با تعجب به فربد نگاه کرد و بعد به من سلام کرد و خیلی گرم مرا به اسم صدا کرد. اولش تا مدتی نشناختم و بعد فهمیدم آقای محمد گلابیان از هم دوره ایهای 25 سال پیش کاردانی در دانشگاه فردوسی مشهد است. او که در جوانی خیلی خوش تیپ و سرآمد بود آنقدر شکسته و پیر شده که واقعاً قابل شناختن نبود.
    • 12 اردیبهشت 97: تاریخ تکرار شد. شاید یادتان باشد که در همین دلگفته ها پستی دارم با عنوان: "کانتر نمی‌دانم چند را داری؟" در مورد گیم نت رفتن فرزاد. حالا فربد می‌خواست که برود گیم نت و چند روزی ورد زبانش شده بود. روز 12 اردیبهشت دستش را گرفتم و رفتیم گیم نت تازه تأسیس محل. من نشستم به خواندن کتاب "رهش" از رضا امیرخانی و فربد مشغول بازی شد. جالب بود که آقای گیم نت می‌گفت در اینجا مسابقه می‌گذارند و از این حرفها. جالب‌ترش این بود که جشن تولد برگزار می‌کنند. یکی بچه‌ای که تولد دارد آنجا را برای مثلاً دو یا چهار ساعت به قیمت گزافی اجاره می‌کند و با دوست‌هایش می‌آیند و چهار یا پنج کنسول بازی به آن‌ها می‌دهند که کیک بخورند و بازی کنند و تولد بگیرند. این هم تولدهای به سبک یعجوج و معجوج.
  2. فاخرپسند بارمان آوردند

    سر و صدا برای آن وقت نیمه شب غیرعادی بود. رد صدا را گرفتم و فهمیدم از پشت خانه است. آرام از پلکان چوبی رفتم روی پشت‌بام و سینه‌خیز خودم را به سمت صدا کشاندم. دو نفر داشتند تقلا می‌کردند از پلکان کوتاهی که به زور تا نصف دیوار می‌رسید، از دیوار سنگی پشت خانه بالا بیایند. همین که یکی‌شان رسید لبه پشت‌بام، در نور مهتاب شب چهارده صورتش را دیدم. دستم را دراز کردم و گفتم: "دستت را بده به من تا بکشمت بالا". چشمش که به من افتاد، وحشت‌زده افتاد پایین و با همدستش، لنگ لنگان پا به فرار گذاشتند. شب دراز بود و صحبت به مدازمائیل (مردآزما) کشیده شد. بعد هم فال‌گیرهای محل بالا و خاطرات بچگی و رفتن به خرم‌آباد با الاغ و زلزله و ....

    این‌ها بخشی از مراسم شب‌های سه‌شنبه و شب‌نشینی‌های شب‌های دیگر هفته بچگی ما در دهه شصت بود. عمو مجتبی می‌گفت و ما هم از ترس کم مانده بود قالب تهی کنیم. با خودم فکر می‌کردم که این همه خاطره داستان‌های پر هیجان و مخوف را از کجا و چطور کنار هم ردیف می‌کند که هر یک از آن دیگری بهتر از آب در می‌آید. وقتی که فیلم دلخواه همه تمام می‌شد، تازه بازار خاطرات و تعریف از قدیم ندیما گرم می‌شد و گل می‌انداخت. حیف که باید صبح به مدرسه می‌رفتیم و بساط عیشی چنین دلخواه زود جمع می‌شد.

    دهه شصت، اگر چه جنگ بود و کمبود و بحران فراوان، اما از نظر فیلم و سریال وضعمان خوب بود. شب‌های سه‌شنبه ساعت 9 به طور معمول یک سریال ایرانی پخش می‌شد و شب‌های یکشنبه هم سریال خارجی –عمدتاً ژاپنی، عصر جمعه ساعت 4 فیلم سینمایی و هر روز ساعت 5 بعدازظهر هم برنامه کودک بود، به استثنای جمعه‌ها که برنامه کودک از ساعت 2 تا 4 پخش می‌شد. مقایسه تلویزیون قدیم با وضعیت حال حاضر شبکه‌ها و تلویزیون مثل مقایسه تالار عروسی که غذا را به صورت سلف سرویس ارائه می‌کند با تالاری است که فقط یک نمونه غذا را به مهمان‌ها می‌دهد. آن وقت، هر چه پخش می‌شد همان یکی بود و مجبور بودی که همان را ببینی و این همه شبکه‌های گسترده و متنوع در کار نبود. به همین دلیل مثل تک غذای رستوران که همه با آرامش می‌خورند و لذت می‌برند، همه تمام و کمال آن‌ها را می‌دیدند و لذت می‌بردند. نه مثل تالار سلف سرویس که همه حمله می‌کنند و از هر غذایی دو سه برابر میزان مصرفشان بر می‌دارند و آخر سر هم معتقدند که نتوانسته‌اند حق مطلب را ادا کنند و گرسنه مانده‌اند.

    فرصت‌های پخش تلویزیون کم بود و می‌بایست خوراکی را در آن می‌ریختند که هم از گسترش تهاجم فرهنگی و فیلم فارسی‌های قاچاق در ویدئوهای فیلم بزرگ و یواشکی آن وقت جلوگیری کند و هم اینکه مردم را سرگرم و در عین حال آگاه و انقلابی بار بیاورد. به همین خاطر، علی‌رغم همه محدودیت‌ها و سانسورهایی که بود، به نظر می‌رسید که بیشتر تأمل و تعمق به کار گرفته می‌شد که این فرصت طلایی پخش تلویزیونی به بطالت نگذرد. تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت و تازه شبانه‌روزی هم نبود. یعنی برنامه‌ها معمولاً از حدود ساعت 3 بعدازظهر با "گمشدگان" شروع می‌شد و حدود 12 شب هم با پخش سرود جمهوری اسلامی، جای خودش را به برفک می‌داد. این گمشدگان که گفتم فیلم یا سریال نبود، بلکه تصاویر افرادی بود که گم شده بودند و در تلویزیون پخش می‌کردند که اگر کسی از آن‌ها اطلاعی دارد خبر بدهد و مژدگانی دریافت کند.

    سریالهای آن زمان تلویزیون به قدری جذاب بود که در زمان پخش آن‌ها، خیابان‌ها کاملاً خلوت شده و شهر در خاموشی و سکوت فرو می‌رفت. به ویژه در زمان پخش سریال "سال‌های دور از خانه" که در ایران به اوشین معروف شد، از قبل از ساعت 9 که زمان شروع سریال بود، با چنان سرعتی مردم به طرف خانه‌ها می‌رفتند که آدم یاد حکومت نظامی که از ساعت 9 شب شروع خواهد شد، می‌افتاد. البته شاید درست نباشد که همه تأثیر را فقط از جنس جذابیت فیلم و گیرایی داستان بپنداریم، چرا که شاید یک دلیل دیگر هم این بود که مردم این همه سرگرمی های متنوع و گزینه‌های فراوان روی میز نداشتند. با این حال، همان کم و محدودی که خوب عرضه می‌شد، می‌توانست همه را میخکوب کرده و دل توی دل آدم نباشد تا هفته بعد که ببیند ادامه قصه و ته ماجرا چه خواهد شد.

    اولین سریالی که از شب‌های سه شنبه یادم می‌آید، سربداران است. سریالی تاریخی و پر طمطراق که از یک سو هم‌راستا با درس‌های تاریخی ما بود و از سوی دیگر صحنه‌های جنگ و زد و خوردی داشت که هیجان را تا به اوج می‌رساند و برای نوجوانی ما، حکم یک سری کامل کشتی کچ اصیل آمریکایی پر هیجان را داشت. بدترین قسمت‌هایش، صحبت‌های قاضی شارع منفور و حرف‌های بی هیجان او بود که هیچ از آن‌ها سر در نمی‌آوردیم و حسابی از طولانی بودن حرف‌هایش کسل می‌شد. با این حال، اگر چه کل داستان و فیلم در ذهن ما ثبت و ضبطی نیافته اما هنوز هم طوغای و شیخ حسن جوری و قاضی شارع و اولجایتو و بسیاری نام‌های تاریخی دیگر در ذهن بینندگان آن وقت این سریال تا ابد نقش بسته است.

    بعد از اتمام سریال بلند سربداران، سریال سلطان و شبان جایگزین آن شد. سریالی که نه به اندازه سربداران ولی جذابیت‌های خاص خودش را داشت. محیط روستایی بخش‌هایی از داستان و قصه‌ای که یک چوپان جایش با پادشاه عوض می‌شود، آرزوی ذهن ساده و خرافه دوست آن زمان ما و بسیاری از بزرگ‌ترها بود. اینکه یک‌باره از چوپانی در بیابان به جبه پادشاهی و زندگی پر ناز و نعمت برسی هم خواستنی است و هم پارادوکس‌های (تضادهای) رفتاری آن بسیار طنزآلود می‌شود که می‌تواند مخاطب را به صورتی نگه دارد. سلطان و شبان که تمام شد، سریال آینه شروع شد و بعد هم اگر اشتباه نکنم، پدرسالار. همین قصه سریالی سریالها ادامه داشت تا ابتدای دهه هفتاد که شرایط زندگی ما تغییر کرد. سریال هزاردستان مرحوم علی حاتمی عصرهای جمعه پخش می‌شد و راستش را بخواهید در آن زمان خیلی از آن سر در نمی‌آوردم و با آن حال نمی‌کردم. اما بازی استادانه کسانی مثل محمدعلی کشاورز در نقش شعبان بی‌مخ و جمشید مشایخی دوست‌داشتنی و ... آن‌قدر عالی بود که با همه مبهم بودن داستان برای ما، نمی‌شد از آن گذشت.

     این برنامه شب‌های سه شنبه بود و از وقتی که شبکه 2 راه افتاد (در شهر و روستای ما از اواخر دهه شصت راه‌اندازی شد ولی این شبکه از سال 1358 در شهرهای بزرگ برنامه داشت)، سریالهایش در شب‌های یک شنبه پخش می‌شد که سال‌های دور از خانه (اوشین)، هانیکو (اسم اصلی سریال یادم نیست)، از سرزمین شمالی و ... که عمدتاً سریالهای ژاپنی بودند از این شبکه پخش می‌شد. شب‌های جمعه هم مدتی سریالی ژاپنی پخش می‌شد به اسم "پدر مجرد" که شخصیت اصلی آن پسری به اسم "شوئیچی" بود. به دلیل همزمانی آن با هیئت تلاوت قرآنی که شب‌های جمعه هر هفته در منزل یکی از هم ولایتی‌های محله پایین برگزار می‌شد و پدر خیلی علاقه داشت که حتما ما شرکت کنیم و وقتی زورش به برادر بزرگم نمی‌رسید، مشتاقانه مرا با خودش می‌برد، حسرت دیدن این سریال دوست‌داشتنی به دلم ماند.

    ناگفته نماند که همه این‌ها در کنار کارتن‌هایی که عاشقانه دوستشان داشتیم جریان داشت. کارتن‌هایی مثل، حنا دختری در مزرعه، بچه‌های مدرسه آلپ (شخصیت دوست‌داشتنی گالنی)، بن و سباستین، هاچ زنبور عسل، مدرسه موش‌ها، مسافران (خانواده دکتر ارنست) و ... بود. یک زمانی هم میشل استروگف و جزیره اسرارآمیز پخش شد که اولی به سرعت سانسور شده و ناتمام ماند و خاطره‌ای از آن ندارم اما عاشق دومی بودیم ولی یادم نیست کی و از کدام شبکه پخش می‌شد.

    در این زمان به قول همان برنامه گمشدگان اول شروع کار روزانه تلویزیون که می‌گفت فلانی، 27 ساله از تاریخ فلان از خانه خارج‌شده و هنوز مراجعت نکرده و...، ما هم از مهر 1370 از خانه خارج‌شده و دیگر مراجعت نکردیم. به دلیل شرایط دانشجویی و در اختیار نداشتن تلویزیون از یک سو و جذابیت‌های شب نشینی های دائمی دوران دانشجویی، کلاً تلویزیون از زندگی ما حذف شد. اگر چه در نمازخانه خوابگاه تلویزیون بود و خیلی‌ها مشتاقانه می‌رفتند و در آنجا تلویزیون نگاه می‌کردند، اما برای ما دیگر جذابیتی نداشت. من که شدیداً تلویزیون دوست بودم و معتاد کارتن، حالا دیگر اصلاً نگاه نمی‌کردم و تنها فیلمی که از ابتدای دهه هفتاد تا میانه آن را گاه‌گاه در خانه یا چند باری در خوابگاه نگاه کرده بودم، سریال جنگجویان کوهستان با دو شخصیت اصلی لینچان و اوسانگ نیا بود. دیگر خاطرم نیست چیز زیادی در این زمان‌ها دیده باشم.

    برنامه‌های نسبتاً خوش‌ساخت و خوش محتوای آن دهه علاوه بر سرگرم کردن مردم، یک حس اجتماعی مشترک هم به آن‌ها می‌بخشید. بسیاری از همسایه‌های ما تلویزیون نداشتند و آن تلویزیون سیاه و سفیدِ 14 اینچِ قرمز رنگ ما که همیشه خدا هم آنتنش مشکل داشت و باید کلی با آن ور می‌رفتی تا یک فیلم ببینی، محور تجمع و گفتمان چندین خانواده بود. یعنی در طول هفته هر شب به خانه یکی می‌رفتیم ولی شب سه شنبه، همه در خانه ما جمع می‌شدند که سریالهای مذکور را ببینند. این فرصت‌ها برای ما بهشتی می‌ساخت. هم با بچه‌ها هم بازی می‌شدیم و بعد از اتمام سریال هم بازی‌های دلخواه داشتیم و هم اینکه از شنیدن خاطران و قصه‌های بزرگ‌ترها حسابی کیفور می‌شدیم. اگر چه امکانات کم بود اما از همین کمینه‌ها، بیش‌ترین لذت را می‌بردیم. ضمن اینکه لذت دیدن فیلمی خوب با کسانی دیگر که مثل شما به آن عشق می‌ورزند، لذت آن را دو چندان می‌کند. تازه، فردا و تا هفته بعد که قسمت جدید سریال پخش بشود، تو مدرسه و محله جزء جزء فیلم‌ها و سریالها تشریح می‌شد و دل و جگر فیلم را در می‌آوردیم از بس در مورد آن صحبت کنیم و هی تکرار و تعریفش کنیم. خدا می‌کرد و قسمتی که آن هفته پخش می‌شد، صحنه‌های جنگ و مبارزه هم داشت. از صبح علی‌الطلوع روز بعد، همه بچه‌ها می‌شدند آرتیست نقش اول و می‌خواستند تمامی حرکات دیده‌شده در تلویزیون را روی دیگران اجرا کنند.

    اثرگذاری، رفتارسازی و تجمیع احساسی مردم به مثابه نخ تسبیح به هم مرتبط کننده، نقشی بود که سریالها و فیلم‌های آن زمان ایفا می‌کردند و ما هم با آن‌ها زندگی می‌کردیم و با شادی و غم هنرپیشه‌ها مودمان تغییر می‌کرد. چنان که گفتم، اگر چه مردم گزینه دیگری برای سرگرمی نداشتند ولی، کارگردان‌هایی مثل علی حاتمی (هزاردستان)، محمدعلی نجفی (سربداران)، رضا سبحانی (سطان و شبان)، کیهان ملکی (بوعلی سینا) که بنیه و تجربه کار قبل از انقلاب را داشتند، موفق شدند در زیر همه فشارها و سختی جنگ، مفری برای آسایش خیال مردم در تلویزیون بگشایند. هم‌نسلان ما نمی‌توانند بازی‌های عالی کسانی چون علی نصیریان، محمدعلی کشاورز، سوسن تسلیمی، امین تارخ، داود رشیدی، جمشید مشایخی، افسانه بایگان، شهلا ریاحی، گلاب آدینه، مهدی هاشمی و بسیار بازیگران توانای آن دهه را از یاد ببرند. 

  3. در آرزوی یته پرنده

    داشت اولین لقمه چلوکباب را توی دهانش می‌گذاشت که دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرسیدم: "خب آقا رضا، هنوز ورزش ادامه دارد؟". سرش را بلند کرد و با آن چشم‌های قهوه‌ای رنگ، نگاهش تا عمق جانم نفوذ کرد. داشت می‌گفت که بله، در دو رشته؛ کنگ فو توآ و کیک بوکسینگ. داشت می‌گفت و هر کلمه یک سال مرا به عقب می‌برد. تا رسیدم به حول و هوش 30 سال پیش. وقتی او استاد و اسطوره کنگ‌فو توآی ما بود.

    شدم آن نوجوان کلاس دوم راهنمایی که هر روز و روزی دو سه بار به عشق دیدن آن کتاب جلد قرمز و آن تصویر جادویی رویش که ورزشکار سیبیلو و مو فرفری در حال پرواز را تصویر کرده بود که روی هوا یته پرنده زده بود و بالای تصویر نوشته بود "تکواندو پومسه". آخرش با هر زحمتی بود آن کتاب را به 12 تومان (120 ریال) خریدم و در خیالاتم خودم را همان ورزشکار روی جلد می‌دیدم که با خواندن این کتاب می‌تواند هر حرکت ورزشی را اجرا کند و دخل بچه های مزاحم کلاس و در مسیر مدرسه را بیاورد. اما با اولین تورق در کتاب و دیدن تصویرهای سیاه و سفید و بی کیفیت و توضیحات پیچیده حرکات، قصر آرزوهای قهرمانی ورزش‌های رزمی ویران شد. آخر کتاب در سال 1362 و با امکانات ضعیف آن وقت منتشر شده بود و نمی‌شد انتظار کتابی تمام رنگی و عالی را داشت. با این حال، تخمی که آن تصویر رویایی روی جلد کاشته بود، با همه بد بیاریها در جایی عمیق جا خوش کرد تا روزی و روزگاری دیگر رخ بنماید. الان که به رگ و ریشه های این اشتیاق به ورزش‌های رزمی فکر می‌کنم به معلم عربی و دینی آن وقتمان یعنی آقای ظاهری و بعد هم فیلم‌های راه اژدها و اژدها وارد می‌شود و ... که اوایل جنگ به وفور پخش می‌شدند و البته من داستانشان را ده‌ها بار از همکلاسی‌ها شنیده بودم، می‌رسم. آقای ظاهری که خودش تکواندوکار بود یک روز صبح آمد سر صف و گفت همه به شکل خاصی صف بکشیم و شروع کرد به تمرین های رزمی. یک روز هم پایش را 180 درجه باز کرد که دیگر ما سر از پا نمی‌شناختیم از شدت هیجان این حرکت معلممان.

    سال بعد که دانش آموز سوم راهنمایی شدم، در هوای شهریور ماه 1365 نمی‌دانم چطور شد که از کلاس ورزشی به اسم "رزم آوران اسلام" سر در آوردم (البته جزئیاتش در دفتر خاطراتی مربوط به همان دوران ثبت است اما حالا به آن دفتر دسترسی ندارم و به امانت پیش دوستی عزیز مانده و امیدوارم روزی سالم به دستم برسد و دوباره این جزئیات مانده در خاطر را با آن تطبیق بدهم). ورزشی بود که بیشتر مختص جبهه ای‌های آن زمان بود و اغلب فرماندهان جنگی و افراد جبهه رفته در آن کلاس فعالیت داشتند. تا وقتی که تابستان بود می‌توانستم هر طور هست از روستا به شهر بیایم و در کلاسهای رزم‌آوران شرکت کنم. اما وقتی پائیز شد و هوا زود تاریک می‌شد دیگر نمی‌شد این کلاس را ادامه داد و با تمام عشقی که به آن داشتم مجبور به رها کردنش شدم.

    امروز که هوای 28 اسفند را تنفس کردم یکبار دیگر رفتم به اسفند 1365. از مدت‌ها پیش شنیده بودم که رضا شکوهی در زمان سربازیش در کرمانشاه ورزشی را شروع کرده و یک خط در میان برای بچه های آبادی حرفش را می‌زد و حتی با برخی از آن‌ها تمرین هم کرده بود. دوباره داغ ورزش رزمی زنده شد و در حوالی 28 اسفند و در هوایی که خوب حس و بویش را به خاطر دارم، اولین تمرین کنگ فو را شروع کردم. روز بعدش هم راهی کرمانشاه شدیم برای تعطیلات عید و چقدر دلم سوخت که نمی‌توانم تمرینات آن را جدی بگیرم. اما همان بهار بود که قلاب ما به ورزش کنگ فو گیر کرد. وقتی می‌اندیشم که چه انگیزه ای داشتیم و چه سختی‌ها برای کنگ فو تحمل کردیم خودم تعجب می‌کنم. آن وقت‌ها، کنگ فو فدراسیون نداشت. کنگ فو توآ که شاخه ایرانی ورزش کنگ فو جهانی است، توسط پروفسور ابراهیم میرزایی در سال 1352 رسما تاسیس شد و بعدا به اسم ورزشی ایرانی در جهان ثبت شده و معروف شد. پرفسور میرزایی در زمان شاه با غلامرضا پهلوی اختلاف پیدا کرد و کنگ فو تعطیل شد. بعد از انقلاب هم شروع خوبی داشت تا اینکه به خاطر فعالیت‌های سیاسی پروفسور میرزایی دوباره دچار مشکل شده و تعطیل شد. اما شاگردان و همراهان آن به صورت مخفیانه در کوه و جنگل و جاهای دور افتاده تمرین کرده و به کار خودشان ادامه می‌دادند و تعداد شاگردان آن گسترش می‌یافت.

    در ابتدا جایی پشت تپه آرتیمان شروع کردیم. بهار که شد و هوا بهتر شد، به توی باغ‌ها و جاهایی که علف داشت کوچ کردیم. در آنجا تعدادمان هر روز کم و کمتر می‌شد و چهره های جدیدتری می‌آمدند که با همان سرعتی که آمده بودند می‌رفتند. آخر این جور کارها فلسفه و انگیزه می‌خواهد. تمام زندگی‌مان شده بود میت، ماکی وارا و تهیه لباس و شال کنگ فو. تمرین‌های سخت و طاقت فرسا. استادمان می‌گفت باید هم جسم و هم روح را تقویت کرد و اصلا اسم اولین آکادمی کنگ فو توآ "باشگاه تن و روان" نام داشت. به همین خاطر می‌بایست با پای برهنه روی برف و آسفالت و خاک بدویم تا پاهایمان پینه بسته و چیزی را حس نکند. برای از بین بردن چربی و کم کردن دور شکم، طناب کلفتی را دو نفره به شکم می‌بستیم و سفت پیچ می‌خوردیم تا به هم می‌رسیدیم و کلی پوستمان خراشیده و زخم و زیلی می‌شد. برای قوی کردن دست‌ها در شن مشت و پنجه می‌زدیم. ابزاری را ساخته بودند به اسم "ماکی وارا". یک تخته که زیر آن را خالی کرده بودند و چند لایه بود و می‌بایست با "سیکنها" یعنی برآمدگی استخوان دو انگشت اشاره و کناری روی آن کوبید تا پهن و قوی شود. پاها می‌بایست 180 می‌شدند تا بتوانی ضربات را کامل اجرا کنی. در کنار همه این تمرینات سخت، تقویت روح هم می‌بایست به سختی انجام می‌گرفت. تقویت اراده و تلاش برای انجام هر خواسته و رسیدن به آرامش روحی مهم‌ترین آموزه های کنگ‌فو بود. جالبی قضیه این بود که هر چند وقت یک بار، یک آدم فضول ما را لو می‌داد و مامورهای کمیته آن وقت می‌آمدند سراغمان که باشگاهتان باید تعطیل شود و بساطمان به هم می‌ریخت و باید می‌رفتیم کوه و بیابان دیگری را برای تمرین پیدا می‌کردیم. خیلی جالب بود که برای ورزش کردن هم شما اجازه نداشتی و کلی می‌بایست بابت آن تاوان پس بدهی. هم به پلیس (کمیته چی ها) هم به خانواده‌ها و مردم آبادی که این کار ورزشی را کاری زشت و عبث به شمار می‌آوردند.

    من هم با تعدادی از دوستان شروع به کنگ فو کردیم و از آنجا که من چیزی را شروع نمی‌کنم و اگر شروع کردم دیگر تا پای جان هم که شده تلاش می‌کنم ادامه بدهم، با کنگ فو زندگی کردم تا رسیدم به کنکور و بعد هم قبولی در دانشگاه که دیگر امکان ادامه‌اش وجود نداشت. تا خط 4 رفتم و استادم می‌گفت که خوش آتیه خواهم بود. سال‌ها زندگی ما شده بود: اوسایا، یته پرنده، یته، کیاتو، یت کیاتو، یته برش و دیگر حرکات کنگ‌فو. شکست اجسام هم برای خودش عالمی داشت. طوری که هر روز دو آجر را می‌گذاشتیم و آجرهای دیگر یا سنگ‌های مرمر می‌گذاشتیم و با دست و سر شروع می‌کردیم به شکستن. در پیچ و خم زندگی، کنگ فو هم فقط به خاطره ای شیرین و افتخارآمیز بدل شد و هر چند فراموش نشد اما همیشه یک حسرتی نسبت به آن وجود داشت. هر فرصتی که پیش می‌آمد چشمه هایی از هنر کنگ فو را به نمایش می‌گذاشتم. مثلا با چوب مثل نانچیکو کار می‌کردم و همه کیف می‌کردند.

    این حسرت کنگ‌فویی ادامه داشت تا بالاخره بعد از سال‌ها وقتی فرزاد که کلاس چهارم شد و عشق ورزش‌های رزمی در او جوشید، رفتیم و یک باشگاه پیدا کردیم که کنگ‌فو داشت. اما نه کنگ فو توآی خشن و جدی ما. بلکه سبکی به اسم "نیو کنگ‌فو". یکی از شاخه های تازه تاسیس شده کنگ‌فو که آقای معصومی پایه گذار آن بود. همان کنگ فو توآ با تغییراتی در تکنیکها و حرکات دیگر. نیوکنگ فو را هم با فرزاد شروع کردیم و علی رغم همه مشکلاتی که ممکن بود وجود داشته باشد، بعد از حدود بیست سال دوباره برگشتم به همان روزها و خاطرات نوجوانی و کنگ فو. اما حالا دیگر فدراسیون داشت و باشگاه و بدون آن سختی‌ها. در این سری جدید هم آنقدر جدی تمرین می‌کردم که بالاخره شدم استاد نرمش کلاس و در غیاب استاد تمرین می‌دادم. آدم‌های مختلفی می‌آمدند و می‌رفتند. مثل همه کلاسهای ورزشی. اولش همه شور و شوق فراوان دارند و انتظارشان این است که همه هفته اول بتوانند بهتر از بروسلی حرکات نمایشی بزنند و در دفاع شخصی سرآمد باشند. اما وقتی می‌بینند که این راه دراز انتها ندارد سرخورده شده و می‌روند پی کارشان. یکی از بهترین قسمت‌های کنگ فو، تمرین تمرکز و ذن و کار روی ذهن است. چون اعتقاد بر این است که اول باید ذهن آرام و متمرکز باشد تا تن بتواند حرکات را به درستی انجام داده و نتیجه ای شیرین به دست آید. دوره جدید کنگ فو مصادف شده بود با اتمام پایان نامه دکتری. هر روز از ساعت 8 صبح می‌رفتم کتابخانه ملی و مشغول کار تز می‌شدم و عصر که می‌آمدم اگر کنگ فو نبود هزار درد مثل آرتروز و دیسک گرفته بودم. ولی افسوس که خرداد 1391 دردی را در کمرم احساس کردم و ترسیدم که ورزش باعث صدمات بیشتر شود. تصمیم گرفتم مدتی استراحت کنم و افسوس و صد افسوس که آن دو هفته دیگر انتها نیافت و رابطه ما با کنگ فو دوباره به تیرگی گرایید.

    اگر چه کنگ فو ورزش سنگینی برای سن و سال ما به شمار می‌آید، اما آموزه‌هایش همیشه همراه آدم می‌ماند. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که کنگ فو باعث شده ما خیلی از مسائل زندگی را بهتر درک کنیم و حتی در زندگی خصوصی هم بهتر بتوانیم با مسائل کنار بیاییم. حالا وقتی کارتون پاندای کنگ فو کار را می‌بینم، در کنار طنزی که پاندا دارد، اما عشقش به کنگ فو را به خوبی درک می‌کنیم. 

  4. حیوانات بدشانس ما (2)

    هشدار: بیماران قلبی، متعصبان حیوان دوست، دلسوزان دو آتشه محیط زیست و خانم‌های باردار، نخوانند.

    در پست قبلی دلگفته‌ها یعنی "حیوانات بدشانس ما (1)"، ماجراهای ما و برخی حیوانات را نوشتم. حالا در این پست می خواهم مابقی حیوان نوازی!هایمان را هم بنویسم. فقط بازهم خواهشم این است که خود را در فضای روستایی پر از درخت و رودخانه و میوه در حدود 30 سال پیش قرار دهید که حیوانات چه آفتی به شمار می رفتند و بعد قضاوت کنید.

    سگ: وقتی توی هر سوراخ و سنبه کوچه پس کوچه های دهلی و چندیگر و آگرا در هندوستان، باید نوک پنجه و با مراقبت کامل پاهایت را بر می داشتی و می گذاشتی که پایت روی یک سگ یا فضولات آن نرود، همه اش به این فکر می کردم که اگر این سگها در آرتیمان آن وقت ما بودند چه سرنوشتی می یافتند؟ سگها عموما دو دسته می شدند، یک دسته سگهای صاحب دار بودند که خیلی محترم و البته رشک برانگیز به شمار می آمدند. چرا که هر کسی سگ داشت می توانست کلی ملت را با آن بترساند. البته کسی خیلی خوشش نمی آمد و آنهایی که گوسفند داشتند و سگ نگه می داشتند خیلی مقبولیتی نداشتند. اما یک دسته هم سگهای معروف به سگ کردها بود که هنگام کوچ عشایر در بهار –که از جنوب می آمدند و در کوههای اطراف آرتیمان ساکن می شدند- آنها را می دیدیم. سگهای گردن کلفت و زیاد اما آموزش دیده برای مراقبت از گله. اغلب وقتی کسی می خواست سگ خوب و باتربیتی تهیه کند صبر می کرد تا اوایل اردیبهشت که عشایر (به گفته ما کردها) می آمدند و آن وقت در ازای کمی برگه زردآلو یا قیسی یا چیزهای دیگر سگ یا توله ای از آنها می گرفت.

    ما با سگها عموما در جنگی دائمی و تاریخی به سر می بردیم. هر جا که آنها را می دیدیم و شرایط مناسب بود با تمام قوا به آنها یورش می بردیم و البته آنها هم اگر فرصتی می یافتند از حمله و گاز گرفتن و تکه پاره کردن دریغ نمی کردند. اصلا بعضی روزها بود که مثلا کسی گله ای سگ وحشی را در کوه یا بیابان رد زده بود و می آمد و خبر می داد و بچه ها جمع می شدند و با ابزارهایی نظیر تیرکمان، قلاب سنگ و چوب می رفتند برای سگ کشی و سگ زنی که تفریحی به غایت دلنشین به شمار می آمد. تا مدتها بعد از آن روز هم تعریف می کردند که کی با قلاب سنگ چندتا سگ را زد و مثلا فلانی با تیرکمان چشم یا دندان سگ را شکست از بس نشانه گیری دقیقی داشت. کل عید سال 1366 را در منطقه فرهنگیان کرمانشاه که تازه در حال ساخت خانه های جدید بود، در جنگی تمام عیار از سوی من و مجتبی و اسماعیل و یک گله سگ وحشی گذشت که هر روز با ابزارها و تکنیکهای جدید به جنگ آنها می رفتیم.

    تنها باری که من با یک سگ رابطه مسالمت آمیز پیدا کردم در بهمن سال 1365 بود که به دلیل موشک باران کرمانشاه و تهران و بمباران شهر ما، مدرسه ها تعطیل بود و همه فامیلهای کرمانشاهی و بعضا تهرانی در آرتیمان سکنی گزیده بودند و زمستان هم حسابی بهاری شده بود برای خودش. ما هم بر عکس همیشه که زمستانها نمی توانستیم به باغ برویم حالا دائم توی باغ پلاس بودیم. در این اثنا سگی شیری رنگ و بی صاحب دور و بر ما پیدا شد و با اولین تکه نانی که برایش انداختیم حسابی جلد و رام ما شد. آخر ذات سگ این است که حتما صاحب داشته باشد، حتی اگر صاحبش کتکش هم بزند باز سگ بدون صاحب نمی تواند سر کند. خلاصه این سگ دائم همراه ما بود هر جا می رفتیم دنبالمان می آمد. تا اینکه یک روز پسر خاله ام همراه ما آمد و وقتی به باغ رسیدیم، این سگ به رسم خوش خدمتی، دم چرخان و با سرعت به سمت ما آمد، که پسرخاله ام از همه جا بی خبر فرار کرد و سگ هم برای بازی دنبالش کرد. پسر خاله بینوا که حسابی ترسیده بود با اینکه بلد نبود از درختی بالا برود بر اثر ترشخ آدرنالین چنان از یک گردوی تنومند بالا رفت که ما همه متعجب شدیم. حالا بعد از اینکه ماجرا را برایش گفتیم ماجرای اصلی شروع شد. اینکه دیگر نمی توانست از درخت پائین بیاید و با چه زحمتی آوردیمش پائین.

    اما شیرین ترین خاطره از سگها، خاطره های دائیهایم است. خاطره هایی که از عید امسال که برادرم برای فرزاد تعریف کرده، هر بار که دوباره بازتعریفشان می کنیم از خنده ریسه می رود و بیحال می شود. چندین ماجرا از سگها دارند.

    اول اینکه دائی کوچکم یک سگ را آورده بود و یک کت تنش کرده و عینکی آفتابی برایش زده و چپقی هم در دهانش گذاشته و کلاهی لبه دار بر سرش و آورده و بسته بود جلوی باغشان. هر کسی از آنجا رد می شد از دیدن این موجود عجیب و غریب خنده اش می گرفت و نقش دهان به دهان به تمام آبادی رسیده بود و هنوز هم مردم از آن یاد می کنند.

    سگی دیگر را برده بود و زنده زنده در خاک کرده و یک لوله آفتابه را گذاشته بود توی دهان سگ و سرش را از خاک بیرون گذاشته بود که سگ بتواند نفس بکشد. تفریح دیگر هم سگ سواری بود که یک سگ را می گذاشتند توی فرغان (وسیله حمل مصالح ساختمانی) و با سرعت تمام با فرغان می دویدند. سگ بینوا از ترس به لرز می افتاد و نه می توانست بایستند و نه می توانست فرار کند. عاقبت با وحشت از فرغان پائین می پرید و روی زمین غلطان می شد و صحنه خنده داری درست می کرد.

    ولی از همه متفاوت تر این بود که سگی را درون گونی می کردند و چند نفری با زحمت فراوان از نردبان چوبی می بردند روی پشت بام. بعد به نوبت از آن بالا می انداختندش پائین. سگ بیچاره زوزه کنان فرار می کرد تا دوباره می گرفتند و نوبت فرد بعدی بود.

    یک بار دیگر هم در روستای ما سگی پیدا شد که به مردم حمله می کرد. سگی که گفتند هار شده. چند نفری را گاز گرفته بود و مردم در به در دنبال آن بودند. آن روز اولین بار بود که بیماری هاری در انسان را شنیدیم و آمپول کزاز و هاری به گوشمان خورد. دو سه روزی مردم در هول و حراس بودند تا اینکه مسئولین جنگلبانی وارد ماجرا شدند. یک روز صبح در مسیر مدرسه بودیم که صدای چند تیر به گوشمان رسید. اینجور وقتها کل آبادی می شد خبرگزاری برای انتقال چنین اتفاق هیجان انگیزی. جواد اوستاعلی، تنها شاهد دانش آموزی ماجرای شکار سگها توسط جنگلبانها بود. بچه های مدرسه دسته دسته به سراغش می رفتند و ماجرا را جویا می شدند. چیزی که از آن واقعه به خاطرم می آید گفته های جواد در مورد بوی تیزی بود که وقتی سگ را زده اند در هوا منتشر شده و هنوز بینی اش از آن بوی تیز پر بود.

    عقرب: یکی از ترسناک ترین موجودات روی زمین عقرب است. آنقدر که ما از عقرب حساب می بردیم از هیچ جانور دیگری –حتی مار- حساب نمی بردیم. عقرب ریز، موذی و نامرد است و در اولین فرصت نیش می زند. به همین خاطر و بر اساس تجربه تقریبا می دانستیم چه جاهایی عقرب خیز است و در برخورد با آنجاها احتیاط کامل را به خرج می دادیم. تجربه عقرب گزیدگی خودم در این پست "آش با سس عقرب" آمده است. اما نمی دانم ماجرای عقرب گزیدگی مادرم را هم نقل کرده ام یا خیر. سه سال مداوم عقرب مادرم را نیش زد. یک بار ماه رمضان بود و سر نماز انگشت کوچک پایش و یک بار دیگر انگشت دستش و یک بار دیگر هم فکر می کنم بازهم پایش بود. به همین خاطر که عقربها از ما زهر چشم گرفته بودند همیشه مراقبشان بودیم و البته در کمین تلافی و انتقام.

    پارسال در تعطیلات نوروز بود که با خانواده داشتیم از راهی باریک در میان سبزه های تازه رسته باغات آرتیمان رد می شدیم که از رو به رو خانواده دوست و همسایه قدیمیمان صادق را دیدیم که می آمدند. بعد از سالها دیدن ایشان خیلی خوب بود. با هم همراه شدیم و وقتی به نزدیک بهشت فاطمه ده (همان بهشت زهرا است) رسیدم صادق یک خاطره از بچه گی های ما و نترس بودن من تعریف کرد که خودم اصلا به خاطر نداشتم. گفت که یک روز آمده بودیم همینجا برای بازی و توت خوردن. یکباره یک عقرب سیاه و درشت را دیدیم و خواستیم آن را بکشیم که محسن گفت ولش کنید برای من. بعد سریع یک تکه نخ پیدا کرد و عقرب را با چوبی نگه داشت و نخ را به دم عقرب گره زد و عقرب را مانند سگی خانگی که قلاده به گردنش بیاندازند دستش گرفت و با خودش آورد و کلی با آن نمایش اجرا کرد. آخر سر هم عقرب را وسط گذاشت و دورش را نفت ریخت و آتش زد. معمولا عقربها وقتی گیر می افتند و راه فراری ندارند خودشان را نیش می زنند و می کشند. این عقرب هم خودش را نیش زد و کشت.

    یک روز تابستان داشتیم خانه دایی ناصر را تعمیر می کردیم و که رفتیم به سراغ کیسه های سیمان چندسال مانده. دو تای اول را که برداشتیم یکباره وول وول جانورانی را دیدیم که اول نفهمیدیم چه هستند. آخر رنگشان تمام سفید بود. بعد فهمیدیم که آنجا یک عقرب مادر بچه گذاشته و اینها بچه های ریز ریز آن هستند. تا حالا عقرب سفید ندیده بودیم. همه را با انبردست گرفتیم و در شیشه الکل انداختیم که خیلی بامزه شده بود. معمولا عقرب مادر همه بچه عقربها را روی پشتش سوار می کند و اینطرف و آن طرف می برد.

    یکبار هم در کرمانشاه مهمان منزل خاله بودیم. آخر شب که خواستند رختخواب پهن کنند، یکباره ولوله برپا شد. چون مدتها رختخوابها جابجا نشده بودند، یک عقرب آنجا را دنج و آرام یافته و حسابی زاد و ولد کرده بود. همه میزبان و مهمانها دست به کار شدند و با احتیاط کامل تمامی رختخوابها را آوردند توی حیات و ده ها عقرب ریز و درشت از لابلای آنها بیرون کشیدند. آن شب نه کسی جرات کرد روی آن تشکها بخوابد و از آن لحافها رویش بکشد و نه اصلا کسی تا صبح خواب آرام به چشمش آمد.

    تلخ ترین خاطره عقربی، مربوط به خاطره پدرم است. وقتی که 7 سالش بوده، خواهری در قنداق داشته که مادر بزرگم برای دوشیدن گوسفندها می رود و بچه را می سپرد به پدرم. یکباره بچه شروع می کند به گریه و پدرم بغلش می کند و هی می بیند که بچه دادش بیشتر بالا می رود. تا اینکه بالاخره ساکت می شود و می خوابد. مادر بزرگ که می آید و می بیند بچه رنگش عوض شده و خوابش غیرطبیعی است ماجرا را می پرسد و پدر برایش تعریف می کند. وقتی قنداق بچه را باز می کنند تمام بدن بچه را کبود می یابند و یک عقرب در قنداق پیدا می شود. آنقدر بچه را نیش زده تا بچه ای که می رفت عمه مقدسه ما باشد، در همان نوزادی از دنیا رفت.

  5. حیوانات بدشانس ما (1)

    هشدار: بیماران قلبی، متعصبان حیوان دوست، دلسوزان دو آتشه محیط زیست و خانم‌های باردار، نخوانند.

    در را که باز می‌کنم موجود سیاه و گنده‌ای از جلوی در می‌پرد هوا، طوری که من هم عقب می‌پرم. گربه خپل و زشتی است که از بس وزنش زیاد است نمی‌تواند فرار کند با اینکه خیلی ترسیده. پا که توی کوچه خلوتِ ساعتِ هفت صبح جمعه می‌گذارم، هشت گربه را در اطراف و اکناف کوچه می‌بینم. همه رنگ و همه مدل. مثل همه کوچه‌ها و خیابان‌های دیگر تهران که پر شده از گربه‌های گنده و نترس و پر افاده. گویی همه خودشان را گارفیلد تصور می‌کنند. از بس که مردم بهشان می‌رسند. هر کسی را می‌بینی پلاستیک استخوانی در دست دنبال سگ و گربه های داخل کوچه و خیابان و بیابان می‌گردد که آنها را سیر کند. این کار خیلی خوب است و گاندی هم گفته "اگر می‌خواهی فرهنگ یک جامعه را بشناسی، نوع رفتار آنها با حیوانات را ببین ".

    اما من همیشه به این موضوع نقد دارم. آخر چطور می‌شود که آدم‌های دور و برمان را تا می‌توانیم بچزانیم و یک دم از ما در امان نباشند، اما اینطور خودمان را برای حیوانات به کشتن بدهیم. خیلی‌ها را دیده‌ام که محال است به یک انسان کمکی کنند ولی می‌روند و برای حیوانات بی سرپرست غذا می‌خرند یا آنها را می‌برند بیمارستان، در صورتی که هر طور بتوانند آدم‌های دیگر را تلکه می‌کنند و سرت را برگردانی یک کلاه گشاد سرت گذاشته‌اند. دلایل متعددی می‌شود برای این پارادکس‌های رفتاری جستجو کرد، اما آنچه بیشتر از همه این روزها به چشم می‌آید، کلاس داشتن این رفتار است. منکر دوستی با حیوانات و رابطه خوب با آنها نیستم، اما گویی الان حیوان در بغل داشتن و غذا دادن به حیوانات بی سرپرست یکی از نمادهای کلاس بالایی است.

    اما راستش را بخواهید ما اینجوری نبودیم. همیشه وقتی شهری‌ها –به ویژه کودکانشان - را می‌دیدیم که مثلا از دیدن گوسفندان آنقدر به هیجان می‌آیند که هر آینه ممکن است خفه شوند و ببعی کنان دنبالشان راه می‌افتادند؛ ا سوار شدن روی یک الاغ تجربه‌‌ای منحصر به فرد برایشان به شمار می‌آمد، و بچه‌ها چنان غرق بره‌ها و مرغ و خروس‌ها می‌شدند که حتی سر سفره ناهار هم حاضر نمی‌شدند، چشمانمان از تعجب باز می‌ماند. جالب‌ترینش بچه یکی از فامیل‌هایمان بود که هر وقت ازش می‌پرسیدند برای چه دوست داری بروی خانه پدربزرگت؟ خیلی شفاف می‌گفت به خاطر گوساله‌ها. یک روزی هم یک ماچ گنده از وسط پیشانی کره خر مش مراد کرد و با تمام احساس گفت الهی قربانت بروم. پدرش به طنز می‌گفت: "تا حالا به من نگفته قربانت بروم و اینطور بوسم نکرده که این خر را بوس می‌کند".

    هر چند که الان ممکن است کمی عجیب به نظر برسد اما در بافت زندگی ما، حیوان یعنی مزاحم، آفت و تخریب‌کننده کشاورزی و زندگی. به همین دلیل بدون کوچکترین شک و تردیدی هر حیوانی به غیر از حیوانات اهلی و خانگیِ مفید را باید می‌زدی و تار و مار می کردی. شاید هم از بس دور و بر ما زیاد بودند دیگر برایمان جذابیتی نداشتند و همیشه آنها را حاضر و مزاحم تلقی می کردیم.

    حالا یکی یکی به ترتیب حیوانات می‌نویسم که رابطه ما با حیوانات چگونه بود. البته پیشاپیش می خواهم خواهش کنم که اگر توانستید خودتان را در آن بافت و محیط قرار بدهید و بعد قضاوت کنید.

    دم دستی ترین حیواناتی که دائم دور و بر ما بودند عبارت بودند از گنجشک، مار مولک، ملخ، خرچسونک، گربه، سگ، سار، آلاملیچ. حیوانات دیگری هم بودند که کمیاب بودند و دیدن و خدمت کردن به آنها موهبتی به شمار می آمد مانند مار، عقرب، سنجاب، کفتر گاوی، گراز و ...

    گنجشک: گنجشکها فراوان بودند و خیلی راحت به دام می افتادند. کافی بود در یا پنجره اتاق را باز بگذاریم و چند دقیقه وارد اتاق نشویم. چندین گنجشک می پریدند توی اتاق و اگر به موقع در و پنجره را می بستی، خیلی راحت شکارت را زده بودی. گرفتنشان هم چندان مشکل نبود. بینواهای متوحش و هراسان به هر سو پرواز می کردند و شیشه ها را تشخیص نمی دادند. با سرعت به شیشه می خوردند و بیحال روی زمین می افتادند. یکی از تورهای تفریحی ما برای بچه های غریبه و شهری همین گرفتن گنجشک بود. آنها تصور می کردند که گنجشک مرده و کلی غصه می خوردند. اما برای ما قضیه فرق می کرد. خیلی راحت برش می داشتیم و نوکش را توی یک لیوان آب می کردیم و بعد از چند ثانیه جان می گرفت.

    روش دیگری هم برای گرفتن گنجشکها داشتیم که کمی سخت بود اما خیلی فنی و هیجان انگیز بود. یک تکه نخ می بستیم به یک تکه چوب کوچک و آن را زیر یک غربال می گذاشتیم و کمی گندم زیر آن می ریختیم. گنجشکها برای خوردن دانه ها هجوم می آوردند و وقتی نخ را از دور می کشیدی، روی آنها می افتاد و یکی دو گنجشک نصیبت می شد.

     آن وقت تفریحات مختلف با گنجشک شروع می شد. مثلا، نخی را به پایش می بستیم و کاغذی یا چوبی را به آن آویزان می کردیم. گنجشک بیچاره که در هوا رها می شد مثل هواپیمای باربری آن شی را با خودش به هوا می برد. اما اغلب چون این شیء آویزان به درختی یا سیمهای برق گیر می کرد بیچاره گنجشک سقوط می کرد.

    اما هیجان انگیزترین تفریح با گنجشکها این بود که دوتای آنها را با نخ به هم می بستیم و رهایشان می کردیم روی هوا. هر کدام به یک طرف پرواز می کرد و بیچاره ها مدام سقوط می کردند و آخر و عاقبت هم جایی گیر می کردند که دیگر کسی بهشان دسترسی نداشت تا آنها را آزاد کند.

    گربه: کلا دیدن گربه هایی که آزادانه و با تبختر راه می روند و کسی کاری به کار آنها ندارد، هنوز هم برایم تعجب آور است. آخر هیچ گربه ای جرات نزدیک شدن به ما و حریم ما را نداشت. اگر هم گذرش به جایی نزدیک بچه ها می افتاد برای اولین و آخرین بار بود. خانه ما طوری بود که یک کوچه در سمت راست و یک کوچه در سمت چپ داشت و پشت آن هم خانه دیگری نبود و هنوز هم نیست، چرا که وصل به کوه است و جنبنده ای در آنجا سکنی نتوان گزید. گربه های آشنا و وارد به محل چنین خبطی نمی کردند. اما گربه های غریبه و تازه کار معمولا از روی دیوار همسایه می پریدند روی دیوار ما و از جلوی یک اتاق می گذشتند و می رسیدند به ایوانی در وسط که دو اتاق بالای آن ایوان بود که هر دو درهای بزرگی با پنجره های شیشه ای رو به ایوان داشتند. بعد می بایست از ایوان و جلوی این دو اتاق رد شوند و برسند به تراس بزرگ جلوی اتاق آخر و بپرند روی دیوار و از آنجا از روی کوچه پرش کنند روی دیوار همسایه و بروند. من معمولا زیر کرسی در اتاق اول بالای ایوان درس می خواندم و سنسورهایم به گربه بسیار حساس بود. تا شَبَه گربه را حس می کردم به اندازه ای وقت داشتم که سریع جست بزنم و خودم را به ایوان برسانم و قبل از اینکه گربه بپرد روی دیوار همسایه، فیضی به او برسانم. گربه های غربیه خیلی نمی دانستند و یکی دو بار اول حسابی مشت و مال داده می شدند. اما آنها که حرفه ای شده بودند خیلی سریع می رفتند و رسیدن به آنها مهارت خاصی نیاز داشت. اینکه گربه ای روی ما را کم کند و بهش نرسیم خیلی افت داشت. به همین خاطر باید با سرعت مافوق نور از زیر کرسی رها شده و خودم را می رساندم به تراس. یکبار، یکی از این گربه ها تا متوجه شد که حرکت کرده ام با تمام سرعت حرکت کرد و خودش را به دیوار رسانید و پرید و من هم در آخرین دقایق بین زمین و آسمان بهش رسیدم و ضربه ای حواله کمرش کردم که با جیغ بنفشی و با شکم پهن کوچه شد. فکر کردم تمام کرده، ولی دیدم لنگان لنگان بلند شد و در رفت.

    یکی دیگر از قصی القلبی نسبت به گربه ها، ماجرای گربه مشهد است که در پست سوتیهای انسانی آمده است.

    دیگر اینکه، یک روز که زیر کرسی نشسته بودم و اوایل بهار بود و هوا کمی گرم شده بود، در اتاق باز بود تا هوای آزاد وارد اتاق شود. یک گربه بینوا به خیالش که کسی در خانه نیست وارد اتاق شد. وقتی خوب آمد وسط اتاق، با همان شگرد گنجشک گیران، سریعا در را بستم و گربه که احساس زندانی شدن کرد، متوحش شده و شروع کرد به دویدن و بالا و پائین پریدن و من هم دنبالش. غافل از اینکه گربه با گنجشک خیلی فرق دارد. نشان به آن نشان که بیش از هفتاد درصد وسایل اتاق زیر و رو شدند و گرب پرید پشت تلوزیون و وقتی به سویش رفتم نمی دانم چطور تلوزیون 14 اینچ سیاه و سفیدمان که قرمز رنگ بود را هل داد و تلوزیون سقوط کرد. شانسی که آوردم این بود که در حمله قبلی یک بالش را به سمت گربه پرتاب کرده بودم و بالش همانجا جلوی میز افتاده بود و تلوزیون که با صورت پائین آمد روی آن افتاد و صدمه ای ندید. من که حسابی ترسیده بودم در اتاق را باز کردم و گربه چنان شروع کرد به دویدن که از نرده ها پائین افتاد و فکر کنم هنوز هم که هنوز است دارد می دود.

    سیاقونه (سار)، آلاملیچ: این دو پرنده که اسم محلی دارند در زمره پرندگان مزاحم برای درختان توت به شمار می آیند. میوه توت طوری است که خیلی شل روی ساقه چسبیده و با کوچکترین حرکتی از ساقه جدا شد و روی زمین می افتد. سیاقونه یا همان سار، با رنگی مشکی و آلاملیچ با رنگ قهوه ای کمرنگ، در خرداد و تیر که وقت رسیدن توتها است پیدایشان می شود. آنها از توتها تغذیه می کنند که مشکلی نیست. اما مساله این است که به صورت گروهی و تعداد زیاد روی درختها می نشینند و همه توتها را می ریزند. به همین خاطر دستگاهی ابتکاری در آنجا درست کرده اند به اسم "تق تقه". یک تکه تخته را روی بالاترین شاخه های درخت می بندند و یک تکه تخته دیگر را هم بالاتر به صورتی که روی آن عمود باشد می بندند و طنابی بلند را از آن آویزان می کنند که تا پائین درخت می رسد. طناب را که از پائین بکشی این دو تخته به هم می خورند و صدای تق تق تولید می کنند و باعث می شوند که پرنده های توت‌خوار و مزاحم بترسند و فرار کنند. اما بعد از مدتی این صدا بی اثر می شود و دیگر پرنده ها را نمی ترساند. یکی دیگر از روشها، نصب آئینه در جاهای مختلف درخت است که وقتی پرنده ها خودشان را در آن می بینند یا نور در آن منعکس می شود، می ترسند و فرار می کنند. با این همه بازهم پرنده ها ضرر زیادی می زنند.

    برای فراری دادن پرنده ها، با تیر و کمان دست‌ساز به جان آنها می‌افتادیم. البته وقتی فامیل‌هایمان که تفنگ بادی داشتند و می‌آمدند آنجا، نانمان از نظر شکار توی روغن بود و کلی آلاملیچ صید می کردیم. چون این پرنده ها زیاد و گله ای بودند، همین که یک تیر را به وسط آنها پرت می کردی، یکی دو تا زخمی می شدند و می افتادند. بلافاصله بالای سرش ظاهر می شدیم و کله اش را با دست می کندیم. کنار جوی آب پر و بالشان را می کندیم و می شستیم و با تکه ای چوب آنها را به سیخ می کشیدیم و گوشتی ترد و ظریف را به دندان می کشیدیم.

    اگر حالی باشد این قصه دراز خواهد بود...

  6. امیدوارم هیچ انسانی در هیچ دست‌شویی گیر نکند

    تا زمانی که آدم چیزی را خودش تجربه نکند یا تجربه‌ای مشابه تجربه واقعی را از سر نگذراند، هر چقدر هم برایش توضیح بدهند معنا و مفهوم آن عمل را درک نمی‌کند؛ مانند تجربه بوییدن گل که فقط باید حس شود و هیچ فیلسوف و نویسنده و شارحی قادر نخواهد بود که بو را برای کسی معنی و مفهوم کند. هر کدام از ما لابد تجربیاتی استعاری در این زمینه داریم. اولین‌های آن از تجربه «جیزه» شکل می‌گیرد که هر چقدر هم بچه را بترسانی که داغه و جیزه، معنی و مفهوم آن را نمی‌فهمد تا اینکه دستش را خودش بزند یا اتفاقی بخورد به بخاری یا کتری داغ. آن وقت است که جیزه ابعاد و معنی دیگری برایش پیدا می‌کند. چیزی که تجربه حسی و تجربه زیسته، دو عبارت دلالت‌کننده بر مصادیق آن هستند. باری، من هم یکی دو تجربه این‌چنینی دارم که نه در کودکی و جیزگی که در جوانی و بزرگ‌سالی برایم رخ داده است.

    یکی از آن‌ها بر می‌گردد به تجربه بنزین بازی. از قدیم و ندیم شنیده بودیم که بنزین قدرت اشتعال بالایی دارد و فرار هم هست؛ اما اینکه قدرت اشتعال بالا یعنی چه و چطور اتفاق می‌افتد را به صورت امری انتزاعی می‌دانستم اما ابعاد واقعی آن را نه. تجربه دیگر هم ماجرای زندانی شدن در دست‌شویی است.

    روزی در عنفوان جوانی با دوستان و همکاران مرکز اطلاع‌رسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی – که هنوز با وزارت کشاورزی ادغام نشده و وزارت «جک» از سر نام جهاد و کشاورزی درست نشده بود- زده بودیم به کوه. آن تا بستان‌های زیبا و دل نشین سال‌هال 1377 و 1378 خیلی از روزهای تعطیل را با هم به کوه می‌زدیم. در یکی از این روزها، من خواهرزاده‌ام (مسعود) را که آن وقت‌ها حدود 10 سال سن داشت به همراه خودم برده بودم (یاد آن جوک می‌افتم که گروهی می‌خواستند بروند کوه و هر کسی گفت من یک چیزی می‌آورم و رندی هم در آمد و گفت: من داداشم را می‌آورم). برای راحتی حال مسعود، موتورشان را هم سرجهازی او داده بودند که برای ماشین اذیت نشویم. چون آن سال‌ها این همه ماشین توی خیابان نبود و ما هم وسعمان نمی‌رسید (شاید هم عقلمان نمی‌رسید) که آژانس بگیریم و سریع برسیم به پای کوه (عقل بشریت هم هنوز به اسنپ و تپ سی نرسیده بود). می‌بایست با مینی بو سهای تجریش بیاییم و از آنجا هم با کلی دردسر خودمان را به دارآباد که میعادگاهمان بود برسانیم و این خودش یعنی یک مسافرت. القصه، ما صبح زود با مسعود از خانه بیرون زدیم و در بین راه یک ظرف جای آب لیمو را هم در پمپ‌بنزین برای آتش گیراندن پر از بنزین کردیم.

    برای صبحانه اتراق کردیم و آتش را روشن کردیم. چندی که گذشت چو بهای جدید روی آتش گذاشتیم و چون شعله آن کم جان بود من تصمیم گرفتم که کمی آن را قوی تر کنم تا چایی زودتر دم بکشد. برای همین، در ظرف بنزین را باز کردم و همان طور که آن شعله کم رمق در حال جرقه زدن بود خواستم که بنزین را رویش بریزم تا جانی بگیرد. چشمتان روز بد نبیند. تا بنزین با آتش رسید، به طرفه‌العینی دیدم که بنزین از روی هوا دارد پرواز می‌کند و مانند گرگ گرسنه‌ای که شکار را بزند دارد خودش را می‌رساند به ظرف پلاستیکی و عن‌قریب که دست و جان من هم در این آتش سرکش بسوزد. در حرکتی غریزی ظرف را به سمت رودخانه پر آب دارآباد پرتاب کردم. مسعود هم همان کنار و بین رودخانه و آتش نشسته بود و داشت آب و گل بازی می‌کرد و خرچنگ بینوایی را که از آنجا رد شده بود، آبتنی می‌داد. ظرف با شعله‌های آتش، پروازکنان از روی هوا حرکت کرد و از روی سر مسعود عبور کرد و در وسط رو خانه فرود آمد. در چشم به هم زدنی تمام سطح آب که بنزین روی آن پاشیده شده بود به شعله آتش بدل شد. من هم هاج و واج مانده بودم و هنوز باورم نمی‌شد که در این چند ثانیه چنین اتفاق خطرناکی افتاده باشد. تازه آنجا بود که من معنی اشتعال‌زایی را درک کردم.

    تجربه دیگر هم تجربه‌ای از جنس دیگر است که هنوزم هم که به آن فکر می‌کنم هم خنده‌ام می‌گیرد و هم پشتم تیر می‌کشد. بیشتر آدم‌های روی کره زمین تجربه زندان و زندانی شدن واقعی را ندارند (بسی مایه خوشبختی است). من هم مثل همه مردم چنین تجربه‌ای نداشته و حالا هم ندارم؛ اما روزی تجربه مشابهی برایم رخ داد که ابعاد و مفهوم زندان و از آن بدتر زندان انفرادی را روشن کرد.

    ماجرا از این قرار بود که حدود اواخر آذر 1381 خانواده خواهرم رفته بودند سفر و فقط مسعود (باز هم حضور پررنگ مسعود) به خاطر مدرسه از این قافله جا مانده بود. از آنجا که می‌بایست با سرویس به مدرسه برود و سرویس هم از خانه خودشان سوارش می‌کرد و سیستم موبایل هم این قدر پیشرفته نشده بود که همه موبایل داشته باشند حتی راننده سرویس‌ها که بشود به راننده خبر داد، قرار بر این شد که من شب را بروم خانه آن‌ها که صبح مسعود را راهی مدرسه کنم. صبح روز پنجشنبه بود و محل کار من تعطیل که برای خودش نعمتی به حساب می‌آمد. صبح که شد صبحانه مسعود را دادم و چون قرار بود امروز بابا و مامانش بیایند و ظهر هم با همان سرویس برگردد خانه خودشان، کلید در خانه را به او دادم که بتواند ظهر بیاید خانه. سرویس که آمد سوارش کردم و برگشتم که آماده بشوم که بروم خانه خودمان. قبل از رفتن گلاب به رویتان رفتم دست‌شویی. وقتی وارد دست‌شویی شدم طبق عادت با اینکه کسی در خانه نبود در دست‌شویی را قفل کردم. وقتی که در را قفل کردم حس کردم یک صدای اضافی از در به گوش رسید؛ ولی با خودم گفتم حتماً در این‌ها صدایش این‌طوری است و من به آن عادت ندارم.

    دستم را شستم و موهایم را شانه کردم و در فکر و خیال اینکه الآن رفتم خانه چه کنم، قفل در را چرخاندم. با کمال ناباوری دیدم که دستگیره قفل به راحتی چرخید. آخر معمولاً وقتی در قفل باشد به دلیل فشاری که به زبانه قفل می‌آید، دستگیره سخت تر می‌چرخد و معمولاً هم با صدایی مبنی بر باز شدن قفل همراه است؛ اما نه چنین صدایی شنیده شد و نه نشانه‌ای مبنی بر تحت فشار بودن زبانه که حالا آزاد شود. یکی دو بار دیگر زبانه را چرخاندم اما دریغ از صدا و نشانه‌ای از بازشدگی.

    با کمال حیرت و هم ناباوری که خب چیزی نیست والان درست می‌شود چند باری دستگیره قفل و دستگیره در را چرخاندم و در را کشیدم و هل دادم اما باز شدنی در کار نبود. خنده‌ام گرفته بود و هنوز هم باور نمی‌کردم که در قفل شده و باز نمی‌شود؛ در عین حال، ذهنم مدام روی راه‌های برون‌رفت (مثل این متن‌های سیاسی) از این چالش دور می‌زد و مشغول بود. کمی ایستادم و وضعیت خودم را بررسی کردم. ساعت 7.15 صبح روز پنجشنبه بود و من در طبقه اول یک آپارتمان چهار طبقه در دست‌شویی بودم که به نظر می‌رسید درش قفل شده و قابل باز شدن نیست و نه جای نشستن دارم و نه فضایی برای نفس عمیق کشیدن که بتوانم بهتر فکر کنم. همین طور سر پا ایستاده بودم و به در و راه‌های باز کردن آن و منافذ دیگر در و دیوار و سقف دست‌شویی نگاه می‌کردم و نقشه‌های مختلف بیرون رفتن از آنجا را می‌کشیدم. هیچ صدایی هم از جنبنده‌ای در ساختمان شنیده نمی‌شد. همه بچه‌ها رفته بودند مدرسه و چون روز پنجشنبه بود اغلب اداری ها تعطیل بودند و بیرون نمی‌رفتند و بازاری ها هم صبح به این زودی بیرون نمی‌روند؛ بنابراین، در ساعتی بودم که به نظر نمی‌رسید رفت و آمدی در کار باشد. تا مدتی سرگردان بودم. بعد نگران شدم، ترسیدم، عصبانی شدم. اولش یکی دو ضربه آهسته به در زدم شاید کسی بشنود. اول صبح روز نیمه تعطیل هم درست نبود که کسی را اذیت کنم. با عصبانیت و ناراحتی و سرگردانی منتظر بودم ببینم چه می‌شود. دست‌شویی نزدیک راه‌پله‌ها بود و اگر کسی رد می‌شد صدایش را می‌شنیدم؛ اما دریغ از صدای پای کسی. نیم ساعتی گذشته بود که کسی از راه‌پله رد شد و شروع کردم به در زدن تا شاید صدایم را بشنود اما خیلی آرام و مؤدبانه؛ اما طرف رفت و صدایم را نشنید. تازه اگر هم می‌شنید که کاری از دستش بر نمی‌آمد. هنوز فکر می‌کردم الآن به زودی راهی پیدا می‌شود و در باز می‌شود.

    یک ساعتی گذشت و کم کم باورم شد که گیر افتاده‌ام و راه چاره‌ای نیست؛ اما باز هم خجالت می‌کشیدم به در بزنم یا کمک بخواهم. یک ساعت دیگر گذشت. نه کسی از راهرو رد شد و نه من دیگر می‌توانستم سر پایم بایستم. عصبانیت به تمام وجودم سرایت کرده بود و هیچ راه و چاره‌ای نداشتم. دیدم نمی‌شود. الآن نزدیک دو ساعتی باید گذشته باشد و حدود ساعت 10 صبح باشد. شروع کردم به ضربه زدن به در. اولش آرام اما کم کم با لگد و مشت و آفتابه و توالت شور به جان در افتادم. کم کم صدایم هم در آمد و اولش گفتم کمک و کمی بعد عربده می‌کشیدم «کمک، کمک...». ماشاءالله آپارتمان‌نشینی هم جوری مردم را بار آورده که او لا صدا به گوش کسی نمی‌رسد و اگر هم برسد کسی کاری به کار دیگران ندارد. نشان به آن نشان که یک ساعتی عربده و در کوبی کردم و خبری نشد. در این فاصله هم فکر می‌کردم که چطور باید از اینجا نجات پیدا کنم. حالا به فرض اگر کسی هم بخواهد کمک کند چطور باید بیاید تو و کمک کند. یک نقشه بی‌عیب و نقص ترسیم کردم.

    همان طور که گفتم آن وقت‌ها هنوز موبایل فراگیر نشده بود و حتی تلفن خانگی هم در خیلی از خانه‌ها نبود از جمله خانه خودمان؛ یعنی می‌بایست اسم بنویسی و در نوبت بمانی تا چند ماه و حتی چند سال که خطی خالی شود یا ظرفیت بالا برود که یک خط تلفن به شما بدهند. اتفاق جالب این بود که همین دیروز بعدازظهر خانه خواهر خانم تلفن کشیده بودند و همان باری که شماره تلفنش را گفته و من در دفتر تلفنم نوشته بودم، آن را حفظ‌شده بودم. فقط خدا خدا می‌کردم که در اثر استرس از یادم نرود.

    همین طور به در می‌کوبیدم و عربده می‌کشیدم اما دریغ از کمک. ناامید شدم و از کوبیدن به در و کمک خواستن دست کشیدم. نشستم کف توالت و گریه‌ام گرفته بود. اسیری بودم که دستم از همه جا کوتاه شده بود. مسعود هم تا ساعت 2 بعد از ظهر مدرسه بود و کم کم گرسنگی هم مستولی می‌شد. باورش سخت بود که در یک آپارتمان از صبح تا ظهر فقط یک نفر رد شود. در این درماندگی و بیچارگی، صدای پایی شنیدم. باورتان نمی‌شود که چطور از جا جستم و مثل رابینسون کروزوئه در جزیره متروک که کشتی نجات ببیند، دیوانه‌وار شروع کردم به کوبیدن به در و عربده کشیدن و کمک خواستن. کسی که رد می‌شد یک خانم از همسایه‌ها بود. اولش ترسیده بود و مانده بود که چه کند. بعد آمد پشت در و کمی گوش ایستاد ببیند موضوع از چه قرار است. وقتی التماس و درماندگی من را فهمید پرسید چه شده. از همان پشت در توالت و در آپارتمان موضوع را برایش گفتم. پرسیدم در خانه تلفن دارند و خوشبختانه داشتند. گفت حالا چه کنم؟

    نقشه‌ای که در این مدت کشیده بودم از این قرار بود که باید تلفن کند به خواهر خانمم به همان شماره‌ای که دیروز وصل شده و من حفظ‌شده بودم. به او بگوید برود مدرسه مسعود (هم خانه‌شان نزدیک مدرسه بود و هم مدرسه را بلد بود). کلید را بگیرد و بیاید اینجا در را باز کند. سوئیچ رنو 5 من (یادش به خیر، اولین ماشینم رنو 5 سفید رنگی بود) که روی اپن است را بردارد و برود از توی صندوق ماشین ابزارها را بیاورد. لولای در از بیرون باز نمی‌شد. باید از دریچه کوچک بین توالت و حمام که خوشبختانه هنوز هواکش روی آن نصب نکرده بودند ابزارها را تو بی اندازد. البته باید اول آن‌ها را توی پارچه‌ای بپیچد که هم نشکنند و هم نروند توی سوراخ دست‌شویی. یک چکش هم از همسایه بگیرد و بگذارد روی آن‌ها چون نمی‌دانستیم چکش خواهرم این‌ها کجاست. خلاصه، این فرایند که بروند و کلید بیاورند هم یک ساعتی طول کشید. وقتی در آپارتمان را باز کردند دیگر نمی‌توانستم سر پا بایستم؛ اما با نزدیک شدن جرقه‌های نجات کمی جان گرفته بودم. طبق نقشه‌ام ابزارها را دادند و من با پیچ‌گوشتی و چکش لولای در را باز کردم و در را از جا در آوردم. البته از فرط عصبانیت و خستگی و گرسنگی و بیچارگی خیلی وحشیانه که دیگر برایم مهم نبود در خراب شود یا بشکند یا طور دیگری بشود. فقط می‌خواستم از آن زندان وحشتناک و شش ساعت درماندگی نجات پیدا کنم. در که باز شد آن را گوشه‌ای انداختم و بیرون پریدم. آن قدر عصبانی بودم که در را هم سر جایش نگذاشتم و همین طور دست‌شویی را بدون در گذاشتم.

    هنوز هم بعد از این همه سال وقتی وارد دست‌شویی می‌شوم و می‌خواهم در را قفل کنم اول یکی دو بار آن را آزمون می‌کنم. هنوز هم باورم نمی‌شود که شوخی شوخی این‌طور توی دست‌شویی حبس شده‌ام. شانسی که آوردم این بود که معمار خوش‌ذوق (و شاید ...) این ساختمان، هواکش را نه در سقف که طوری تعبیه کرده بود که یک سوراخ مابین حمام و دست‌شویی باشد و در آنجا هواکش نصب شود. حالا هوای دست‌شویی را ببرد به حمام یا هوای حمام را به دست‌شویی مشخص نبود. هر چه بود دریچه نجات من شد. باز هنوز هم وقتی به دست‌شویی جدیدی می‌روم نگاه می‌کنم ببینم از آن سوراخ‌ها در دیوارش دارد که راه فراری باشد. متأسفانه در دست‌شویی های جدید هیچ همه دیوارها و سقف بسته و اگر اتفاقی آدم در دست‌شویی گیر کند معلوم نیست چه سرنوشتی پیدا کند. از ته دل امیدوارم که هیچ انسانی در هیچ دست‌شویی گیر نکند.

  7. بازنشسته پارکورکار

    من آموزشی برای تفریح ندیده‌ام. یعنی همه بچه‌های روستا همین طوری‌اند. چیزهایی که ما یاد گرفته‌ایم و آموزش‌هایی که دیده‌ایم برای گذران زندگی و دسته پنجه نرم کردن با مشکلات بوده. همه‌اش هم ديمي و با صحيح و خطا کردن خودمان. مثلا یاد گرفته‌ایم که از درخت گردوی ده بیست متری بالا برویم و گردو بتکانیم (با همه سختی و خطراتش) یا چاه بکنیم، یا آبیاری کنیم، يا با داس علف بپينيم، یا بار را طوری روی پشت الاغ و قاطر ببندیم که اگر تا عتبات هم برود بارش نی افتد یا هزار و یک آموخته تجربی که ما را برای زندگی در شرایط سخت مهیا کرده. اما هیچ وقت ما را نفرستاده‌اند که برویم چیزی بیاموزیم صرفا برای لذت یا توانمند شدن.

    تنها آموزش جدی ما، مدرسه رفتن بوده و اگر در مدرسه چیزی از ورزش و نقاشی و خط به ما یاد داده باشند همین بوده و بس. وقتی به سن دبیرستان رسیدیم، یک نفر از هم ولایتی ها رفته بود و در کرمانشاه کنگ فو یاد گرفته بود و آمده بود در روستا دوره افتاده بود که آن را به دیگران هم بیاموزد و چیزی شبیه باشگاه تاس یس کرده بود. باشگاهی که با توجه به اینکه کنگ فو در دهه 60 قدغن بود و رسمیت نداشت، هر روز از سوی یک نهاد و ارگان تهدید می‌شد و درش بسته می‌شد. عاقبت شد باشگاه صحرایی. یعنی در کوه و کمر و باغ و چمن کلاس کنگ فو برگزار می‌شد. بسته شدن باشگاه از طرف پلیس (کمیته آن وقت) یک داستان بود و مخالفت خانواده ها داستانی دیگر. هر کس می‌شنید یا می‌دید که مشغول این ورزش هستیم با همان زبان محلی می‌گفت "پسر فلانی هم رفته لنگ لر دادن" (یعنی لگد پرت کردن). هیچ رقمه هم در کت قدیمی ها و خانواده نمی‌رفت که چیزی به اسم ورزش می‌تواند باشد که آدم آن را برای مزد انجام نمی‌دهد یا بابت آن نان یا علف نمی‌دهند. ورزش موجودی است که برای سلامتی مفید است و لزومی ندارد کل هم اجمعین زندگی بشود کار برای پول یا رسیدگی به باغ و صحرا برای جلوگیری از خراب شدن محصولات. خلاصه اینکه ورزش یا هر کلاس یا تفریحی از این دست مساوی بود با علافی و یاغی گری. یاد آن ماجرای یزد می‌افتم. چند سال پیش که بچه ها کوچک بودند و هر جا می‌رفتم برایشان اسباب بازی یا چیزی را حتما برای سوغات می‌آوردم، گذرم به یزد افتاد. در تمام بازار و خیابان‌های یزد گشتیم که اسباب بازی فروشی مناسبی پیدا کنیم، به جز چند مغازه مختصر سیسمونی فروشی چیزی نیافتیم. ماجرا را به دوست یزدی‌ام گفتم. با همان لهجه شیرین یزدی درآمد و گفت: "در یزد کسی اسباب بازی ندارد. هر بچه ای که می‌گوید اسباب بازی، یک بیل می‌دهند دستش و می‌گویند این هم اسباب بازی و روانه بازار کارش می‌کنند. تازه آن‌هایی هم که به اجبار در سیسمونی اسباب بازی می‌گذارند از نسلی به نسلی دیگر منتقل می‌شود تا بالاخره از بین برود".

    این حس و فرایند را حالا فهمیده‌ام. بچه های شهری، از همان اوان کودکی در چنبره انواع و اقسام کلاس‌ها هستند. نقاشی، موسیقی، شنا، اسکیت، ورزش‌های رزمی و کلاس های متنوع دیگر. همه این کلاس‌ها و آموزش‌ها هم عمد تا با هدف لذت، سلامتی و توانمندی است. بگذریم که خیلی از آن‌ها هم برای پز و مد است. دسته دیگری هم عقده های سر کوفته پدر و مادرها است که هر کلاسی را نتوانسته‌اند بروند حالا هوار می‌کنند سر بچه‌هایشان. یا به قول جلال آل احمد در کتاب "سنگی بر گوری" که از عضو معطل مانده می‌گوید، این پدر و مادرهای دلسوز هم هر توانایی که فکر می‌کنند از وجودشان معطل مانده را می‌خواهند در وجود بچه ها تزریق کنند. کاری به کم و کیف و هدف و نتیجه کار نداریم. اما به هر حال، اتفاقی است که در زندگی روزمره همه می‌افتد. حالا اگر کسی در سن و سالی که باید این طور کلاس‌ها را می‌رفته و نرفته باید چه کند؟ باید بنشیند و همه‌اش غم باد بگیرد که در زمان ما این چیزها نبود و نشد و این حرف‌ها؟

    ماجرای فکر کردن به این موضوع از کلاس اسکیت شروع شد. همیشه وقتی صحبت از آینده و برنامه های بلند مدت و آتیه آدم بعد از بازنشستگی می‌شد، به طنز و جدی می‌گفتم که بعد از بازنشستگی برنامه های زیادی دارم، "اولیش رفتن به کلاس اسکیت". همه هم می‌خندیدند و احتمالا الان شما هم می‌خندید. اما من واقعا عاشق اسکیت بودم.

    عاقبت طاقت نیاوردم که تا بازنشستگی صبر کنم. چند وقت پیش رفتم و در کلاس اسکیت ثبت نام کردم. کاری که هر کس مطلع می‌شود پقی می‌زند زیر خنده. اما برای من یک خون تازه در رگ های زندگی است. همان چیزی که پائولو کوئیلو در کتاب "کیمیاگر" به عنوان رویا از آن نام می‌برد. البته خنده دار هم هست. یک مرد گنده در هیبت اسکیت بازی که تازه بلد هم نیست و هی زمین می‌خورد یا تازه دارد سر خوردن با اسکیت را یاد می‌گیرد خیلی مضحک به نظر می‌رسد. اما حقیقت این است که ما باید برای خودمان زندگی کنیم. به قول آن پیام که می‌گفت "تو متفاوت باش، دنیا پر از آدم‌های معمولی است". حالا از کلاسمان بگویم. با فربد می‌رویم کلاس. اولش خودم ثبت نام کردم و فربد نمی‌آمد. با خواهش و التماس و رشوه راضی‌اش کردم که جلسه اول بیاید. حالا او دو آتی شه تر از من شده. همکلاسی‌هایم عبارت‌اند از:

    • مهتاب، 7 ساله، کلاس اول
    • نازنین، 10 ساله، کلاس چهارم
    • فربد، 11 ساله، کلاس پنجم
    • پانته‌آ، 6 ساله، پیش دبستانی

    پدر و مادرها اولش فکر می‌کردند که من مربی هستم. ولی وقتی می‌دیدند که با پاهای لرزان روی اسکیت تکان تکان می‌خوردم و تالاپی می‌افتم زمین، رویشان را آن طرف می‌کردند و می‌زدند زیر خنده. خدا پدر و مادر مربی‌مان را بیامرزاد که از آن به بعد نمی‌گذارد والدین بیایند کنار زمین اسکیت. حالا هر روز که می‌گذرد هم احساس بهتری پیدا می‌کنم و تسلطم بیشتر می‌شود و هم البته یک بخشی از بدنم درد می‌کند. فی الحال، درد کف دست و باسن بر اثر زمین خوردن‌های پیاپی، دردهای اصلی به شمار می‌آیند و نوشتن را سخت می‌کنند.

    حالا مجبور شده‌ام که ویش‌لیست بعد از بازنشستگی‌ام را تغییر دهم (حتما می‌گویید مردم برای بعد از بازنشستگی در فکر تهیه وصیت نامه هستند). در صدر لیست بر نام های بعد از بازنشستگی‌ام نوشته‌ام "پار کور". حالا اگر باز طاقتم طاق نشود و دوباره این را هم قبل از بازنشستگی نروم توی کارش.

    حالا چرا این‌ها را می‌گویم و می‌نویسم؟ جواب دارد. اول اینکه برای مردم زندگی کردن یعنی اینکه بنشینی و گام از گام برنداری. جالب این است که در این حالت هم مردم باز دست از حرف زدن بر نمی‌دارند. پس باید برای خودت و رویایت زندگی کنی و هر آنچه را دوست داری و معقول هم هست، با تمام وجود بخواهی و برایش گام برداری.

    دیگر اینکه، ما متفاوت از مردم عادی رفتار کنیم و زبانمان خنجری برای نقد رفتارهای دیگران نباشد. از بس که فکر می‌کنیم سنگین و رنگین باشیم دیگر زندگی معمولی و تفریح یادمان رفته. این رویه حتی زندگی را برایمان مشکل، اشتباه و پرمخاطره می‌کند. مثلا استفاده از دوچرخه که در اروپا و خیلی از کشورها امری عادی و خیلی هم عالی است، در کشور ما چندان پسندیده به نظر نمی‌رسد. یک روز سوار دوچرخه بودم و داشتم می‌رفتم برای خرید که پیرمرد همسایه مان که مرا می‌شناخت را در کوچه دیدم و با او سلام و علیک کردم. بعد از اینکه رد شدم همین طور ایستاده بود و مرا تماشا می‌کرد و غرغر می‌کرد. پیرها هم چون خودشان خوب نمی‌شنوند فکر می‌کنند همه ناشنوا هستند وکلا با صدا بلند فکر می‌کنند. برگشت و گفت آخرالزمان شده، مرد گنده خجالت نمی‌کشد سوار دوچرخه شده است.

    در کتاب "فلسفه‌ای برای زندگی" ویلیام اروین آمده که اغلب انسان‌ها عمد تا سه هدف در زندگی دارند: "ثروت، موقعیت و لذت". حالا در جامعه ما آن بخش لذت زندگی کلا به فراموشی سپرده شده و آدم‌ها زندگی را به چیزی جدی و عبوس بدل کرده‌اند که همه عجله دارند هر چه زودتر آن را بگذرانند و به خط پایانش برسند. کسی هم که به فکر لذت بردن از زندگی باشد و دنیا و مافی‌ها را خیلی چیز دندان گیری تلقی نکند در نظر خیلی از مردم مشنگ می‌نماید. ناگفته نماند که در فکر لذت بردن از زندگی بودن با سهل انگاری و ولنگاری فرق می‌کند. بعضی ها، لذت را در تنبلی و تن پروری می‌دانند در حالی که لازم است قسمت‌های جدی زندگی را با جدیت و پشتکار دنبال کرد اما فراموش نکرد که هر کاری را هم می‌شود شیرین و دل نشین کرد، اما به طور جدی هم دنبال کرده و به ثمر رساند.

    مهم این است که آدم تعادل زندگی را از دست ندهد. حالا می‌رسیم به پاسخ آن پرسش که اگر کسی کلاس های لازم را نرفت و آموزش‌های زندگی را در سن و سال خودش یعنی بین 5 تا 15 سالگی ندید، چه باید بکند؟ من اعتقاد دارم که رویا و آموختن هیچ سن و سالی نمی‌شناسد. هر وقت که شروع کنی، بهترین وقت است؛ هر چند که کار سخت تر است و باید تلاش بیشتری بکنی، ولی اگر کسی خواست مثل ما آموزش‌های بین 5 تا 10 سالگی را قضا کند، بداند دیر نیست و می‌شود در دهه 40 زندگی هم اسکیت باز ماهری شد. 

  8. اول می‌رم لهستان، بعد می‌رم خارج

    وقتی فرزاد بچه بود، یعنی سن و سالی که می‌توانست بفهمه و حرف بزنه، یک سی دی طنز با اجرای "بهزاد محمدی" داشتیم که اگر اشتباه نکن اسم آن "قهوه‌خانه زری خانم" بود و فرزاد عاشق آن بود. در یک جایی از این سی دی، کسی از بهزاد محمدی می‌پرسید که یعنی تو می‌خواهی بروی خارج؟ او در جواب می‌گفت: "نه، مستقیم نمی‌رم خارج چون خارجی بلد نیستم، اول می‌رم ایتالیا و بعد می‌رم خارج". فرزاد هم همیشه این تکیه کلامش بود. حالا در این سفر همه اش با هم می‌گفتیم اول می‌روی لهستان و بعد می‌روی خارج.

    سفر با بچه‌ها کیف دیگری داشت. دیدن آنها که چیزهای جدید را می بینند و کنجکاوانه نگاه می‌کنند یا از کنار چیزهایی که برای ما جذاب است به سادگی می‌گذرند جالب بود. فرزاد لطف کرد و برداشت مختصری از سفرش را نوشت. من هم اندک اصلاحی روی آن انجام دادم و سعی کردم که لحن و سبک نگارشش تغییری نکند و فقط اشکالات ساختاری کمی که داشت را برطرف کردم. البته برای انتشار این مطلب از خودش اجازه گرفتم. امیدوارم که روزی خودش سفرنامه‌ای پر و پیمان از سفرهای مختلفش به اطراف و اکناف جهان تهیه کند.

    *********

    سفر به کشورهای خارجی یکی از مهمترین اتفاقاتی است که ممکن است برای یک فرد در زندگی‌اش پیش بیاید؛ زیرا این سفرها موجب آشنایی آن فرد با مردم دیگر در بخش‌های دیگری از نقاط جهان می‌شود و او را با فرهنگ ایشان نیز آشنا می‌کند. اینچنین سفرها موجب تحولی در افراد می‌شود و ایشان را در به وجود آوردن تفاوت در زندگی وا می‌دارد. چنانکه در سفرنامه‌های ناصر خسرو و جلال آل احمد این تحولات را می‌توانیم بخوانیم. همچنین آگاهی از پیشرفت‌های آن خارجی‌ها، باعث می‌شود که فرد خود را در مسیر پیشرفت قرار دهد و علاوه بر گسترش دانش و تکنولوژی فردی، باعث رشد جامعه و تعویض دیدگاه‌های اشتباه، با عقاید و نظرات دقیق و برنامه‌ریزی شده و مطابق با سطح دانش امروزی می‌شود.

    ساعت یک و سی دقیقه‌ی بامداد روز شنبه 28 مرداد 1396، از خانه به سمت خانه‌ی مادربزرگم حرکت کردیم تا مراسم ریختن آب پشت سر مسافران را انجام دهند. پس از اینکه این مراسم انجام شد و پس از خداحافظی خانواده با مادربزرگ و خاله‌هایم، به سمت فرودگاه حرکت کردیم. در این مسیر خیلی به اینکه در آنجا قرار است چه کار کنم و قرار است چه بشود، فکر کردم. البته ناگفته نماند که این مسیر طولانی همراه با خواب برای هوشیاری در هنگام سفر بود که زیاد هم طول نکشید. پس از اینکه ما به فرودگاه رسیدیم و با دایی محمد خداحافظی کردیم، به داخل فرودگاه رفتیم و در آنجا خانم سلیمانی را ملاقات کردیم که همکار پدرم بود و قرار بود ایشان نیز همراه ما به لهستان برای کنفرانس IFLA بیایند. خانم سلیمانی همراه با چمدان سبز‌رنگشان و آن جای پوستر برا ایفلا که ما آن را سلاح سرد صدا میزدیم، باقی مسیر را همراهمان بودند. پس از گذشتن از هفت‌خان رستم، بالاخره وارد هواپیمای قطر شدیم. در هنگام ورود چند مهماندار خانم پس از خوشامدگویی به زبان انگلیسی، ما را به سمت صندلی‌هامان هدایت کردند. در آن هواپیما پشت صندلی روبرویم صفحه‌ی تلویزیونی بود که با کنترلی که زیر دسته‌ی صندلیم بود، می‌توانستم برنامه‌ی دلخواهم را هرچه که میخواستم انتخاب کنم. چیز جالب این بود که با استفاده از این کنترل می‌شد تماس گرفت! یعنی پشت این کنترل، مانند گوشی تلفن بود که قابلیت تماس با زمین را داشت. البته ما از این امکان استفاده نکردیم؛ ولی باز هم خیلی جالب بود. موضوع دیگری که تعجب مرا برانگیخت این بود که می‌توانستیم با فشردن دکمه‌ای مهماندار را خبر کنیم که به او بگوییم به چه نیاز داریم. خلاصه گذشته از اینها مهمانداران هنگام پرواز به ما صبحانه و خوراکی‌های دیگری دادند که من با زور پدر و مادر برخی خوراکی‌های اضافی را جمع کردم و در کوله‌ام گذاشتم که به نظرم کار بسیار ناپسندی بود.

    پس از اینکه ما به فرودگاه بین‌المللی قطر (HAMED INTERNATIONAL AIRPORT) رسیدیم، کمی در free shopگشتیم و سپس با آن خرس عروسکی گنده‌ی زرد عکس انداختیم. بعد دوباره وارد هواپیمای بعدی و برای سفر به لهستان شدیم. این سفر برخلاف سفر قبلی که با تاخیر بود، نه تاخیری داشت و نه کوتاه بود. پس از اینکه ما به ورشو رسیدیم، با پرواز دیگری به ورتسواف (Wrocla) رفتیم. زیرا کنفرانس در آنجا برگزار می‌شد. در فرودگاه بلیت خریدیم و با اتوبوس به ورتسواف رفتیم. در آنجا با کلی سختی هتل را پیدا کردیم. سپس ما مقداری پول برای هتل آپارتمان دادیم و به اتاقمان رفتیم. در آنجا ما سریع به اینترنت وصل شدیم و از سرعت آن استفاده کردیم. ما پس از خوردن شام که یکی از غذاهای آماده هانی، به همراه برادرم روی مبل تخت‌شو خوابیدیم.

    صبح با صدای زنگ در که خانم سلیمانی برای رفتن به کنفرانس، آن را می‌فشرد بیدار شدیم. بعد پدرم صبحانه نخورده به همراه خانم سلیمانی به آن مراسم افتتاحیه رفتند. من و برادر و مادرم هم در خانه کمی ماندیم و سپس پیاده رفتیم و آن اطراف را گشتیم و به چند مرکز خرید سر زدیم.

    در آنجا چیزی که توجه مرا جلب کرده بود، این بود که آنان مقدار کمی انگلیسی بلد بودند و نمی‌توانستند درست ارتباط برقرار کنند و این یکی از نکات بسیار مهمی است که متاسفانه در کشور ما نادیده گرفته می‌شود. مسئله‌ی دانستن زبان انگلیسی که در واقع زبان بین‌المللی است، بدین دلیل قابل توجه است زیرا بسیاری از گردشگران و جهان‌گردان، همه‌ی این زبان‌ها را بلد نیستند و آنان فقط می‌توانند با زبان انگلیسی با دیگران ارتباط برقرار کنند و بوسیله‌ی بازرگانی اقتصاد آن کشور را پیشرفت دهند. البته اکنون بسیاری از جوانان این موضوع را جدی گرفته‌اند و به طور جدی به بهبود زبان خویش می‌پردازند.

    این روزهایی که ما در ورتسواف بودیم هم بالاخره تمام شد و هر روز ما با چیزها و موضوعات جدیدی مواجه شدیم. در این مدت ما از برخی مکان‌ها دیدن کردیم. به عنوان مثال ما باغ وحش رفتیم که جای بسیار دیدنی و پرهیجانی بود. در آنجا جانوران و حیواناتی وجود داشتند که ما فقط در کارتون‌ها دیدیده‌ایم مثل کرگدن یا فیل و زرافه. در آنجا هرکدام از حیوانات در بخش مخصوص به منطقه‌ی زیستی خودشان بودند و این باعث شد که ما اطلاعاتمان از حد معمول به حد آشنایی با مناطق دیگری از جهان ردش کند که خود یک سود محسوب می‌شود. یک جانوری که من در بخش Sahara یعنی در واقع بخش جانوران بیابان‌ها و بخصوص عربستان دیدم، ملخ بود! در آنجا واقعا برایم جالب بود که آنان تا کنون ملخ ندیده‌اند که آن جانور را در قفس و در باغ وحش نگاه می‌کنند. زیرا خود به یاد دارم که در دوران کودکی، خیلی از این گونه جانوران همبازی من بودند و من مثلا زنبور می‌گرفتم و نیشش را می‌کشیدم که خیلی هیجان‌انگیز بود. یا دم مارمولک را می‌کندم و جزو سرگرمی‌هایم بود! همچنین من در آنجا به میدان Reynek رفتم که حوضی داشت با فواره‌ها و شیشه‌ای در درون حوض که تصویر جالبی را برایم در ذهن ایجاد کرده بود.

    خلاصه این روزها در ورتسواف تمام شد و ما به ورشو رفتیم. از نظر من مردم در ورشو نسبت به ورتسواف از آسایش خیال کمتری برخوردار بودند و نمی‌توانستند مانند آنان زندگی کنند. اما هرچه که بود هوایی تمیز داشت، شهری بدون ترافیک بود و از همه مهمتر مردمی داشت که به قوانین و حقوق یکدیگر احترام می‌گذاشتند و هیچ یک دیگری را آزار نمیداد و به قول معروف اعصاب هم را خرد نمی‌کردند. در ورشو برای گرفتن هتل آپارتمان، ما باید همه‌ی کارها اعم از پرداخت صورت حساب و درخواست هتل را اینترنتی انجام میدادیم و در یکی از این هتل‌ها، حتی کلید را خودمان باید از جایی پیدا می‌کردیم که عقل هیچکس به آنجا نمیرسید. کلید اتاق، در زنگ دوچرخه‌ی جلوی در بود! همچنین آنان اعتماد زیادی به یکدیگر داشتند که این اعتماد باعث شده بود که همه بتوانند با آرامش خیال و بدون این استرس که ممکن است آن فرد حق مرا بخورد یا ... پیشرفت کنند و این به خاطر همین اعتماد است. برای نمونه در آنجا اتوبوس‌ها و ترامواهایشان، مسئولی برای چک کردن بلیت افراد ندارند؛ بلکه این خود مردم هستند که بدون هیچ اجباری بلیت می‌خرند و خود در اتوبوس، بدون هیچ اجباری، بلیت می‌زنند.

    ما اکنون تفاوت‌های زیادی با آنان داریم؛ اما من اطمینان دارم که اگر ما به یکدیگر اعتماد کنیم و با همکاری و کوشش و با برنامه‌ریزی صحیح حرکت کنیم، به آن کشورهای پیشرفته می‌رسیم و حتی از آنان پیشی خواهیم گرفت.

    نویسنده: فرزاد حاجی‌زین‌العابدینی (کلاس دهم رشته ریاضی فیزیک مدرسه تیزهوشان علامه حلی؛ رایانامه: farzadzabedini@gmail.com)

  9. اینجا ورشو (8): ایفلا 83 م: یکی کمک کنه (SOS)

    آپارتمان در ساختمانی به ظاهر مسکونی جای داشت که کنار آن مردم عادی بودند و این آپارتمان اجار داده می شد. خیلی جالب است که در یک آپارتمان مسکونی معمولی، می بینی آدمهایی از سراسر دنیا به عنوان مسافر می آیند و چند شبی می مانند و می روند. یک تراس زیبا داشت مشرف به خیابان اصلی که روبروی همان ساختمان موزه علم و فرهنگ زیبا و تاریخی بود. از آن بالا می شد هیاهوی شهر، رفت و آمد عابران و دوچرخه ها، اتوبوس و تراموا، ساختمانهای هتل مرکوری، وستین، نووتل، ایبیس و ... که مدرن و شیشه ای بودند را دید. همچنین ساختمان زیبای موزه علم و فرهنگ که در شب به شکل خیره کننده ای نورپردازی رنگی می شد و هر چند دقیقه یکبار رنگش تغییر می کرد. چون شب یکشنبه آنجا بودیم و درست پشت هتل ما یک دیسکو بود، قیامتی در شهر بود. شهری که هیچ کس اجازه مزاحمت برای کسی ندارد اما شبهای یکشنبه از همه چیز آزاد می شود. دختران و پسران با لباسهای مهمانی و پارتی و با ماشینهای شیک و کروک با صدای بلند خیابان را طی می کردند. چندین لیموزین را دیدیم که رد شد. موتوریها هم جای خود. با صدای وحشتناک و سرعت زیاد می روند و صد البته راکبین کلاه و لباسهای مخصوص دارند. با این همه جز چند کارتن خواب بی خان و مان، هیچ نشانی از مزاحمت کسی برای کسی ندیدیم. حتی ساعت 3 نیمه شب خانمهایی را با لباسهای کاملا تابستانی می دیدیم که توی خیابان در امنیت کامل رفت و آمد می کنند.

    بعد از ظهر روز شنبه را خوش خوشان رفتیم که دوری در نزدیکی های موزه علم و فرهنگ بزنیم. نمایشگاهی برای کودکان برقرار بود. برنامه های مسابقه و موسیقی اجرا می کردند. همچنین جایی بود که لوازم التحریر، لگو، گیم و .... را برای نمایش آورده و جشنواره مانندی بود. در کنار اینا یک جایی برای بچه ها بود که گلدان و گل و خاک داشت. همینطور، تخته و میخ و چکش. بچه ها می آمدند و با راهنمایی مربیها، یک جا گلدانی برای خودشان با میخ و تخته درست می کردند. بعد یک گل را توی گلدان می گذاشتند و خاک می ریختند و آب می دادند. آخر سر هم گل را توی جا گلدانی گذاشته و می بردند خانه. یعنی عملی ترین شکل حمایت از محیط زیست و طبیعت. جایی هم انواع اسنکها و همبرگر و ناگت به رایگان می دادند که خلوت بود و خوشمزه و فربد حسابی خودش را ساخت. از آنجا از روی نقشه رود وسلا را دیدم و کم کمک و پیاده به سمت آن رفتیم. هر چند طولانی بود و بچه ها خسته شدند. اما کنار رود، فضایی زیبا و شلوغ بود. همه نوع آدمی روی سکوها نشسته بود و از منظره زیبای رود لذت می برد. تقریبا همه هم انواع نوشیدنی با خود داشتند و گویی جزئی از مراسم و آداب کنار رود نوشیدنی بود. ما هم آجیل و سیب و پسته مان را باز کردیم و خوردیم. توی رودخانه عریض و تمیز، جت اسکی بود و قایق که شکل عروسکها لباس پوشیده و برنامه اجرا می کردند. فضایی آرام و زیبا برای غروب آخرین روز سفر و ورشو بود. با همه نوشیدنی که در آنجا صرف می شد، نه صدایی از کسی در می آمد و مزاحمتی و نه کوچکترین آشغالی روی زمین.

    در تکمیل بدبیاری های امروز اتفاق جالب دیگری هم افتاد. شب که رسیدیم جلوی هتل به بچه ها گفتیم بروند بالا و ما برویم دوری بزنیم و خرید هم بکنیم. بچه ها رفتند و کلید را هم بردند. ما هم رفتیم و در هوای عالی و خیابانهای زیبای شهر دوری زدیم. صد قدمی هتل چشمم به تراس افتاد و یکهو یادم آمد که حالا ما چطور باید برویم تو؟ با امید و کمی ترس رفتیم جلوی در. مثل همه آپارتمانهای دیگر زنگ و آیفون داشت که زدیم. یکبار، دو بار، ... ده بار! خبری از باز کردن در توسط بچه ها یا جواب دادنشان نبود. آنجا هم اینترنت دسترسی نداشتیم که اطلاع بدهیم. تلفن بچه ها هم فعال نبود. مستاصل و خسته جلوی در ایستادیم تا چاره ای پیدا کنیم. در این اثنا خانم پیری آمد که برود تو و زنگ زد و کسی در را برایش باز نکرد. کلیدش را در آورد و در ورودی را باز کرد و ما هم دنبالش رفتیم. ایشان طبقه 3 پیاده شد و ما رفتیم طبقه 7. همانطور که قبلا توصیف کرده بودم یک راهرو کوچک کنار آسانسور بود که دو آپارتمان آنجا بود. بعد یک در که قفل می شد و راهرو باریک جلوبازی که درهای آپارتمانها داخل آن بود. در قفل بود و ماندیم چه کنیم. نه اینترنت به این ناحیه می رسید و نه تلفن و نه کسی رد می شد که در را باز کند. خلاصه اینکه نیم ساعتی سرگردان بودیم. من رفتم پائین که جایی اینترنت پیدا کنم ولی نبود (در ایستگاه های اتوبوس و مراکز خرید و حتی برخی اتوبوسها وای فای هست اما آنجا دسترسی نداشتیم). شروع کردیم به زدن به در راهرو که یکباره و بی مقدمه یک سگ از آپارتمان کناری شروع کرد به پارس کردن. وحشت کردیم و کمی بعد تصمیم گرفتیم که زنگ همان آپارتمان را بزنیم. اما سگ به صدا در آمد و صدای پای صاحب خانه هم آمد اما کسی در را باز نکرد. خلاصه نزدیک به 50 دقیقه علاف بودیم و خسته و نگران. بالاخره جوانکی از همان آپارتمان صاحب سگ آمد بیرون که برود توی شهر. خوشبختانه کلید راهرو را داشت و در را برایمان باز کرد و ما به خانه رسیدیم. اینجا واقعا قدر خانه و دسترسی به کلید و در باز و تلفن را از ته دل فهمیدیم.

    بعد هم با تراموا برگشتیم به میدان راه آهن (که یکی از زیباترین و تمیزترین جاهای شهر است). ناگفته نماند که تا بلیط را نگرفته و بچه ها مطمئن نشدند که بلیط معتبر است اجازه سوار شدن به تراموا را ندادند.

    شب که توی تراس نشسته و یکی یکدانه لحاف روی خودمان انداخته بودیم از شدت سرمای تابستانی، به نسیم خنک اروپایی صورتهایمان را نوازش می کرد. صدای نسیم می آمد به همراه موتورها و ماشینهای لوکس. نورهای خیابان و زنده شهر پیدا بود. با خودم گفتم اینجا جایی است که هم خودم سالها آرزوی رسیدن و نشستن در آن را داشته ام و هم الان خیلی از مردم دنیا آرزویش را دارند. پس تا می شود باید بیدار بود و این شهر و سفر را حس کرد، بویید و لمس کرد. به قول آن خواننده: کجا کی کدوم وقت... دیگر ممکن است پای من به این شهر برسد. تقریبا از نظر خودم، هر کشوری را که می روم اولین و آخرین بار است. یعنی تا آخر عمر از فهرست کشورهای دیدنی من خط می خورد. آخر دنیا آنقدر بزرگ است و عمر ما کوتاه که نمی شود کشوری را دوبار دید.

    ساعت 9.25 دقیقه صبح قرار بود پرواز ما باشد از ورشو به دوحه. ساعت 4 بیدار شدیم و آخرین صبحانه لهستانی را خوردیم و رفتیم به استگاه اتوبوس خط 175. با اینکه روی نقشه پیدا کرده و دیروز هم چک کرده بودیم ولی باز نگران بودیم. هر چه پول خرد داشتیم –در لهستان هم به دلیل ارزش پول از سکه زیاد استفاده می شود- را خرج بلیط کردیم. دیدیم که کلی مردم با چمدان در آنجا هستند و دلمان گرم شد که درست آمده ایم. تقریبا می شود گفت که در کشورهای دیگر فرودگاه رفتن برای مسافرت خارج، به هیچ وجه الزامی برای گرفتن ماشین دربست ایجاد نمی کند.

    نسیم صبحگاهی می وزید و سرسبزیها و گلهای زیبای لهستانی دلربایی می کرد و قلب آدم را می فشرد که چه نعمات خدادادی و بی دردسری این ملت دارند و ما باید در خشکسالی به سر ببریم. پرواز سر وقت انجام شد. وقتی نشستیم، به همراهان گفتم که اینجا دیگر هیچ فارسی زبانی نیست. تقریبا 30 ثانیه بعد با تعجب فراوان دیدیم که از صندلی پشت سر ما صدای فیلم مانندی به زبان فارسی می آید. با تعجب دیدیم این همه صندلی توی هواپیما و این م جای خالی، دنیا چرخیده و چرخیده و یک مادر و پسر ایرانی را صندلی پشت سر ما جا داده است.

    یک روز مانده بود به تولد فربد یعنی 6 شهریور. اما مهمانداران هواپیمایی قطر خوش ذوقی کردند و یکباره با کیک و آب میوه و خوراکی های متنوع دیگر به سراغ فربد آمدند و برایش جشن تولد گرفتند. کیک که نبود اما از چیزهای خوشمزه و عالی توی هواپیما و میوه هایی مثل پاپایا و لیتیچی و ... یک سینی تولد خوش آب و رنگ تهیه کرده و اسمش را هم نوشته بودند. خیلی هم ذوق داشتند و عکس گرفتند. گفتند که عکسها در وب سایت شرکت یا مجله منتشر خواهد شد. خوشبختانه چند صندلی خالی در هواپیما بود و در پروازی چنین طولانی بهترین کار نشستن و نوشتن گزارش سفر است. آن هم جایی که هر چند دقیقه یک بار یک مهماندار زیبا و خندان به سراغت بیاید و نوشیدنی یا خوردنی به تو تعارف کند یا بپرسد چیزی لازم نداری؟ نوشتم و نوشتم و نوشتم تا وقتی که هواپیما سر کج کرد به سمت فرودگاه حَمَد دوحه.

    خوشبختانه فرصت کافی برای رسیدن به پرواز بعدی داشتیم و بدون استرس همیشگی فرودگاه قطر از گیت رد شدیم و رفتیم سراغ فری شاپهای فرودگاه. فرزاد بالاخره موفق شده بود کتاب به زبان انگلیسی پیدا کند. در لهستان همه کتابها به زبان لهستانی بودند. جالب بود که در فرودگاه در کنار همه اجناس لوکس و رنگی، کتابفروشی خوبی هم بود که کتابهای روز دنیا را می فروخت. از آن جالب تر اینکه مجله های معروفی مثل ریدرز دایجست یا نیوساینتیست را هم داشت. البته کتابها به قیمت حدود 53 ریال قطر فروخته می شدند. اما پیشنهاد وسوسه انگیزی که برای همه جنسها در فرودگاه بود از این قرار که اگر دو تا بخری تخفیف خوب می گیری، ما را به هوس انداخت و دو کتاب رمان خوب انگلیسی 2017 از گرگ هورویتز گرفتیم. قیمت کتابها کمی از ایران گرانتر بود اما با توجه به کتاب روز بودن خوب بود.

    چیزی که ما در اروپا دیدیم این بود که هر کس کارهای خودش را می کند. پیرمردها و پیرزنها با عصا و آرام آرام راه می رفتند و سوار مترو می شدند و منتظر کمک کسی نبودند. اما وقتی منتظر پرواز ایران بودیم دیدیم همینطور قطاری دارند با ویلچر مسافران ایرانی را می آورند. مسافرانی که درست است کمی سن داشتند اما سرپا بودند و راحت راه می رفتند. با این حال سرویس مفت هواپیمایی در ارائه ویلچر چیزی نبود که از چشم ایرانی ها قابل چشم پوشی باشد. پرواز به سمت ایران طبق معمول کمی تاخیر داشت. کلا گویی نمی شود زمان بندی دقیق را در ایران یا چیزی که مرتبط با آن است رعایت کرد. بر خلاف پرواز ورشو به دوحه که ساکت و بی سر و صدا بود، این پرواز سرشار از شلوغی و رفت و آمد و سر و صدا بود.

    هر طور بود شب هنگام در گرمای شبانه –در قیاس با هوای لهستان عجیب بود- پای در خاک وطن گذاشتیم. از رد لاین و گرین لاین –پدیده ای مختص کشور ما- به سلامت گذشتیم و به آغوش هیاهوی زندگی شرقی خودمان بازگشتیم.

    سالها بود که فربد هر چند وقت یک بار می گفت نمی شود یک روز برویم یک هتل 5 ستاره؟ حالا در این سفر 5 پرواز هوایی، سه هتل و دو شهر اروپایی را تجربه کرده بود. معنی کلاس زبانش را تازه فهمیده بود و هرازگاهی معنی بعضی کلمات را می پرسید و البته کلماتی را که در کلاس یاد گرفته بود به کار می برد. سفر ریسک فراوان دارد و باید ریسک پذیری بالایی داشت و رفت و سفر کرد و خطر کرد. به ویژه سفر خارجی به جاهای ناشناخته، یعنی یک آزمایش و خطای کامل. برای کسانی که حال و حوصله و انگیزه ریسک و کشف و شناخت ندارند مسافرت با تور بهترین گزینه است. اما لذت دیدن، بوییدن، چشیدن و اشتباه کردن در سفر چیز دیگری است که باید هر کسی در زندگی خودش آن را تجربه کند.

    ضمن اینکه، باید اولویتهای زندگی را مشخص کرد. شاید با هزینه یک سفر از این دست بتوان ماشینی خرید یا سرمایه گذاری کرد. اما، باید دید که اولویتها و مهمها در زندگی شما کدامها هستند. در سفر روح آدم صیقل می خورد و بزرگی و زیبایی دنیا را به عینه می بیند. دلش بزرگ می شود و از یک برگه بسته و محدود به دریا و اقیانوس می رسد. چشمانش، نگاهش و احساسش به دنیا و مردم و زندگی تغییر می کند.

    خوب است همیشه خودمان را در معرض آموخته های زیبای سفر و چشمان گشاده از این همه دیدنی های دنیا، تسلیم کنیم.

    نوشته شده در هواپیمای قطر از ورشو به دوحه در ساعت 2.30 دقیقه به وقت ورشو و 5 به وقت ایران در روز یکشنبه 5 شهریور 96 در هنگام عبور از خاک ایران و در نزدیکی شیراز (باید برویم دوحه و دوباره همین راه را برگردیم تهران). در حال فرود در فرودگاه دوحه. تکمیل شده در عصر جمعه (روز عید قربان) 10 شهریور 96).

  10. اینجا ورشو (7): ایفلا 83 م: کلید هتل در زنگ دوچرخه

    راس ساعت 11.53 دقیقه به ایستگاه مرکزی قطار ورشو رسیدم و با اینکه با گوگل مپ قبلا چک کرده بودیم ولی پیدا کردن ایستگاه اتوبوس در بین شلوغی زیاد ورشو و مردم عجول پایتخت نشین خیلی سخت بود. ضمن اینکه، به نسبت ورتسلا مردم کمتری زبان انگلیسی می دانستند. خلاصه اتوبوس 160 را پیدا کرده و سوار شدیم و با اینکه خودمان ایستگاه دیگری مد نظرمان بود، با راهنمایی یک نفر در ایستگاهی پیاده شدیم که چندان گزینه مناسبی نبود و مجبور شدیم مسیری را پیاده طی کنیم تا به هتل برسیم.

    وقتی آپارتمان را که تقریبا ده طبقه بود پیدا کردیم، در پیاده رو خانمی به سراغمان آمد و پرسید من از طرف Ewa هستم (همان کسی که ایمیلی با او در ارتباط بودیم) که اول متوجه نشدیم چه می خواهد. راهنمایی کرد و به سمت ساختمانی به شدت قدیمی رفتیم که با هتل ورتسلا از نظر شیک بودن کمی متفاوت بود. این توی ذوق زدگی وقتی تکمیل شد که دیدیم در آسانسور با یک دستگیره باز می شود و توی آن هم دری دولنگه و چوبی هست که باید حتما بسته شود تا آسانسور حرکت کند. جالب اینکه وقتی به طبقه سوم که آپارتمان ما بود رسیدیم، در آسانسور باز نشد و وحشت کردیم. دوباره رفتیم پائین و برگشتیم تا باز شد. بر خلاف ظاهر بیروی ساختمان، داخل آپارتمان که معلوم بود به تازگی بازسازی شده است به شدت تمیز و مدرن و زیبا بود. ضمن اینکه همه امکانات ضروری و عالی برای اقامت را داشت. یک تراس کوچک هم داشت که برای استفاده از هوای عالی ورشو (البته کمی هم سرد) و دیدن قسمتهایی از شهر خوب بود.

    این شکل از تجارت و هتلداری هم خیلی جالب است. همه چیز تقریبا مستقل اتفاق می افتد و شما مستقیما با کسی که اجاره دهنده است مرتبط میشوی و سایت بوکینگ هم درصد خودش را بر می دارد. چون بعد از رزرو خود صاحب آپارتمان ایمیل می دهد که می آیید یا خیر و اینکه کلیدها را کجا بگذاریم و این حرفها. وقتی هم شما می خواهید بروید، می گویند که کلید را کجا بگذارید و خلاص و دیگر نیازی به چک و تحویل و این حرفها هم نیست.

    در ورشو اولین چیزی که نظر ما را جلب کرد تقابل سنت و مدرنیته بود. همین که پایمان را از پله های ایستگاه قطار بیرون گذاشتیم، یک عالمه ساختمان بلندمرتبه و زیبای شیشه ای و مدرن با طراحی های زیبا دیدیم. در بین این همه ساختمان و مدرنیته شهری، یک آسمانخراش خیلی خاص جلوه گری می کرد که با معماری سنتی و تاریخی زیبایی درست شده و از همه ساختمانهای بلند مرتبه شهر یک سر و گردن بالاتر بود. ساختمانی که بعدا فهمیدیم موزه صلح، قیام، عروسکها و تکنیک را در خود دارد و برج اصلی آن که حدود 400 متر ارتفاع دارد متعلقه به علم و فرهنگ است. ورشو هم با همه پایتخت بودنش آرامش خاص خود را دارد. مترو، تراموا و اتوبوس در همه جای شهر فراوان است و هر طرف بخواهی بروی به یکی از آنها برخورد می کنی. بعد از ظهر را به بخش تاریخی شهر اختصاص دادیم. البته قبل از آن دوری زدیم که ببینیم می شود هتلی دست و پا کرد یا خیر. یک هتل آپارتمان را از روی بوکینگ پیدا کردیم که به نظر جالب می آمد. با کمک گوگل مپ (که نعمتی است از نعمات عالی) به سراغش رفتیم و هر چه گشتیم راهی به آن نیافتیم. از نگهبان کوچه آن پرسیدیم و ایشان هم زنگ زدند و متوجه شدیم که فقط باید از طریق رزرو به این آپارتمانها دست پیدا کرد. یکی دو هتل مثل وستین و مادیسون را هم دیدیم و پرسیدیم که هم اتاق برای 4 نفر به سختی پیدا می شد و هم قیمتها وحشتناک بود.

    با اتوبوس به قسمت تاریخی و زیبای شهر رفتیم و چون عصر بود اغلب جاها مثل قصر تعطیل بود اما کلیسا و بخشی کوچک از دانشگاه را دیدیم. همین طور محل زندگی و گذر شوپن (معروف به شاعر پیانو) که مردم لهستان خیلی به او ارادت دارند. جایی وسیع با ساختمانهای قدیمی رنگارنگ و سنگ فرش است که دورنمایی خیلی زیبا دارد. مردم هم از همه طیف و رنگ و کشور در آن هستند. گروه های مختلف موسیقی زنده اجرا می کنند. برخی شعبده بازی می کنند و دو جوان هم با توپ فوتبال کارهای عجیب و غریب و جالب انجام می دادند. کسی با چوب و تور بزرگ حباب درست می کرد که بچه ها هیاهویی راه انداخته بودند. همه چیز عالی و دلنشین و قدم زدنی به یاد ماندنی.

    در آنجا هاستلی را دیدیم و رفتیم پرس و جو کنیم. تا حالا در مورد هاستلهای اروپایی شنیده بودم اما ندیده بودم. جالب بود که در یک اتاق 4 تخت دو طبقه بود که شما یک تخت و یک کمد اجاره می کنی و هر تخت هم پرده دارد. برای هر نفر 77 زلوتی (حدود 80 هزار تومان) که اگر کسی مجرد باشد و دنبال جهان گردی ارزان باشد گزینه خوبی بود اما با سختی های دستشویی و حمام و آشپزخانه مشترک.

    در هتل دیده بودیم که ساندویچ ساز هست. اینجا هم که کالباس و سوسیس را می شود به عنوان غذایی واقعی در نظر گرفت و بدون اینکه وقتی دندان روی آن می فشاری صدای گربه بشنوی، یک غذای خوب بخوری. به همین خاطر کالباس و پنیر و مخلفات گرفتیم و با ساندویچ ساز اسنکهای خیلی خوشمزه درست کردیم. جالب این بود که ساندیچ ساز شکل میکی موس و ایموجی های موبایلی روی نانها حک می کرد که خیلی هیجان انگیز بود.

    هتل خودمان هیچ رقمه جا نداد چون کس دیگری آن را برای شنبه از ظهر به بعد رزرو کرده بود. حالا که مجبور شده بودیم، گزینه های مختلف و بدون کنسل آزاد هتلها را تست کردیم و بالاخره هتل آپارتمانی را که تبلیغش ویوی عالی به منطقه مرکزی شهر بود پیدا کردیم. قیمتش هم خیلی عالی بود اما دیگر بعد از رزرو امکان کنسلی نداشت. بعد از رزرو هتل پیغام جالبی آمد که نوشته بود آپارتمان 9 در طبقه 7 خیابان ماسلوسکا 84 آدرس است. کلیدها را هم در درون زنگ دوچرخه رنگی که آنجا پارک است می گذاریم. واقعا شاخ در آورده بودیم که این چطور جایی است. معمولا ورود به هتلها ساعت 14 است و تخلیه هم 11 قبل از ظهر. قبلا به هتل خودمان گفته بودیم بیشتر بمانیم و پذیرفته بود تا ساعت 13 بمانیم. اما ساعت ده دیدیم که همه چیز را دوباره بسته ایم و چمدانها هم آماده است و دیگر نمی شود رفت و شهر را گشت. از طرف دیگر گفته بود کلید توی زنگ دوچرخه رنگی دم در است. پس این یعنی اینکه کسی آنجا نیست. آدرس را پیدا کردیم و با اتوبوس به ایستگاهی رفتیم که وصل به مترو می شد. آنجا پیاده شده و پرسان پرسان رفتیم به سوی مترو تا آن را هم در لهستان تجربه کنیم. غافل از اینکه چه ماجرایی در کمینمان است.

    سیستم حمل و نقل عمومی لهستان هم مثل آلمان بر اعتماد استوار است و کسی از شما بلیط نمی خواهد. اما باید بلیط داشته باشید و وقتی سوار مترو، تراموا یا اتوبوس می شوید خودتان بلیط را معتبر کنید. آنقدر گیج و منگ شده بودیم و استرس جای جدید و استقرار داشتیم و نگران بودیم که پیدا کنیم اصلا حواسمان به بلیط نبود. همه مردم هم بدون بلیط زدن می رفتند به ایستگاه مترو. ما اصلا یادمان نبود که بلیط بگیریم. به همین خاطر رفتیم و سکو را پیدا کردیم (البته بی آسانسور و با چمدان از پله ها) و سوار مترو شدیم. خوش و خوشحال از مترو پیاده شدیم که دو مرد قلچماق با کیف و دستگاهی به دست جلویمان ظاهر شدند. فرمودند بلیط که یک هو به خودمان آمدیم بلیط نداریم. گفتیم نداریم و گفت باید جریمه بدهید. پاسپورتها را خواست و مجبور شدیم چمدانها را زمین بگذاریم و پاسپورتها را بدهیم. توضیح دادیم برای کنگره آمدیم و با این کارت کنگره گفته بودند رفت و آمد رایگان است اما تاثیری نداشت و گفت که نفری 162 زلوتی (حدود 170 هزار تومان) باید جریمه بدهید. هر چه گفتیم تجربه نداشتیم و خام شدیم و این حرفها به خرجش نرفت. گفتیم یورو قبول می کنی گفت نه و ما را راهنمایی کرد به صرافی که پول تبدیل کنیم و خسارت را یعنی 652 زلوتی (حدود 700 هزار تومان) بدهیم. ضمن اینکه گفت اگر بیشتر از نیم ساعت بشود برای هر نفر می شود 200 زلوتی و بهتر است که زودتر پول را بدهیم.

    نشان به آن نشان که تمامی پول را تا قران آخر گرفت و رسیدی را به امضاء ما رساند و رسید دیگری بهمان داد و دلمان را حسابی کباب کرد. بعد از اتمام عملیات پول سر گردنه ای، آدرس را از جناب مامور پرسیدیم و راهنمایی کرد که اگر دنبال هتل نووتل که همان بالا است، بگردیم می توانیم پیدا کنیم. خسته و کلافه رفتیم سراغ هتل. طبق آدرس و چیزی که گوگل مپ می داد باید در همان حوالی می بود و تابلوها هم خیابان 84 را می دادند ولی چیزی پیدا نمی شد و هیچ کس هم از چنین جایی خبر نداشت. بعد از نیم ساعت گشتن و کلافگی یکباره دوچرخه ای را که کناری پارک بود دیدم و یاد عکسش افتادم. به سمتش رفتم و زنگ آن را باز کردم و دیدم که بلهههه. کلیدی درون آن است. دری هم آن نزدیکی بود که با کلید باز شد و نزدیک بود از شادی سر به سقف بکوبیم. رفتیم بالا و در دیگری مربوط به راهرو تراس مانند جلوبازی بود که ورودی اتاقها در آن راهرو بود و با همان کلید باز می شد. بعد هم در آپارتمان که ما را به آرامش می رساند.

    نوشته شده در هواپیمای قطر از ورشو به دوحه در ساعت 1.30 دقیقه به وقت ورشو و 4 به وقت ایران در روز یکشنبه 5 شهریور 96 در هنگام عبور از خاک ایران و در نزدیکی شیراز (باید برویم دوحه و دوباره همین راه را برگردیم تهران). در حال فرود در فرودگاه دوحه.

تمامی حقوق مطالب محفوظ است